تکبر

تکبر

تکبر

تکبر و خودبینی چگونه در انسان ها پدیدار می شود و علت فخر فروشی آنها بر یکدیگر چه می باشد؟ در نوشتار زیر بر مبنای نگرش عرفانی این مطلب را تحلیل می کنیم.

علت تکبر ورزیدن انسان ها از منظر عرفان نظری:

از نگرش عرفانی علت تکبر و فخر فروشی به خودبینی و غفلت از خدابینی بر می گردد یعنی شخص کمالی را برای خودش می پندارد و می خواهد آن را به رخ دیگران بکشد در حالی که اگر بداند تمام کمالات دم به دم و لحظه به لحظه از طرف وجودی که از رگ گردن به او نزدیکتر است در او متجلی می شود دیگر چیزی برای خودش فرض نمی کند که با آن فخر بفروشد. اگر انسان از خدابینی که همان شهود حقیقت است غافل شود و به خودبینی که همان خیال زدگی است گرفتار شود در دام بسیاری از گناهان خواهد افتاد که تکبر یکی از آنها می باشد.

پس علت اصلی تکبر و فخر فروشی به خودبینی شخص بر می گردد که سبب خیال زدگی او شده است چون کمالاتی را که برای خودش می پندارد در واقع برای خداست، چنین شخص خیال زده ای از ذهن و خیال خودش به عالم خارجی و تکوینی سفر کند متوجه این حقیقت خواهد شد. در آیه ای که ابتدای مطلب ذکر شده حضرت لقمان(ع) پس از اینکه به فرزندشان توصیه می کنند که با حالت تکبر و خود برتر بینی بر روی زمین راه نرو، دلیل آن را این می دانند که خداوند انسان های خیال زده و دارای خصیصه فخر فروشی را دوست نمی دارد:” ان الله لایحب کل مختال فخور”؛ واژه ” مختال ” در آیه اشاره به خیال زدگی شخص فخر فروش دارد و علت اینکه خداوند چنین شخصی را دوست ندارد این است که شخص خیال زده خودش را جدای از وجود لایتناهی می پندارد و بر اساس همین تفکر غلط کمالاتی را به نحو استقلال برای خودش فرض می کند و گرفتار شرک است پس علت فخر فروشی او پیش چشم دیگران همین خیالات ذهنی اوست که پایه و اساس خارجی ندارد چون عالم خارجی بر اساس توحید است و شرک فقط در ذهن آلوده برخی انسان ها شکل می گیرد؛ در واقع شخص متکبر چون دیده خدابین ندارد و حقیقت واقعی را شهود نمی کند به خودبینی دچار شده پس کمالاتی که تجلی حق تعالی در کالبد او می باشد را برای خودش می پندارد و سپس به وسیله آن کمالات بر دیگران فخرفروشی می کند. 

در نگرش عرفانی ، انسان ها به هر اندازه از شهود حقیقت خارجی غفلت کنند اندیشه و اعمال آنها در حکم خیال می شود چون بر مبنای حقیقت خارجی نیست؛ اما انبیاء و اولیاء(ع)هرگز تکبر و فخر فروشی نمی کنند و حتی تمایلی به اظهار معجزات و کرامات هم ندارند چرا که قدرت مطلقه و هیمنه قیومی را مختص خداوند جل و علا می دانند و از اظهار آن در نفس خودشان ابا دارند هرچند به دلیل فنای خودشان در حق تعالی توانایی این کار را دارند ولی آن را انجام نمی دهند مگر در مواقع ضرورت و در همان مواقع هم آن را منتسب به خداوند می دانند و خود را به عنوان فاعل آن کار خارق العاده معرفی نمی کنند چون بر اساس شهود حقیقت خارجی به عیان مشاهده می کنند که فقط خداوند است که می تواند فخر بفروشد و تکبر کند؛ مثلا در داستان حضرت سلیمان(ع) که در سوره نمل آمده است وقتی شاگرد ایشان آصف بن برخیا(قدس سره) تخت بلقیس را از سبا به اورشلیم آورد حضرت سلیمان(ع) به هیچ وجه خودشان یا آصف بن برخیا را فاعل این کار معرفی نکردند بلکه آن را از فضل خداوند دانستند:

هذا من فضل ربی لیبلونی أأشکر أم أکفر

یعنی آوردن تخت بلقیس از سبا به اورشلیم از فضل پرودگار من بود تا مرا بیازماید که آیا شکر می کنم یا کفران نعمت می کنم؟ واژه “کفر” در لغت به معنای پوشاندن است.حضرت سلیمان می فرماید این کار عجیب و خارق العاده از فضل پروردگار من است تا من را بیازماید که آیا این کار را به خود او نسبت می دهم و برای این عمل خارق العاده او را شکر می کنم و یا این کار را به خودم نسبت می دهم و بدین وسیله با کفر ورزیدن به او ، وجود او را در انجام این کار می پوشانم و با اثبات یک وجود فرضی جدای از خداوند برای خودم یا آصف بن برخیا گرفتار تکبر می شوم و ناسپاسی خدا را می کنم؟

پس بزرگان و صالحان هر گاه که کار خارق العاده ای انجام دهند آن را منتسب به خداوند می دانند و فخر فروشی و تکبر نمی کنند اما حقیران و افراد دور افتادگان از درگاه الهی برای کوچکترین کاری که حتی ممکن است خودشان نیز در انجام آن به طور کامل دخالت نداشته باشند دست به فخرفروشی و تکبر می زنند و این کار آنان ناشی از عدم شهود حقیقت خارجی می باشد؛ علت اینکه اولیاء الله هیچ گاه تکبر نمی ورزند اینست که با فنای فی الله مشاهده می کنند که تمام کمالات در واقع برای خداوند است و بنده خدا حق ندارد با چیزی که متعلق به او نیست، فخر بفروشد. پیامبر اکرم(ص) به عنوان برترین مخلوق خداوند که شفاف ترین و والاترین درجه شهود را داشته اند بلافاصله بعد از اینکه خودشان را سرور بنی آدم معرفی می کنند فخر و تکبر را برای سروری بنی آدم از خودشان نفی می کنند چون این حقیقت را شهود می کنند که خداوند این برتری را در ایشان ظهور داده است و خودشان جدا و مستقل از خداوند هیچ ندارند:

انا سید ولد آدم و لا فخر

من سرور و سید آدمیان هستم ولی تکبر نمی کنم.

پس عدم تکبر و دوری از فخر فروشی ، توفیقی است که بر پایه شهود حقیقت خارجی بدست می آید و مربوط به نیکان روزگار است اما شعبده بازان و اصحاب طلسمات و نیرنجات و ریاضات غیر شرعیه که به عالم جنیان کافر و شیاطین متصل شده اند پیوسته در صدد خودنمایی و اظهار انانیت خودشان هستند چون از حقیقت عالم محجوب مانده اند و فقط خودشان را می بینند و کارهایشان را متعلق به قدرت فرضی خودشان می دانند لذا فخر فروشی و تکبر می کنند و اصولا گروه شیاطین با خیال انسان ها سر و کار دارند و در اندیشه آدمی چیزی را القا می کنند که پایه و اساس خارجی ندارد و بر مبنای برخی از آن القائات کاذب و دروغها انسانها را به وادی مهلک تکبر و خودبرتر بینی گرفتار می کنند؛ باز هم به مثالی از قرآن کریم توجه بفرمایید درباره گفتار ساحران به هنگام حضور در پیشگاه فرعون:

فالقوا حبالهم و عصیهم و قالو بعزه فرعون انا لنحن الغالبون

ملاحظه می کنید که ساحران برای خود انانیت و برتری قائل بودند و از گفتن آن هم ابایی نداشتند چون بر مبنای اندیشه باطل وحدت عددی برای جان خودشان استقلالی جدای از خداوند فرض می کردند. چنین کسانی نفس خود را می پرستند و بنده هوا و هوس خویش هستند و به دنبال این هستند که پیش دیگران خودی نشان دهند روی همین حساب هم ساحران با تکبر هر چه تمام تر خودشان را پیروز قطعی معرفی کردند. البته می دانیم که ساحران درگاه فرعون سرانجام مسلمان شدند و به خداوند و پیامبر او حضرت موسی(ع)ایمان آوردند و واقعیت خارجی را آنچنان چشیدند که در برابر تهدیدهای فرعون هیچ هراسی به دل راه نمی دادند چون در حالت شهود حقیقت خارجی انسان یقین می کند که تکبر امثال فرعون به دلیل خیال زدگی او می باشد و پایه و اساس واقعی ندارد که انسان از آن بترسد چرا که در عالم واقعی تمام نیروها برای خداست و فرعون یا هر شخص متکبر دیگری از خود چیزی ندارد. فرعون چون بر اثر محروم ماندن از شهود واقعیت عالم گرفتار خیال پردازیهای ذهنی اش شده بود ابتدا خودش را جدا و مستقل از خداوند فرض می کرد و سپس کمالاتی را هم برای خودش در نظر گرفت و به وسیله آن کمالات که در واقع برای خداوند بود تکبر ورزید که تا اینجای کار گرفتار شرک خفی بود ولی در مرحله بعدی خودش را واجب الوجود در نظر گرفت و ادعای خدایی هم کرد که در اینجا گرفتار شرک جلی هم شد.

شهود واقعیت راه درمان تکبر؛ مهر شدن قلب پیامد تکبر :

پس راه درمان بیماری تکبر و فخر فروشی ، پی بردن به این نکته است که تمام کمالات برای یک وجود واحد است هر چند در کثرات و مخلوقات متجلی می شود و هیچ کس از خودش و برای خودش چیزی ندارد که مقابل دیگران فخر بفروشد؛ در واقع شهود حقیقت خارجی یعنی همان وجود حق تعالی علاج قطعی تکبر انسانها می باشد چون دیگر هیچ کس برای خودش کمالی را فرض نمی کند که به وسیله آن بر دیگران فخر بفروشد. به آیه زیر از سوره غافر توجه بفرمایید:

الذین یجادلون فی آیات الله بغیر سلطان اتاهم کبر مقتا عند الله و عند الذین آمنوا کذلک یطبع الله علی کل قلب متکبر جبار

واژه ” قلب ” در آخرین جمله آیه فوق اشاره به نیروی ادراک آدمی دارد که به وسیله آن بایستی حقیقت خارجی شهود شود؛ انسان موحد و خداپرست حقیقت واحد وجود را شهود می کند و با چشم قلبش می ببیند که همه کمالات برای همان وجود یگانه است هر چند در مخلوقات ظهور کند ولی کسی که چشم قلبش کور شده باشد و یا به تعبیر آیه ای که ذکر کردیم بر قلبش مهر خورده باشد دیگر حقیقت خارجی را شهود نمی کند بلکه گرفتار اوهام و خیالات ذهنی و نفسانی می شود و شیاطین هم در ذهن او القائات کاذب و دروغینی را تلقین می کنند و در نتیجه شخص به عالمی از توهم وارد می شود و کمالاتی را که در واقع برای خداوند است متعلق به خودش می پندارد و به وسیله آنها تکبر می ورزد و فخر فروشی می کند آنگاه همین توهم کاذب خودبرتر بینی او از اندیشه اش در اعمال وی هم جریان پیدا می کند و زورگویی و جبار بودن در برخورد او با دیگران بروز و ظهور می کند پس خیالات و اوهام نفسانی او سبب می شود که اعمال وی هم خیالی و توهمی باشد یعنی منطبق بر حقیقت خارجی انجام نشود. چنین شخصی تا گرفتار این وضعیت باشد هدایت نخواهد شد. تکبر ورزیدن و جبار بودن و هدایت نشدن و مهر شدن قلب از صفات اصلی چنین انسانی می باشد که در آیه فوق به صراحت بیان شده است.

داستانی از قرآن کریم درباره شخصی که گرفتار تکبر بود:

در سوره کهف داستانی درباره شخصی متکبر و خیال زده ذکر شده است که با ذکر آیات مربوط به آن پیرامون تکبر واکاوی می کنیم:

واضرب لهم مثل الرجلین جعلنا لاحدهما جنتین من اعناب و حففناهما بنخل و جعلنا بینهما ذرعا کلتا الجنتین آتت اکلها و لم تظلم منه شیئا و فجرنا خلالهما نهرا

به دو آیه فوق دقت کنید که طبق آنها پدید آمدن باغ انگور و درختان خرما و زمین زراعت و کشاورزی و نیز جاری ساختن نهر میان دو باغ همه و همه به خداوند نسبت داده می شود هرچند می دانیم این کارها قطعا توسط انسان ها صورت گرفته است ولی از آنجاییکه تمام کثرات و مخلوقات مندک در وجود لایتناهی حق تعالی می باشند خداوند آن کارها را به خودش هم نسبت می دهد؛ البته از آنجاییکه وجود واحد و بسیط اگر بخواهد کاری محدود انجام دهد حتما در یک صورت و تعین محدود تجلی می کند و از آن طریق فعل خود را در عالم خلقت اجرا می کند پس وحدت در کثرات متجلی می شود و طبق همین نگرش در دو آیه ذکر شده با ضمیر متصل جمع “نا” در افعال ” جعلنا” ، ” حففنا ” و ” فجّرنا ” خداوند هم خودش و هم شئونات خودش مثل مخلوقات را در پدید آمدن باغ انگور و درختان خرما و زمین کشاورزی و جاری شدن نهر میان دو باغ موثر دانسته است ولی باید توجه داشت که تمام مخلوقاتی که در انجام این کارها نقش ایفا کرده اند طبق قاعده عرفانی فنای کثرت ها در وحدت خداوند به طفیلی وجود لایتناهی در کارهای ذکر شده نقش ایفا کرده اند پس می توان اینطور گفت که در واقع خودِ خداوند بوده است که از طریق مخلوقاتش این کارها را انجام می داده است؛ اما صاحب باغ چون از شهود این حقیقت خارجی محروم بوده است و قلب او مهر خورده بود در خیالات ذهنی خودش فرو رفته و خودش را مالک ثروتش و فاعل کارهای ذکر شده می پندارد و در نتیجه گرفتار تکبر می شود که در ادامه آیات به این مطلب اشاره می شود:

و کان له ثمر فقال لصاحبه و هو یحاوره انا اکثر منک مالا و اعز نفرا و دخل جنته و هو ظالم لنفسه قال ما اظن ان تبید هذه ابدا

در آیه اول چون آن شخص متوهم و خیال زده ، ثروت و انجام کارهای ذکر شده در آیات قبل را به خودش نسبت می دهد از شهود حقیقت واحد خارجی محروم می گردد و اینطور می پندارد که کثرات و مخلوقاتی مثل خودِ او و زیر دستانش این کارها را مستقل و جدای از خداوند انجام داده اند و بر اثر همین اندیشه و توهم غلط و باطل با واژه ” انا ” انانیت و وجودی را جدای از خداوند برای خودش اثبات کرده و سپس کمالات و کارهای انجام شده در آن دو باغ را به وجود فرضی خودش نسبت داده و با تکبر خطاب به همنشین خود می گوید که ” انا اکثر منک مالا و اعز نفرا ” یعنی من ثروتی بیشتر از تو دارم و افرادی قوی تر از تو در اختیار دارم.

در واقع چون آن شخص متوهم بر اساس اندیشه باطل وحدت عددی وجود جدایی را برای خودش فرض کرده بود در مرحله بعدی داشتن ثروت بیشتر و افراد نیرومند تر را به وجود فرضی خودش نسبت می دهد که در آیه با واژه ” انا ” به طرز تفکر این شخص متوهم که منجر به تکبر ورزیدن او شده است اشاره می شود.

اما آن شخص خیال زده و گرفتار بیماری تکبر ، به وجودی که جدای از خداوند برای خودش پنداشته بود بسنده نمی کند و حتی باغ و بوستانش را هم دارای وجودی جدای از خداوند می پندارد که هرگز نابود نخواهد شد؛ چنین شخصی با دور افتادن از شهود قاعده تکوینی فنای کثرت ها در وحدت حق تعالی هم خودش و هم اطرافیان خودش را مستقل از خداوند فرض می کرد و با این اندیشه غلط و جریان یافتن آن در زندگی و کارهایش در واقع به خودش ظلم و ستم می کرد کمااینکه آیه دوم با عبارت ” ظالم لنفسه ” به این مطلب اشاره می کند. اما به ادامه آیات توجه بفرمایید:

و ما اظن الساعه قائمه و لئن رجعت الی ربی لاجدن خیرا منها منقلبا

از آنجاییکه تمامی اعتقادات یک فرد موحد و یکتاپرست بر اساس توحید بنا می شود وقتی شخص مورد اشاره در آیات سوره کهف خداوند را غائب فرض می کند و خودش و مخلوقات پیرامون خودش را مستقل و جدای از او می پندارد در واقع به یک خدای ذهنی معتقد می شود که حضور خارجی در عرصه زندگی او ندارد آنگاه بقیه اعتقادات او نیز ذهنی می شود روی همین حساب هم طبق آیه ذکر شده آن شخص قیامت را انکار می کند یا با شک و تردید درباره آن صحبت می کند. قیامت و نبوت و عدل و امامت و سایر اعتقادات همه و همه از فروعات توحید می باشند که بر مبنای آن بنا می شوند؛ حال اگر کسی در اولین گام دینداری که همان توحید است خداوند را یک موجود خیالی در بالای آسمانها فرض کند نه تنها بقیه اعتقادات او هم خیالی می شود بلکه تمام اعمال دینی او نیز چون تحت اشراف همان اعتقاد خیالی اش شکل می گیرد با واقعیت خارجی منطبق نمی شود و در حکم خیال می باشد؛ برای جلوگیری از پیش آمدن چنین تبعاتی امام صادق(ع) در اصول کافی خاطر نشان می سازند:

من عبد الله بالتوهم فقد کفر

هر کس خداوند را با تصور ذهنی اش بپرستد در حقیقت کافر است.

گفتیم که ” کفر” در لغت به معنای پوشاندن و پنهان کردن می باشد؛ اگر کسی خداوند را یک موجود خیالی و ذهنی فرض کند در حالی عبادات خودش را انجام می دهد که حقیقت وجود را انکار کرده و خداوند را در جایی دیگر مثل بالای آسمانها فرض کرده است. در واقع او حقیقت روشن تر از روزی را که پیش رویش بوده در ذهن خودش پوشانده و آن را غایب فرض کرده است پس طبق حدیث امام صادق(ع) کافر است هرچند ممکن است ظاهر او مسلمان باشد ولی نگرش عرفانی ناظر بر حقیقت تکوینی بیان می شود؛ روی همین حساب پیامبر(ص) در پاسخ به شخصی که از احسان و حسن عمل از ایشان سوال کرده بود حسن عمل و کمال عبادت را بر اساس شهود می دانند و اینگونه پاسخ می دهند:

ان تعبد الله کانک تراه

احسان و کار عبادی نیکو آنست که طوری خداوند را عبادت کنی که گویا او را می بینی؛  اجمال مطلب اینکه اگر انسان حقیقت خارجی را غائب فرض کند بقیه اعتقادات او هم دچار حالت تزلزل و شک و تردید خواهد شد کمااینکه در آیه ذکر شده از سوره کهف چنین شخصی نسبت به وقوع قیامت ابراز تردید می کند یا اصلا آن را انکار می کند و حتی اعمال عبادی انسان نیز بی ارزش می شود کمااینکه حدیثی را از امام صادق(ع) در این باره ذکر کردیم پس تکبر فقط یکی از عوارض محروم ماندن از شهود وجود واحد حق تعالی می باشد و اگر توحید کسی خیالی و ذهنی شد تمام دین او هم خیالی و ذهنی می شود چون توحید زیر بنای همه اعتقادات و احکام دینی می باشد. به ادامه آیات سوره کهف توجه بفرمایید:

قال له صاحبه و هو یحاوره اکفرت بالذی خلقک من تراب ثم من نطفه ثم سواک رجلا لکنا هو الله ربی و لااشرک بربی احدا

در دو آیه فوق همنشین آن شخص متوهم قصد دارد تا با هشیار کردن او نسبت به واقعیت خارجی ، او را از بیماری تکبر نجات دهد. همنشین آن شخص متوهم خطاب به او تصریح می کند که بر خلاف تو من ربوبیت خودم را به خداوند نسبت می دهم و برای وجود او و کمالات وجودی او به هیچ شریکی معتقد نمی باشم؛ همنشین آن شخص متکبر چون بر اساس شهود وجود واحد خارجی همه کمالات را هم برای همان وجود یگانه می داند برای خودش کمالی را مستقل از خداوند در نظر نمی گیرد که بر اساس این فرض غلط ذهنی به وادی مهلک تکبر گرفتار شود.ادامه آیات را می خوانیم:

و لولا اذ دخلت جنتک قلت ما شاء الله لا قوه الا بالله ان ترن انا اقل منک مالا و ولدا فعسی ربی ان یوتین بخیر من جنتک و یرسل علیها حسبانا من السماء فتصبح صعیدا زلقا

او یصبح ماءها غورا فلن تستطیع له طلبا

در نخستین آیه از آیات فوق همنشین آن شخص متوهم بار دیگر قصد دارد او را نسبت به حقیقت خارجی هشیار کند و متذکر می شود که تمام نیروها و توان ها برای خداوند است هر چند در مخلوقات ظهور کرده باشد پس تو از خودت چیزی نداری که به وسیله آن تکبر کنی و همه کمالاتی را که در خودت و یا در زندگی پیرامون خودت مشاهده می کنی در واقع برای خداوند است که هر زمان اراده کند آن را از تو خواهد گرفت. در ادامه آیات به عذاب خداوند اشاره می شود که نعمت های آن شخص را از او سلب می کند:

و احیط بثمره فاصبح یقلب کفیه علی ما انفق فیها و هی خاویه علی عروشها و یقول یا لیتنی لم اشرک بربی احدا

آن شخص متوهم که کثرات پیرامونش را جدای از خداوند و برای خودش فرض می کرد با مشاهده نابود شدن آنها حقیقت واحد وجود که مالک اصلی تمام کثرات بود را ظاهر می بیند و با مشاهده حقیقت واحد خداوند، افسوس می خورد که ایکاش شریکی برای پروردگارم فرض نمی کردم.

و لم تکن له فئه ینصرونه من دون الله و ما کان منتصرا

آیه فوق اشاره می کند که هیچ گروهی نتوانست او را یاری کند و باغ و مزرعه او را از نابودی نجات دهد؛ دلیلش هم اینست که تمام افرادی که زیر دست او بودند طبق قاعده فنای کثرات در وجود واحد ، در واقع زیر دست او نبودند بلکه زیر دست خدا بودند و آن شخص حتی خودش نیز نتوانست به خودش کمکی کند چرا که طبق همان قاعده فنای کثرات در وجود واحد تمام صفات کمالی که در جان او بود در واقع برای خدا بود پس تکبر آن شخص از اساس بر مبنای توهمات ذهنی اش شکل گرفته بود وگرنه در حقیقت خارجی او از خود و برای خود هیچ چیز نداشت تا به وسیله آنها تکبر بورزد.

هنالک الولایه لله الحق هو خیر ثوابا و خیر عقبا

در بخش ” ولایت ” بیان کردیم که اصل و حقیقت ولایت ویژه خداوند است هرچند در مخلوقاتش متجلی می شود، آیه فوق به همین مطلب اشاره می کند. شخصی که گرفتار تکبر بود برای خودش و باغ و مزرعه اش مستقل و جدای از خداوند کمالاتی را فرض کرده بود که با ظهور ولایت خداوند توهمات آن شخص خیال زده از بین می رود چون حقیقت خارجی برای او مشخص شده است.

واضرب لهم مثل الحیاه الدنیا کماء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الادض فاصبح هشیما تذروه الریاح و کان الله علی کل شیء مقتدرا

آیه فوق داستان نابودی باغ و مزرعه شخصی را که گرفتار تکبر شده بود به کل دنیا تعمیم می دهد چون تمام عالم به منزله یک خیال است که اگر لحظه ای از خداوند که همان حقیقت است ، جدا شود معدوم می گردد پس وجود تنها چیزی است که حقیقت دارد و مخلوقات و ماهیات در عرصه وجود لایتناهی ظهور می کنند و سپس به خفا می روند و پنهان می شوند و این روند پیوسته در تمام روزگاران تکرار می شود پس هیچ کسی حتی مالک ذات و جان خودش هم نیست چه برسد به اینکه کمالات منعکس شده در جانش را برای خودش بپندارد و به وسیله آنها بر دیگران تکبر بورزد. 

در واقع تمام عوالم آفرینش و کمالات منعکس شده آنها به منزله یک باران است که بر اثر رویش آن درخت ها و گیاهان رشد می کنند اما پس از مدتی خشک می شوند و با وزش بادها به هر سو پراکنده می شوند پس تمام این مخلوقات و رخدادهای پیش رویمان اعتباری بود و برای خودش حقیقت و اصالتی نداشت بلکه اصالت و حقیقت فقط برای وجود بود که آنها را ظهور می داد؛ حال در میانه همین تغییرها و دگرگونی ها برخی از انسان ها ظهورات پیش رویشان را متعلق به خودشان فرض می کنند و به وسیله آنها تکبر می ورزند در حالی که ما همه در قبضه قدرت وجودی هستیم که این حوادث و رخدادها را پیش چشم ما می آورد و سپس می برد طوری که حتی خودِ ما هم از این قاعده مستثنا نیستیم پس در این میان نه ما و نه هیچ کس دیگر براب خودش کمالی ندارد تا با آن کمال دست به تکبر و فخرفروشی بزند چرا که همه کمالات و نیز پیدایش همه رخدادها و مدیریت آنها مختص وجود لایتناهی بوده است و هیچ کسی در پیدایش تجلیات و ظهورات پیش رویمان شریک او نبوده است و نخواهد بود؛ در نتیجه شخص متکبر گرفتار توهمات شیطانی می باشد که ناشی از عدم شهود حقیقت واحد خارجی است.

بخوانید ::   تجلی اعظم
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (2 votes, average: 5٫00 out of 5)
Loading...

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *