فص نوحی

فص نوحی

فص نوحی که نام کامل آن “فص حکمه سبوحیه فی کلمه نوحیه” می باشد به چگونگی تنزیه وحدت وجود حق تعالی می پردازد و در این باره مطالب دقیقی را بیان می کند.

بیان ایرادات تنزیه صرف در فص نوحی :

تنزیه صرف وجود حق تعالی نوعی محدود کردن وی می باشد زیرا با این کار وجود نامحدود او را از عالم امکان بیرون فرض کرده و آن حیطه ای که وی را از آن تنزیه کردیم را از وجود قیومی حق تعالی خالی پنداشته ایم. متاسفانه بیشتر مردم با اینکه به زبان اقرار می کنند که خداوند همه جا هست به منظور تنزیه او از مخلوقات او را در جایی مثل بالای آسمان ها فرض می کنند که با این نگرش غلط عملا زندگی خودشان را تهی از خداوند می پندارند؛ مولا علی(ع) در نهج البلاغه می فرمایند:

وَ مَنْ قَالَ عَلاَ مَ فَقَدْ أَخْلَى مِنْهُ

هر کس بگوید که خداوند در بالای جایی می باشد قطعا جایی دیگر را از او خالی پنداشته است.

وقتی هم که عرصه زندگی را از حضور خداوند تهی فرض کنیم در مرحله بعدی مخلوقات پیش رویمان را هم دارای استقلال خواهیم دانست؛ پس با تنزیه به شیوه غلط طوری که خداوند را بیرون از عالم خلقت بپنداریم نه تنها وجود مطلق خداوندی را در خارج از عالم امکان محدود پنداشته ایم و دست او را از دخل و تصرف در کائنات و مخلوقاتش کوتاه نموده ایم بلکه ناخواسته به استقلال مخلوقات برای اداره امور خودشان هم حکم کرده ایم. پس کسی که این کار را بکند یا نسبت به حقیقت امر جاهل است و یا اگر عالمانه این روش را در پی گیرد نسبت به خالق خویش جسارت کرده است.

چنین شخصی می پندارد که حق خداوند را ادا کرده و او را از صفات مخلوقاتش منزه کرده است در حالی که با محدود نمودن وی در بیرون از عالم امکان و ورای جهان آفرینش او را مانند مخلوقاتش محدود فرض کرده است. ضمن اینکه باید حقیقتی ورای خدایی که آن شخص تصور کرده وجود داشته باشد که خدای او را در بیرون از عالم خلقت محدود کرده باشد پس خودِ آن حقیقت بزرگتر هم خدای این شخص و هم عالم خلقت را در برگرفته است.

در واقع مشکل بزرگ پیامبران با مشرکان در توحید خالقی نبود چرا که به نص قرآن کریم اگر از آنان بپرسی که چه کسی آسمان ها و زمین را آفریده است می گویند خداوند خالق آنهاست:

و لئن سالتهم من خلق السماوات و الارض لیقولن الله قل الحمد لله بل اکثرهم لایعلمون

پس آن ها قبول داشتند که وجودی به نام خدا جهان را آفریده ولی می گفتند شأن او اجل از این است که ما به وی دسترسی داشته باشیم و امور عالم را به فلان ستاره و یا فلان بت واگذار کرده است.در واقع بیشتر مشرکان منکر توحید ربوبی بودند نه توحید خالقی؛ آنها ابتدا بر به دلیل تنزیه ناصحیح خودشان خداوند را در بیرون از عالم خلقت فرض می کردند و در مرحله بعدی مخلوقاتی مثل بت ها یا ستارگان را به جای خداوند دارای استقلال می پنداشتند.

اما قرآن کریم که دقیقا مطابق حقیقت خارجی نازل شده است ، می فرماید:همان کسی که خلق کرده است هم اکنون هم خودِ او ربوبیت هم می کند پس “رب” همان “خالق” است:

ان ربکم الله الذی خلق السماوات و الارض

و خداوند به هیچ وجه در ورای عالم خلقت محدود نشده است بلکه هم اکنون هم در سرتاسر کائنات حضور دارد و از رگ گردن به شما نزدیکتر است:

ونحن اقرب الیه من حبل الورید

همچنین در روایات شیعه عالم خلقت تجلی و ظهور خودِ خداوند در ممکنات می باشد پس مخلوقات گسیخته و منفک از او نیستند و دارای استقلال نمی باشند؛ مولا علی(ع) در نهج البلاغه می فرمایند:

الحمد لله المتجلی لخلقه بخلقه

به علاوه آن خدایی که دست او از تصرف در عالم کوتاه است و در بالای آسمان ها می باشد بیش از نیمی از آیات قرآن و روایات به هیچ وجه درباره او صدق نمی کند ضمن اینکه آیات و روایات متعدد دیگری این نگرش غلط را به صراحت رد می کنند. در واقع همانطور که ما آیات تنزیه داریم آیات تشبیه هم داریم که صد البته در مسئله توحید چون تنزیه دست بالاتر را دارد آیات تشبیه را بایستی طبق قاعده خاصی در ظلّ آیات تنزیه تفسیر کنیم.

همینطور روایات شیعه اثنی عشری به دلیل اینکه خداوند یک وجود بی نهایت است هیچ مخلوقی را از آن وجود مقدس تهی و خالی نمی دانند. در کتاب مفاتیح الجنان در دعای شب قدر بیست و سوم ماه رمضان از قول امام سجاد(ع)آمده است:

یَا بَاطِناً فِی ظُهُورِهِ وَ یَا ظَاهِراً فِی بُطُونِهِ

ای کسی که در عین اینکه پنهانی آشکار هستی و در عین اینکه آشکاری پوشیده و پنهان می باشی.

در فرازی دیگر از این دعا آمده است:

لَمْ یَخْلُ مِنْهُ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَا بَیْنَهُمَا طُرْفَهَ عَیْنٍ‏

آسمانها و زمین چشم برهم زدنی از وجود او خالی نیست.

در ادامه مطلب برای واضح تر شدن مباحث فص نوحی به حدیثی از امام محمد باقر(ع) اشاره می کنیم که در توحید صدوق آمده است:

سئل ابوجعفر ـ علیه السلام ـ أیجوز ان یقال: الله عز وجل شیء؟ قال نعم تخرجه عن الحدین حد التعطیل وحد التشبیه

از امام باقر (ع)پرسیدند:آیا می توان بر خداوند لفظ”شیء”را اطلاق کرد؟ ایشان فرمودند: آری؛ به شرطی که او را از دو نوع محدودیت خارج کنی؛ یکی از حد تعطیل که همان تنزیه محض خداوند است که او را در بالای آسمانها فرض کنیم و دست او را از تصرف در عالم خلقت کوتاه بپنداریم و ربوبیت او را تعطیل فرض کنیم و دیگری حد تشبیه که او را در عالم خلقت خلاصه کنیم و نعوذ بالله در لباس مخلوقاتش محدود بپنداریم. پس طبق فرمایش امام باقر(ع) هر دوی این نگرش ها محدود پنداشتن خداوند است.

امام خمینی(قدس سره) در کتاب شریف “مصباح الهدایه الی الخلافه و الولایه”درباره آن عده از کسانی که فقط به تنزیه صرف روی آوردند می فرمایند:آنان دست خدا را از تصرف در خلق کوتاه کردند و بلافاصله این آیه سوره مائده را درباره آنان ذکر می کنند:

غلت ایدیهم و لعنوا بما قالوا

دست خودشان بسته باد و لعنت بر آنان به خاطر آنچه گفتند.

مولای عارفان امام علی(ع)در کتاب شریف نهج البلاغه می فرمایند:

لَمْ یُطْلِعِ الْعُقُولَ عَلَی تَحْدِیدِ صِفَتِهِ، ولَمْ یَحْجُبْهَا عَنْ وَاجِبِ مَعْرِفِتِهِ، فَهُوَ الَّذِی تَشْهَدُ لَهُ أَعْلاَمُ الْوُجُودِ، عَلَی إِقْرَارِ قَلْبِ ذِی الْجُحُودِ

یعنی خداوند اندیشه ها را به شناخت کامل صفاتش آگاه نکرده است ولی در عین حال آن ها را از حداقل معرفت خویش که باید او را بشناسند محروم نکرده است. پس او کسی است که نشانه های وجود(ماهیات)برای او گواهی می دهند علی رغم اینکه قلب کافر ضد این را اقرار کند.

ملاحظه می فرمایید که طبق منطق اهل بیت(ع)خداوند هرچند که در کنه ذات خودش برای ما قابل شناسایی نیست ولی در عین حال همه در حد خودشان او را می شناسند چون هیچ کس نسبت به حقیقتی که از آن به “وجود “تعبیر می کنیم نمی تواند مطلقا جاهل باشد و به تعبیر زیبای مولا علی(ع)در آخرین حدیثی که نقل شد اعلام و نشانه های وجود(ماهیات) برای او گواهی می دهند.

اصولا امکان ندارد که کسی نسبت به حق تعالی و هستی مطلق به طور کامل جاهل باشد چرا که باز به تعبیر امام علی(ع)در نهج البلاغه او را هیچ پرده و پوششی نمی تواند بپوشاند:

لا تحجبه السواتر

دلیلش هم واضح است چون آن پرده و پوششی که بر روی وجود فرض شود خودش یک امر وجودی و یک تجلی از اوست پس همان چیزی که به عنوان پوشش برای او فرض کرده ایم در واقع خود آن چیز هم در حال نشان دادن اوست.بنابر همین نگرش توحیدی که در کلمات ائمه اطهار(ع) موج می زند امام صادق(ع) در اصول کافی می فرمایند:

معروف عند کل جاهل

خداوند نزد هر نادانی هم شناخته شده است.

البته وجود لایتناهی فقط به همان اندازه ای که خودش را در ماهیات و مخلوقات به ما بشناساند از ما تکلیف می خواهد؛ امام صادق(ع) در اصول کافی می فرمایند:

الا انه قد احتج علیکم بما قد عرفکم من نفسه

آگاه باشید که خداوند به همان اندازه که از خودش به شما شناسانده است بر شما احتجاج می کند.

طبق روایات نقل شده دانستیم که وجود لایتناهی حق تعالی هرچند به دلیل فراتر بودن از عوالم خلقت منزه از اینست که به طور کامل شناخته شود ولی به دلیل تجلی در صورت ماهیات که تا حدی بوی تشبیه می دهد از این هم منزه است که اصلا شناخته نشود. در این باره به حدیث زیر از امام رضا(ع) که در کتاب شریف تحف العقول ذکر شده است، توجه بفرمایید:

واحد لا شریک له و لا شیء معه،فرد لا ثانی معه.و لا معلوم و لا مجهول

حقیقت لایتناهی یک وجود واحد است که هیچ شریکی ندارد و هیچ چیزی با او نیست، تک است و دومی ندارد، نه کاملا معلوم است و نه کاملا مجهول است.

پس از نقل احادیث فوق که به عنوان نمونه از حجم زیاد نصوص دینی در این باره نقل شد به ادامه شرح فص نوحی می پردازیم:

برای حق تعالی در هر خلقی ظهوری خاص است.او نسبت به عالم و صور ظاهر شده در آن به منزله روحی می باشد که تدبیر آن صورت ها را به عهده دارد هر چند همان صورت ها هم غیر از او نیست و تجلیات و ظهورات خود اوست. البته ما او را در ذات و هویت غیبیه او نه در دنیا و نه در آخرت نخواهیم شناخت اما در مرتبه فعل و ظهور او در عالم خلقت می شناسیم و در این مرتبه محال است که کسی نسبت به حقیقتی به نام”هستی”و “وجود”جاهل باشد.

نکته مهمی که در فص نوحی بدان اشاره می شود اینست که ما مخلوقات در همین مرتبه ظهورات و تجلیات خداوند نیز او را به طور کامل نمی شناسیم چرا که صور مخلوقات عالم آفرینش بی نهایت است و تجلیات او پایان ندارد پس نمی توانیم به تمام آنها احاطه داشته باشیم و نکته دقیق تر اینکه حتی یک تجلی خاص خداوند را هم نمی توانیم تا کنه آن بشناسیم و احاطه تمام و کمال به آن پیدا کنیم چرا که احاطه کامل و علم آن فقط نزد خداوند سبحان است:

وسع کل شیء علما

و به هر اندازه که خودش بخواهد علم خودش را به نحوه تجلی در مخلوقاتش ظهور می دهد:

و لا یحیطون بشیء من علمه الا بما شاء

در ادامه فص نوحی آمده است که همانطوری که کسی که فقط تنزیه صرف می کند خدا را محدود کرده است کسی هم که فقط تشبیه می کند او را محدود پنداشته است که این مطلب واضح و روشن است پس هرکس که میان تشبیه و تنزیه به طور اجمال(چون به دلیل عدم تناهی تجلیات “به طور تفصیل” ممکن نیست)جمع کند خداوند را به نحو اجمالی در مرتبه ظهوراتش شناخته است چون ذات او که فراتر از عوالم آفرینش است برای احدی قابل شناسایی نیست زیرا آن مرتبه از اصل آفرینش ما مخلوقات فراتر است.

توضیحی پیرامون تجلی خداوند در فص نوحی :

در فص آدمی گفتیم که در نگرش عرفانی عالم خلقت “انسان کبیر” است و صورت تفصیلی آدم می باشد و آدم هم نسخه خلاصه شده و چکیده عالم خلقت است و دراین فص گفتیم که خدا را باید در صورت ها و تجلیات او(عالم خلقت)شناخت پس طبق این دو اصل قرآنی و روایی که در کتاب فصوص الحکم مطرح شده می توان به سرّ حدیث پیامبر(ص)پی برد که فرمودند:

من عرف نفسه عرف ربه

یعنی هر کس خودش(چه انسان کبیر یعنی عالم خلقت و چه انسان صغیر یعنی آدم) را بشناسد پروردگارش را شناخته است؛ البته با نگاه دقیق ما انعکاس عالم خلقت را هم در آینه جان خودمان شهود می کنیم پس انسان کبیر در آینه انسان صغیر تعقل می شود چون ما تصویری از عالم بیرون را در اندیشه خودمان تصور می کنیم اما انسان کامل به دلیل گستره هستی جانش از مرتبه حقیقت محمدیه تمام وسعت انسان کبیر را در برگرفته است و چنانچه در اوج مراتب خودش قرار بگیرد نیاز به هیچ نوع تصویر سازی ذهنی و علم حصولی ندارد چرا که همه کائنات را در گستره جان خودش احاطه کرده پس به تمام آنها علم حضوری دارد.در اصطلاح عرفانی شناخت تجلی وجود در آینه انسان کبیر ، معرفت به آیات آفاقی نام دارد و شناخت تجلی وجود در آینه انسان صغیر ، معرفت به آیات انفسی نام دارد. به آیه زیر از سوره فصلت توجه بفرمایید:

سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق اولم یکف بربک انه علی کل شیء شهید

ما هیچ گاه نه در دنیا و نه در آخرت ، وجود لایتناهی را در هویت غیبیه و یا در مرتبه احدیت او نمی توانیم بشناسیم پس بایستی او را در آیات و ظهوراتش بشناسیم؛ آیه فوق بیان می کند:

سنریهم آیاتنا

ما نشانه های خودمان را برایشان نمایان می کنیم.

اما همانطور که گفتیم نشانه های خداوند به دو دسته تقسیم می شوند یکی انسان کبیر که همان عالم خلقت می باشد:

فی الآفاق

در پهنه بی کران آفرینش

و یکی هم انسان صغیر که همان نفس و جان آدمی است:

و فی انفسهم

در نفس خودشان

اما دانستیم که همان وجود واحد و یگانه خداوند است که در آینه آیاتش متجلی می شود پس در واقع فقط حق تعالی را می شناسیم منتها این شناخت ما در آینه ظهورات او صورت می گیرد:

حتی یتبین لهم انه الحق

یعنی تا برای آنها تبیین شود و شهود کنند که وحدت وجود خداوند حق است و تدبیر کننده و ظهور دهنده همه آیات و کثرات می باشد و تمامی این آیات و ماهیات شکنهایی هستند که خودِ او دم به دم آنها را ظهور می دهد و کمالات خودش را در آنها متجلی می کند؛ پس نتیجه می گیریم که همان کسی که بار نخست عالم را آفرید هم اکنون هم خودِ او عالم را به طور مستمر ربوبیت می کند پس به هیچ وجه مخلوقات را به حال خودشان رها نکرده است و در سرتاسر کائنات حضور دارد که توجه به این نکته دقیق سبب می شود که در مبحث تنزیه به درستی عمل کنیم و به بیراهه نرویم.

پس ما به عنوان نشانه و آیه وجود لایتناهی مثل صورتی هستیم که او که از رگ گردن و از خود آن صورت به آن نزدیکتر است و به سان روح و باطن آن صورت ما را تدبیر می کند. البته مثال روح و صورت صرفا برای تقریب به ذهن است چرا که روح اگر از صورت جدا شود صورت بی جان می شود و در این فرض صورت انسان با صورت یک چوب و یا سنگ یکی می شود و فرقی بین آنها نمی ماند و فقط به مجاز به او نام”انسان”اطلاق می شود.اما اگر خداوند که به منزله روح عالم است چشم بر هم زدنی از عالم جدا گردد تمام ماهیات و مخلوقات معدوم می شوند و حتی کار به اینجا نمیرسد که مجازا بخواهیم به آنها نامشان را اطلاق کنیم؛ فلذا امکان عقلی ندارد که سر سوزنی از عالم آفرینش از حضور خداوند تهی باشد چرا که ماهیات جدای از وجود در جا معدوم می گردند. این مطلب همان نکته ای است که از امام سجاد(ع)نقل کردیم:

لَمْ یَخْلُ مِنْهُ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَا بَیْنَهُمَا طُرْفَهَ عَیْنٍ‏

آسمانها و زمین و آنچه بین آنهاست چشم بر هم زدنی از وجود خالی و تهی نمی باشد.

اصولا قیام و ظهور هر مخلوقی در عالم آفرینش به طفیلی وجود می باشد؛ در دعای عرشی جوشن کبیر می خوانیم:

یا من کل شیء قائم به

ای کسی که همه چیز قائم به او می باشد.

همانطوری که ظاهر انسان با زبان خاص خود که اهل معنا آن را می شنوند بر باطن انسان ثنا می گوید و کمالات صاحب شخص را برای بقیه بیان می کند، صورت ها و ماهیات و تجلیات عالم هم بر وجودی که از درون و باطن امر آنان را مرتبا ظهور می دهد تسبیح و ثنا می گویند و کمالات آن حقیقت لایتناهی را به طور مستمر در خودشان ظهور می دهند؛ منتها همانطور که گفتیم صور عالم بی نهایت است و روی همین حساب اهل معنا نمی توانند به تسبیح تک تک مخلوقات پی ببرند و نیز به دلیل اینکه جز وجود لایتناهی حق تعالی کسی در دار هستی نمی باشد همه حمد و ثناهایی که تجلیات او با کمک و فیض وجودی او انجام می دهند به خود او باز می گردد:

الحمد لله رب العالمین

همانطور که در بخش ” توحید حمد ” بیان کردیم،”ال”که در آیه فوق بر سر “حمد” آمده است”ال”استغراق و یا جنس است و تمامی حمدها را در بر دارد و صد البته از نگرش دقیق عرفانی و قرآنی فقط خودِ خداوند است که خودش خود را ثنا می گوید هرچند این کار را در صورت کثرات انجام می دهد چرا که ظاهر و باطن همه اوست:

هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شیء علیم

پس حمد در آیه ذکر شده از سوره فاتحه الکتاب هم معنی حمد کردن و هم معنی حمد شدن هر دو را می دهد و این هر دو مخصوص خودِ خداوند است. او خودش خود را حمد و ستایش می کند هرچند این ستایش در لباس یک تجلی و مخلوق انجام شود ولی باز خود او خالق آن ستایش می باشد چون طبق قاعده توحید افعالی ، او خالق همه چیزها حتی اعمال بندگانش می باشد:

و الله خلقکم و ما تعملون

تبیین قاعده “امر بین الامرین ” یا همان “تنزیه و تشبیه توامان” در فص نوحی :

اما در ادامه فص نوحی ، شیخ اکبر ابن عربی(قدس سره) اشعاری پر مغز را بیان می کند:

فإن قلت بالتنزیه کنت مقیدا

اگر فقط او را تنزیه کنی در همان مقامی که تنزیهش کرده ای محدودش نموده ای

و ان قلت بالتشبیه کنت محددا

و اگر فقط او را تشبیه کنی باز هم او را به همان چیزی که تشبیهش کرده ای محدود کرده ای

و إن قلت بالأمرین کنت مسددا

و اگر قائل به هر دو امر تشبیه و تنزیه شوی بر حقی و راه درست را رفته ای

و کنت اماما فی المعارف سیدا

و پیشوا و امام و سرور در معارف الهی می باشی

لفظ “امام” در این شعر شیخ اکبر اشاره به مولای عارفان امام علی(ع) دارد و عبارت “امرین” هم اشاره به قاعده ” امر بین الامرین “دارد که منطق محکم شیعه اثنی عشری است و توسط اهل بیت(ع)مطرح شده است. در ادامه اشعار می خوانیم:

فمن قال بالاشفاع کان مشرکا

کسی که در کنار ذات احدی خدا که فرد(وتر)و تنها است، زوج(شفع)و دومی قائل شود، مشرک است.

و من قال بالافراد کان موحدا

و هر کس به فردانیت او گواهی دهد موحد است.

پس وجود یک حقیقت واحد است که بر خلاف ماهیت ها دومی ندارد و در باب شمارش وارد نمی شود؛ امام علی(ع) در توحید صدوق می فرمایند:

ما لا ثانی له لا یدخل فی باب الاعداد

چیزی که دومی ندارد در باب عدد وارد نمی شود

و در حدیثی دیگر می خوانیم:

احد لا بتأویل عدد

یکتاست ولی نه آن یکی بودنی که در باب شمارش و اعداد وارد شود.

دلیل این مطلب هم اینست که اگر وجودی دیگر کنار خداوند فرض کنیم او را محدود پنداشته ایم؛ روی همین حساب امام علی(ع) در نهج البلاغه می فرمایند:

فمن حده فقد عده

کسی که او را محدود می کند او را با شمارش در باب اعداد در آورده است.

همچنین در حدیثی از امام باقر(ع) می خوانیم:

سبحان من لم یزل و لا یزال فردا صمدا لم یتخذ صاحبه و لا ولدا

منزه است کسی که پیوسته و تا همیشه تک و تنها و بی نیاز بوده و هیچ کسی را نه در سطح خودش(همسر)و نه در سطح پایین تر از خودش(فرزند)برنگزیده است.

به ادامه شعر ابن عربی(قدس سره) می پردازیم:

فإیاک و التشبیه أن کنت ثانیا

پس بپرهیز از تشبیه اگر دومی را اثبات می کنی(چون دومی غیر از او و جدای از او نیست و تجلی خود اوست پس برایش وجودی جدا فرض مکن).

وإیاک و التنزیه ان کنت مفردا

و بپرهیز از تنزیه صرف اگر او را یکی می دانی(او را با همه شؤونات و تجلیاتش در نظر بگیر و عالم را از وی خالی مدان و با تنزیه بدون تشبیه او را فقط در مرتبه ای ورای عالم آفرینش محدود مکن).

فما انت هو بل انت هو

پس تو او نیستی(در تنزیه صرف او)بلکه تو او هستی(در مقام تشبیه و تجلی او چون از ظهورات اویی و در وجود او فانی و غرقه می باشی).

و تراه فی عین الامور مسرحا و مقیدا

و وجود لایتناهی او را در تمام عرصه ها شهود می کنی که در تنزیه خودش اطلاق دارد و در تشبیه خودش به صورت مخلوقات مقید ظهور می کند.

پس طبق معارفی که مطابق آیات و روایات در فص نوحی مطرح شد ما در مقام تشبیه آن حقیقت مطلق را مقید و در مقام تنزیه همان حقیقت متجلی شده در کثرات را از تمام حدود منزه می دانیم و رها شده از تمام قیود شهود می کنیم.

تمامی آیات توحیدی قرآن یا درباره تنزیه است و یا تشبیه که البته خیلی جاها این دو با هم آمده اند یعنی تشبیه در عین تنزیه و تنزیه در عین تشبیه بیان شده است مثل عبارت زیر:

یسبح بحمده

طبق عبارت قرآنی فوق در عین اینکه به دلیل حضور خداوند در تمام کائنات حمد مخصوص اوست و این مطلب بوی تشبیه می دهد ولی حقیقت وجود او از تمام مخلوقات منزه است و آن را تسبیح می کنیم. دقت شود که حمد و ستایش همیشه به یک ظهور و تجلی محدود اختصاص می یابد مثلا فلان نعمت اما تسبیح بیان می کند که او و ظهورات آن ذات مقدس از یک مورد خاص فراتر هم هست پس با این نگاه، او از هر حمدی که می کنیم نیز منزه و فراتر است.

در ادامه مباحث فص نوحی شیخ اکبر(ره)استفاده ای عرفانی از این آیه قرآن می کند:

لیس کمثله شیء

در آیه فوق هم تنزیه مطرح شده است(اگر “کاف”را زائده بگیریم معنا بدین صورت می شود که چیزی شبیه او نیست).

و هم تشبیه در آن است(اگر “ک”را برای تشبیه در نظر بگیریم چون معنا می شود همانندِ مثل او کسی نیست).

توضیح مطلب فوق بدین گونه است که چون انسان خلیفه خداست و طبق حدیث نبوی بر صورت او آفریده شده است و متخلق و متحقق به همه اسمای حسنای خداوند خویش است پس درعالم امکان بیشترین شباهت را با خالق خویش دارد و مانند انسان کامل که در تمام شؤون خویش خلیفه پروردگار و شبیه خداوند می باشد، کسی نیست(البته با نگرش دقیق وجود لایتناهی خداوند “مثل” ندارد چون واحد و لایتناهی است پس منظور از “مثل” در این نگرش همان “مثال” می باشد که به ظهور تمام و کمال خداوند در خلیفه او اشاره دارد).

و هو السمیع البصیر

چون”ال”بر سر سمیع و بصیر آمده است و”ال”بر سر خبر حصر در مبتدا را می رساند معنی این می شود که فقط او سمیع و بصیر است و نه هیچ کس دیگر؛ پس از این حیث این دو صفت برای اوست و نه خلق او؛ در نتیجه او را تنزیه کرده ایم ولی از دید دیگر چون دو صفت سمیع بودن و بصیر بودن را در مخلوقات هم می بینیم و در این آیه فقط خداوند متصف به آن دانسته شده است می فهمیم که مخلوقات هم جدای از او نیستند و تجلیات خود اویند و سمیع و بصیر بودن او را در خودشان ظهور می دهند و این وجه همان تشبیه اوست که با صفات سمیع و بصیر در مخلوقاتش ظهور کرده است.

پس هم در فراز اول جمله ای که از قرآن آورده شد تشبیه و تنزیه با هم آمیخته شده است و هم در انتهای عبارت قرآنی ذکر شده تشبیه و تنزیه در یک جمله و یک عبارت هر دو با هم بیان شده اند.

تفسیر عرفانی آیات سوره نوح توسط ابن عربی در فص نوحی :

ابن عربی(ره) در ادامه فص نوحی اشاره می کند که اگر نوح(ع) بین دو مقام تشبیه و تنزیه با هم جمع می کرد قومش دعوت او را اجابت می کردند(البته او چون پیامبر بود بنا بر دستور خدا و طبق آن عمل می کرد نه خواست خودش و خواست خدا هم این بود که تشبیه و تنزیه در هم تنیده و ممتزج برای امت محمدی(ص)باشد).

سپس شیخ اکبر(قدس سره)آیاتی از سوره نوح را به سبکی خاص به جهت استفاده عرفانی بیشتر با نگاه به معنای لغوی تفسیر می کند.”غفر” در لغت به معنای پوشاندن است و برای این بر خداوند اطلاق می شود که وی گناه و عقوبت و پیامدهای شوم آن را از بنده خویش می پوشاند و با پرده و مانعی نمی گذارد که نتیجه کار خلاف بنده گریبانش را بگیرد.با این توضیح و با همین نگاه لغوی به سراغ آیه مطرح شده در این فص از سوره نوح می رویم:

فقلت استغفروا ربکم انه کان غفارا

از خداوند طلب پوشیده بودن کنید همانا او در احدیت خویش خود را پوشانده است.

این یعنی دعوت به خدایی که در عالم خلقت غایب و پوشیده است و در احدیت خویش برای خودش ظاهر است نه برای ما؛ چرا که با این نگرش پیش روی ما فقط کثرات و مخلوقات ظهور دارند نه وجود واحد خداوند.

قال رب انی دعوت قومی لیلا و نهارا

طبق تفسیر عرفانی محیی الدین از آیات سوره نوح، حضرت نوح(ع) خطاب به خداوند می فرماید: من آنان را به باطن و خدایی که پنهان است(لیل : شب)و همچنین در مخلوقات ظهور دارد و آشکار است(نهار : روز) فراخواندم.یعنی یک بار دعوت به وحدت و غیب بودن خداوند شده است(لیل : شب) و بار دیگر دعوت به ظاهر بودن او شده است(نهار : روز) ولی در امت محمدی(ص)که به طفیلی آن حضرت(ص)که بهترین مخلوق است امت وی هم بهترین امت شده است دعوت به وحدت در عین دعوت به کثرت انجام شده است و نه جدای از هم بلکه اولیاء وبزرگان این امت برگزیده وحدت را در کثرت متجلی می بینند و کثرت را هم به طفیلی وحدت ظاهر می بینند(یعنی شب را در روز و روز را در شب می بینند)نظیر همان استفاده ای که از “لیس کمثله شیء و هو السمیع البصیر”شده است که در یک عبارت هم تشبیه و هم تنزیه به نحو توامان به کار رفته بود.

پس شیوه دعوت به خدا به سبکی که در قوم نوح(ع)جریان داشت نتیجه اش جدایی کثرت و ظهورات خدا(نهار)از وحدت و غیب بودن خدا(لیل)می گردد.در حالی که در نفس الامر و حقیقت خارجی ، خداوند یک حقیقت و هستی محض و بسیط است که ترکیب و جدایی در وی راه ندارد و در مظاهر خویش نمود و تجلی کرده است پس آن وحدت از ظهورات کثیر خودش جدا و گسیخته نمی باشد. در بخشی دیگر از آیات سوره نوح(ع) آمده است:

یرسل السماء علیکم مدرارا

طبق تفسیر عرفانی شیخ اکبر(ره) آیه فوق بیان می کند که خداوند از آسمان معنا برایتان معارف عقلانی نازل کند و ناگفته پیداست که کار عقل تنزیه کردن صرف خداوند از مخلوقات است و این هم باز منجر به جدایی وجود مطلق از مظاهر خودش می شود.

اما از نگرش لغوی به این دلیل بر پول و ثروت و خانه و دارایی لفظ “مال” اطلاق می شود که انسان به آن” میل “دارد.شیخ با مد نظر گرفتن همین معنای لغوی به تفسیر عرفانی آیه زیر می پردازد:

و یمددکم باموال و بنین و یجعل لکم جنات و یجعل لکم انهارا

یعنی شما را به سمت معنویاتی که به آن میل دارید می کشاند.
در فص شیثی گفتیم که انسان در تجلیاتی که از جانب خدا دریافت می کند چون فقط به اندازه استعداد خودش از خدا می گیرد در واقع دارد به خویشتن خویش و استعداد خود نگاه می کند زیرا تجلی به همان صورت برای او متجلی می شود.پس کسی که در تجلیات و عطایای الهی عکس خود را منعکس ببیند در واقع متوجه حقیقت امر شده است و کسی که بپندارد که خدا را دیده است به خطا رفته است چون خداوند همیشه به اندازه استعداد بنده و شکل درخواست او برای وی ظهور می کند و آنطور که در حقیقت خودش است برای کسی شناسایی نمی شود.در بخش دیگری از سوره نوح آمده است:

لم یزده ماله و ولده الا خسارا

مال و اولاد وی جز خسران برای او نتیجه ای نداشتند.

شیخ (ره)ولد را در آیه فوق با توجه به معنای آن به معنی تولیدات ذهن انسان و نتایج تعقل او گرفته است که نمی توان با آن خدا را شناخت و قوه ای دیگر نیاز دارد به نام کشف و شهود عرفانی که با قلب عاری از زنگار وابستگی به دنیا و آخرت به دست می آید و به آینه ای نیاز است که انعکاس آن وجود همه جایی را از تک تک مخلوقات برای ذات انسان نشان دهد و عقل فقط می تواند تنزیه صرف کند و کارش این نمی باشد که تشبیه را هم در جای خودش و به شیوه صحیح خودش به کار گیرد پس برای شناخت تشبیه یا همان تجلی و ظهور خدا در عالم امکان به نیرویی دیگر محتاج است و تکیه بر نیروی عقل صرف و چشم پوشی از حقیقتی که انسان ماورای آن دارد نتیجه اش خسران و زیان است نسبت به آن چیزی که می توانست به دست بیاورد.

فما ربحت تجارتهم

پس تجارت آنان سود نداد.

سرانجام آنها سودی نکردند چون خدا را جدای از عالم و وحدت را جدای از کثرت می دانستند و در نتیجه خود را مالک کثرت ها می دانستند و فکر می کردند که با این کثرات و مخلوقاتی که مالک آنند می توانند با خداوند تجارت و داد و ستدی داشته باشند در حالی که در واقع امر این کثرات و مخلوقات متعلق به آنان نبود بلکه ملک طلق خدا بوده است ولی آنان به دلیل تنزیه صرف عقلی جدای از شهود خداوند ، ظهور خدا را در آن کثرات شهود نکردند و در نتیجه مالکیت خدا را نسبت به آنها نمی دیدند پس خیال می کردند که آنها ملک و ثروتی برای خودشان است و می توانند با آن ملک و ثروت با خدایی که از ملک و ثروت آنان جداست معامله کنند که این طرز فکر فقط خسران و ضرر و زیان به بار آورد و بس.

اما برای امت پیغمبر خاتم (ص)خداوند در سوره حدید می فرماید:

وانفقوا مما جعلکم مستخلفین فیه

از آنچه من شما را در آن خلیفه خودم کردم انفاق کنید.

یعنی ملکیت را برایشان اثبات نکرد و گفت آن چیزی را که قرار است از آن انفاق کنید در واقع برای من است و به نحو مجاز و خلافت برای شما می باشد.

اما درباره امت نوح(ع)فرمود:

الا تتخذوا من دونی وکیلا

غیر از من کسی را وکیل نگیرید.

یعنی ملک را برایشان اثبات کرد و سپس خواست که آنان خداوند را به عنوان وکیل در ملک خودشان بپذیرند و اجازه دهند که او به نفع آنان در ملکی که برای خودشان است تصرف کند در نتیجه از نگرش عرفانی مورد مکر خدا واقع شدند چون چیزی که برای خداوند بود را برای خودشان پنداشتند:

و مکر الله و الله خیر الماکرین

اما درباره امت محمدی(ص)خداوند از همان ابتدا به هیچ وجه غایب نیست و همه چیز تجلی و ملک خود آن وجود لایتناهی می باشد پس خداوند هرگز در ورای عالم امکان خلاصه نمی شود پس اگر پیامبر اکرم(ص)به دستور قرآن می گویند:

ادعوا الی الله

به خداوند دعوت می کنم

بلافاصله در ادامه آیه اینگونه آمده است:

علی بصیره

یعنی با نگرش صحیح و بصیرت شهودی شما را به خداوند رهنمون می شوم و به شما می گویم که او در جایی بیرون از عالم نیست که من بخواهم شما را به سمت او ببرم چرا که او یک وجود نامحدود است:

هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شیء علیم

و به تعبیر امام صادق(ع) در توحید صدوق:

لیس شیء غیره

چیزی غیر از او نیست.

و به بیان امیر المؤمنین علی (ع) در نهج البلاغه:

المتجلی لخلقه بخلقه

از طریق ظهور در مخلوقاتش برای خلقش می شود.

پس اگر چیزی غیر از او نیست و همه چیزها تجلی و ملک خود آن وجود مقدس می باشد تنها فرضی که برای دعوت می توان در نظر گرفت این است که به سمت اسمی از اسمای او مهاجرت کنیم که در ما متجلی نشده است چرا که خود او از اول و همیشه با ما بوده است و خواهد بود:

و هو معکم أینما کنتم

پس معنی ندارد که به سمت او سفر کنیم و یا دعوت کنیم مگر اینکه به یکی از اسم های او دعوت کنیم و سفر در این راه هم یعنی حقیقت آن اسم را در جان خود نهادینه کنیم و متصف به آن شویم. پس این حرکت در مسیر یک جاده نمی باشد بلکه در درون جان انسان رخ می دهد که به آن، صیرورت یا حرکت جوهری می گوییم.در سوره مریم(س) می خوانیم:

یوم نحشر المتقین الی الرحمان وفدا

یعنی روزی که متقین را به اسم رحمان خداوند رهنمون می شویم و محشور می کنیم که این کار بر مبنای حرکت جوهری انجام می شود.اما ادامه بحث از سوره نوح:

و قالوا لاتذرن آلهتکم و لاتذرن ودا و لا سواعا و لا یغوث و یعوق و نسرا

طبق تفسیر عرفانی شیخ اکبر(قدس سره)قوم نوح(ع) گفتند که ما به همان اندازه که بر اساس تنزیه صرف عقلی دست از این بتها بر داریم و ظهور خداوند را در آنان منکر شویم به همان اندازه خدا را محدود کرده ایم و به همان مقدار در همین مظاهر و بتها نسبت به خداوند متعال و ظهور او در مخلوقاتش منکر شده ایم.در تأیید این کلام شیخ اکبر(ره)از دعای عرفه امام حسین(ع)شاهد می آوریم که فرمودند:

فرأیتک ظاهرا فی کل شیء

یعنی تو را در هر چیزی ظاهر و متجلی دیدم و در فرازی دیگر از همان دعا می فرمایند:

تعرفت الی فی کل شیء

یعنی خودت را در همه چیز به من می شناسانی.همچنین به این آیه از قرآن اشاره می کنیم:

ولله المشرق و المغرب فأینما تولوا فثم وجه الله ان الله واسع علیم

پس حتی بتها هم از گستره ملک خدا و تجلیات خداوند در عالم امکان بیرون نیستند و از جنود و لشگریان و وجوه و چهره های آن وجود مطلق می باشند کما اینکه تمام آسمانها و زمین و مخلوقات شامل این حکم متقن قرآنی اند:

و لله جنود السماوات و الارض و کان الله عزیزا حکیما

عارف کسی است که خداوند را در هر صورت و تجلی ای که ظهور کند ببیند و بشناسد همانطور که از دعای عرفه امام حسین(ع)نقل کردیم.شخصی که به حقیقت این امر پی برده باشد هیچ گاه او را نه در ورای عالم امکان محدود می کند و نه در مظاهر و تجلیاتش خلاصه می کند بلکه او را در همه مخلوقات شهود می کند و در عین حال از تمام مخلوقات فراتر می داند:

به هر رنگی که خواهی جامه می پوش

که من آن قد رعنا می شناسم

به تعبیر شیخ شبستری(ره):

دل عارف شناسای وجود است

وجود مطلق او را در شهود است

دلی کز معرفت نور و صفا دید

ز هر چیزی که دید اول خدا دید

اما آیه بعدی که مطرح می شود از سوره اسراء می باشد:

و قضی ربک الاتعبدوا الا ایاه

در قضای وجود مطلق خداوندی اینطور گذشت که جز او را نپرستید.

آیه فوق از منظر شیخ اکبر(قدس سره)بیان یک دستور نیست که جز خدا را نپرستید بلکه “الّا تعبدوا” در آیه فعل خبری است نه فعل امر.یعنی آیه خبر می دهد و این واقعیت را تبیین می کند که اصلا امکان ندارد که غیر از خدا کسی دیگر پرستیده شود چه انسان متوجه باشد و چه نباشد.شاهدی که می توان برای تفسیر ابن عربی(قدس سره)از کلام معصومین(ع)آورد این فراز از دعای جوشن کبیر است که می فرماید:

یا من لا یعبد الا هو( إیاه )

ی کسی که جز او پرستیده نمی شود.

یعنی هر چیزی را که غیر آن وجود مطلق بپنداریم و بپرستیم از تجلیات خود اوست چون از گستره ملک او بیرون نیست. برای تقریب به ذهن مثل اینکه ما اعضا و جوارح خود را از بدن خود جدا نمی دانیم و قوای باطنی خود مثل تعقل و تخیل را از جان خود جدا نمی دانیم و همه آنها را از شؤونات خودمان و در قلمرو جان خویشتن می دانیم که اگر از ما جدا بودند دیگر قوای ما نبودند بلکه یا مستقل بودند و یا تعلق به شخصی دیگر داشتند ؛ بر همین قیاس اگر چیزی را در دار هستی جدای از وجود مطلق و نامحدود خداوند فرض کنیم دیگر تجلی او و مخلوق وی نیست بلکه یا خودش مستقل و واجب الوجود است و یا تجلی و مخلوق واجب الوجود دیگری می باشد که هر دو صورت باطل است در نتیجه :

هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شیء علیم

تمام عالم مظاهر و آیات همان یک وجود می باشد که دومی ندارد و به تعبیر اهل بیت عصمت و طهارت(ع)درمقوله شمارش و اعداد وارد نمیشود بلکه همه کثرات را در بر می گیرد نه اینکه خودش در کنار آنان و یکی از آنها به شمار آید.

محیی الدین در ادامه می فرماید پست ترین شخص کسی است که در مظاهر وجود مطلق خداوند الوهیت بپندارد و خیال کند که فلان مظهر نعوذ بالله خداست.روی همین حساب خدا در قرآن می فرماید:

قل سموهم

بگو معبودانتان را نام ببرید.

چون اگر آنها را نام ببرند حجت علیه آنان تمام می شود زیرا مثلا در جواب خواهند گفت:سنگ یا درخت و یا ستاره یا خورشید و نمی گویند خداوند؛ اصولا خود مشرکان هم خداوند را خالق کل عالم می دانستند:

و لئن سالتهم من خلق السماوات و الارض لیقولن الله قل الحمد لله بل اکثرهم لایعلمون

آیه فوق بیان می کند که اگر از مشرکان بپرسی که خالق آسمان ها و زمین کیست می گویند خدا؛ در ادامه آیه می فرماید:

قل الحمد لله

بگو حمد و ستایش هم برای خداست

چون اینگونه نیست که او فقط خالق باشد و بار اول مخلوقات را آفریده باشد و اکنون خودش کنار نشسته باشد و بتهای شما تدبیر را به دست گرفته باشند بلکه هم اکنون هم او دائما در خلق خودش متجلی می شود و همه جا حضور دارد و تمام کارها با واسطه یا بی واسطه به او می رسد و در نتیجه تمام حمد و ستایش ها هم برای اوست چون همان طور که خودِ او بار اول خلق کرده است اکنون ربوبیت هم می کند پس تمام حمد و سپاس ها مخصوص خودِ اوست نه بتها و مخلوقات؛ اصولا مشکل اصلی پیامبران با مشرکان این بود که مشرکان توحید ربوبی و توحید افعالی را منکر می شدند نه توحید خالقی را و می گفتند که امور عالم به فلان مخلوق یا فلان بت واگذار شده است (مثل قوم نوح)واین همان تفویض باطل است که در احادیث شیعه اثنی عشری از آن با عنوان ثنویت و مجوسیت امت اسلام یاد شده است که متاسفانه این طرز فکر در میان خیلی از مسلمانان وجود دارد.

از دید قرآن و اهل بیت اگر قرار باشد کسی از مخلوقات در عالم مؤثر باشد تأثیر او در طول اراده خدا(که در نصوص دینی و قرآنی از آن به”اذن”یاد شده است)می باشد و این کار فقط به نحو تشأن و تجلی صورت می گیرد و نه استقلال و تفویض چرا که به تعبیر امام صادق(ع)با این فکر سلطنت خداوند را در همان محدوده ای که به مخلوقی استقلال داده ایم محدود نموده ایم.

البته ما به همان اندازه ای که می توانیم مظهر کارهای خداوند باشیم و تجلی او باشیم مسؤول کارهای خودمان هم هستیم و این با اختیارمان تنافی ندارد زیرا که کارها را ما انجام می دهیم و خداوند مستمرا و لحظه به لحظه به ما و به کارهای ما وجود می بخشد پس ما مستقل از او نیستیم و برای انجام کارهای خودمان به وجود او نیازمندیم چون بایستی تمام کارهایمان را در لباسی از وجود و به طفیلی وجود انجام دهیم.

در ادامه فرمایش محیی الدین بن عربی(ره)آمده است:بالاترین انسان و فهمیده ترین شخص هم کسی است که بگوید فلان شیء از مظاهر خداست و چون مجلای اوست و در حد خودش وجود مطلق را گواهی می دهد پس جای تعظیم دارد نه این که نعوذ بالله خدا باشد بلکه تجلی اوست و مظهری از مظاهر آن وجود مقدس و یگانه می باشد که از وسعت لایتناهی او خارج نیست و اگر آن وجود مطلق و نامحدود بخواهد کاری انجام دهد باید با تجلی در یک صورت محدود یعنی از طریق مظاهر خود، آن کار را انجام بدهد.

اما شخصی که خدا را در بیرون از عالم امکان محدود کرده است، می گوید:

ما نعبدهم الا لیقربونا الی الله زلفی

یعنی ما چون خودمان به خدا دسترسی نداریم با پرستش این بتها و به وسیله آنها می خواهیم به خدا نزدیک شویم در حالی که قرآن می فرماید:

و هو معکم أینما کنتم

ونحن اقرب الیه من حبل الورید

و إذا سألک عبادی عنی فإنی قریب

از دید روایات شیعی، اصلا شناخت همان بتهایی که برخی از انسان ها آن ها را خدا می پندارند به وسیله وجود مطلق خداوندی انجام می شود.در توحید صدوق آمده است:

لایدرک مخلوق شیئا الا بالله

کسی چیزی را درک نمی کند مگر به وسیله خدا

پس از دید روایات ما قبل از آنکه چیزی را بشناسیم خود خداوند را می شناسیم هرچند که از این حقیقت روشن تر از روز غفلت کنیم.امام صادق(ع)در این باره می فرمایند:

معرفه عین الشاهد قبل صفته و معرفه عین الغائب قبل عینه

یعنی خداوند چون حاضر است قبل از اینکه وصف و تعین و مخلوقی از او را بشناسی خودش را می شناسی اما کسی که غایب است را باید اول صفاتش را بشناسی و سپس از طریق شناخت صفاتش به او پی ببری.

امام باقر(ع)در توحید صدوق می فرمایند:

موصوف بالآیات

یعنی آیات و مخلوقات اوصاف کمالات اویند که برای ما ظاهر می شوند و طبق بیان امام صادق(ع) ما ابتدا خودِ او را می شناسیم و سپس اوصاف و مخلوقات و آیات او را؛ هرچند که به این شناخت خودمان معرفت نداشته باشیم و از آن غفلت کنیم و در نتیجه به دنبال خدایی بگردیم که به تعبیر امام حسین(ع)در دعای عرفه از هر چیزی ظاهرتر است. در ادامه فص نوحی به آیه زیر از سوره حج اشاره می شود:

فإلهکم إله واحد فله اسلموا

یعنی خدای شما خدایی یگانه است چه در الوهیت و چه در ربوبیت که ریشه همه آنها به یگانگی در وجود او باز می گردد؛ پس همگی تسلیم همان وجود واحد و یگانه شوید نه کثرات و مخلوقات.

و بشر المخبتین

”مخبت”در لغت یعنی کسی که فرو می نشاند و خاموش می کند؛آیه می گوید که به آنان بشارت بده.ابن عربی(ره)در تفسیری عرفانی این گونه می فرماید که مخبتین کسانی اند که آتش طبیعت و کثرت محوری و جدایی از خالق را فرونشانده اند و به همه طبیعت به چشم ظهورات او نگاه می کنند. به سوره نوح بر می گردیم و با توجه به اینکه واژه “ضلالت” علاوه بر “گمراهی” معنای “سرگردانی” و ” حیرت ” را هم در خود دارد ، تفسیر عرفانی ابن عربی(قدس سره)از آیات این سوره را پی می گیریم:

و قد اضلوا کثیرا

عده بسیاری را گمراه کردند.

یعنی به حیرت انداختند که این چه واحدی است که در همه کثرات ظهور دارد؟بالاخره او یکی است یا همه است؟

و لاتزد الظالمین الا ضلالا

یعنی کسانی که به نفس اماره خود ستم کردند و خود را و جهان را مستقل از خداوند ندیدند و همه را تجلی او دیدند بر آنان جز حیرت در وجود واحد خودت که در کثرات ظهور می کند نیفزای و در این حیرت آنها را به مقامات بالاترشان برسان.

اما مطلب بالا در امت محمدی(ص) دنبال می کنیم؛ پیامبر اکرم(ص) می فرمایند:

رب زدنی فیک تحیرا

یعنی پروردگارا بر حیرت من در شهود وجود واحد خودت که در کثرات متجلی می شود بیفزای.

در واقع کسی که حیرت دارد حرکت او دایره وار گرد معشوق خویش است و دایره نقطه آغاز و پایانی ندارد چون خداوند از اول با او بوده است و او پیوسته با فنای بیشتر در شهود اسمای حسنای او حرکت جوهری می کند و به هر سو بنگرد وجه خدا را می بیند ولی کسی که حرکتش دایره ای نیست و در یک خط صاف حرکت می کند خدای او در پایان راه قرار دارد و به زعم غلط وی در ابتدای راه با او نیست و او باید خودش را به او برساند و این همان خدای محدودی است که قرآن و روایات و تمام انبیای الهی در برابر مشرکان با این طرز تفکر مبارزه کردند چون همانطور که گفتیم مشرکین خدا را به عنوان خالق قبول دارند منتها او را در بیرون از جهان آفرینش و ورای عوالم خلقت فرض می کنند و عقیده دارند که امور عالم خلقت به بتها و مخلوقات واگذار شده است. در ادامه سوره نوح(ع)آمده است:

مما خطیئاتهم اغرقوا فادخلوا نارا فلم یجدوا لهم من دون الله انصارا

”خطوه “در لغت به معنی گام برداشتن است و بدین دلیل در عرف مردم “خطا “بر کار بد اطلاق می شود که شخص در راه انجام آن گام بر میدارد. طبق همین معنای لغوی یعنی “گام برداشتن”شیخ اکبر(قدس سره) در تفسیر عرفانی آیه فوق می فرماید:گامهایی که آنان در شناخت حقیقت عالم و وجود مقدس خداوند برداشتند سبب شد تا ضمن اینکه غرق شدند طبق آیه قرآن در آتش هم وارد شوند یعنی آب و آتش را درون هم و با هم در اشیاء ببینند و این همان مقام حیرت است.

وقتی خدا از ابتدا با انسان باشد و انسان با تلاش و برداشتن گامهای سلوک که در آیه فوق اشاره شد به شهود خداوند دست پیدا کند طبعا خدا هم می تواند همه مظاهر خویش را برای انسان متجلی کند پس کسی که خدا را دارد و متوجه این حقیقت شده است همه چیز را دارد چرا که خداوند اول و آخر و ظاهر و باطن و همه عالم را دارد هرچند خودش باز از همه آنها هم فراتر است در نتیجه می تواند برای بنده خودش هر تجلی ای را که بخواهد ظهور دهد:

من کان لله کان الله له

هر کس با خدا باشد خدا با اوست.

امام حسین(ع)در دعای عرفه می فرمایند:

ماذا فقد من وجدک

کسی که تو را دارد چه چیزی را گم کرده است؟

وجود واحد و لایتناهی خداوندنسبت به تمام مخلوقات کثیر اشراف و احاطه حقیقی دارد و آنها را در خودش فانی کرده است؛ به تعبیر ملاصدرا:

بسیط الحقیقه کل الاشیاء

پس اگر کسی به او برسد و فانی در او شود در مقام حیرت همه چیز را با هم و در هم می بیند مثل تفسیر عرفانی شیخ از آیه فوق درباره قوم نوح(ع)که در ضمن اینکه غرق شدند وارد آتش هم شدند و این همان حیرت است که انسان می بیند که خداوند تمام اضداد را با هم دارد.اما همین مطلب را درباره امت محمدی(ص) توضیح می دهیم:

و اذا البحار سجرت

هنگامی که دریاها آتش بگیرد.

و البحر المسجور

سوگند به دریای گدازان و برافروخته.

در ادامه سوره نوح می خوانیم:

فلم یجدوا من دون الله انصارا

یعنی چون به این حقیقت برسی که جز خدا هیچ نیست و همه کثرات مظاهر خود اویند و هیچ استقلالی ندارند خواهی دید که فقط او یاور تو بوده است و هم اکنون هم او یار و یاور تو است در هر صورتی و در هر تجلی ای که ظهور کند.

و قال نوح رب لاتذر علی الارض من الکافرین دیارا

نوح(ع) دعا می کند که خدایا بر روی زمین احدی از آنان را مگذار و تمامشان را در آن دفن کن چون خداوند هم در بالای آسمان است و هم روی زمین است و هم زیر آن یعنی پس از اینکه آنان مظاهر تو را در روی زمین دیدند شگفتیهای درون آن را هم به آن بنمایان تا به معنی حقیقی کلمه در علم به تو غرقه شوند. اما همین مطلب در امت محمدی(ص) از زبان پیامبر اکرم(ص) بدین صورت بیان شده است:

لو دلیتم بحبل الی الارضین السفلی لهبطتم علی الله

اگر با طنابی به اعماق زمین بروید بر خداوند فرود می آیید.

دلیل این مطلب اینست که وجود لایتناهی خداوند علاوه بر آسمان ها و عوالم بالا، روی زمین و اعماق زمین را هم پر کرده است پس همه کائنات مندک در او می باشند و او همه جا هست؛ در سوره طه می خوانیم:

له ما فی السماوات و ما فی الارض و ما بینهما و ما تحت الثری

اما با توجه به این نکته که معنای لغوی “فجر” همان شکافتن و ظاهر ساختن است و معنای لغوی “کفر” نیز پنهان کردن و پوشاندن است به ادامه آیات سوره نوح اشاره می کنیم:

انک ان تذرهم یضلوا عبادک و لایلدوا الا فاجرا کفارا

طبق تفسیر عرفانی محیی الدین آیه فوق بیان می کند در صورتی که کافران روی زمین بمانند ثمره و دستاوردی جز این نخواهند داشت که یک بار بر اثر تجلی ، تو در خودشان ظهور دهند و بر اثر تشبیه گونه همچو منصور اناالحق گویند(معنای لغوی فاجرا) و بار دیگر تو را تنزیه کنند و حرف قبلی خودشان را انکار کنند(معنای لغوی کفارا) و این کار باعث حیرت و تعجب و گمراهی دیگرانی می شود که به منظور حقیقی آنان پی نبرده اند چون در ادعای اول آنان که تشبیه بوده است آن دیگران خیال کنند که آنها مخلوقات را واجب الوجود گرفته اند و در ادعای دوم آنان که تنزیه است دیگران خیال کنند که آنان خداوند را در بیرون از عالم امکان معرفی می کنند و هیچ کس هم متوجه منظور واقعی آنان نمی شود پس آنان را روی زمین باقی مگذار. در واقع چنین مشکلی به این علت پیش می آید که یک بار تنزیه انجام می شود و بار دیگر تشبیه صورت می گیرد در صورتی که تنزیه و تشبیه بایستی توامان با هم انجام شود(البته دست بالاتر همیشه با تنزیه است).

اکنون با توجه به این نکته که واژه “غفران” در لغت به معنای پوشاندن است به سراغ ادامه آیات می رویم:

رب اغفر لی و لوالدی و لمن دخل بیتی مومنا و للمومنین و المومنات و لاتزد الظالمین الا خسارا

یعنی پروردگارا حقیقت من را بپوشان تا کسی غیر از تو من و مقامات من را نشناسد همانطور که خود تو را کسی غیر از خودت آنطور که هستی نمی شناسد:

و ما قدروالله حق قدره

و همینطور مقام کسانی که من را به عنوان انسان کامل(عالم کبیر) پدید آورده اند را هم بپوشان(و لوالدی) یعنی عقل کل جهان آفرینش و نفس کل عالم طبیعت که همانطور که نطفه پدر در رحم مادر به تکامل می رسد و انسان صغیر را نتیجه می دهد عقل اول هم به عنوان قلم اعلی با نگارش بر روی نفس کل به عنوان لوح محفوظ کلمات تکوینی خلقت را ظاهر می سازد و عالم کبیر را نتیجه می دهد.به قول حکیم میر فندرسکی:

صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی

و همینطور کسانی را که در قلب و نیروی ادراک من وارد می شوند را قدر و عظمت و مقامشان را بپوشان(و لمن دخل بیتی).دل انسان از دید عرفا حکم یک خانه را دارد.از این رو شیخ اکبر واژه”بیت” در آیه ذکر شده را به “قلب” تفسیر می کنند و منظور از کسانی که وارد قلب عارف می شوند تجلیات و واردات الهیه می باشند.امام صادق(ع) می فرمایند:

القلب حرم الله فلا تسکن فی حرم الله غیر الله

دل حرم خداست در آن غیر از خدا را راه مده.

و به تعبیر حافظ شیرین سخن:

دل سراپرده محبت اوست

دیده آیینه دار طلعت اوست

منظور حافظ(ره)این است که در دل خود جز محبت و عشق خدا را راه نمی دهم و با چشمان با بصیرتم طوری به عالم نگاه می کنم که تمام آن را ظهورات خداوند واحد و یگانه ببینم وطلوع و ظهور آن وجود همه جایی را در سرتاسر کائنات شهود می کنم. پس کثرات را جدای از وجود واحد به نیروی ادراک و قلب خودم راه نمی دهم:

پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب

تا در این سینه جز اندیشه او نگذارم

معصوم(ع)در دعای سمات می فرمایند:

و بطلعتک فی ساعیر و ظهورک فی جبل فاران

طبق عبارت فوق خداوند در ساعیر طلوع و تجلی کرد و در جبل فاران ظهور کرد البته برای اهل دلی که وی را ببینند.هر چند طبق نص قرآن و روایات او در همه چیز ظاهر است نه فقط در دو مکان ذکر شده ولی در این دو مکان تجلی ویژه ای برای اولیاء خود داشته است.

و لا تزد الظالمین الا تبارا

ظلم در تفسیر عرفانی این آیه گرفته شده از ظلمت به معنای تاریکی می باشد و ظالمین کسانی اند که اهل عالم غیبی هستند که برای ما انسان های معمولی تاریک و پوشیده است. امام خمینی(قدس سره)در تعلیقه ای که ذیل این عبارات از کتاب فصوص الحکم دارند میفرمایند:مراد از “ظالمین” کسانی اند که به درجه فنا رسیده اند ولی هنوز از خود فانی نشده اند.برای همین نوح(ع)دعا می کند که خدایا بر هلاکت و فنای آنان در خودت بیفزای تا از خودشان هم فانی شوند و جز وجه تو هیچ چیزی نبینند. اما برای امت محمدی(ص) به این آیه اشاره می کنیم:

کل شیء هالک الا وجهه

تمام مخلوقات فانی اند غیر از وجه خدا

جز چهره مشعشع پروردگار و روی زیبای خداوندی در عالم همه چیز فانی خواهد شد بلکه همین الان فانی است چرا که واژه “هالک”در آیه بالا و کلمه “فان” در آیه زیر هر دو اسم فاعل هستند و اسم فاعل بر زمان حال دلالت می کند:

کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام

حسن ختام فص نوحی را دو بیت از حافظ شیرازی قرار می دهیم که ضمن بیان تجلی خداوند در پیش همه چشم ها بیان می کند که غفلت از شهود تجلی او سبب خون جگر و گرفتاری در کثرات مهلک می شود که طبق مطالب گفته شده دانستیم که این نگرش غلط ناشی از تنزیه صرف و محدود کردن خداوند در بیرون از عالم خلقت می باشد:

جمالت آفتاب هر نظر باد

ز خوبی روی خوبت خوبتر باد

دلی کو عاشق رویت نباشد

همیشه غرقه در خون جگر باد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *