– اتحاد عاقل و معقول

کل نفس بما کسبت رهینه
قاعده "اتحاد عاقل و معقول"در مباحث فلسفه و عرفان نظری یکی از اصول و امهات و مطالب بسیار مهم و کاربردی می باشد و پایه فهم دقیق بسیاری از آیات قرآن و روایات اهل بیت(ع)در زمینه معاد و تجسم اعمال است.
به توضیح مختصری درباره این مطلب می پردازیم:
حقیقت انسان غیر از اندیشه و رفتار او نیست.یعنی از نگاه ادیان آسمانی جسم انسان صرفا یک وسیله می باشد که انسان توسط آن به کسب علم و دانش روی می آورد و طبق آن دانش عمل می کند ولی جسم و بدن مادی وی هرگز بخشی از حقیقت و هویت وی نمی باشد.
برای شروع بحث ابتدا به یک مثال توجه بفرمایید:
وقتی ما به یک کوه نگاه میکنیم فقط یک تصویر از آن در ذهنمان منعکس میشود و ما می پنداریم که آن کوه را دیده ایم در حالی که صورت ذهنی خود را مشاهده می کنیم و نه وجود خارجی آن کوه را که بیرون از ماست.دلیلش هم واضح است چون آن کوه با عظمتی که دارد، در ذهن ما جای نمی گیرد و این چیزی که ما در ذهن داریم فقط تصویری است که دستگاه ادراک ما مطابق آن کوه برای ما ساخته است و اصلا به تعبیر دقیقتر فقط در حال مشاهده تصور خویش هستیم منتها به شکل و صورت آن کوه.
آنچه در این مثال گفته شد مربوط به علم حصولی بود که از دید عرفا اصلا به آن علم نمی گویند و در حکمت متعالیه هم به آن صورت ذهنی می گویند.
غرض از ذکر مثال فوق این است که از دید دقیق، علم همان حضور یک چیز نزد چیز دیگر می باشد به گونه ای که پس از آن بین آنها مغایرت و جدایی نباشد که به هر اندازه بین دو چیز مغایرت باشد جهل لازم می آید چون آن چیز در فرض مغایرت نزد فرد عالم،حضور ندارد.
در مثال ذکر شده حقیقت کوه نزد فرد ادراک کننده حضور ندارد بلکه فقط تصویری از آن نزد شخص می باشد که البته مطابق کوهی است که در عالم خارج است ولی خود آن نیست.
مولا علی(ع)در نهج البلاغه این گونه به این حقیقت اشاره می فرمایند:
((إنما تحد الأدوات أنفسها و تشیر الآلات‏ إلى نظائرها:ابزارها و ادوات فقط خودشان را محدود می کنند و وسائل و آلات فقط به نظیر و مانند خود اشاره می کنند)).
امام علی(ع)در عبارت فوق با واژه "إنما"حصر این مطلب را می رسانند و اشاره می کنند که فقط این طور است و غیر از این نیست که ابزار و ادواتی مثل چشم فقط به خودش اشاره می کند و نه غیر از خود.مثلا اگر ما به کوهی که در مثال گفته شد نگاه می کنیم، از آن حقیقت خارجی فقط همان مقدار را که چشم ما برای ما بیان می کند می دانیم و نه ذات خود آن را.
وجودی که در عالم خارج است،نامحدود می باشد و ما فقط به همان اندازه که از آن می بینیم و یا می شنویم به آن علم پیدا می کنیم.همانطور که اگر کوزه ای را در آب دریا فرو بریم فقط به اندازه همان کوزه در آن آب وارد می شود و نه بیشتر تمام ابزارها و حواسی هم که ما در اختیار داریم فقط به اندازه خود واقعیت خارجی را برای ما نشان می دهند و نه بیش از آن.همانطور که اگر کوزه را دارای ادراک و شعور فرض کنیم خواهیم دید که او دریا را به شکل خود می بیند.
به عبارت دیگر هر یک از قوا و جوارح ما واقعیت خارجی را درست مثل کوزه ای که در دریا فرو می بریم،فقط به شکل خودشان برای ما نشان می دهند. پس در واقع ما در حال نظاره کردن خودمان می باشیم منتها درون واقعیتی که صد البته فراتر از ماست و یا این طور بگوییم که در حال نظاره کردن واقعیت خارجی می باشیم البته به اندازه ای که در ما منعکس می شود و به شکل و صورتی که قوای ادراکی ما آن را برای ما به تصویر می کشند.
پس هر عاقلی خودش را درک می کند و از این حقیقت در حکمت متعالیه با نام"اتحاد عاقل و معقول"یاد می شود.با توضیحاتی که داده شد،روشن گشت که این قاعده هرچند به این نام معروف شده است ولی هرگز اختصاصی به تعقل و عاقل و معقول ندارد بلکه در مورد تمام قوای انسان کاربرد دارد،یعنی علاوه بر اینکه هر تعقلی با کسی که آن را تعقل می کند یکی است و متحد است،هر خیالی هم با کسی که آن را تخیل می کند یگانگی دارد.همینطور در سایر قوا و جوارح این حقیقت سریان دارد مثلا هر محسوسی هم با کسی که آن را حس می کند یگانگی دارد و بیرون از ذات وی نمی باشد.درباره محسوسات این را باید توجه داشته باشیم که از دید دقیق فلسفی ما فقط صورتی از اشیاء که ادراکمان برایمان به تصویر می کشد را حس می کنیم نه آن شیء خارجی را که بیرون از ماست و در ذهن ما وارد نمی شود.
البته ذات خود شخص عاقل و یا متخیل و یا حس کننده از معقول و خیال و محسوس خود فراتر است و به آن محدود نمی شود و اتحاد در اینجا بدین معنی است که آن ادراک از ذات شخص بیرون نمی باشد و در وی مندک گشته است و هیچ جدایی از وی ندارد نه اینکه تمام هویت شخص در فلان ادراک خاصی که انجام داده است،خلاصه شود چرا که هرچند شخص ادراک کننده با شیء ادراک شونده یکی می شود و با آن هیچ مغایرتی ندارد ولی مسلم است که آن شخص ادراکات دیگری را هم در طول زندگی تجربه کرده است و اگر بخواهیم شخصیت و ذات او را بدانیم،باید تمام ادراک های وی را با هم در نظر بگیریم.در آن صورت می توان گفت که ذات هر کس مساوی با ادراکات اوست.
نکته بعد اینکه این اتحاد که در قاعده بالا مطرح شد دارای مراتب می باشد.یعنی در همان مثال کوه که ذکر کردیم،اشخاصی مثل انسانهای معمولی با صورت ذهنی خود که از آن کوه دریافت می کنند متحد می گردند ولی عارفی که دارای ولایت تکوینی می باشد با حقیقت خارجی آن کوه متحد شده است،نه به این معنی که کوهی که در عالم خارج است در ذهن او آمده است بلکه به این معنی که ذات او با حرکت جوهری آن قدر گسترده شده است که کوهی را که قبلا در بیرون از جان او بوده است،هم اکنون فراگرفته است و وی قادر است که مثل بدن خود در آن تصرف نماید.
از اینجا سر اینکه پیامبر اکرم(ص)شق القمر کردند و ماه را به دو نیمه تقسیم نمودند،روشن می شود چون ماه بیرون از ذات مطهر ایشان(ص) نبوده است.همینطور سر بسیاری از معجزات انبیاء(ع)و کرامات اولیاء و عرفای بزرگ(رضوان الله علیهم)معلوم می شود.آنان با ریاضت و تقوای الهی از بدن خود فراتر رفته اند و عالم خارج هم در حکم بدن آنان شده است.در قرآن از این گونه اشخاص با نام((اولو الالباب))یاد می شود،چرا که آن ها چون به صورت علمی مخلوقات بسنده نکرده اند، بلکه به لب و درون اشیاء رسوخ کرده اند و حقیقت آن را فراگرفته اند و یا از نگاه دیگر اشیاء با گستره شدن جان آنها درون ذات آنان جای گرفته است.
اما گفتیم که قاعده فوق در همه شؤون انسان جریان دارد و مخصوص تعقل و یا تخیل نیست.یعنی حتی فرد با عمل خود که انجام می دهد هم یکی است و عمل و رفتار هیچ کس از او جدا نیست.منظور از عملی که در اینجا مد نظر است صورت ظاهری آن نیست که پس از اتمام کار از بین می رود بلکه حقیقت و باطن آن می باشد که صد البته از انسان جدا نیست و همیشه همراه اوست بلکه آن عمل عین هویت شخص است.
قرآن کریم درباره پسر نوح می فرماید:((إنه عمل غیر صالح:او عملی ناشایست است)).
قَالَ یَا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ فَلَا تَسْأَلْنِ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَن تَکُونَ مِنَ الْجَاهِلِینَ
در آیه فوق خود پسر نوح یک عمل ناصالح معرفی شده است.همین طور چون هیچ کس از عمل خود جدا نیست و رفتار هر شخص مخصوص خود اوست،در آیه زیر از سوره نجم آمده است:((ألاتزر وازره وزر اخری:هیچ کس بار دیگری را به دوش نمی کشد)).
أَلَّا تَزِرُ وَازِرَهٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ
دلیل این حقیقت هم در این آیه از سوره مدثر ذکر شده است:
کل نفس بما کسب رهینه
((هر کس به دنبال چیزی که خودش کسب کرده است رهین است)).
در واقع آیه فوق می خواهد بیان کند که هر شخصی به دنبال کار خود روان است همچون کودکی که به دنبال مادر خود می رود و این شخص است که گرفتار عمل خویش است و پیام این آیه از آنچه که در توده مردم گفته می شود بالاتر است.چون آنها معمولا می گویند که عمل هر کس به دنبال اوست و یا وبال گردن اوست اما این آیه می گوید که انسان به دنبال عمل خویش همچون کودکی به دنبال مادر روان است.
در امالی شیخ طوسی آمده است:
امیرالمومنین(ع)وقتی محمد بن ابی بکر را والی مصر کردند،در نامه ای به او نوشتند:

((أما بعد: فإنی أوصیکم بتقوى الله فیما أنتم عنه مسئولون و إلیه تصیرون، فإن الله تعالى یقول: کل نفس بما کسبت رهینه:من شما را به تقوای الهی سفارش می کنم درباره آنچه که از آن پرسیده می شوید و به آن صیرورت و تحول می یابید.همانا خداوند می فرماید:هر کسی رهین آنچه که به دست می آورد،می باشد)).

ملاحظه می کنید که در حدیث فوق مولا(ع)با واژه "تصیرون"بیان می کنند که هر شخصی با آنچه که انجام می دهد طبق حرکت جوهری به سمت همان عملش، صیرورت و تحول می یابد و با آن یکی می گردد.سپس مولا(ع)به آیه ای که از سوره مدثر ذکر کردیم برای تأیید سخن خودشان اشاره می فرمایند.
این را هم در نظر داشته باشیم که مبحث "اتحاد عاقل و معقول" ربط بسیار زیادی به حرکت جوهری و تجسم اعمال دارد.اگر شخصی به کارهای حیوانی خو بگیرد و عادت کند باطن وی هم همان حیوان است و این برای آنست که عمل وی از خود او جدا نیست و بر اثر تکرار یک عمل ،شخص طی یک فرآیند و حرکت جوهری به حقیقت آن عمل تبدیل می شود.همین سخن درباره اندیشه و علم افراد هم صادق است.
مولانا جلال الدین(قدس سره)در این باره می فرمایند:

بخوانید ::   - مصباح دوم

ای برادر تو همه اندیشه ای ما بقی خود استخوان و ریشه ای​​
بدن صرفا یک ابزار است و حقیقت این مطلب که گفته می شود انسان پس از مرگ با علم و عمل خویش تنها می ماند،به این باز می گردد که اصلا انسان جز علم و عمل خود چیزی دیگر نیست.

پس انسان ظرفی نیست که درونش علم و عمل ریخته شود بلکه خود علم و عمل است.همانطور که عالم خارج از ما هم ظرفی نیست که اشیای خارجی را درون آن ریخته باشند بلکه عالم خارج از ما خود اشیاء و مخلوقات می باشد و در این میان هیچ جدایی نیست.
روی همین حساب هم در شرع مقدس اسلام تأکید شده است که پس از تولد نوزاد در گوش او اذان و اقامه گفته شود، چرا که آن لحظه اولین ادراک وی در عالم شکل می گیرد که تمام ادراکات بعدی نوزاد توسط حقیقتی که همین ادراک اول صورت می دهد،دریافت می شود و روی آن بنا می شود.در واقع انسان همان ادراکات و اندیشه های اوست و نه چیز دیگر.
پس نامه عمل اشخاص هم که در قیامت به هر شخصی داده می شود از نگاه دقیق عرفانی و قرآنی، حقیقت خود اوست که شخص به آن شکل در آمده است،به عبارت دیگر صورت اخروی علم و عمل شخص در قیامت و یا برزخ از باطن وی به ظاهر او می آید و ظاهر او که بدن وی بوده است،مثل مابقی اشیای پیرامون او در دنیا صرفا یک ابزار بوده است و با مرگ از بین رفته است و فقط حقیقت شخص باقی مانده است.
برای همین هم خداوند در سوره اسراء می فرماید:

بخوانید ::   - مصباح چهل و چهارم

وَکُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ کِتَابًا یَلْقَاهُ مَنشُورًا
 اقرا کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا

ترجمه آیه می شود:
((اعمال هر انسانی ضمیمه گردن اوست و روز قیامت برای او چون کتابی آن را ظاهر می کنیم که او آن را گشوده و مفصل می بیند.به او گفته می شود که کتاب(جان)خود را بخوان که امروز کافیست که خودت بر خودت حسابگر باشی)).
در واقع سهم خداوند در کارهای ما چه در دنیا و چه در عالم قیامت فقط اعطای فیض و تجلی وجودی است و ما خود با استفاده از آن و به طفیلی آن تجلی خودمان را در مسیری که انتخاب می کنیم،صیرورت و تحول می دهیم.خداوند در این میان به ما کارهایمان رنگ وجود می بخشد که به طفیلی آن وجود کارهایمان در عالم خارج ظهور می کند و حرکت جوهری در ما صورت می گیرد.در قیامت هم خداوند فقط اعطای فیض و تجلی وجودی را به عهده دارد با این فرق که در دنیا به ظاهر کارهایمان رنگ وجود می بخشید و در آخرت به باطن همان کارهای دنیوی ما، رنگ وجود می دهد و از دید دقیق قرآنی هر چه به ما می رسد از ذات خودمان است که صد البته به طفیلی وجود خداوند آن ذات و کارهای منتسب به آن در عالم ظهور می کند.حتی از نگاه قرآن هر شخصی خودش نامه عملش و صحیفه هویت خویش را حاضر می کند:
علمت نفس ما احضرت
از آنجاییکه نامه عمل هر شخص طبق توضیحات گفته شده حقیقت جان خود آن شخص است،پس با حضور او در عالم دیگر اعمال وی هم با او حضور پیدا می کنند.کتاب هر شخص همان حقیقت وی می باشد که با علم و عمل به شکل آن حقیقت، صیرورت و تحول یافته است.
سهم خداوند در کارهای ما فقط تجلی وجود خود در ما می باشد و ما خودمان با حسن اختیار یا سوء اختیار،آن را در راه هر علم و عملی که خواستیم به کار گرفته ایم و در قیامت هم سهم خداوند همان تجلی وجود است که بر صورت علوم و اعمالی که در دنیا کسب کرده ایم می تابد که این تابش وجود به تناسب علم و عمل هر شخص به صورت بهشت و یا جهنم برای او جلوه گر می شود.
پس از این دید خداوند کسی را به جهنم نمی برد بلکه او چه در دنیا و چه در آخرت فقط اعطای وجود می کند و خود شخص با آن فیض دریافتی خود را در یک حرکت جوهری به جهنم و یا بهشتی تبدیل می کند که هرگز از ذات وی جدایی ندارد.
آیه زیر از سوره اسراء به جدا نبودن و عدم انفکاک عمل هر شخص نسبت به او اشاره دارد:
ان احسنتم احسنتم لانفسکم و ان اساتم فلها
آیه می گوید که اگر نیکی کنید اختصاص به خودتان دارد و اگر بدی کنید باز هم مخصوص خودتان است.در ((توحید مالکیت)) توضیح دادیم که "ل"در عبارت قرآنی"له ملک السماوات و الارض"یک مالکیت تکوینی و حقیقی را نشان می دهد.یعنی این طور نیست که آسمانها و زمین جدای از خداوند باشد و فقط سند آن به نام خداوندی که بار اول آنها را آفریده است،خورده باشد.بلکه این نوع از مالکیت که در قرآن مطرح است یک مالکیت حقیقی و تکوینی است یعنی آسمانها و زمین از خداوند جدا نمی باشند و مندک در ظهور و تجلی(نه هویت غیبیه)اویند و از وجود او بیرون نیستند.در آیه ای که از سوره اسراء ذکر شد هم قضیه از همین قرار است.یعنی عمل شخص چه بد و چه خوب از ذات وی بیرون نیست بلکه همیشه همراه اوست.
آیه زیر از سوره طور که مشابه آن در سوره تحریم هم آمده است به این نکته اشاره دارد که در قیامت عمل خود شخص به عنوان جزای آن شخص در نظر گرفته می شود:
اصْلَوْها فَاصْبِرُوا أَوْ لا تَصْبِرُوا سَواءٌ عَلَیْکُمْ إِنَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُون‏
آیه با ذکر واژه"إنما"بیان می کند که فقط و فقط همان عمل خود را به عنوان جزای کارتان دریافت می کنید.پس عذاب یا پاداش خداوند چیزی نیست که مثل جزاهای دنیوی به کار ما نگاه شود و طبق آن برای ما چیزی را به عنوان هدیه و یا حبس و زندان شدنی را به عنوان جریمه لحاظ کنند چرا که همه اینها اعتباراتی است که ما در دنیا برای به هرج و مرج کشیده نشدن اجتماع وضع کرده ایم اما در آخرت که باطن همین عالم دنیاست، این اعتبارات اصلا مورد لحاظ واقع نمی شود و فقط حقیقت تکوینی و خارجی هر شخص برای خود آن شخص ظهور می کند و از باطن او به ظاهر او سرایت می نماید.اگر باطن نیکو و پسندیده ای باشد این کار به عنوان پاداش شناخته می شود و اگر صفت نکوهیده ای باشد ظهور آن به صورت عذاب خواهد بود ولی در هر دو صورت جزای شخص از ذات وی بیرون نیست و برای همین هم شخص به هیچ وجه نمی تواند از عمل خود فرار کند همانطور که هیچ کس نمی تواند از ذات خود بیرون رود.
به آیه ۴۲ سوره زمر توجه بفرمایید:
اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضَىٰ عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَیُرْسِلُ الْأُخْرَىٰ إِلَىٰ أَجَلٍ مُّسَمًّى إِنَّ فِی ذَٰلِکَ لَآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ
آیه فوق با واژه"توفی"به این حقیقت اشاره می کند که خداوند هنگام مرگ نفس انسان را به طور کامل قبض می کند طوری که هیچ چیزی از آن باقی نمی ماند.از طرفی در توضیحات بالا مبرهن شد که انسان غیر از علم و عملش چیزی نیست،روی همین حساب هم خداوند در آیه زیر که باز هم از سوره زمر است، می فرماید که ما همان عمل او را که طبق آیه ۴۲ به طور کامل ستانده و قبض کرده بودیم،در قیامت به طور کامل به او باز می گردانیم:
وَ وُفِّیَتْ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِما یَفْعَلُون‏
آیه فوق بیان می کند که در قیامت عمل هر کس به طور کامل به وی بازگردانده می شود یا به عبارت دیگر در وی ظهور می کند.به دیگر بیان از باطن او به ظاهر او سرایت می کند.دقت شود که در آیه اولی که ذکر شد واژه "یتوفی"و در آیه دوم واژه"وفیت"به کار رفته است که هر دو از ریشه"وفی"می باشند و این حقیقت را می رساند که همانطور که جان انسان به طور کامل همراه با تمامی اعمالی که هنگام مرگ به هویت شخص تبدیل شده بود، ستانده شد در قیامت هم به طور کامل همراه با همان اعمالی که از آن جدا نیست به وی باز می گردد.
پس انسان همواره با عمل خویش است و در نگاهی دقیق تر غیر از علم و عمل خود نمی باشد.بدن وی هرگز بخشی از ذات او نیست و صرفا یک ابزار همانند بقیه اشیاء عالم است که شخص با استفاده از آن به کسب علم و عمل صحیح و یا غیر صحیح می پردازد و با همین علم و عمل خود هم تا همیشه خواهد بود و هیچ راه گریزی از آن ندارد چون علم و عمل وی از ذات او جدا نمی باشد.
از همین حقیقت فلسفی که طبق آن علم و عمل هر کس از خود او بیرون نیست،روشن می شود که چرا طبق آیه زیر از سوره اسراء فقط به نفع و یا ضرر خودش کار می کند و نه شخص دیگر:
مَنِ اهْتَدى‏ فَإِنَّما یَهْتَدی لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما یَضِلُّ عَلَیْها وَ لا تَزِرُ وازِرَهٌ وِزْرَ أُخْرى‏ وَ ما کُنَّا مُعَذِّبینَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولا
آیه بیان می کند:
((هر کس هدایت شود فقط به سود خود هدایت گشته است و هر کمس گمراه شود هم فقط علیه خودش و به ضرر خود گمراه شده است و هیچ کس بار دیگری را بر دوش خود نمی گیرد)).
در آیه فوق با بیان هر چه بلیغ تر به وسیله دوبار استفاده از واژه "إنما"هدایت و ضلالت هر شخص را فقط متوجه خود وی می داند و بس.
مولانا جلال الدین(قدس ره)در کتاب کبیر خود یعنی مثنوی معنوی به حقیقت این مطلب که همان عمل شخص به او باز می گردد،این گونه اشاره می فرمایند:
این سخنهای چو مار و کژدمت مار و کژدم گردد و گیرد دمت
نکته بعد اینکه همانطور که در فص شیثی بیان شد هر عالمی در سرای هستی همانند یک آینه عمل می کند و درست همانگونه که آینه ها بسته به محدب و مقعر بودن و سایر اشکالی که دارند یک حقیقت معین را به صورتهای مختلف برای ما منعکس می کنند،عوالم وجودی هم حقیقت عمل ما را هر کدام به شکلی که ویژه همان عالم خودشان است، برای ما نمود می دهند.پس اگر طبق شعری که از مولانا(رضوان الله علیه)ذکر شد عمل انسانی در آینه ای به اسم دنیا به صورت یک سخن ظهور کند،هیچ جای تعجب ندارد که در آینه دیگری به اسم آخرت برای شخص به صورت مار و کژدم نمود پیدا کند.عوالم وجودی هر چند اگر به طور کلی و جامع مورد نظر قرار بگیرند به چند دسته محدود تقسیم می شوند ولی اگر زیر مجموعه های آنها هم مد نظر باشند،بی نهایت عالم جلوه گر می شود که هر کدام طبق حکمتی که خداوند در آفرینش به کار گرفته است،علم و عمل شخص را به صورتی متفاوت از دیگری ظهور می دهند.البته در همه حال شخص و علم و عمل وی یکی می باشد که در عوالم مختلف به صورتهای گوناگون متجلی می شود.پس چه بسا عملی در یکی از عوالم وجودی لذت بخش باشد و همان عمل وقتی در آینه ای دیگر متجلی شود دردآور ظهور کند که برای احتیاط که شرط عقل است و برای جلوگیری از ظهور دردآور اعمال خود در عالم دیگر، باید از قوانین شرعی که خالق آن عوالم برای بشر وضع کرده است،مدد گرفت.
اجمال مطالب گفته شده در نوشتار فوق بدین صورت بیان می شود که هر شخص به وسیله علم و عملی که در دنیا کسب می کند گوهر ذات خود را به سمت و سویی خاص حرکت می دهد.از این تحول دائمی که در تمامی مخلوقات جریان دارد در فرهنگ قرآن و روایات با استفاده از واژه های هم خانواده"صیرورت"یاد می شود و در اصطلاح فلاسفه حکمت متعالیه با عبارت"حرکت جوهری"یاد می شود که هر شخص در سرانجام بازه زمانی عمر خویش خود را به هر شکلی ساخته باشد با همان شکل و حقیقت که از جان او بیرون نیست برای همیشه زندگی خواهد کرد.اگر این حقیقت که شخص به شکل آن تحقق یافته است در آینه ای دیگر یعنی عالم آخرت شخص را آزار دهد در زبان شریعت از آن به عنوان عقاب و عذاب الهی یاد می شود و اگر شخص را متنعم کند و سبب لذت وی شود در شریعت از آن به عنوان پاداش نیکو و بهشت یاد می شود.
قاعده فلسفی((اتحاد عاقل و معقول))در فهم بسیاری از آیات و روایات نقشی کلیدی و اساسی را ایفا می کند.علاقه مندان به مبحث ((حرکت جوهری)) که ربط بسیاری به مباحث این نوشتار دارد می توانند به بخش ((توحید صیرورت))از زیر مجموعه انواع توحید در قرآن از همین سایت رجوع بفرمایند.

بخوانید ::   - مصباح چهارم
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
Loading...

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *