فص لوطی

جستجو
(0)
(0)
فص لوطی
‌این فص به بیان سیطره وجودی و استیلا یافتن کسی بر چیز دیگر می پردازد؛لذا نام کامل آن"فص حکمه ملکیه فی کلمه لوطیه"می باشد.واژه"مَلک"به فتح میم و سکون لام به معنای در اختیار گرفتن و سلطه یافتن و قاهر شدن می باشد طوری که شیء مقهور تحت مالکیت کامل شخص قاهر در بیاید.اوج این کار در زمانی است که شیء مقهور به صورت یک شأن از شئونات شیء قاهر باشد و در نتیجه کاملا تحت اختیار وی قرار گیرد و از خودش هیچ نداشته باشد؛مثل سلطه و اقتدار خداوند بر اشیاء که در این نوع از سلطه اشیاء برای خودشان هیچ وجودی ندارند بلکه از ظهورات وجود خداوند می باشند و در چنگ قدرت او تسلیم محض هستند.سلطه حقیقی و ملکیت واقعی فقط همین مورد می باشد و غیر آن چون در درجات پایین تر از مورد هست پس از تجلیات همین مرتبه والا می باشد ولی این مرتبه به خودی خود اقتدار حقیقی بر همه عالم دارد و غیر آن به طفیلی همین مرتبه والا صاحب اقتدار می شوند.در کتاب تحف العقول مولا علی(ع)در این باره می فرمایند:"لیس بقادر من قارنه ضد"عبارت مولا(ع)به این حقیقت اشاره می کند که کسی که در کنار او ضدی قرار داشته باشد قادر حقیقی نیست بلکه اقتدار حقیقی برای کسی است که همه ضدها در حیطه خود او می باشند نه در کنار او.پس در کنار وجود لایتناهی حق تعالی هیچ چیز دیگری نیست که بخواهد عرض اندام کند. 

وجود لایتناهی حق تعالی از آنجایی که از وحدت عددی منزه است و دارای وحدت احدی می باشد به دلیل نامحدود بودن هیچ وجود دیگری را در کنار خودش ندارد پس اقتدار حقیقی و واقعی فقط برای خداوند است و تمام ضدها و تقابل هایی که در برابر یکدیگر قرار می گیرند همگی درون قلمرو خداوند می باشند و با استفاده از قدرت او اقتدار می یابند نه اینکه نعوذ بالله آنها را کنار خداوند فرض کنیم.

پس اجمال مطلب این شد که سلطه و ملکیت و اقتدار حقیقی فقط مخصوص خداوند است و مخلوقات او چه مومن و چه کافر و چه صالح و چه ظالم همگی به طفیلی نیرو و توان او در عالم خلقت دارای اقتدار می شوند چون غیر از او هیچ کس صاحب هیچ قوه و توانی نیست.به تعبیر قرآن کریم:((ان القوه لله جمیعا:تمام نیروها و توان ها برای خداوند است)).

پس وجود نامحدود حق تعالی هر کاری را که بخواهد انجام دهد در یک "آن"و چشم به هم زدنی آن را عملی می کند.آیه زیر از سوره قمر به این حقیقت اشاره می فرماید:


                                                     ​و ما امرنا الا واحده کلمح بالبصر
یعنی فرمان و دستور ما و یا به تحقق پیوستن اراده ما نیست مگر به یکباره و یک دفعه بودن همانند یک بار چشم بر هم زدن.

البته این مطلب با تدریجی انجام گرفتن کارهایی که ما در عالم دنیا می بینیم هیچ منافاتی ندارد، چون امر خداوند طبق نص قرآن و برهان عقلی همانند چشم بر هم زدن می باشد منتها طبق حکمت خداوند همان امر سریع و واحد وقتی می خواهد در مخلوقات عالم دنیا ظهور کند به دلیل ظرفیت کم ماهیات تدریجا ظاهر می شود؛هرچند در برخی موارد حتی در همین دنیا هم امر واحد خداوند یکباره ظهور می کند.مثلا در سوره قمر هلاکت قوم ثمود را با یک صیحه(=فریاد)بیان می کند که پس از آن جسدهایشان مثل گیاه و برگ خرد شده و بی جان در آمده بود:

                                           إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ صَیْحَةً وَاحِدَةً فَکَانُوا کَهَشِیمِ الْمُحْتَظِرِ

با این توضیح به سراغ مطالب فص لوطی می رویم:

حضرت لوط(ع)وقتی که با شهوت لجام گسیخته قوم منحرف خود درباره فرشتگانی که به صورت جوانانی مهمان لوط نبی(ع)شده بودند، مواجه شد طبق نص قرآن در سوره هود(ع)این جمله را به زبان آورد:

                                             قال لو ان لی بکم قوه او آوی الی رکن شدید

یعنی ای کاش من در مقابل شما توانی داشتم یا می توانستم به جایگاه و مقام قدرتمندی پناه ببرم و از آنها طلب کمک کنم.

طبق مطالب فص مورد بحث منظور لوط(ع)از این عبارت استفاده از قدرت فوق مادی و ماورائی می باشد که خداوند آن را به برگزیدگان خود می بخشد و در اصطلاح عرفان نظری از آن قوه و نیروی قدسی با عنوان"همت"یاد می شود.

"همت"در اصطلاح عرفانی بدین معناست که کسی با ریاضت بتواند آنچنان ماهیت و نفس خود را در وجود فانی کند که در نتیجه این کار با استفاده از ظهور بیشتر وجود در ماهیت فانی شده خودش قادر باشد کارهایی را که برای انسان های عادی ممکن نیست، انجام دهد.از انجام دادن چنین کارهایی درباره پیامبران(ع)با عنوان "معجزه"یاد می شود و در مورد عرفا با واژه"کرامت"شناخته می شود.گاهی هم برای اینگونه اعمال غیر عادی واژه"خرق عادت"به کار برده می شود چون این اعمال برای ما خلاف عادت و روال معمول زندگی، جلوه می کند.

اما در تفسیر نورالثقلین از امام صادق(ع)ذیل آیه ذکر شده از سوره هود(ع)حدیثی به این عبارت نقل شده است:

قَالَ‌ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ‌ عَلَیْهِ‌ السَّلاَمُ‌:((مَا کَانَ‌ قَوْلُ‌ لُوطٍ‍‌: «لَوْ أَنَّ‌ لِی بِکُمْ‌ قُوَّةً‌ أَوْ آوِی إِلى‌ رُکْنٍ‌ شَدِیدٍ» إِلاَّ تَمَنِّیاً لِقُوَّةِ‌ الْقَائِمِ‌ عَلَیْهِ‌ السَّلاَمُ‌، وَ لاَ ذِکْرُ [رُکْنٍ‌] إِلاَّ شِدَّةَ‌ أَصْحَابِهِ‌، لِأَنَّ‌ الرَّجُلَ‌ مِنْهُمْ‌ یُعْطَى قُوَّةَ‌ أَرْبَعِینَ‌ رَجُلاً وَ إِنَّ‌ قَلْبَهُ‌ لَأَشَدُّ مِنْ‌ زُبَرِ الْحَدِیدِ، وَ لَوْ مَرُّوا بِجِبَالِ‌ الْحَدِیدِ لَقَطَعُوهَا لاَ یَکُفُّونَ‌ سُیُوفَهُمْ‌ حَتَّى یَرْضَى اللَّهُ‌ عَزَّ وَ جَلَّ‌)).

امام صادق(ع)در حدیث فوق به این نکته اشاره می فرمایند که منظور لوط(ع)از ذکر این قوه و توان، آرزوی داشتن نیرو و توانمندی حضرت امام مهدی(ع)است و "رکن"هم اشاره به صلابت یاران آن بزرگوار دارد؛چرا که یکی از آنها توان چهل مرد را داراست و قلب او در مبارزه با دشمنان دین خدا از تکه های آهن سخت تر می باشد.حتی اگر آنها بر کوهی از آهن هم عبور کنند آن را قطعه قطعه می سازند و در راه مبارزه با مستکبران و سرکشان از پا نخواهند نشست تا جایی که رضایت حق تعالی را بدست آورند.

ناگفته پیداست که توانایی جسمانی و بدنی هیچ شخصی در عالم به آن اندازه نیست که بتواند با گذر کردن از کنار کوه آهن آن را خرد کند؛پس منظور امام صادق(ع)در حدیث فوق توان و نیروی معنوی و ماورای طبیعی می باشد که کفتیم در اصطلاح عرفان نظری به آن"همت"اطلاق می شود.

مولا علی(ع)با همین قوه و توان معنوی بود که توانست در خیبر را از جا بکند و همچنین سایر معجزات انبیاء(ع)و کرامات اولیاء الهی با همین قوه در عالم خلقت به وقوع می پیوندد که البته بسته به اشخاص مختلف این قوه هم ذو مراتب می باشد.

در سوره نساء اشاره شده که انسان ضعیف و ناتوان خلق شده است:

                                                                   و خلق الانسان ضعیفا

و در سوره روم هم اشاره شده است که:

                                              الله الذی خلقکم من ضعف ثم جعل من بعد ضعف قوه ثم جعل من بعد قوه ضعفا و شیبه یخلق ما یشاء و هو العلیم القدیر


آیه فوق هم این نکته را بیان می کند که پایه و اساس خلقت آدمیزاد بر ضعف و ناتوانی است سپس خداوند با تجلی نیروی خود در شخص او را توانمند می کند و پس از آن مجددا توان و نیرویی را که در آن شخص به نمایش گذاشته بود از او می گیرد و شخص بار دیگر منتها این دفعه در مرتبه پیری و سالخوردگی، درماندگی و ناتوانی که اصل و حقیقت آدمی بوده است را تجربه می کند.

آیه ای که ذکر شد به توانایی جسمانی و بدنی هر شخص اشاره داشت ولی این ضعف در بخش علمی و اندیشه هر کس هم جریان دارد.آیه زیر از سوره نحل به عدم توانایی علمی افراد در پیری و سالخوردگی اشاره می کند:

                                               و منکم من یرد الی ارذل العمر لکی لایعلم بعد علم شیئا ان الله علیم قدیر

آیه این حقیقت را بیان می کند که برخی از شما به درمانده ترین وضع خود در عمرتان می رسید طوری که بعد از یک سری دانسته ها دیگر هیچ چیزی نمی دانید.همانا خداوند دانا و تواناست.

از جمله آخر آیه هم می توان این استفاده را کرد که چه در حال توانایی و دانایی انسان و چه در زمان کودکی و نیز پیری که دانایی و توانایی بیشتر انسان ها در کمترین درجه خود قرار می گیرد در هر دو حالت انسان ها علم و قدرت خود را از تجلی حق تعالی در ماهیت خویش دارند که این تجلی در زمینه علم و قدرت در برخی از برهه های زندگی کمتر و در برخی بازه های زمانی بیشتر می باشد،اما انسان ها از خود و برای خودشان هیچ ندارند.

نکته فوق درباره استیلا و سلطه و غلبه و قهر خداوند بر مخلوقاتش بود که دانستیم هر چه در مخلوقات و ماهیات مشاهده می کنیم برای وجود لایتناهی خداوند می باشد.مثلا قدرتی که در فلان شخص می بینیم تکوینا و حقیقتا(و نه از روی اعتبار) برای خداوند است که در آن شخص متجلی شده است.پس آن شخص از خود هیچ ندارد و سراپا مندک در کمالات و تجلیات پروردگار خودش می باشد.

از این بحث این نتیجه گرفته می شود که در مقابل قدرت خداوند هیچ قدرتمندی قرار نمی گیرد که بخواهیم حساب کنیم قدرت خداوند بیشتر از اوست یا نعوذبالله قدرت او از خداوند بیشتر است؛چرا که همان قدرتی را هم که در غیر خداوند می بینیم در واقع برای خداست.مولا علی(ع)ضمن حدیثی در تحف العقول اشاره می فرمایند:((کسی که در کنار او ضدی باشد یا شریکی همطراز وجود او در کنارش بتوان فرض کرد چنین کسی اصلا قادر نیست)):

((لیس بقادر من قارنه ضد او ساواه ند)).

پس قادر واقعی فقط کسی است که هر قدرتی که در دشمنان او مشاهده می شود هم در واقع برای خود اوست که در دشمن خود متجلی نموده است.

خب بحث فوق در رابطه با قهر و غلبه و سلطه و استیلای خداوند بر غیر خود بود.اما درباره مخلوقات او باید گفت که اگر مخلوقی بخواهد بر مخلوق دیگری تفوق و برتری یابد و بر او چیره شود باید این کار را با فنای در قادر حقیقی و در نتیجه ظهور قدرت او در ماهیت فانی شده خودش انجام دهد.

حال ممکن است کسی بپرسد که حضرت لوط(ع)که یکی از پیامبران بزرگ خداوند بوده است و به طور قطع درجه ای والا از فنای در حق تعالی را دارا بوده است چرا هنگام مواجهه با قوم خود برای مقابله با آنان آرزوی داشتن قوه و توان و یا پناه بردن به افراد نیرومند را داشت؟آیا خود او قادر نبود تا با همت قدسی و نیروی ماورائی خود شر قوم آن گناهگار و فاسد را دفع کند؟به خصوص که ما در افرادی که حتی از پیامبران هم در رتبه پایین تری هستند کارهای خارق عادت و کراماتی را سراغ داریم؛پس چرا پیامبر بزرگی مثل حضرت لوط نبی(ع)خودش دارای این ویژگی نباشد و آرزوی کمک گرفتن از فرد یا گروه دیگری را داشته باشد؟

جواب این است که پیامبران الهی قطعا چنین توانی را از جانب خداوند در جان خودشان شهود می کنند و صد البته قادر به اعمال کردن آن نیروی قدسی در عالم خارجی هم می باشند.پس این مطلب از مسلمات عرفانی است که همه انبیاء الهی به طفیلی فنای در خداوند، ملکیت و سلطه وجودی و ولایت تکوینی بر اشیاء عالم دارند ولی به دلیل همان فنای در خداوند فقط طبق رضایت حق تعالی و مشیت تکوینی او از آن نیرو استفاده می کنند؛چرا که آنان علاوه بر این که در قوه و توان الهی فانی می باشند در رضایت و مشیت خداوند هم فانی هستند و به همین جهت در حالاتی که مخیر به استفاده یا عدم استفاده از قوه قدسی و همت عارفانه خویش باشند به احترام خداوند از آن استفاده نمی کنند و فقط وقتی که مامور به کارگیری توان قدسی خویش باشند کارهای خارق عادت و معجزات را انجام می دهند؛به بیان دیگر چون در این کارها نشانی از کارهای خداوند است آنها ترجیح می دهند که عبد باشند و در به کارگیری این قوه و توان خویش به صفات جلال و جبروت پروردگارشان متصف نشوند بلکه این کار را فقط در مواردی خاص که رضایت خداوند در آن است با فنای در مشیت تکوینی حق تعالی انجام دهند.پس معرفت بالای آنها نسبت به وجودی که از رگ گردن به آنها نزدیکتر است مانع استفاده از همت عارفانه آنان که تجلی همان وجود است،می گردد.

دلیل دیگری که می توان برای عدم استفاده از همت عارفانه و نیروی قدسی درباره انبیاء و اولیاء الهی(ع)بیان کرد، این است که وجود یک حقیقت واحد و یگانه است که مخلوقات شکن ها و ظهورات درون قلمرو لایتناهی آن می باشند.به تعبیر امام رضا(ع)در عیون اخبار الرضا،وجود حق تعالی همچون آینه ای می ماند که مخلوقات را همچون تصاویری منعکس می کند.پس با این حساب معلوم است که هیچ برگی از درخت نمی افتد و هیچ ذره ای جابجا نمی شود مگر به اذن و اراده و مشیت و رضایت و قضا و قدر آن وجود مقدس.

شخص عارف چون با این نگرش روایی و قرآنی و عرفانی به عالم آفرینش می نگرد به خود اجازه نمی دهد که در کار خداوند کوچکترین دخالتی بکند، چرا که او یک حقیقت بسیط و لایتناهی بیشتر نمی بیند پس اراده خودش را که یک تجلی از همان حقیقت است علیه چه کسی به کار گیرد با علم به این که در سرای آفرینش یک حقیقت بیشتر نیست.

البته مطلب فوق بدین معنا نیست که چنین انسان عارفی دست روی دست بگذارد و حوادث خوب یا بد عالم را فقط تماشا کند بلکه اگر رضایت وجود لایتناهی را در این ببیند که باید از توان عارفانه و همت قدسی خود استفاده کند آنگاه قطعا آن نیرو را به کار خواهد گرفت.پس عدم استفاده از آن فقط متعلق به جایی است که استفاده کردن و یا عدم استفاده به عهده شخص عارف باشد و یا رضایت خداوند در آن نباشد 
که در این دو صورت عارف از قدرت و توان قدسی استفاده نمی کند.

البته این رضایت که مورد شهود عارف می باشد و بلکه شخص عارف در آن فانی گشته است یک نوع رضایت خاص می باشد که خود او و یا همطرازان او قادر به شناسایی صحیح آن هستند وگرنه از لحاظ واقعیت خارجی هر کاری چه خوب و چه بد که در عالم انجام شود مورد رضایت تکوینی(و نه الزاما تشریعی) خداوند متعال است وگرنه اصلا انجام نمی پذیرفت چون محال است که کسی بتواند بر مشیت حق تعالی غلبه کند.به تعبیر مولانا امام جعفر صادق(ع)در اصول کافی:((ما شاء الله کان و ما لم یشا لم یکن:هر چه را که خداوند بخواهد انجام می شود و هر چه را که نخواهد انجام نمی شود)) و به نص قرآن کریم:((و ما تشاؤون الا أن یشاء الله))یعنی هر چه را که شما بخواهید خداوند هم از لحاظ تکوینی آن را خواسته است هرچند از لحاظ تشریعی و قوانین دینی ممکن است غیر آن را بیان کرده باشد ولی همین که در عالم خارجی آن کار تحقق پذیرفت قطعا به اراده و علم و اذن و رضایت تکوینی او بوده است(بحث تشریع مربوط به علم فقه و فروع دین می باشد و بحث تکوینی مربوط به فلسفه و عرفان است).

پس از لحاظ تکوینی هر کس آن چیزی را انجام می دهد که قبلا در علم حق تعالی برای او رقم خورده است و مشیت تکوینی خداوند وقوع آن را در عالم خارجی قبول کرده است(البته طبق قاعده"امر بین الامرین"که در همه مراتب خلقت جاریست هیچ جبری هم در کار نیست.برای تبیین بیشتر این مطلب به بحث خلق تقدیری و خلق تکوینی اعمال بندگان در مبحث"خلق"از اصطلاحات رجوع بفرمایید).

پس اجمال مطالب گفته شده بدین صورت شد که عارف علاوه بر ملکیت و سلطه ای که به دلیل فنای در قدرت حق تعالی بر اشیاء عالم پیدا کرده است،ملکیت و سلطه ای دیگر نیز بر همین توانایی ماورائی خویش بدست آورده است که نتیجه فنای او در مشیت و رضایت حق تعالی می باشد.پس او در به کارگیری سلطه و قدرت تکوینی اش حتما رضایت و مشیت خداوند را هم در نظر می گیرد و طبق آن از قدرت خود استفاده می کند.

روی همین حساب هم روال معمولی این است که شفای بیماری و برآورده شدن نیازهای دنیوی با متوسل شدن به عرفا و ابرار مثل امام زاده ها بیشتر برآورده می شود تا متوسل شدن به مقربین و قطب های عالم امکان مثل اهل بیت عصمت و طهارت(ع).

دلیل این مطلب هم معرفت بیشتر اهل بیت(ع)نسبت به وجود مقدس خداوند می باشد که سعی می کنند در کار او دخل و تصرفی از جانب خودشان ننمایند بلکه به صورت عبد محض فقط رضایت او را مد نظر می گیرند.البته امام زاده ها و عرفا هم رضایت خداوند را در کارهایشان مدنظر قرار می دهند لکن رضایت مورد بحث ذومراتب و دارای درجات متعدد می باشد که اهل بیت(ع)درجات عالیه آن را شهود می کنند.

شیخ اکبر(قدس سره) در ادامه فص لوطی به بیان مطلبی که بین دو نفر از اهل معرفت رد و بدل شده است می پردازد."شیخ ابو عبدالله بن قائد" خطاب به "ابی السعود بن الشبلِ" می گوید که چرا تو با همت قدسی ات در عالم خلقت تصرفی نمی کنی؟

"ابی السعود" در پاسخ به او می گوید که من می گذارم تا خود خداوند هر آن طور که خواست برای من تصرف انجام دهد.

این سخن به عبارت قرآنی((فاتخذه وکیلا))اشاره دارد که بنا بر آن خداوند را در ملکی که برای ما فرض شده است وکیل می کنیم تا برای ما و به مصلحت ما در ملک ما تصرف کند.

اما بنابر نگاه دقیق تر و طبق "توحید مالکیت"مالک حقیقی فقط خداوند است و کسی در مالکیت مثقال ذره ای شریک آن وجود قیومی و حقیقت صمدی نمی باشد.

پس صحیح تر آنست که بگوییم خداوند ملک و دارایی خودش را در ما متجلی کرده است سپس از ما خواسته تا در آنچه که ما خلیفه او در آن شده ایم به خود او وکالت بدهیم تا تصرفی هر چه بهتر برایمان بنماید.از آنجاییکه صاحب حقیقی جان ما و تمامی مخلوقات خداوند است پس عرفا ترجیح می دهند که خود او را در کارهایشان وکیل کنند.بله اگر حق تعالی لازم بداند که کار خارق عادت و کرامتی را از طریق آن عارف انجام دهد در این حالت شخص عارف به دلیل فنای در خداوند آن کرامت را انجام خواهد داد و یا به تعبیر دیگر وجود مطلق خداوند از طریق آن عارف فلان کار خارق عادت را در نظام خلقت ظهور می دهد.

ناگفته پیداست که مشیت خداوند بر این تعلق گرفته است که کارهای عالم از روال عادی و طبیعی خود انجام شود پس عرفا هم بیشتر اینگونه می پسندند که خداوند به همین شیوه در زندگی آنها دخل و تصرف بکند نه اینکه خود آنها بدون مد نظر داشتن خداوند متعال کاری بکنند.روی همین حساب هم کارهای خارق عادت و خلاف روال معمول به ندرت از اولیاء الله سر می زند.

به علاوه یک عارف بالله، شهود کننده وجود مطلق و عام است و همه نیروی ادراک او در تماشای وجه احدیت اسمائی حق تعالی غرقه می باشد و به تعبیر عرفان نظری "جمعیت" خاطر دارد.حال اگر چنین کسی بخواهد در یک امر جزئی کار خلاف معمول و خارق عادت را انجام دهد جمعیت و تمرکز او از وجود مطلق به امری جزئی معطوف شده است و این امر موجب آشفتگی و تفرقه جمعیت او می گردد و او را از مقام فنای فی الله خارج می کند.یعنی همان چیزی که عامل تصرف وی در عالم بود از او گرفته می شود‌.

البته عده ای از خواص و برگزیدگان اولیاءالله هم هستند که در عین اینکه در جزئیات تصرف می کنند از وجود مطلق هم غافل نمی شوند بلکه وجود حق تعالی را در مخلوقات او لحاظ می کنند و یا به عبارت دیگر وحدت را در کثرت شهود می کنند.

محیی الدین(رضوان الله علیه)در ادامه فص لوطی از عارفی دیگر به نام "ابو مدین" نام می برد که برخی از او پرسیدند چرا در حالی که مقام تو بالاتر از ماست اشیاء عالم امکان از ما اطاعت می کنند ولی از تو سرپیچی می کنند.

سر این نکته هم به همان مطلبی که ذکر شد بر می گردد چون معرفت و شناخت بیشتری که "ابا مدین" نسبت به حق تعالی پیدا کرده بود مانع از این می شد که جز در مواردی که رضایت خداوند در آن باشد دست به تصرف در عالم هستی بزند.به بیان دیگر عارفی مثل"ابا مدین"حقیقت اصلی خود را مشاهده می کند که عین فقر و ضعف و نیاز است و از طرف دیگر هم خداوند را سراپا قدرت و غنا و توانگری می بیند، پس بنا به این نگرش عرفانی طبق اصل و حقیقت خودش بدون اجازه سید و مولای خویش هیچ تصرفی نمی کند.

ابن عربی(ره)به این نکته هم اشاره می کند که تحقق خود او به این مقام یعنی همان شهود عجز و فقر خودش از "ابا مدین" بیشتر می باشد.وی در کتاب"المعرفه"به نکته دقیقی اشاره می کند مبنی بر این که اصل در انسان به عنوان یک مخلوق بر عجز و ضعف و نیاز است و هر انسانی از اصل خویش خارج شود به سختی خواهد افتاد.از طرف دیگر اصل در وجود نامحدود خداوند متعال بر غنا و بی نیازی و توان و قدرت است و اگر در مواردی خداوند در قرآن کریم از بندگانش طلب قرض یا کمک می کند مثل آیه"ان تقرضوا الله قرضا حسنا..."و آیه"ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم"فقط برای ظهور و تجلی او در صورت مخلوقاتی مثل فرد نیازمند یا دین او میباشد وگرنه او هنوز هم در ذات خودش بی نیاز و غنی است بلکه بقیه را هم از فضل و تجلی خود سیراب می کند.

اگر کسی بخواهد به اصل خودش باز گردد و حقیقت خود را در عالم امکان مشاهده کند باید معرفت به اصل خویش هم پیدا کند؛آنگاه چنین شخصی متحقق به مقام عجز و ضعف و فقر الی الله شده است.در چنین حالتی انسان این کلام امیرالمومنین(ع)در نهج البلاغه را در جان خودش شهود می کند:((غنی کل فقیر و عزه کل ضعیف و قوه کل ضعیف:خداوند غنای هر فقیر و عزت هر ذلیل و توان هر ضعیفی می باشد))یعنی آن شخص می بیند که سرتاپای او فقر و ذلت و نیاز و نداری می باشد و هر چه که از غنا و عزت و قوه و نیرو و توان در جان خودش می بیند تجلی خداوند در ماهیت او می باشد.

این یکی از مقامات بالای عرفانی است که لذت و سرور فوق العاده ای را برای عارف به ارمغان می آورد تا جایی که پیامبر اکرم(ص)می فرمایند:((الفقر فخری: فقر افتخار من است)).فقری که مورد فخر خاتم انبیاء(ص)می باشد همین فقر الی الله است که ذکر شد وگرنه نیاز و فقر نسبت به مخلوقات افتخاری ندارد و پیامبر اکرم(ص)شأنشان بالاتر از این است که نیاز به غیر خداوند را به عنوان افتخار معرفی کنند.پس منظور از فقر در این آیه فنای تام در حق تعالی است طوری که شخص از خود و برای خود هیچ نمی بیند بلکه خود را عین فقر به خداوند مشاهده می کند.

در آن حالت شخص عارف این را هم به عیان در می یابد که حتی همین ادراک و شهود خود نسبت به فقر خویش را هم از خداوند دارد؛به تعبیر امام صادق(ع)در تحف العقول:((و تعرف نفسک به و لاتعرف نفسک بنفسک من نفسک و تعلم ان ما فیه له و به))یعنی خودت را به طفیلی وجود خداوند می شناسی و به وسیله خودت و از طریق خودت نمی شناسی و می دانی که هر چه در نفس و جان تو است برای خداوند است و به طفیلی وجود او در جان تو ظهور کرده است.

فهم دقیق این احادیث و مانند آن شاه کلیدی برای ورود به مقامات و مدارج عرفانی است که عرفا با پیروی از قرآن و اهل بیت(ع)به حقیقت این نصوص دینی تحقق پیدا کرده اند و فروع و نتایج آن را در کتب نورانی عرفان نظری برای بقیه بیان کرده اند.

اما پس از دو نمونه ای که شیخ اکبر(ره)در این فص از عرفا ذکر نمودند، این بار به نمونه ای از اول شخص جهان آفرینش حضرت محمد مصطفی(ص)اشاره می کنند.در سوره احقاف آمده است:((و ما ادری ما یفعل بی و لا بکم)).

خداوند در آیه فوق به پیامبر(ص)امر می کند که بگو: من نمی دانم که بر سر من و شما چه خواهد آمد و چه سرنوشتی در انتظارمان است.

این در حالی است که حقیقت پیامبر اکرم(ص)به عنوان عقل اول جهان آفرینش همه مخلوقات و علوم عالم امکان را در خود جای داده است بلکه بقیه خلائق از ظهورات خود او و در گستره حقیقت نورانی ایشان می باشند پس ایشان در حالتی که در بالاترین درجه وجودی خویش قرار بگیرند به تمامی کائنات علم و آگاهی و اشراف خواهند داشت مثل مولا علی(ع)که فرمودند:((سلونی قبل ان تفقدونی))یعنی تا مرا از دست نداده اید و در میان شما هستم هر چه خواستید از من بپرسید.

ولی با این حال خداوند به پیامبر(ص)امر می کند که به عدم آگاهی خویش گواهی دهد و اقرار نماید؛چرا که حتی پیامبر(ص)و امام علی(ع)هم که در رتبه نخست عالم آفرینش جای دارند از خود و برای خود هیچ چیزی ندارند و هر چه در جان آنان ظهور کرده است تجلی خداوند و ملک طلق خود حق تعالی می باشد کمااینکه حدیث ذکر شده از امام صادق(ع)به این مطلب تصریح داشت.

پس اجمال مطلب این شد که بین مخلوقات از لحاظ فقر الی الله هیچ تفاوتی نیست بلکه این یک قاعده تکوینی برای همه عالم خلقت می باشد و هیچ کس از آن مستثنا نمی باشد.منتها انبیاء(ع)و اولیای الهی از آنجاییکه از سایر مخلوقات بیشتر و بهتر به این نیاز و فقر الی الله پی برده اند و به شهود آن موفق شده اند ظهور حق تعالی در آنان جلوه بیشتری کرده است پس علم بیشتری نسبت به سایر افراد از جانب خداوند در آنان تجلی کرده است.

پس بنابر قواعد عرفان نظری هر چه انسان بیشتر به نیستی و فقر خویش نسبت به خداوند پی ببرد خداوند هم بیشتر در جان او ظهور می کند و در چنین حالتی این فرد از بقیه همنوعان خود بهره بیشتری از وجود و کمالات وجودی برده است ولی نه به طور مستقل بلکه با فنای در وجود حق تعالی که منبع تمام کمالات وجودی می باشد.

البته فنای فی الله و بقای بالله به سه مرتبه افعالی و صفاتی و ذاتی تقسیم می شود که در بخش"فنا و بقا"از مجموعه اصطلاحات با ذکر نصوص دینی توضیح داده شد.

محیی الدین بن عربی(رضوان الله علیه)که در پیاده کردن آیات و روایات در جان خود سنگ تمام گذاشته است با همین نگرش در "فتوحات مکیه" اشاره می فرمایند که من وقتی می خواهم چیزی را بنویسم همانند کسی می شوم که گویی هیچ علمی ندارد.

پیداست که در این حالت خداوند است که از طریق تجلی در دست بنده اش می نویسد همانگونه که در حدیث قرب نوافل آمده است:((کنت یده التی یبطش بها)).

و همانطور که در سوره توبه خداوند می فرماید:

                                     قاتلوهم یعذبهم الله بایدیکم
((با آنان پیکار کنید تا خداوند از طریق دستان شما آنان را عذاب کند)).

سر این دسته از نصوص قرآنی و روایی به این مطلب باز می گردد که شخص متحقق به آنها به اصل خویش یعنی همان جهل و فقر و نیاز به خداوند، رجعت کرده است و در این حالت خود حق تعالی ثروت و دارایی او و علم و دانایی او و سایر صفات کمالی او می شود و با دست و پای او کار می کند.همانگونه که در زیارت مزار اباعبدالله الحسین(ع) که در اصول کافی آمده است،این طور می خوانیم:

((
بکم تنبت الأرض أشجارها و بکم تخرج الأشجار أثمارها و بکم تنزل السماء قطرها و رزقها)).

((به وسیله شماست که زمین درختانش را می رویاند و با شماست که درختان میوه می دهند و با شماست که آسمان باران و روزی اش را بر زمین می فرستد)).

مسلم است که طبق"توحید افعالی"انجام دهنده همه کارها خداوند است ولی خداوند از طریق اهل بیت(ع)کارهایش را در عالم ظهور می دهد.در بخش دیگری از این زیارت زیبا می خوانیم:

((بکم فتح الله و بکم یختم)).

((خداوند از طریق شما کارها را آغاز می کند و با شما هم آنها را پایان می دهد)).

مشابه این جملات عرشی در زیارت نورانی جامعه کبیره هم آمده است.
 
زیارت جامعه کبیره و نیز عبارات فوق بیان می کند که از نزول باران تا نگه داشتن آسمانها در بالای زمین و هر کاری که در عالم آفرینش آغاز می شود و یا به پایان می رسد خداوند همه و همه را از طریق اهل بیت(ع)انجام می دهد و این به دلیل فنای هر چه تمام تر آن ذوات نورانی در وجود مقدس حق تعالی می باشد و ناگفته پیداست که اگر وجود لایتناهی بخواهد کاری محدود را انجام دهد باید به صورت یک تعین و تقید و شکل و حالتی ظهور کند و اهل بیت(ع)به دلیل فنای بیشتر از بقیه مخلوقات در خداوند لایق چنین تعینی از جانب خداوند می باشند که حق تعالی کارهای خودش در عالم هستی را از طریق آنان انجام می دهد(البته منظور حقیقت نورانی و گسترده معصومین(ع)است نه صرفا بدن مادی آنها).


اهل بیت(ع)و عرفای بزرگ اسلامی که با پیروی از آن ذوات نورانی(ع) به مقامات قرآنی راه یافته اند به دلیل همین فنای فی الله است که از پیش خود کاری را انجام نمی دهند و سراپا غرقه وجود خداوند می باشند پس در واقع این خداست که از طریق آنان در عالم اثرگذاری می کند(البته سایر عرفا و اهل شهود، فیض خداوند را از طریق اهل بیت(ع)دریافت می کنند، پس هیچ وقت همسان خود اهل بیت(ع)نخواهند شد بلکه اصلا قابل قیاس با آنها هم نمی باشند).

هر کس از عرفا که معرفتشان پایین تر از این دسته والا مقام که ذکر شد باشد،به همان میزان در انجام کارهای خود چون به رضایت و مشیت حق تعالی علم کمتری دارند از جانب خودشان عمل می کنند(البته در باطن و حقیقت تکوینی عالم هر برگی که از درخت می افتد بر اساس مشیت خداوند بوده است ولی از آنجا که وجود لایتناهی در عین بساطت نسبت به تحلیل و نگرش ما مخلوقات دارای رتبه های فراوان می شود پس رضایت او هم ذومراتب است و هر کس معرفت بیشتری نسبت به او داشته باشد رضایت او را بیشتر لحاظ می کند).

ابن عربی(ره)در ادامه باز هم از یک عارف یاد می کند:

ابو السعود(ره)به یاران خودش می گفت که پانزده سال است که به من قوه تصرف در کائنات را داده اند ولی از آن استفاده ای نمی کنم و مورد استفاده آن را به خداوند واگذار کرده ام.

محیی الدین(قدس سره)اشاره می کند که در این سخن نوعی"دلال"می باشد.به زبان فارسی در این سخن نوعی ناز و کرشمه در برابر خداوند است چرا که طبق"توحید مالکیت" هیچ مخلوقی از خود و برای خود هیچ چیزی ندارد تا بخواهد آن را به خداوند واگذار کند یا نکند؛بلکه هر کمالی را که در ماهیت مخلوقات مشاهده می کنیم در واقع برای خداوند است که در آنها متجلی کرده است و خود آنان به طفیلی خداوند مالک آن شده اند، نه مستقل و جدای از او.

البته مجوز این طرز صحبت کردن در برخی از ادعیه از زبان اهل بیت(ع) مثل مناجات شعبانیه به ما داده شده است.همانند عبارت:((الهی ان اخذتنی بجرمی اخذتک بعفوک:خدایا اگر مرا به خاطر جرمم مؤاخذه کنی من هم ترا به عفو و بخششت مؤاخذه خواهم کرد)).پیداست که مخلوقات هیچ توانی ندارند که بخواهند به وسیله آن خداوند را به خاطر نبخشیدن گناهان خودشان مواخذه کنند بلکه هر چه در آنان است حتی همین سخنی که خطاب به حق تعالی بیان می کنند
تجلی خداوند است، ولی در مناجات های عاشقانه و عارفانه با خداوند توسط بندگان مقربش مثل ائمه اطهار(ع)چنین حرف هایی هم بیان می شود.

در مثال ذکر شده توسط محیی الدین بن عربی(ره)نیز "ابو السعود" از خودش هیچ ندارد که آن را به خداوند واگذار کند ولی با زبان کرشمه و"دلال" این عبارت را بیان کرده است.

اما این سخنان هرچند در جای خودش خوب و بلکه مفید فایده است ولی نه آخرین درجه عرفاست و نه آخرین درجه اهل بیت(ع)می باشد؛ لذا ابن عربی(ره)در ادامه بیان می کند که ما این کار را از سر "دلال"و کرشمه انجام نمی دهیم بلکه ملکیت و سلطه تکوینی را به خود خداوند واگذار کرده ایم چون حقیقتا برای خود او می باشد نه برای ما.

سر این عبارت محیی الدین بن عربی(قدس سره)به کمال معرفت ایشان بر می گردد که حقیقتا و تکوینا تعلق همه مخلوقات به حق تعالی را شهود کرده اند.

جملاتی که از مناجات شعبانیه ذکر شد هم مسلما بالاترین درجه عرفانی اهل بیت(ع)نبوده است، بلکه در این زمینه حدیثی از امام صادق(ع)که مبنی بر شناختن جان خودمان به طفیلی خداوند بیان شد مرتبه ای بالاتر را بیان می کند که انسان ها حتی مالک جان خویشتن و قوه ادراک خود و سایر کمالات نفسانی شان هم نمی باشند.

در هر آیه قرآنی یا هر روایت نورانی بایستی این نکته را مد نظر قرار دهیم که عبارت مورد نظر از کدام مرتبه انسان کامل خبر می دهد و یا کدامین مرتبه وجودی را تبیین می کند و بر اساس همان مرتبه به شرح و تفسیر آن متن دینی بپردازیم، چون نه آیات قرآنی از لحاظ معرفت شناختی همگی در یک سطح هستند و نه انسان کامل همیشه در یک رتبه ثابت از مراتب عرفانی خویش می باشد.

البته در به کار گیری"همت"عارفانه و انجام کارهای خارق عادت تفاوتی بین ولی و رسول می باشد."ولی" به عنوان کسی که به باطن عالم راه پیدا کرده است طبق همان قاعده ای که مبنی بر معرفت ویژه نسبت به مشیت خداوند ذکر شد هیچ گاه از جانب خودش قدرت ماورائی خویش را به کار نمی گیرد اما رسول گرچه در باطن خود "ولی" هم می باشد و رسالت او یکی از ظهورات ولایت او هست اما برای ترویج دین خداوند بر اساس دستور خود خدا نیروی فوق مادی خویش را بیشتر از "ولی" در عالم ظهور می دهد؛مثل معجزات متعددی که در قرآن کریم برای پیامبران الهی(ع)ذکر شده است.

اما پیامبران(ع)هم با اینکه طبق دستور خداوند گاهی مجبور به استفاده از اقتدار تکوینی برای ظهور معجزه می شوند ولی تا زمانی که دستوری از جانب خداوند به آنان نرسد مثل "ولی"و حتی بیشتر از او از به کارگیری قدرت خودشان کراهت دارند؛چرا که اگر معجزه ای رخ دهد با واضح شدن حقیقت، حجت بر مردم تمام می شود و در صورتی که اطاعت پیامبرشان را نکنند قاعدتا بایستی منتظر عقاب و عذاب الهی باشند.انبیاء چون نسبت به مردم مهربان و دلسوزند به امید اینکه احتمال دارد که عده ای از مردم باز هم به راه راست بیایند از تمام کردن حجت برای آنان اجتناب می کنند پس هیچ گاه نیروی قدسی و همت عارفانه خویش را به دلخواه خود به کار نمی گیرند.

پیامبران(ع)به دلیل علم لدنی از قبل می دانند که در قوم شان کسانی هستند که با دیدن معجزه و یقین کردن به صحت آن باز هم آنان را به ساحر بودن و یا ارتباط با جنیان متهم می کنند و چون با این کار حجت بر آتها تمام شده و عذاب خداوند بر آنها نازل می شود جز در موارد ضروری از به کار بردن معجزه پرهیز می کنند.معجزه از لحاظ لغوی یعنی چیزی که با قوت و قدرت خود هر شبهه ای را از بین می برد و همگان از مقابله با آن عاجز می شوند ولی امکان این هم هست که کسی علی رغم اینکه به حقانیت معجزه یقین پیدا کرده باز هم آن را تایید نکند و برای عوام فریبی انگ سحر یا کهانت را به معجزه الهی نسبت دهد.مثل فرعون و درباریان او که در مقابل معجزات روشن و تردیدناپذیر موسی(ع)باز هم از ایمان خودداری کردند در حالی که به صدق معجزات موسی(ع)ایمان داشتند.در سوره نحل به این حقیقت اشاره شده است:

                                            و جحدوا بها و استیقنتها انفسهم ظلما و علوا

اما فص لوطی درباره سلطه و ملکیت و اقتدار چیزی بر چیز دیگر بود.اینکه شخصی علی رغم روشن شدن حقیقت باز هم از تایید آن سر باز می زند به این دلیل است که عین ثابت و ماهیت او در علم خداوند بر حضور او در عالم خارجی هیمنه و تسلط دارد و تمام کارهایش طبق همان حقیقت علمی او که نزد خداوند است، رقم می خورد.به آیه زیر از سوره تغابن توجه کنید:

                                              هو الذی خلقکم فمنکم مومن و منکم کافر

او کسی است که شما را آفرید پس عده ای از شما مومن هستند و بخشی از شما کافر می باشند.

ذیل این آیه در تفسیر نورالثقلین از امام صادق(ع)حدیثی نقل شده است:

سَأَلْتُ‌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ‌ عَلَیْهِ‌ السَّلاَمُ‌ عَنْ‌ قَوْلِ‌ اللَّهِ‌: «فَمِنْکُمْ‌ کافِرٌ وَ مِنْکُمْ‌ مُؤْمِنٌ‌» فَقَالَ‌:((عَرَفَ‌ اللَّهُ‌ إِیمَانَهُمْ‌ بِوَلاَیَتِنَا وَ کُفْرَهُمْ‌ بِهَا یَوْمَ‌ أَخَذَ عَلَیْهِمُ‌ الْمِیثَاقَ‌ فِی صُلْبِ‌ آدَمَ‌ صَلَّى اللَّهُ علیه و هم ذرّ)).

راوی می گوید: از امام صادق(ع) درباره آیه "فمنکم کافر و منکم مومن"پرسیدم.ایشان فرمودند:خداوند ولایت ما را به آنها شناساند و کفر آنان نسبت به ولایت در همان روز اخذ میثاق اتفاق افتاد یعنی روزی که آنان هنوز در صلب آدم(ع)به صورت "ذر"بودند.

ملاحظه می کنید که امام صادق(ع)کفر کافران نسبت به ولایت حق تعالی که در معصومین(ع)جلوه گر شده است را مربوط به عالم"ذر"می دانند.یعنی پیش از آنکه کافران در این عالم به کفر روی بیاورند در نشئه ای که از لحاظ رتبه وجودی مقدم بر این دنیا بوده است،به کفر روی آورده اند.

البته واضح است که منظور از تقدم عوالم گذشته بر این دنیا، تقدم زمانی نمی باشد چرا که زمان به معنایی که از آن در ذهن خود داریم فقط مربوط به همین دنیای مادی می باشد؛ پس تقدم در این مورد از نوع تقدم وجودی و رتبی می باشد.ضمن اینکه نباید با نظر به این دست احادیث به جبر و عدم اختیار انسان ها معتقد شد چون در روایات دیگری تفکر جبر رد شده است.نظر صحیح در این باره به قاعده"امر بین الامرین"بر می گردد که در تمام عوالم خلقت البته به مقتضای همان مرتبه جریان دارد و در بخش خودش توضیح داده شد.همچنین در بخش"خلق"از اصطلاحات هم با ذکر حدیثی خلق تقدیری اعمال ما در عالمی پیش از اینجا مورد بحث قرار گرفت و توصیح داده شد که چگونه با قبول این حقیقت جبری هم پیش نمی آید.در "فص یعقوبی"هم ضمن روایتی بیان شد که"لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین"در نشئه پیش از اینجا هم به شکل خاص همانجا جریان داشته است.

اما از لحاظ وجودی و رتبی البته به گونه ای که جبر هم پیش نمی آید عین ثابت و ماهیت ما در علم خداوند متعال بر حضور ما در عالم کنونی اشراف و اقتدار و ملکیت و سیطره دارد.

برای تقریب به ذهن می توان اینطور فرض کرد که یک حقیقت از اصل خود در آینه های مختلفی تابانده شده است و در هر آینه ای به صورتی خاص همان آینه انعکاس یافته است.چرا که اعمال و کارهای ما در عوالم وجودی همه حقیقت و رقیقت یک واقعیت می باشند که نشئه های مختلفی ظهور کرده اند.پیداست که عوالمی که تقدم رتبی بر مراتب پایین تر از خود دارند یک نوع هیمنه و سلطه و اشراف وجودی هم بر مادون خودشان دارند و این همان چیزی است که در حدیث ذکر شده مبنی بر کفر کافران در عالم "ذر" بدان اشاره شده است.از آنجاییکه این دنیا رقیقه و عکسی از آن عالم می باشد عالم "ذر"سیطره و اشراف وجودی
بر این دنیا دارد.حتی اختیاری را هم که به طفیلی تجلی وجود خداوند در ماهیت مان مشاهده می کنیم سایه و عکسی از اختیاری است که به مقتضای همان نشئه در عالم عین ثابت و ماهیت علمی خود نزد خداوند داشته ایم.پس در تمام عوالم نه مطلقا و به طور مستقل از خداوند صاحب اختیاری بوده ایم تا به اعتقاد باطل تفویض روی بیاوریم و نه مجبور به انجام چیزی بر خلاف خواستمان بوده ایم تا معتقد به اندیشه غلط جبر شویم(البته اختیاری که در عوالم پیش از اینجا در ما متجلی بوده است به مقتضای همان مرتبه بوده است و با اینجا تفاوت دارد).

پس کسانی که در عوالم پیش از اینجا از پذیرش ولایت پیامبران(ع)و اهل بیت(ع)خودداری کردند، در این دنیا هم همان خودداری و کفر نسبت به اولیاء الله را از خود نشان می دهند و روشن است که هیچ کس نمی تواند در نهاد و سرشت انسان ها بدون اینکه خود آنها تمایل داشته باشند دخل و تصرفی کند.پس حتی انبیاء(ع)هم اگر هزاران معجزه بیاورند چنین کسی از اهل ایمان نخواهد شد چون در قضیه اعمال و اعتقادات انسان ها عین ثابت آنها بر معجزات پیامبران(ع)اشراف و ملکیت و سلطه تکوینی دارد.پس هر کس خودش ایمان یا کفر خود را انتخاب می کند و معجزه صرفا برای اطمینان یافتن از سخن پیامبران(ع)می باشد و عامل ایمان آوردن نمی باشد.

خداوند دو نوع علم دارد:یکی علم ذاتی که از ازل تا ابد یکسان است و دیگری علم فعلی که از مخلوقات گرفته می شود و تابع عملکرد آنهاست.در مرتبه عین ثابت مان در عالم ذر و همچنین در عالم خارجی خداوند طبق علم فعلی خودش بر اساس اعمال خود مخلوقات برایشان تجلی می کند و جلوه های وجودی و یا حجاب های ظلمانی را پیش روی آنها ظهور می دهد.

پس در مرتبه علم خداوند اگر طبق قاعده"امر بین الامرین"مخلوقی خودش از خداوند تقاضای کفر می کند، خداوند هم بر اساس همان تقاضا برای او کفر را می خواهد و او را کافر می کند.

همین درخواست از خداوند و اجابت از طرف خداوند که در نشئه علمی اتفاق افتاد در این دنیا هم که سایه و تجلی همان مرتبه می باشد عینا تکرار می شود و این سر حدیث مولانا امام جعفر صادق(ع)در اصول کافی را بیان می کند که می فرمایند:

((علم أنهم سیکفرون فاراد الکفر لهم لعلمه فیهم)).

یعنی خداوند برای آنان کفر خواست ولی نه از سر اجبار بلکه چون در نهاد آنها کافر شدنشان را دیده بود.

همانطور که از زبان امام علی(ع)در نهج البلاغه آمده است،گفتار خداوند همان عمل اوست:((کلامه سبحانه فعل منه انشاه و مثله))یعنی کلام خداوند همان عمل او در عالم خارجی می باشد.

با این نگاه اگر به "قرآن" هم "کلام الله"اطلاق می کنیم برای این است که با افعال و کارهای خداوند در عالم خارجی تطابق دارد.پس قول و کلام تدوینی(قرآن)و قول و کلام تکوینی(نظام خلقت)صد در صد با هم منطبق هستند.

اما همانطور که نزول آیات و کلمات تدوینی(قرآن کریم) معمولا دارای یک شان نزول می باشد و بر اساس نیاز انسان ها توسط خداوند یا با واسطه جبرئیل نازل می شود در عالم خارجی هم تجلیات وجودی حق تعالی بر اساس درخواست و تقاضای مخلوقات برایشان متجلی می گردد که ممکن است به وسیله شیاطین جلوه های گمراه کننده ای از وجود برای کسی متجلی شود و ممکن است برای شخص دیگری تجلیاتی هدایت کننده توسط انبیاء و صالحان یا ملائکه جلوه گر شود که تمام اینها بسته به درخواست خود شخص دارد پس جبری هم در کار نیست.


هر کدام از اعمال ما و حتی افکار ذهنی ما در حیطه وجود لایتناهی به منزله یک درخواست می باشد که وجود لایتناهی به مقتضای همان درخواست برای درخواست کننده تجلی می کند.حال اگر بر اساس درخواست شخصی تجلی باطلی مثل یک معصیت یا گناه کبیره برایش جلوه گر شد طبق قاعده"اتحاد عاقل و معقول"آن فرد آلوده به گناه همین کار زشت خویش را در آینه عالم آخرت به صورت آتشی که از خودش جدا نیست مشاهده می کند(در مبحث"اتحاد عاقل و معقول"با ذکر آیات و روایات ثابت کردیم که علم و عمل هیچ کسی از هویت او بیرون نمی باشد بلکه سازنده شخصیت اصلی او می باشد).

پس همان قول و کلام یا به عبارت دیگر فعل خداوند که در این دنیا بر اساس تقاضای ما برایمان جلوه گر شده بود وقتی که در آینه ای دیگر به نام عالم آخرت تابانده می شود مطابق همان نشئه برای ما ظهور خواهد کرد.

پس اجمال این مطالب بدین صورت می باشد که چون همه عوالم وجودی رقیقت و حقیقت یک واقعیت می باشند که بعضی بر دیگری اشراف و هیمنه دارند اعمال ما در عالم قبل از اینجا به تعبیر روایی با"خلق تقدیری"آفریده شده بود و در اینجا همان"خلق تقدیری"با ظهور در عالم خارجی به صورت"خلق تکوینی"آفریده می شود و در عالم قیامت هم به صورتی که خاص همان عالم است برایمان جلوه گر می شود که نامش را جزا و عقاب یا پاداش و ثواب می گذاریم.عوالم قبلی هر کدام بر عوالم پس از خودشان ملکیت و سیطره وجودی دارند.

پس حقیقت ما و اعمالمان فقط یک چیز می باشد که در مراتب مختلف وجودی به صورت های گوناگون برایمان جلوه گر می شود.

خداوند هیچ گاه به صورت جبر برای ما چیزی را پیش نمی آورد بلکه همیشه بر اساس درخواست ما برایمان تجلی می کند و با ذکر جمله مولا علی(ع)هم دانستیم که قول و گفتار او همان فعل خارجی و تجلی اوست که در هر عالم با توجه به درخواست ما پیش رویمان جلوه می کند.با این دید عمیق عرفانی که مبتنی بر آیات و روایات است به آیه زیر از سوره ق می پردازیم:

                                                       ما یبدل القول لدی و ما انا بظلام للعبید

((سخن و گفتار من(=فعل و رفتار من)هیچ گاه تغییر نمی کند و من هیچ ظلمی هم نسبت به بندگانم نمی کنم)).

آیه خطاب به جهنمیان این حقیقت را بیان می کند که آتشی که در نهاد خود شعله ور می بینید را خودتان با اعمال خودتان از من تقاضا کرده اید و من هم بر اساس خواست خودتان آن را برایتان افروخته ام؛پس من ظلمی به شما بندگان نکرده ام.

سهم خداوند در این میان فقط اعطای مستمر فیض وجودی به ما و اندیشه ما و کارهای ما بوده است و ما خودمان بودیم که نحوه به کارگیری آن فیض وجودی را در مسیر خوب یا بد تعیین کرده ایم‌.

به بیان دیگر ما کارهای خوب یا بد را خودمان انجام داده ایم ولی همه آنها به طفیلی وجود لایتناهی حق تعالی از ما سر زده است نه مستقل و جدای از او.

نکته بالا حقیقت"امر بین الامرین"را بیان می کند که در لحظه به لحظه انجام کار خوب یا بد هم بندگان با انتخاب خود دخیل هستند و هم خداوند با اعطای وجود به کار آنان دخیل است.نه بنده مستقل و جدای از خداوند می تواند کاری را انجام دهد که بحث تفویض و واگذاری مشیت و اراده و قدرت به بندگان پیش بیاید و نه خداوند کارهای خودش را به زور و از سر اجبار به بندگان تحمیل می کند که بحث به عدم عدالت خداوند کشیده شود.

اینکه اشاره شد که قرآن تدوینی و قرآن تکوینی کاملا مطابق هم هستند یعنی مثلا اگر در کلام تدوینی خداوند برای کاری وعده آتش داده شده است در عالم خارجی هم کسی که آن کار را انجام دهد حقیقتا گرفتار آتش است.پس قول تدوینی خداوند یعنی کتاب قرآن مثل قواعد تکوینی خداوند یعنی کتاب آفرینش تغییرناپذیر است و همانطور که کتاب تدوینی قرآن بر اساس نیازهای انسانها و درخواستی که در باطن و سر آنان از خداوند برای هدایت بوده، نازل گشته است قرآن تکوینی هم برای هر کسی به مقتضای اعمال و کردار و اندیشه و عقاید او ظهور و تجلی می کند.فرقی که در این میان است در این می باشد که کلام تدوینی خداوند بر روی کاغذ نگاشته می شود و توسط کسی خوانده می شود ولی با کلام تکوینی حق تعالی در عالم خارجی سر و کار داریم.

اما در ادامه فص لوطی، ابن عربی(ره)شعری را می سرایند:

فالکل منا و منهم                          و الاخذ عنا و عنهم
همه رخدادها از ما و از آنان است///////// و اخذ کردن و گرفتن نیز هم از ما و هم از آنان است

این بیت اشاره دارد که خداوند و مخلوقات او در نظام و ساختار خلقت هر دو سهیم هستند بدین صورت که خداوند در مرتبه فعل(و نه ذات)علم خودش را از مخلوقات می گیرد و طبق همان علمی که از اعمال آنان گرفته برایشان تجلی می کند.از طرف دیگر مخلوقات هم وجودی را که به طفیلی آن کارهای خوب یا بدشان را انجام می دهند پیوسته و دم به دم از جانب خداوند می گیرند.

ان لایکونون منا                         فنحن لا شک منهم
اگر آنها از ما نباشند////////// ما قطعا از آنان می باشیم

این بیت هم اشاره می کند که اگر این امر مربوط به خود آنان است که چگونه تجلی وجودی را استفاده کنند و در نتیجه ساختن هویتشان به صورت خوب یا بد با خودشان است ولی از آنجاییکه ما هم با اعطای وجود در کار آنها سهیم می باشیم پس قطعا از آنها جدا نیستیم.

محیی الدین بن عربی(قدس سره)اشاره می کنند که مطالبی که در فص لوطی ذکر شد مغز معرفت و لب معارف الهی می باشد و با شعری دیگر این فص را پایان می دهد:

و قد بان لک السر                                  و قد اتضح الامر
سر و مغز مطالب برای تو روشن گشت///// و امر برای تو واضح شد

و قد ادرج فی الشفع                             الذی قیل هو الوتر
و چیزی که واحد و فرد و یگانه بود////// در صورت شفع و زوج بودن، صورت پذیرفت و جلوه کرد.


قرآن تدوینی به عنوان کلامی که جامع می باشد و یک حقیقت نورانی بیشتر نیست ولی به دو صورت وعده به بهشت و وعید درباره جهنم برای هدایت انسان ها نازل شده است.

قرآن تکوینی یا همان وجود خارجی هم که یک حقیقت بسیط و نورانی است برای برخی اشخاص به صورت پاداش و ثواب و جزای خیر متجلی می شود که نام آن را بهشت می گذاریم و برای برخی دیگر به صورت عذاب و عقاب و نقمت جلوه گر می شود که به آن جهنم می گوییم.



پس اجمال مطلب بدین صورت شد که حقیقت فقط یک چیز است و نسبت به شرایط کسانی که آن را قبول می کنند متفاوت جلوه می نماید و این شرایط را هم خود شخص به طفیلی همان حقیقت می سازد و نه مستقل و جدای از او.
وحدت وجود ، فص لوطی ، فصوص الحکم ، محیی الدین بن عربی ، فص حکمه ملکیه فی کلمه لوطیه ، لیس بقادر من قارنه ضد ، ان القوه لله جمیعا ، ​و ما امرنا الا واحده کلمح بالبصر ، إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ صَیْحَةً وَاحِدَةً فَکَانُوا کَهَشِیمِ الْمُحْتَظِرِ ، قال لو ان لی بکم قوه او آوی الی رکن شدید ، همت ، کرامت ، معجزه ، همت قدسی ، خرق عادت ، مَا کَانَ‌ قَوْلُ‌ لُوطٍ‍‌: «لَوْ أَنَّ‌ لِی بِکُمْ‌ قُوَّةً‌ أَوْ آوِی إِلى‌ رُکْنٍ‌ شَدِیدٍ» إِلاَّ تَمَنِّیاً لِقُوَّةِ‌ الْقَائِمِ‌ عَلَیْهِ‌ السَّلاَمُ‌، وَ لاَ ذِکْرُ [رُکْنٍ‌] إِلاَّ شِدَّةَ‌ أَصْحَابِهِ‌، لِأَنَّ‌ الرَّجُلَ‌ مِنْهُمْ‌ یُعْطَى قُوَّةَ‌ أَرْبَعِینَ‌ رَجُلاً وَ إِنَّ‌ قَلْبَهُ‌ لَأَشَدُّ مِنْ‌ زُبَرِ الْحَدِیدِ، وَ لَوْ مَرُّوا بِجِبَالِ‌ الْحَدِیدِ لَقَطَعُوهَا لاَ یَکُفُّونَ‌ سُیُوفَهُمْ‌ حَتَّى یَرْضَى اللَّهُ‌ عَزَّ وَ جَلَّ‌ ، و خلق الانسان ضعیفا ، الله الذی خلقکم من ضعف ثم جعل من بعد ضعف قوه ثم جعل من بعد قوه ضعفا و شیبه یخلق ما یشاء و هو العلیم القدیر ، و منکم من یرد الی ارذل العمر لکی لایعلم بعد علم شیئا ان الله علیم قدیر ، لیس بقادر من قارنه ضد او ساواه ند ، ما شاء الله کان و ما لم یشا لم یکن ، و ما تشاؤون الا أن یشاء الله ، فاتخذه وکیلا ، فاتخذه وکیلا ، ان تقرضوا الله قرضا حسنا ، ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم ، غنی کل فقیر و عزه کل ضعیف و قوه کل ضعیف ، الفقر فخری ، و تعرف نفسک به و لاتعرف نفسک بنفسک من نفسک و تعلم ان ما فیه له و به ، و ما ادری ما یفعل بی و لا بکم ، سلونی قبل ان تفقدونی ، کنت یده التی یبطش بها ، قاتلوهم یعذبهم الله بایدیکم ، بکم تنبت الأرض أشجارها و بکم تخرج الأشجار أثمارها و بکم تنزل السماء قطرها و رزقها ، بکم فتح الله و بکم یختم ، الهی ان اخذتنی بجرمی اخذتک بعفوک ، دلال ، و جحدوا بها و استیقنتها انفسهم ظلما و علوا ، هو الذی خلقکم فمنکم مومن و منکم کافر ، عَرَفَ‌ اللَّهُ‌ إِیمَانَهُمْ‌ بِوَلاَیَتِنَا وَ کُفْرَهُمْ‌ بِهَا یَوْمَ‌ أَخَذَ عَلَیْهِمُ‌ الْمِیثَاقَ‌ فِی صُلْبِ‌ آدَمَ‌ صَلَّى اللَّهُ علیه و هم ذرّ ، لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین ، علم أنهم سیکفرون فاراد الکفر لهم لعلمه فیهم ، کلامه سبحانه فعل منه انشاه و مثله ، ما یبدل القول لدی و ما انا بظلام للعبید ، فالکل منا و منهم ، و الاخذ عنا و عنهم ، ان لایکونون منا ، فنحن لا شک منهم ، و قد بان لک السر ، و قد اتضح الامر ، و قد ادرج فی الشفع ، الذی قیل هو الوتر ، قرآن تدوینی ، قرآن تکوینی ، قول تدوینی ، قول تکوینی ،
نظرات کاربران
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

بستن
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

0 نظر
طراحی شده توسط شرکت طراحی سایت و سایت ساز آنلاین یوتاب - فروشگاه ساز اینترنتیطراحی شده توسط شرکت طراحی سایت و سایت ساز آنلاین یوتاب - فروشگاه ساز اینترنتی