حقیقت علم

0
93
هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شیء علیم

حقیقت علم

حقیقت علم

حقیقت علم چیست؟ در این نوشتار اشاره می کنیم که علم حقیقی یا علم حضوری همان احاطه وحدت وجود حق تعالی به شکن ها و تجلیاتش می باشد که در مخلوقات هم منعکس می شود.

در عرفان نظری مبرهن است که وجود همان علم است و سایر صفات ذاتی آن مثل قدرت و سمیع بودن و بصیر بودن نیز با خود وجود هیچ مغایرتی ندارند و ما فقط در لفظ و اعتبار ذهنی خودمان آن ها را از یکدیگر تفکیک می کنیم تا بتوانیم درباره اش صحبت کنیم.

پس خداوند با علمش هیچ تفاوتی ندارد و سرتاسر وجود او علم است.همین طور درباره بقیه صفات ذاتی او هم بر همین قیاس عین ذات او می باشند یعنی او سراسر نور است و سراسر قدرت است و… .

اما وقتی وجود نامحدود در مراتب بعدی، در کالبد ماهیات عالم تابیده می شود به تبع آن علم مطلق هم که عین همان وجود است نیز در آینه مخلوقات و ماهیات منعکس می شود.پس هر کس بهره بیشتری از تجلی وجود برده باشد علم او هم بیشتر است و کسی که ظرفیتش برای دریافت فیض وجود کمتر بوده باشد علم او هم به همان میزان کمتر خواهد بود(البته این امکان هم هست که به رغم اینکه کسی بهره بیشتری از وجود دارد ولی در حجاب نفسانی فرو رود و به علم خود پی نبرد).

پس علم و وجود در احکامی که برایشان به کار می رود، همه جا مانند هم می باشند.

هویت غیبیه همان حقیقت وجود است و به هیچ وجه یک مرتبه از وجود محسوب نمی شود پس هیچ مرتبه و یا شکنی با او قیاس نمی شود چرا که مقابل او چیزی فرض ندارد و همه تجلیات و مرتبه ها و شکن ها معدوم می شوند. پس علم او همان وجودش می باشد و وجود او نیز همان علم اوست و بین آنها هیچ دوگانگی نیست. پس حقیقت علم همان حقیقت وجود است که به آن هویت غیبیه می گوییم.

اما هنگامی که هویت غیبیه خودش را شهود می کند علم او به خودش به صورت اولین مرتبه وجودی ظهور می کند؛ در اولین مرتبه وجودی که به طفیلی هویت غیبیه ظهور می کند یعنی ذات احدیت چون هنوز هیچ ماهیت و مخلوقی ظهور نکرده است و فقط یک تعین نامحدود می باشد که وجودی صرف و بسیط است، طبق قاعده ای که برای همسانی علم و وجود ذکر کردیم، یک علم بسیط معادل همان وجود بسیط حضور دارد که فقط در اعتبار ذهنی ما آنها را دو چیز جدای از هم می پنداریم. در آن مرتبه نیز همانند هویت غیبیه چون یک وجود یک دست و نامحدود می باشد که هیچ شکن و ماهیتی هنوز در آن ظهور نکرده است پس همان وجود او عین علم به ذات خودش هم می باشد با این تفاوت که وجود هویت غیبیه در هیچ چیزی متجلی نمی شد چون همه چیز در قیاس با او معدوم می شد اما وجود از احدیت ذاتی در مراتب پایین تر وجودی نیز متجلی می شود چرا که مراتب وجود در قیاس با او معدوم نمی باشد بلکه فانی در او می شود پس علم احدیت ذاتی هم مثل وجود او در مراتب پایین تر وجودی متجلی می شود در نتیجه هم خودش به مراتب پایین تر علم دارد و هم علم در مراتب پایین تر به طفیلی وجود او بدست می آید. نتیجه اینکه هویت غیبیه حقیقت وجود است ولی احدیت ذاتی سرچشمه وجود است ، همینطور هویت غیبیه حقیقت علم است ولی احدیت ذاتی سرچشمه علم برای مراتب پایین تر می باشد دقیقا همانطور که هویت غیبیه حقیقت حیات است ولی احدیت ذاتی سرچشمه حیات برای مراتب پایین تر می باشد.

اما در مراتب بعدی وقتی که نوبت به خلقت عالم می رسد و شکن ها و ماهیات در قلمرو آن وجود لایتناهی ظهور می کنند و به هر کدام از آنها بر اساس ظرفیتشان فیض وجودی تعلق می گیرد، علم واحد ساطع شده از احدیت ذاتی هم بر همین قیاس در آنها متکثر می گردد.

این نکته دقیق را باید همواره در نظر داشته باشیم که علم وجود به خودش دقیقا عین همان وجود می باشد ولی علم وجود به تجلیاتش همان احاطه او بر آنها می باشد که چون وجود به خودش علم دارد به تجلیاتی که در قلمرو خودش ظهور می دهد نیز علم دارد چرا که همه آنها نزد او حاضر می باشند و این مطلب را به طور مفصل با ذکر آیات و روایات در بخش علم حضوری توضیح دادیم.

اکنون که دانستیم حقیقت علم همان حقیقت وجود و حیات یعنی هویت غیبیه است و نیز دانستیم که سرچشمه علم همان سرچشمه وجود و حیات یعنی احدیت ذاتی می باشد این نکته را بیان می کنیم که احدیت ذاتی به تمام مراتب وجودی علم دارد چون همه را احاطه کرده است و مراتب وجودی به طفیلی احدیت ذاتی به خودشان و شکن های قلمرو خودشان علم دارند چرا که به طفیلی وجود او ظهور می کنند و در او فانی می باشند.

حال در آخرین مرتبه از مراتب وجود یعنی عالم آفرینش اگر یک مخلوق محدود که بهره محدود و ویژه خودش را از تجلی وجود حق تعالی دریافت نموده است بخواهد به مخلوقی دیگر علم حضوری پیدا کند طبعا بایستی ماهیت او را در بربگیرد و این کار یعنی آن قدر بهره بیشتری از تجلی وجود حق تعالی دریافت کند تا به طفیلی خداوند به ماهیت مورد نظر احاطه یابد و آن را در سعه وجودی و گستره ذات خودش مشاهده کند.در این صورت است که یک مخلوق محدود به مخلوقی دیگر علم واقعی پیدا می کند. اینکه علم حضوری مخلوقات به یکدیگر فقط با احاطه کردن بدست می آید سایه علم خداوند به کائنات است که نتیجه احاطه او به آنها می باشد؛ همین احاطه وقتی از جانب وجود لایتناهی در ماهیات هم منعکس شود به همان اندازه که در یک ماهیت ظهور کند آن ماهیت به اشیاء دیگر هم احاطه و علم پیدا خواهد کرد.

اما در نگاه کلی علم انسان ها دارای مراتبی است؛ ابتدایی ترین مرتبه آن این است که یک صورت ذهنی از ماهیت مورد نظر در ذهن شخص شکل می گیرد و  با واسطه آن صورتی که در ذهنش می باشد به آن شیء خارجی علم پیدا می کند.این علم در اصطلاح فلسفه علم حصولی می باشد ولی به عقیده ابن عربی و در اصطلاح عرفان نظری اصلا به آن علم اطلاق نمی شود و صرفا یک حدس و گمان است، چرا که شخص در این مرحله فقط به تصور خودش از آن شیء علم دارد نه به خود آن شیء(البته این تصور ذهنی مطلقا هم بی ربط نسبت به آن شیء خارجی نیست ولی صد در صد هم مطابق آن نمی باشد).

در مرتبه بعد شخص طالب علم با حرکت جوهری و گسترده تر کردن سعه وجودی خود به طفیلی حق تعالی بر مخلوق و ماهیت مورد نظر هم احاطه پیدا می کند و آن را در حیطه جان خود در می آورد.این علم در اصطلاح فلسفه علم حضوری نامیده می شود و در عرفان اولین درجه علم به حساب می آید.

بقیه درجاتی که در پیش روی سالک می باشد به  فنای هر چه بیشتر او در مراتب وجودی آن ماهیتی بستگی دارد که قصد علم یافتن نسبت به آن را دارد.هر ماهیتی را که ما در سرای آفرینش مشاهده می کنیم، عوالم متعددی را پشت سر گذاشته است تا در پیش چشمان ما در این دنیا ظهور کرده است.اگر کسی بخواهد به حقیقت اصلی آن شیء علم پیدا کند باید در تمامی مراتب گذشته آن فنای وجودی بیابد. در بخش حقیقت اشیاء دانستیم که ریشه و اصل کائنات به صورت علمی آنها نزد خداوند بر می گردد و همچنین ریشه و اصل آن صورت های علمی هم به اسمای حسنی باز می گردد پس اگر کسی در اسمای حسنای خداوند فانی شود به مخلوقاتی که در علم خداوند و نیز در عالم خارجی ظهور می کنند هم علم حضوری پیدا می کند. در واقع حقیقت هر چیز در قلمرو وجود به مرتبه بالاتر از خودش بر می گردد پس حقیقت علم ما به مخلوقات عالم دنیا به مرتبه بالاتری از وجود با نام ملکوت باز می گردد و حقیقت علم ما در ملکوت هم به جبروت بر می گردد که نهایتا حقیقت همه علوم و دانش ها در عالم خارجی به عقل اول می رسد و حقیقت علم عقل اول نیز به صورت علمی انسان کامل در مرتبه پیش از خلقت منتهی می شود که علم خداوند نام دارد و علم خداوند نیز تحت اشراف اسمای حسنی شکل می گیرد و اسمای حسنی نیز در سرچشمه علم که همان احدیت ذاتی است فانی می شوند و احدیت ذاتی هم در هویت غیبیه که همان حقیقت علم است مندک و متلاشی می گردد و اثری از آن باقی نمی ماند.

فرآیند گفته شده این بار از بالا به پایین مرور می کنیم:

هویت غیبیه که همان حقیقت علم است وقتی خودش را در یک تعین نامحدود تعقل کند احدیت ذاتی را که همان سرچشمه علم است به عنوان اولین مرتبه وجودی تحت اشراف خودش ظهور می دهد و احدیت ذاتی وقتی کمالات نهفته در خودش را به صورت کثرات تعقل کند آنها را در مرتبه بعدی به صورت اسمای حسنی متجلی می کند و بر همین روال اسمای حسنی کمالات خودشان را به صورت ماهیت مخلوقات در مرتبه علم ذاتی خداوند ظهور می دهند و آن صورت های علمی نیز تفصیل و ظهور کامل خودشان را در عالم آفرینش به صورت مخلوقات متجلی می کنند.

نتیجه ای که از مطالب فوق بدست می آید این است که تمام شکن ها و مخلوقاتی را که پیش روی خودمان می بینیم رشحات وجود خداوند هستند که نهایتا در حقیقت وجود یعنی هویت غیبیه مندک می گردند و همچنین تمام مخلوقات عالم آفرینش همان علم خداوند می باشند که نهایتا در حقیقت علم که همان هویت غیبیه است متلاشی و معدوم می گردند.

با توجه به این نکته که حقیقت هر مرتبه از علم در مرتبه بالاتری از وجود قرار دارد تا اینکه به خود وجود یعنی هویت غیبیه منتهی بشود،  دلیل برخی از کرامات اولیاء الله هم روشن می شود که مثلا چرا وقتی با برخی از آنها صحبت می کنیم از اندیشه ما خبر دارند و می توانند ذهن ما را بخوانند.علتش هم این است که ظرفیت وجودی چنین عارفی آن قدر گسترده شده است که از مرتبه ای بالاتر از عالم دنیا به ما و اندیشه ما احاطه پیدا کرده اند و از آنجاییکه وجود همان علم است به طفیلی مرتبه ای بالاتر از وجود به اندیشه ما هم آگاهی می یابند پس عرفا این کار را با فنای در وجود حق تعالی انجام می دهند که تمام مخلوقات و ماهیات را در برگرفته است. حال اگر فنای یک عارف قوی تر باشد حتی از خود ما هم به اندیشه ما آگاه تر خواهد بود؛چرا که ممکن است ما در حجاب های تو در تویی که در ذهن خودمان ساخته ایم،گرفتار باشیم ولی او با فنای در وجود صرف و یک دست و بسیط حق تعالی علاوه بر اینکه حجاب نفسانی و تصورات ذهنی خود را کنار زده است به طفیلی وجود لایتناهی که ما را فراگرفته است بر همه تصورات و حجاب های ذهنی ما هم احاطه یافته است.چنین شخصی حتی می تواند راه حل برون رفت از تصورات ذهنی و حجاب های نفسانی ما را هم برایمان بیان کند.این شخص عارف در مراتب پیشین وجودی ما هم فانی است و برای همین از خود ما به ما آگاه تر است؛چرا که ما در پایین ترین مرتبه وجودی خویش هستیم ولی او در عمیق ترین مرتبه ها نفوذ کرده است.

پس دانستیم که علم به طفیلی وجود برایمان پیش می آید یعنی هر چه قدر که بر اساس حرکت جوهری، سعه وجودی خود را گسترده تر کنیم و ماهیات و مخلوقات دیگری را هم با جان خویش در بر بگیریم به همان میزان علم حضوری بیشتری هم به مخلوقات دیگر پیدا می کنیم.حداقل چیزی که در انسان های سالم و غیر بیمار می بینیم این است که آنها نسبت به بدن خودشان علم دارند چرا که روح و جان آنان جسم و بدن آنان را فراگرفته است و بر بدن خود احاطه وجودی دارند.اما همین علم به خویشتن هم مثل علم به غیر از خودشان دارای مراتب است و در برخی سطحی و در برخی دیگر از افراد عمیق تر می باشد.

منتها باید توجه داشت که هیچ مخلوقی برای خودش وجودی ندارد و هر چه در او می بینیم تجلی وجود خداوند است که در کالبد آن فرد منعکس گشته است.پس هر کس هر علمی هم که پیدا می کند چه نسبت به خودش و چه نسبت به غیر از خود همه را به طفیلی وجود حق تعالی که در آن غرقه می باشد، به دست می آورد و این نکته ای است که در روایات اهل بیت(ع)به آن تصریح شده است. درباره علم به خودمان که به طفیلی وجود حق تعالی بدست می آوریم، امام صادق(ع)در تحف العقول می فرمایند:

و تعرف نفسک به و لاتعرف نفسک بنفسک من نفسک

یعنی تو جان خودت را به طفیلی خداوند می شناسی و از طریق خودت و به وسیله خودت نمی شناسی؛ همچنین درباره علم به غیر از خودمان هم امام صادق(ع)در اصول کافی می فرمایند:

لایدرک مخلوق شیئا الا بالله

یعنی هیچ مخلوقی چیزی را درک نمی کند مگر با خداوند؛ پس ما مخلوقات هم خودمان و هم غیر از خودمان هر دو را با فنای در وجود خداوند است که می شناسیم چرا که دانستیم وجود همان علم است پس فنای در وجود نیز همان عالم شدن است و هیچ کس هم نیست که بتواند ادعا کند که من هیچ بهره ای از این فنا ندارم چون در این صورت ناخواسته این را هم ادعا کرده است که من اصلا در این جهان نمی باشم.اما همان وجودی که به طفیلی او سایر اشیاء و حتی خودمان را می شناسیم، خود آن وجود را مستقیما با خود او می شناسیم؛ به تعبیر امام صادق(ع)در اصول کافی:

و لا تدرک معرفه الله الا بالله

یعنی معرفت خداوند مستقیما با خود او صورت می گیرد؛ دلیلش هم اینست که تجلی وجود او همه ماهیت و روح و جسم ما را پر کرده است و از رگ گردن به ما نزدیکتر است و همه به او علم داریم چون غرقه در آن حقیقت مقدس می باشیم.باز به تعبیر امام صادق(ع)در اصول کافی:

معروف عند کل جاهل

یعنی خداوند نزد هر جاهلی هم شناخته شده است؛ معرفت همان علم حضوری است که امام ششم(ع)در این حدیث به آن اشاره کردند و اشاره به این دارد که هیچ کس نسبت به وجود به طور کامل جاهل نیست چرا که او را در گستره جان خود و به اندازه ظرفیت ماهیتش در می یابد و شهود می کند. همانطوریکه طبق روایات دیگر هیچ کسی هم نسبت به آن حقیقت مقدس به طور کامل آگاه نیست چرا که هیچ کس به هویت غیبیه که همان حقیقت علم می باشد، راهی ندارد.

در این رابطه خوب است به تعبیر زیبای امام رضا(ع)در عیون اخبار الرضا اشاره کنیم.امام رضا(ع)می فرمایند:

واحد لا شریک له و لا شیء معه و فرد لا ثانی معه

یعنی خداوند یا همان وجود لایتناهی یک حقیقت یگانه است که هیچ شریکی ندارد و هیچ چیزی هم با او نیست و یک وجود تک و تنها و فرد است که وجود دومی در کنار او معنا ندارد.

تا اینجای حدیث از فرمایش امام رضا(ع)استفاده می کنیم که وجود یک حقیقت یکتا و یگانه است و ماهیت ها و مخلوقات برای خودشان و در کنار او صاحب وجودی جدای از تو نیستند.اما در ادامه حدیث اشاره می شود که هیچ کدام از این ماهیت ها و مخلوقات در عین اینکه نسبت به وجود لایتناهی کاملا جاهل نیستند، کاملا هم آگاه نمی باشند؛ امام رضا(ع)اینگونه ادامه می دهند که:

لا معلوم و لا مجهول

یعنی خداوند نه به طور کامل برای کسی معلوم است و به طور کامل برای کسی مجهول و ناشناخته است؛ دلیلش هم اینست که هرمخلوقی، وجود لایتناهی را در محدوده جان خودش و به شکل ماهیت خود می بیند و نه بیشتر از آن.پس نه می توان نسبت به حق تعالی کاملا جاهل بود و نه می توان به طور کامل او را شناخت.

از مطالب گفته شده دانسته شد که علم همان پیوند وجودی است که بین دو مخلوق و ماهیت بر قرار می شود و این کار فقط با فنای در وجود لایتناهی حق تعالی صورت می پذیرد چرا که در غیر این صورت دو ماهیت مختلف، به هم هیچ ربطی پیدا نمی کنند.لذا خداوند در سوره انفال خطاب به پیامبر اکرم(ص)می فرمایند:

و الف بین قلوبهم لو انفقت ما فی الارض جمیعا ما الفت بین قلوبهم و لکن الله الف بینهم انه عزیز حکیم

در آیه فوق ربط و الفت و پیوستگی میان قلب ها کار خدا دانسته شده است چون فقط وجود است که می تواند بین ماهیت ها پیوند بر قرار کند؛ پس ربطی که میان مخلوقات مشاهده می شود همه مربوط به خداوند و به طفیلی اوست و برای خود مخلوقات نمی باشد.اگر وجود نباشد ماهیات و کثرات هیچ ربطی به هم پیدا نخواهند کرد و اصلا ظهوری هم نخواهند داشت و همگی معدوم می شوند.

یکی از ربط ها و پیوند هایی که بین ماهیات مختلف رخ می دهد همان “علم” است که به طفیلی وجود صورت می گیرد و با فنای در وجود است که یک ماهیت و مخلوق در گستره شناختی ماهیتی دیگر قرار می گیرد و این یعنی همان علم پیدا کردن احاطه کننده نسبت به چیزی که در احاطه او در می آید چرا که حقیقت وجود کسی که علم پیدا می کند با حقیقت چیزی که به آن علم پیدا می کند هر دو در عالمی بالاتر می باشد پس حقیقت علم پیدا کردن آنها به یکدیگر نیز با فنای در مرتبه ای بالاتر از وجود بدست می آید که به هر دوی آنها که در مرتبه پایین تر می باشند احاطه دارد.

پس پیوند وجودی که از مرتبه ای بالاتر بین ماهیات رخ می دهد دلیل علم آنها نسبت به یکدیگر می باشد و هر چه قدر یک مخلوق نسبت به مخلوقی دیگر بیگانه باشد و با او نسبت وجودی کمتری داشته باشد علم کمتری هم نسبت به او خواهد داشت.

طبیعی است که هویت غیبیه که همان حقیقت علم خداوند است نسبت به همه ماهیات و مخلوقات احاطه دارد و از درون و بیرون آنها را تحت اشراف خود دارد، پس به همه آنها هم علم دارد.لذا قرآن کریم در سوره حدید پس از ذکر همین احاطه وجودی حق تعالی نسبت به مخلوقات است که او را به همه آنها آگاه و دانا معرفی می کند:

هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شیء علیم

پس خداوند نسبت به خودش با وجود خودش علم دارد چرا که وجود او سراسر علم و آگاهی و هشیاری است و نسبت به مخلوقات هم برای این علم دارد که همه آنها مندک در وجود نامحدود او می باشند و در گستره وجود او فانی و متلاشی هستند. ضمیر”هو” در ابتدای آیه و نیز در جمله انتهایی آیه ، همان هویت غیبیه می باشد که حقیقت علم است ولی دانستیم که علم هویت غیبیه فقط به خودش تعلق می گیرد پس اولین مرتبه وجودی یعنی احدیت ذاتی به خودش و به تمام مراتب پایین تر از خودش علم دارد ولی از آنجاییکه احدیت ذاتی که همان سرچشمه علم است در هویت غیبیه که همان حقیقت علم است متلاشی و مندک می گردد در آیه ذکر شده از سوره حدید با واژه”هو” علم به مخلوقات را متعلق به همان هویت غیبیه معرفی می کند.

نکته مهمی که از مطالب گفته شده بدست می آید این است که اگر مخلوقات هم نسبت به خودشان و یا نسبت به غیر از خودشان علمی پیدا می کنند حتما به طفیلی وجود حق تعالی می باشد که سراسر علم و دانش است؛ در واقع علم مخلوقات،تجلی علم خداوند در آنان می باشد چرا که همه ماهیات غرقه در وحدت وجود حق تعالی می باشند که همه کثرات را در برگرفته است و از آنجاییکه وجود همان علم است نتیجه می گیریم که علم مخلوقات نیز همان علم خداوند است که دائما در کالبد آنها متجلی می شود.

در بخش اتحاد عاقل و معقول توضیح دادیم که علم و معلوم هر شخصی از گستره وجودی جان او بیرون نیست و در احاطه نفس او قرار دارد و در نوشتار کنونی هم دانستیم که این ویژگی یعنی همان احاطه نفس به علم و معلوم خودش به طفیلی وجود خداوند می باشد که نسبت به همه ماهیات احاطه دارد.پس احاطه و علم ما به اشیاء عالم نیز تجلی همان احاطه و علم خداوند است که در ماهیت ما ظهور کرده است.در واقع ما با فنای در وجود است که به دیگر ماهیات احاطه و علم پیدا می کنیم.

پیداست که وجود همان نور و سرور و خوشبختی و سعادت است.وقتی دانستیم که فنای در وجود همان علم است پس علم همان سعادت و نعیم است.هرکس در مرتبه ای بالاتر از وحدت وجود حق تعالی فانی شود و کثرات و مراتب بیشتری را در برگیرد سعادت مند تر و خوشبخت تر می گردد چون به تمام خوشی ها و سعادت های کسانی که در مراتب پایینی هستند احاطه و اشراف و علم پیدا می کند و علاوه بر چشیدن لذتها و خوشی های افراد حاضر در مراتب زیر دست خود از سعادت و لذت های بالاتری هم نسبت به آنان برخوردار است. البته همانطور که کسی به حقیقت علم یعنی هویت غیبیه راه ندارد ، به حقیقت نور و سرور هم راه ندارد. در سوره مطففین آمده است:

کلا ان کتاب الابرار لفی علیین و ما ادراک ما علیون

کتاب مرقوم یشهده المقربون

آیات فوق اشاره می کند که سرنوشت یا نامه اعمال ابرار در مرتبه علیون از مراتب وجود لایتناهی قرار گرفته است و علیون همان کتاب نگاشته شده ای است که مقربین آن را مشاهده می کنند.

از آنجاییکه دانستیم حقیقت علم در هرمرتبه همان احاطه وجودی از مرتبه بالاتر به کثرات مرتبه پایینی می باشد پس نتیجه می گیریم که درجه وجودی مقربین از ابرار بالاتر است چرا که طبق آیات فوق مقربین کتابِ ابرار را مشاهده می کنند و به آن علم دارند.

گروه ابرار در فرهنگ قرآنی و عرفانی در رده ای پایین تر از گروه مقربین می باشند؛ لذا مقربین که در مرتبه ای بالاتر از وجود فانی شده اند به ابرار احاطه وجودی دارند پس سرنوشت یا نامه عمل آنان را شهود می کنند و نسبت به آن علم دارند.

البته بالاتر از همه گروه های نیکان و صالحان و ابرار و مقربین و دیگر مخلوقات، وجود نامحدود حق تعالی می باشد که همه را در برگرفته است و در عین حال به هیچ کدام محدود نمی شود و از همه آنها فراتر هم هست:

و الله من ورائهم محیط

پس حقیقت علم به مراتب پایین تر فقط مختص خداوند است چون وجود قیومی او به همه چیز و همه کس احاطه حقیقی دارد پس علم حضوری دارد و دیگران فقط به طفیلی خداوند است که به علم او متصف می شوند.

فیض وجودی خداوند برای اینکه به مخلوقات محدود برسد، از مخلوقاتی که گستره وجودی آنان بیشتر است عبور می کند.پس گروه “ابرار” فیض وجودی را از طریق گروه “مقربین” دریافت می کنند و در یک نگاه کلی تمام خلقت و آفرینش فیض خداوند را از طریق انسان کامل در هر زمان که نسبت به همه مخلوقات احاطه وجودی دارد، دریافت می کنند که طبق روایات اهل بیت(ع) این نکته از مسلمات عقاید شیعه اثنا عشری می باشد. پس در میان مخلوقات حقیقت علم مختص انسان کامل است و دیگران به طفیلی او از علم او استفاده می کنند.

توضیح آخرین نکته ای هم که شیخ صدر الدین قونوی(قدس سره) در این نص شریف به آن اشاره می فرمایند بدین صورت است که در مرتبه ای قبل از عالم خارجی که حقیقت علم به مخلوقات عالم آفرینش در آن مرتبه می باشد ابتدا قاعده ای کلی درباره همه مخلوقات رخ می دهد و این قاعده همان قضای کلی و همگانی مبنی بر ظهور مخلوقات در عالم خارجی می باشد که ماهیاتی را که در علم حق تعالی هستند در عرصه وجود خارجی برای خودشان و همچنین برای یکدیگر با تجلی وجود در آنها ظاهر می سازد.پس بر اساس قضای کلی، وجود نامحدود در صورت مخلوقات محدود ظاهر می شود و این ظاهر شدن وجود در ماهیات محدود یعنی همان قدر که به معنای تقدیر سرنوشت و اندازه گیری فیض وجودی برای هر کدام از مخلوقات می باشد که بر اساس اندازه ظرفیت ماهیت آنها رخ می دهد و این تقدیر از ابتدای خلقت آنها تا همیشه به نحو مستمر همراه آنها خواهد بود.

پس وجود حق تعالی ابتدا بر اساس گستره ذات هر ماهیت در آنها تجلی می کند و این را با مسامحه می توانیم یک نوع تاثیر پذیری وجود نامحدود از ظرفیت هر ماهیت محدود بنامیم که فیض وجود در عالم خلقت به صورت آن ماهیت برای ما نمود می کند و نام این مرتبه را تقدیر و مشخص شدن قَدَر مخلوقات می گذاریم چرا که وجود فقط به اندازه ظرفیت ماهیت ها در آنها منعکس می شود.

اما در مرتبه بعدی هر ماهیت طبق آنچه که از قبل در حقیقت علم حق تعالی مشخص شده است ختم به همان عملکرد یا سرنوشت می شود و این هم یعنی تاثیر پذیری مخلوقات از وجود نامحدود.

بر این مرتبه یعنی نهایت امر هر مخلوق نام ” اجل” را می گذاریم و بر حتمی شدن فلان عمل او در طول زندگانی اش نیز نام قضای جزئی را می گذاریم که نسبت به هر ماهیت و مخلوقی بر اساس آنچه که در علم خداوند برای او گذشته است با مخلوق دیگر فرق می کند و تمام این جزئیات در مرتبه ای والاتر از عالم خلقت گذشته است که نام آن مرتبه را قضای کلی می گذاریم؛ پیداست که حقیقت علم ما در این دنیا به قضای کلی باز می گردد هرچند علم قضای کلی هم در اسمای حسنی و سپس در احدیت ذاتی که سرچشمه علم است، فانی می شود.

پس بر اساس قضای کلی همه مخلوقات از علم خداوند در عالم خارجی هم منعکس می شوند و سپس هر کدام تقدیر خاصی دارند که نامش را قدر می گذاریم و قطعی شدن اعمال آنها نیز قضای جزئی نام دارد و پایان سرنوشت آنها نیز اجل نام دارد و از ابتدا تا انتهای سرگذشت آنها هم ” کتاب ” نام دارد که البته همه اینها ظهورات مفصل مرتبه ای در قبل از عالم آفرینش می باشد که نام آن را قضای کلی می گذاریم که همان علم ذاتی خداوند به مخلوقات پیش از پیدایش آنها می باشد.

پس تقدیر مخلوقات و قضای جزئی آنها و اجل و کتاب آنها از قبل در مرتبه قضای کلی با تفصیل کامل مشخص است ولی ظهوری ندارد و در مراتب بعدی ظهور تفصیلی آن به صورت عالم خلقت پدیدار می شود.

مرتبه قضای کلی نسبت به علم ما در جهان آفرینش،  حقیقت علم نام دارد و چون در آن مرتبه از وجود لایتناهی از ازل همه چیز معلوم و مشخص است پس در قضای کلی سرنوشت همه مخلوقات مشخص شده است هرچند ظهوری ندارد و ما تفصیل و ظهور آن را در قدر و قضای جزئی و کتاب و اجل در عالم خارجی مشاهده می کنیم.

در رابطه با اینکه قضای جزئی و تقدیر مخلوقات از قبل در حقیقت علم و قضای کلی خداوند، معین و مشخص شده است آیه زیر از سوره جاثیه ذکر می شود:

و تری کل امه جاثیه کل امه تدعی الی کتابها الیوم تجزون ما کنتم تعملون هذا کتابنا ینطق علیکم بالحق انا کنا نستنسخ ما کنتم تعملون

امام صادق(ع)در تفسیر نور الثقلین ضمن حدیثی، با ذکر این آیه اشاره می فرمایند که اعمال ما از کتابی که در مرتبه ای دیگر از هستی می باشد در این مرتبه نگاشته می شود:

عَنْ‌ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ‌ عَلَیْهِ‌ السَّلاَمُ‌ قَالَ‌: سَأَلْتُهُ‌ عَنْ‌ «ن وَ الْقَلَمِ‌» قَالَ‌: إِنَّ‌ اللَّهَ‌ خَلَقَ‌ الْقَلَمَ‌ مِنْ‌ شَجَرَهٍ‌ فِی الْجَنَّهِ‌ یُقَالُ‌ لَهَا الْخُلْدُ، ثُمَّ‌ قَالَ‌ لِنَهْرٍ فِی الْجَنَّهِ‌: کُنْ‌ مِدَاداً فَجَمَدَ النَّهْرُ وَ کَانَ‌ أَشَدَّ بَیَاضاً مِنَ‌ الثَّلْجِ‌ وَ أَحْلَى مِنَ‌ الشَّهْدِ، ثُمَّ‌ قَالَ‌ لِلْقَلَمِ‌: اکْتُبْ‌، قَالَ‌: یَا رَبِّ‌ مَا أَکْتُبُ‌؟ قَالَ‌: اکْتُبْ‌ مَا کَانَ‌ وَ مَا هُوَ کَائِنٌ‌ إِلَى یَوْمِ‌ الْقِیَامَهِ‌، فَکَتَبَ‌ الْقَلَمُ‌ فِی رَقٍّ‌ أَشَدَّ بَیَاضاً مِنَ‌ الْفِضَّهِ‌ وَ أَصْفَى مِنَ‌ الْیَاقُوتِ‌، ثُمَّ‌ طَوَاهُ‌ فَجَعَلَهُ‌ فِی رُکْنِ‌ الْعَرْشِ‌، ثُمَّ‌ خَتَمَ‌ عَلَى فَمِ‌ الْقَلَمِ‌ فَلَنْ‌ یَنْطِقْ‌ أَبَداً، فَهُوَ الْکِتَابُ‌ الْمَکْنُونُ‌ الَّذِی مِنْهُ‌ النُّسَخُ‌ کُلُّهَا، أَ وَ لَسْتُمْ‌ عَرَباً فَکَیْفَ‌ لاَ تَعْرِفُونَ‌ مَعْنَى الْکَلاَمِ‌ وَ أَحَدُکُمْ‌ یَقُولُ‌ لِصَاحِبِهِ‌ أَنْسَخُ‌ ذَلِکَ‌ الْکِتَابَ‌؟ أَ وَ لَیْسَ‌ إِنَّمَا یُنْسَخُ‌ مِنْ‌ کِتَابٍ‌ آخَرَ مِنَ‌ الْأَصْلِ‌؟ وَ هُوَ قَوْلُهُ‌: إِنّا کُنّا نَسْتَنْسِخُ‌ ما کُنْتُمْ‌ تَعْقِلُونَ‌

راوی می گوید که از امام صادق(ع) درباره ” ن و القلم” پرسیدم. ایشان فرمودند: خداوند قلم را از درختی در بهشت آفرید که به آن خُلد می گویند. سپس به رودی در بهشت امر کرد که مُرکَّب باش پس رود منجمد شد به طوری که سفید تر از برف و شیرین تر از شهد بود‌. سپس به قلم گفت بنویس. قلم گفت چه بنویسم؟ خداوند فرمود هر آنچه که بوده و خواهد بود تا روز قیامت. پس قلم در صفحه ای سفید تر از فضّه و شفاف تر از یاقوت نوشت و آن را پیچید و در پایه عرش قرار داد سپس خداوند بر دهان قلم مهر زد پس دیگر سخن نخواهد گفت. پس آن کتاب همان نوشته پنهانی است که تمام نسخه ها از آن نشئت می گیرد. مگر شما عرب نیستید؟ پس چطور معنی این کلام را متوجه نمی شوید در حالی که یکی از خودتان به دوستش می گوید من از این کتاب نسخه بر می دارم. مگر نه این است که او از کتاب دیگری که کتاب اصلی است نسخه بر می دارد؟ این همان فرموده خداوند است که می گوید ما اعمال شما را نسخه می کردیم.

ملاحظه می کنید که در حدیث فوق قلم که یک مخلوق مجرد است به فرمان حق تعالی مراتب پایین تر خلقت را می نگارد و سپس دیگر چیزی نمی گوید بلکه مراتب خلقت از همان نسخه اصلی که قلم نگاشته است و در عرش خداوند یعنی جایگاه انسان کامل جای داده است به تدریج در عوالم پایین تر ظهور می کند، درست مثل شخصی که از یک کتاب اصلی نسخه برداری می کند.

پس در مرتبه قبل از آفرینش که نسبت به جهان خلقت، حقیقت علم می باشد تمام حوادث روزگاران، گذشته است و چون آن مرتبه احاطه وجودی به عوالم پایین تر خلقت دارد حوادث را به طور مفصل در مراتب پایین تر هستی لایتناهی ظهور می دهد.

پس در واقع آیه می گوید: آنچه را که شما انجام می دادید در واقع ما بودیم که از روی کتابی دیگر توسط اعضا و جوارح شما در کتاب این عالم استتنساخ می کردیم و می نوشتیم.در واقع همانطور که قلم اعلی همه چیز را طبق مرتبه حقیقت علم خداوند نسبت به مخلوقات، در عرش خداوند نگاشته است، اعضا و جوارح ما نیز هر کدام به منزله یک قلم جزئی بوده اند که مطالب نگاشته شده در عرش را در مراتب پایین تر می نگارند؛ امام صادق(ع) می فرمایند:

ان افعال العباد مخلوقه خلق تقدیر لا خلق تکوین

یعنی همانا کارهای بندگان از پیش خلق شده است به صورت خلق تقدیری نه خلق تکوینی؛البته خلق تقدیری از علم خداوند به صورت خلق تکوینی پیش چشمان ما ظهور می کند. از آنجاییکه دانستیم که حقیقت هر مرتبه از وجود به مرتبه قبلی باز می گردد چرا که مرتبه قبلی به مرتبه پس از خودش احاطه و علم دارد ، پس حقیقت علم به اعمال ما مخلوقات نیز به احاطه وجودی خداوند در مرتبه ای پیش از عالم خارجی باز می گردد که مرتبه قضای کلی نام دارد و آن مرتبه نسبت به همه اشیاء احاطه قیومی دارد پس حقیقت علم به اعمال ما در آن مرتبه قرار دارد و اصولا تمام اشیاء از آن مرتبه در عالم آفرینش ظهور می کنند و در این ظهور کردن ابتدا قدر الهی برایشان رخ می نماید و سپس قضای جزئی تک تک اعمالشان رخ می دهد و همچنین نهایت امر هر یک از آنها نیز به صورت اجل مشخص می شود که کل این سرنوشت آنها در عالم خارجی یک ” کتاب” نام دارد که در روز قیامت حقیقت آن کتاب برای شخص ظهور می کند و آنچه که در قیامت ظهور می کند همین چیزی است که در این دنیا می باشد و آن چیزی هم که در این دنیا می باشد همان چیزی است که در مرتبه علم خداوند پیش از این دنیا بوده است. البته هرچند همه چیز از قبل در حقیقت علم خدا یا همان قضای کلی معلوم بوده است ولی ظهور نداشته است.

در رابطه با توضیح بیشتر پیرامون خلق تکوینی و خلق تقدیری می توانید به مبحث”خلق”از مجموعه اصطلاحات رجوع بفرمایید.

ذکر این نکته هم ضروری است که بر اساس این دست آیات و روایات هیچ جبری هم پیش نمی آید؛ چرا که همین اختیاری را هم که در خودمان مشاهده می کنیم در حقیقت علم خداوند لحاظ شده است و در آنجا مشخص است که ما با اختیار خویش سرنوشت خود را فلان طور می نویسیم و خداوند هم با مد نظر قرار دادن همان اختیار اعمال ما را در این عالم می نویسد. به بیان دیگر اختیار ما هم مثل سایر شئونات ما از حقیقت علم خداوند(=قضای کلی) در ما متجلی می شود.

خواننده محترم می تواند در رابطه با واکاوی و کنکاش بیشتر پیرامون جبر و اختیار به مبحث”توحید اختیار”از مجموعه انواع توحید در قرآن و نیز پست های”امر بین الامرین”و”استطاعت”از مجموعه اصطلاحات رجوع بفرماید.

در انتها این نکته را متذکر می شویم که اگر مرتبه علم خداوند را حقیقت علم نامیدیم آن را نسبت به عالم خارجی در نظر گرفتیم وگرنه حقیقت همان مرتبه علم خداوند هم در مرتبه قبل از خودش یعنی عالم اسمای حسنی می باشد و حقیقت اسمای حسنی نیز در احدیت ذاتی که سرچشمه علم است، فانی می شود و احدیت ذاتی هم با تمام مراتب وجودی تحت اشراف خودش در هویت غیبیه که همان حقیقت اصلی وجود است، مندک و متلاشی می گردد و اثری از آن باقی نمی ماند. پس حقیقت اصلی علم و وجود و حیات همان هویت غیبیه می باشد.

بخوانید ::   الرحمن الرحیم

پاسخ ترک

Please enter your comment!
Please enter your name here

*

code