بینونت صفتی

بینونت صفتی

بینونت صفتی

بینونت صفتی و عزلی چیست؟ عقیده صحیح پیرامون جدایی خالق از مخلوقات بینونت صفتی است یا بینونت عزلی می باشد؟ تفاوت بینونت صفتی با بیونت عزلی به چه بر می گردد؟

اول این نکته را متذکر می شویم که بین هویت غیبیه با مخلوقات هیچ سنخیتی نیست و در هیچ چیزی اشتراک ندارند. پس با یک نگاه بینونت محضِ خالق با مخلوقات به این مقام از وجود لایتناهی باز می گردد چون هیچ مخلوقی بلکه حتی هیچ اسم و صفتی هم در هویت غیبیه وجود ظهور نکرده است و هیچ چیزی در قیاس با هویت غیبیه به حساب نمی آید که بخواهیم بگوییم با آن بینونت و جدایی دارد یا ندارد بلکه همه چیز نسبت به هویت غیبیه معدوم می شود. حتی پس از هویت غیبیه در اولین مرتبه وجودی یعنی احدیت ذاتی هم که یک تعین نامحدود و لایتناهی برای وجود در نظر می گیریم هنوز هیچ اسم و صفتی در آن تعین ظهور نکرده است پس به طریق اولی هیچ مخلوقی هم نیست در نتیجه بینونت محضِ خالق با مخلوقات درباره احدیت ذاتی هم صدق می کند.

امام(ره)اشاره می فرمایند:پس هنگامی که شنیدی که در کلام اولیاء الله از عدم مناسبت و مباینت محض میان خداوند و بندگان یاد می شود بدان که کلام آنان درباره هویت غیبیه و یا احدیت ذاتی وجود است که مخلوقات هیچ مناسبتی با آن ندارند کمااینکه آن مرتبه هم هیچ مناسبتی با مخلوقات ندارد.

پس هر زمان آیه و یا روایتی را دیدیم که از بینونت خالق با مخلوقات سخن می گفت مربوط به هویت غیبیه و یا احدیت ذاتی وجود است چون هیچ مخلوقی در هویت غیبیه و احدیت ذاتی نمی باشد.

اما در برخی موارد هم که درباره مرتبه ظهور و تجلی وجود سخن از بینونت خالق با مخلوقات شده است فقط بینونت صفتی یعنی جدایی در صفات منظور است و نه در اصل وجود که نعوذ بالله یک وجود جدای از خدا برای مخلوقات فرض کنیم زیرا که در آن صورت وحدت عددی یا همان بینونت عزلی پیش می آید که طبق روایات منجر به محدود پنداشتن حق تعالی می شود و این طرز فکر باطل در مراحل بعدی منجر به شرک خفی یا چه بسا شرک جلی می شود چون شخص می پندارد که کارهایش را با وجودی که برای خودش فرض کرده انجام می دهد در حالی که طبق بینونت صفتی مخلوقات کارهایشان را به طفیلی وجود انجام می دهند.

پس در مرتبه ظهور و تجلی وجود فقط بینونت صفتی یا همان جدایی در صفات است نه در اصل وجود چون مخلوقات از خود و برای خود وجودی ندارند و مندک و فانی در وجود لایتناهی حق تعالی هستند.

مولا علی(ع) بینونت صفتی را در احتجاج طبرسی صحیح می دانند و بینونت عزلی را مردود معرفی می کنند:

توحیده تمییزه من خلقه و حکم التمییز بینونه صفه لا بینونه عزله:توحید او جدایی او از خلقش است و حکم این جدایی فقط در صفات است نه طوری که دست خداوند از تصرف در آنها کوتاه شود.

امام خمینی(قدس سره) در ادامه این مصباح از کتاب می فرمایند هنگامی هم که شنیدی در کلمات اهل بیت(ع)یا قرآن کریم یا عرفا از عدم مغایرت و عدم بینونت و نبود جدایی بین خالق و مخلوق یاد می شود بدان که مربوط به هویت غیبیه نیست بلکه درباره مرتبه ظهور و تجلی وجود لایتناهی می باشد که در این مرتبه است که بین مخلوقات و خالق آنها از یک دید هیچ جدایی نمی باشد بلکه عینیت وجود دارد.

اما توضیحی پیرامون چگونگی این عینیت و یکی بودن مخلوقات با مرتبه ظهور وجود لایتناهی تقدیم می شود:

این طور فرض کنیم که هیچ خلقی نمی باشد و فقط یک وجود بسیط و یک دست و صرف و نامحدود و منزه از کثرات و ماهیات هست و بس،آنگاه این وجود می خواهد که دست به آفرینش و تجلی بزند به ناچار باید در قلمرو خود و تحت حیطه خویش و در گستره همان وجود لایتناهی ، این خلق ظهور کند.از طرفی می دانیم که وجود لایتناهی قبل از آفرینش به مخلوقاتی که می خواهد بیافریند علم دارد پس آنها با صورت علمی خویش نزد خداوند و وجود لایتناهی او حاضر هستند و مندک در او می باشند بلکه همان علم خداوند می باشند و بین آنها و علم وجود لایتناهی به آن ها هیچ جدایی و مباینتی نیست.

پس مخلوقات مادامی که در عالم خارج ظهور نکرده اند مندک در وجود لایتناهی می باشند و علم وجود به آنها عین حضور آنها در وجود نامحدود است. در نتیجه آنها معلومات خداوند هستند یا به عبارتی علم خداوند هستند و علم نیز یکی از صفات خداوند است پس جدایی مخلوقات از خالقشان در علم خداوند به جدایی در صفات یا همان بینونت صفتی بر می گردد.

خب نکته فوق درباره حالتی بود که مخلوقات هنوز به عالم خارج نیامده بودند و در علم خداوند بودند پس عینیت آنان با وجود حق تعالی روشن شد چون مندک و فانی در او بودند و جدایی آنها هم از خداوند روشن شد چون علم خدا با خود خدا فرق دارد و صفت اوست پس جدایی خالق با مخلوقات در مرتبه علم خداوند از نوع جدایی و بینونت صفت است.

منتها وجود حق تعالی در مرتبه علم خود به مخلوقاتش خلاصه نمی گردد بلکه فراتر از آنها هم تا بی نهایت ادامه دارد.پس در عین اینکه در مرتبه وجود علمی خداوند، بین مخلوقات که علم او می باشند و بین خود آن وجود لایتناهی  از یک دید هیچ مباینتی نیست چون مخلوقات مندک در او هستند و از یک دید هم بینونت صفتی در کار است چون مخلوقات علم او هستند و علم او هم صفت اوست ولی در عین حال وجود لایتناهی در علم خود به مخلوقاتش خلاصه نمی گردد و فراتر از آنان هم هست که از آنجا به بالاتر را ذات احدیت و فراتر از آن را نیز هویت غیبیه می نامند که از تمام مخلوقات والاتر است و با همه آنها مباینت و جدایی تمام دارد.

اما اگر مراتب وجودی را علم خداوند به طرف بالا نرویم بلکه به طرف پایین تنزل کنیم آفرینش آغاز می شود به این معنی که مخلوقاتی که در مرتبه وجود علمی بوده اند  و با علم آن وجود لایتناهی به خودشان یکی بوده اند در عالم خارجی هم منعکس می گردند.

آفرینش به این معناست که همان وجود لایتناهی طبق خصوصیات همان مخلوقاتی که در علم او بودند در عالم خارجی هم ظهور می کند و در ماهیت آن فرض های علمی که هرگز خودشان با وجود جدایی به عالم خارجی نمی آیند تجلی می کند. پس آن صورت های علمی به طفیلی تجلی خداوند به عالم خارجی می آیند به عبارت دیگر علم ذاتی خداوند به صورت علم فعلی در پهنه خلقت متجلی می گردد پس مخلوقات هنوز هم علم خداوند هستند و با حق تعالی بینونت صفتی دارند و چون به هیچ وجه از قلمرو وجودی حق تعالی خارج نشده اند پس هنوز هم وجود جدایی برای خودشان بدست نیاورده اند چرا که در آن صورت از خداوند جدا شده بودند و دست تصرف خداوند از آنها کوتاه شده بود چون وجود مستقلی برای خودشان پیدا کرده بودند و دیگر مندک و فانی در وجود خداوند نبودند. به این نوع بینونت که در آن وجود جدایی را برای مخلوقات فرض کنیم بینونت عزلی می گویند که خلق را دارای یک وجود جدا از خدا فرض کرده ایم و خدا را هم در مکانی کنار خلقش در نظر گرفته ایم پس علاوه بر مخلوقات ، خداوند را هم محدود فرض کرده ایم و طبیعی است که دست تصرف او از مخلوقات کوتاه می شود و در گوشه ای از عالم خلقت محدود می گردد و از این گوشه نشینی و معزول شدن از تصرف در بیان مولا علی(ع) با عبارت بینونت عزلی یاد شده بود که ایشان آن را مردود دانستند و در روایات دیگری این نوع بینونت به عنوان وحدت عددی شناخته شده است و صراحتا رد شده چون این عقیده در تضاد با حقیقت عالم واقعی است که بر مبنای بینونت صفتی آفریده شده است.

اگر در مورد خلق و آفرینش فرض را بر این بگیریم که آن مخلوقاتی که در علم خداوند بوده اند دارای وجودی شده اند و اکنون در کنار خداوندی که به آنها وجود داده است برای خودشان صاحب وجودی جدای از او شده اند این فرض یک گمان باطل است، زیرا می دانیم که آن وجود قبل از آفرینش نامحدود بود و هیچ کسی و یا چیزی با وی نبود. پس اگر عدم تناهی و نامحدود بودن وی جا برای غیر نمی گذارد در کجا و چگونه وجود دومی را پس از آفرینش در کنار او فرض کنیم؟ به راستی اگر او نامحدود باشد وجود دومی را که در کنار او فرض می کنیم در چه جایی می خواهد بیافریند در حالی که خودش آن مکان فرضی را قبلا پر کرده است؟

بر اساس همین قاعده ساده ولی دقیقی که در بالا گفته شد مولای عارفان علی(ع)در نهج البلاغه درباره وجود لایتناهی می فرمایند:

واحد لا بعدد

یعنی او یکی است و واحد است منتها نه آن واحدی که در کنار آن بتوان ثانی فرض کرد و نه آن یکی که بتوان در کنارش دومی را قرار داد و در باب شمارش و اعداد وارد کرد، بلکه یک حقیقت نامحدود است که جا برای هیچ چیزی غیر از خود نگذاشته است.به تعبیر امام صادق(ع):

لیس شیء غیره:چیزی غیر از او نیست.

پرسشی که به ذهن خطور می کند این است که آیا جملاتی که در بالا از اهل بیت(ع)ذکر شد و حرفهایی که درباره نامحدود بودن حق تعالی گفته شد خلق و آفرینش را زیر سؤال نمی برد و آیا این فرض آفرینش را انکار نمی کند؟

جواب این می شود که جملات بالا هرگز به معنای انکار خلقت نیست بلکه معنای خلقت را به تجلی خداوند در صورتهای علمی مخلوقات برمی گرداند که خودشان با وجودی جدای از خداوند به عالم خارج نیامده اند چون گفتیم که این فرض موجب محدود کردن خداوند است.

پس خلق یعنی ظهور وجود به شکل همان فرض های علمی که هیچ گاه خودشان از علم خداوند با وجود جدایی بیرون نیامده اند و نخواهند آمد چون این کار علاوه بر اینکه وجود نامحدود خداوند را محدود می کند باعث تغییر هویت صورت های علمی به وجود های خارجی می شود در حالی که نزد هر عاقلی مسلم است که ذات هیچ چیزی قابل تغییر نیست چرا که در آن صورت دیگر شیء قبلی نمی باشد، بلکه فرض صحیح همان است که گفته شد یعنی وجود لایتناهی به صورت مخلوقاتی که در علم خداوند هستند ظهور می کند و خود را در آینه آنها به ما نشان می دهد.به تعبیر مولا علی(ع)در نهج البلاغه:

الحمد لله المتجلی لخلقه بخلقه

یعنی خداوند در مخلوقاتی که خودشان در علم خداوند می باشند تجلی کرده است و خود را در صورت آنها به ما نشان می دهد. پس مخلوقات انعکاس صفات او را نشان می دهند و نتیجه این می شود که در عالم خارجی هم بینونت صفتی بر قرار است.

پس ظاهرترین چیزی که در عالم می بینیم وجود خداوند است و به وسیله شهود آن پی به مخلوقاتی می بریم که در علم آن وجود لایتناهی می باشند.در این رابطه خوب است به پست وحدت وجود از زبان امام حسین(ع)رجوع شود که در آنجا با ذکر جملاتی از دعای عرفه ثابت کردیم که از منظر اهل بیت(ع)ظاهرترین چیز خود خداوند است.

پس خلقت و عینیت آن با خداوند اصلا به این معنا نیست که خلق وجودی جدای از خداوند داشته باشد و بخواهد با او یکی شود بلکه به این معناست که خود خداوند است که در مرتبه تجلی خویش (و نه ذات غیبیه)در صورت مخلوقاتی که در علم او هستند ظهور می کند و مخلوقات مندک و فانی در او هستند و برای خودشان هیچ ندارد.

پس اصل خلقت به ظهورات وجود لایتناهی حق تعالی بر نی گردد که همان بینونت صفتی است.

اما سؤالی که ممکن است مطرح شود اینست که با قبول این فرض چه فرقی میان مخلوقات وقتی که در علم خداوند بودند با زمانی که خداوند در آنها تجلی کرده است باقی می ماند؟

جواب این پرسش هم بدین صورت است که مخلوقات وقتی که در علم خداوند بودند به چیزی علم نداشتند ولی وقتی که خداوند و نور وجود در آنها تجلی کرد هم به خود علم پیدا کردند و هم به مخلوقاتی که با آنها رو در رو می شوند علم پیدا می کنند ولی آنها جدای از خداوند نه علمی دارند و نه وجودی پس همین علمی که پس از تجلی و ظهور در عالم خارج نسبت به خود و دیگر مخلوقات پیدا می کنند هم به طفیلی تجلی علم و وجود خداوند در آنها می باشد و نه به نحو مستقل و جدای از او.

در یک کلام مخلوقات از خود هیچ ندارند و مندک در وجود لایتناهی می باشند بر اساس بینونت صفتی به طفیلی صفات او در عالم حضور دارند و فعالیت می کنند و فقط آن حقیقت نامحدود است که وجود دارد و بقیه وجود نما هستند یعنی هر کدام به اندازه خود آن وجود را در آینه جانشان به یکدیگر نشان می دهند و هر چه از کمالات و برتری ها و فضائل در عالم امکان می بینیم مربوط به آن وجود نامحدود است هر چند در آینه های مخلوقات برای ما بازتابانده شود و هر چه که از نقص ها و شرور و آفات در عالم می بینیم مربوط به محدودیت آن ماهیت و فرض علمی می باشد که نتوانسته است وجود و کمالات آن را بیشتر در خود نشان دهد.

البته این دید مربوط به مراتب بالای وجود بود و تقریبا عمیق ترین دیدی است که قرآن به ما نشان می دهد:

هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن
قل هو الله احد
اما وقتی ما در مراتب پایین تر وجود سیر می کنیم و نسبت به آن مرتبه منیع که از آن سخن گفتیم در حجاب می رویم ناگزیر بایستی برای این که منظور خویش را در زندگی روزمره به یکدیگر بفهمانیم یک وجودی را برای مخلوقات فرض کنیم و سپس از آنها به همدیگر خبر دهیم و درباره آنها با هم صحبت کنیم ولی همان گونه که وجود دارای مراتب و عوالم گسترده ای است که هر کدام حکم خاص خود را دارد ما نباید این دید را بر مرتبه بالای وجود هم جاری کنیم و یا خداوند یعنی همان وجودی که ما مخلوقات را در بر می گیرد را تنزل داده و یک وجود محدود در کنار خود فرض کنیم که با این تفکر باطل سر از وحدت عددی در می آوریم که مولا علی(ع)آن را مردود دانستند.

پس هنوز هم در مرتبه بالایی وجود تمام کمالات برای خداست و همین وجودی را هم که ما در مرتبه پایینی برای مخلوقات در نظر می گیریم از خداوند در کالبد آنها متجلی شده است پس بینونت عزلی در کار نیست و هنوز هم مثل همان مرتبه علم خداوند بینونت صفتی بر قرار است منتها مخلوقات از مرتبه علمی وجود در مرتبه خارجی وجود متجلی شده اند پس به هیچ وجه از گستره وجود بیرون نرفته اند و خودشان دارای وجودی نشده اند.

اجمالا هر مرتبه از وجود را باید طبق همان مرتبه تحلیل کرد و درباره اش سخن گفت و اگر حکم مراتب را با هم جابجا کنیم خدای نخواسته سر از کفر در می آوریم.

پرسشی دیگر هم که ممکن است به ذهنمان خطور کند این است که اگر فقط خداست و دیگر هیچ پس اختیار ما چه می شود و همچنین تکلیفی که برای مخلوقات از جانب خداوند وضع شده است به چه بر می گردد؟

جواب پرسش فوق هم اینست که در میان مخلوقات فقط جن و انسان مکلف هستند و این که ما برای زیر سؤال نبردن شریعت و تکلیف های دینی نص صریح آیات و روایات متعدد که به وحدت وجود اشاره دارد را نفی کنیم کار غلطی است بلکه اختیاری که انسان دارد با محدود کردن خداوند ثابت نمی شود زیرا همان اختیار هم تجلی خداوند در انسان است و به هیچ وجه جدای از او نمی باشد.

توضیح مطلب بدین صورت است که خداوند در انسان و جنیان بیشتر از سایر مخلوقات تجلی کرده است و همین تجلی زیاد سبب پدید آمدن اختیاری در آنها گشته است که صد البته از خداوند و اختیار او جدا نیست و حقیقت این موضوع از منظر اهل بیت(ع)و قرآن کریم به”امر بین الامرین”بر می گردد که در آن نه خداوند را محدود می کنیم و بدین وسیله خود را مستقل از او انگاشته ایم و نه اختیار خودمان که هر عاقلی به آن معترف است را نفی می کنیم و معنقد به جبر می شویم بلکه اختیاری را که در خودمان می بینیم بر اساس بینونت صفتی به طفیلی وجود لایتناهی خداوند و ظهور بیشتر او در ما نسبت به مابقی مخلوقات است.

پس اختیار و اراده هم از صفات خداست که در مخلوقات متجلی می شود در نتیجه باز هم بینونت صفتی در کار است.

پس ما ضمن اینکه اختیار داریم ولی در اختیارمان مستقل نیستیم بلکه بر اساس بینونن صفتی به طفیلی وجود لایتناهی خداوند و تجلی صفات او در خودمان این اختیار را ادراک می کنیم و صد البته که به همان اندازه هم مسؤول اعمال خویش می باشیم و شرایع آسمانی که برای انسان و جنیان در نظر گرفته شده است بر همین مبنا می باشد.

اجمال مطلب اینکه همان وجودی که از رگ گردن به ما نزدیکتر است پیوسته اختیار خودش را در ما متجلی می کند و همانطور که ما در اصل وجود دائما محتاج اوییم در اختیار و سایر صفات کمالی خودمان پیوسته و لحظه به لحظه محتاج فیض او هستیم. پس بینونت صفتی در همه شئون ما مخلوقات بر قرار است و صرفا منحصر به اختیاری که در خود می بینیم نیست.

در تفسیر نورالثقلین ذیل آیات انتهایی سوره انسان(دهر) نقل شده است که “کامل بن ابراهیم” نزد امام زمان(ع) می رسد تا از ایشان پرسشهایی داشته باشد.امام زمان(ع)با خواندن اندیشه او می فرمایند:

جِئْتَ تَسْأَلُ عَنْ مَقَالَهِ اَلْمُفَوِّضَهِ کَذَبُوا بَلْ قُلُوبُنَا أَوْعِیَهٌ لِمَشِیَّهِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِذَا شَاءَ اَللَّهُ تَعَالَى شِئْنَا وَ اَللَّهُ یَقُولُ وَ مٰا تَشٰاؤُنَ إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اَللّٰهُ

آمده ای تا از گفتار “مفوضه” بپرسی، آنان دروغ می گویند، دلهای ما ظرفهایی است برای مشیت و خواست خداوند پس هنگامی که خدا بخواهد ما نیز می خواهیم و خداوند می فرماید:

دقت شود که آیه فوق فقط مختص انسان کامل و اهل بیت(ع) نمی باشد بلکه انسان کامل چون حجاب نفسانی ندارد به طور شفاف شهود می کند که مشیت خداوند در قلب او متجلی می شود یعنی صفت خداوند را که در او منعکس می شود به وضوح می بیند و بینونت صفتی را شهود می کند ولی دیگر انسان ها هم هر چند تحت خواست و مشیت حق تعالی زندگی می کنند ولی به این حقیقت توجهی ندارند چون در حجاب هستند و برای خودشان وجود و اختیاری جدای از خداوند فرض می کنند و به بینونت عزلی و وحدت عددی معتقد می شوند.

همچنین منظور آیه فوق جبر انسان ها در کارهایشان نیست بلکه می خواهد به این نکته اشاره کند که اختیار و مشیتی که در خود مشاهده می کنیم مستقلا برای خود ما نیست بلکه دائما از جانب خداوندی که ما را احاطه کرده است در ما متجلی می شود. روی همین حساب در ابتدای آیه با عبارت”و ما تشائون الا” اختیار و مشیتی را برایمان ثابت می کند ولی در ادامه با عبارت”الا ان یشاء الله” آن را به طفیلی مشیت و اختیار خداوند می داند تا بدانیم که هیچ چیزی به ما واگذار نشده است چون اندیشه واگذاری وجود و کمالات وجودی به مخلوقات متعلق به گروه منحرف” مفوضه” می باشد که اندیشه آنها در روایات شیعه به صراحت مردود دانسته شده است.

در زمینه اختیار و جبر و تفویض توضیحات مفصلی را در مبحث توحید مشیت و توحید اختیار و توحید افعالی از زیر شاخه های انواع توحید در قرآن داده ایم که خوب است به آنها رجوع شود.

بخوانید ::   - معرفت
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 votes, average: 5٫00 out of 5)
Loading...

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *