علم حضوری

علم حضوری

علم حضوری

علم حضوری حقیقی همان علم وجود لایتناهی است و مخلوقات به طفیلی او علم حضوری بدست می آورند.نوع دیگر علم یعنی علم حصولی از منظر عرفانی اصلا علم به حساب نمی آید.

علم حضوری هویت غیبیه:

در نصوص پیشین اشاره شد که وجود دارای هویت غیبیه ای است که فراتر از عوالم امکانی می باشد و کسی به آن دسترسی ندارد.در این نص عنوان می شود که علم حضوری یکی از لشگریان وجود است که همیشه و همه جا و در همه احوال همراه وجود است و اصلا مباینتی میان علم و وجود نیست و هر دو نامهایی هستند که هر چند از لحاظ معنا و مفهوم با هم فرق دارند ولی بر یک حقیقت استوارند.پس اگر هویت غیبیه وجود از دسترس مخلوقات فراتر است علم به آن هم از دسترس تمام عالمان و دانشمندان فراتر می باشد چون علم همیشه همراه وجود است و جدایی بین آن دو نیست پس هویت غیبیه همان علم حضوری به خودش می باشد و چون همه چیز در قیاس با آن معدوم می شود پس علم او فقط به خودش تعلق می گیرد و کسی هم به او علمی ندارد؛ پس هویت غیبیه وجود یک حقیقت بسیط و صرف است که ترکیب و مرتبه در آن راه ندارد و آن حقیقت بحت و بسیط هیچ نسبتی با ترکیب ها و شکن ها و تجلیات ندارد.

علم حضوری در مراتب وجودی:

قاعده اصلی در علم حضوری این است که علم بایستی به خودِ عالِم یا شئونات وجودی او تعلق بگیرد که نزد عالِم حضور دارند؛ پس از هویت غیبیه که خودِ وجود بود نوبت به ظهور مراتب وجود می رسد، خودِ وجود چون عینِ حضور برای خودش می باشد پس عینِ علم حضوری به خودش هم می باشد اما مراتب وجودی که به طفیلی وجود ظهور می کنند نیز عینِ علم به خودشان هستند و چون مراتب پایین تر نیز در قلمرو مراتب بالاتر و از شئونات آنها می باشد پس مراتب بالاتر علاوه بر علم به خودشان به مراتب پایین تر نیز علم دارند که در واقع علم به مراتب پایین تر از علم به خودشان جدا نیست.

اولین مرتبه از مراتب وجودی احدیت ذاتی نام دارد که یک تعین نامحدود است و همانند هویت غیبیه سراسر علم حضوری به خودش می باشد منتها بر خلاف هویت غیبیه که در قیاس با آن همه چیز معدوم می شد و در نتیجه علم هویت غیبیه فقط به خودش تعلق می گرفت، در قیاس با احدیت ذاتی همه چیز تحت اشراف آن شکل می گیرد( و معدوم نیست) پس علم حضوری احدیت ذاتی علاوه بر خودش به مراتب پایین تر از خودش نیز تعلق می گیرد.

علم حضوری احدیت ذاتی به خودش را علم ذات به ذات هم می گویند اما تحت اشراف احدیت ذاتی اسمای حسنی و به طفیلی آن اسمای حسنی نیز ماهیاتی که در علم خداوند هستند ظهور می کنند.

در عالم خارجی ، وجود طبق همان صورت های علمی مخلوقات متجلی می شود و به واسطه تعلق به آنها متکثر می گردد وگرنه هنوز در ذات خود بسیط و صرف است و این تکثر فقط نسبت به ما مخلوقات پدیدار می شود.اما از آنجاییکه گفتیم علم حضوری هم یکی از شؤون وجود است که از آن جدایی ندارد و در واقع همان حضور وجود نزد خودش می باشد پس همان علم هم مثل خودِ وجود یک حقیقت بسیط و صرف است و هنگامی که بخواهد به معلومات و مخلوقات تعلق بگیرد متکثر می شود هر چند در ذات خود هنوز یک حقیقت بسیط می ماند و این تکثری که گفتیم از یک نگرش نسبت به ما مخلوقات که معلومات آن علم هستیم پیش می آید.

پس علم حضوری هم دقیقا عینِ وجود یک حقیقت بسیط است ولی وقتی به یک شیء خاص تعلق بگیرد جزئی می شود به عبارت دیگر وجود وقتی به یک شیء خاص تعلق می گیرد نام آن شیء “موجود” می شود و علم نیز هنگامی که به یک شیء خاص تعلق بگیرد نام آن شیء “معلوم” می شود. منتها این تعلق گرفتن که در واقع همان تجلی وجود و علم به صورت موجودات و معلومات است فقط در مرتبه همان موجودات و معلومات رخ می دهد وگرنه علم و وجود در ذات خود هنوز بسیط هستند مثلا وقتی وجود بر یک ماهیت خاص مثل آسمان تجلی می کند به صورت یک چیز مشخص و معلوم و جزئی در عالم خارجی جلوه می کند هرچند در ذات خودش هنوز بسیط است و از آنجاییکه وجود همان علم می باشد پس آسمان علاوه بر موجود بودن به طفیلی حق تعالی، معلوم او نیز می شود.

پس فی الجمله دانستیم که وجود و شؤونات آن ذات مقدس مثل علم حضوری با تجلی در جزئیات و تعلق گرفتن به آنها متکثر می شوند ولی در ذات خودشان بسیط می مانند و هیچ تغییری نمی کنند پس این جزئی شدن ها و تجلی کردن ها فقط نسبت به مخلوقات جزئی پدیدار می شود که مظاهر و تجلیات حقیقت لایتناهی را تحلیل می کنیم و در واقع خودِ ما نیز یکی از آن تجلیات می باشیم. روی همین حساب در سوره حدید می فرماید:

هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شیء علیم

یعنی یک حقیقت بسیط نام دارد در اول و آخر و ظاهر وباطن تجلی می کند و از آن جایی که وجود از علم جدا نمی باشد و همه جا با هم هستند و دو اسم برای یک حقیقت می باشند بلافاصله بعد از این جمله می فرماید:((و هو بکل شیء علیم))یعنی همانطور که وجود بسیط با تجلیات خودش در اشیاء و ماهیات متکثر می شود علم حضوری هم با اینکه مثل وجود بسیط است ولی با تعلق گرفتن به تک تک اشیاء و معلومات متکثر می گردد پس خداوند به همه مخلوقات کثیر علم دارد چون از حیطه وجود او که همان علم اوست خارج نمی باشند؛ هر چند گفتیم این تکثر فقط در مرتبه تجلی رخ می دهد وگرنه علم و وجود یک حقیقت واحد هستند که در ذات خود همیشه بسیط و صرف بوده اند و خواهند بود و هیچ تکثری در آن مرتبه رخ نمی دهد.

ناگفته نماند که این علم از نوع علم حضوری است یعنی چون وجود حق تعالی همه کائنات را در برگرفته است علم او هم همه مخلوقات را غرقه در خود کرده است و هیچ چیز به اندازه سر سوزنی از علم او غایب نیست چون همه چیز مندک و فانی در علم و وجود حق تعالی می باشد. پس او با علم خودش که همان وجود اوست همه چیز و همه کس را شهود می کند و به همه جا آگاه است و این علم را علم حضوری می نامیم چون همه اشیاء نزد او حضور دارند و او نیز همه جا با همه کائنات همراه است و از خودِ آنها به آنها نزدیکتر است. امام صادق(ع) در توحید صدوق می فرمایند:

یسمع بنفسه و یبصر بنفسه لیس قولی:إنّه یسمع بنفسه و یبصر بنفسه أنّه شیء و النّفس شیء آخر و لکن اردت عباره عن نفسی إذ کنت مسئولا و إفهاما لک إذ کنت سائلا و أقول:یسمع بکلّه لا أنّ‌ الکلّ‌ منه له بعض و لکنّی أردت إفهاما لک و التّعبیر عن نفسی و لیس مرجعی فی ذلک إلاّ إلى أنّه السّمیع البصیر العالم الخبیر بلا اختلاف الذّات و لا اختلاف المعنى.

در ابتدای حدیث آمده است که خداوند به نفس خودش می شنود و به نفس خودش می بیند؛ امام صادق(ع) تا اینجای حدیث بیان می کنند که خداوند به نفس خودش می بیند و می شنود نه به وسیله چشم و گوش چون نفسِ وجود همان علم حضوری به خودش می باشد و از آنجاییکه تمامی مخلوقات در قلمرو همان وجود لایتناهی ظهور می کنند او با علمی که به خودش دارد به تمام مخلوقاتش نیز علم دارد.

امام صادق(ع) در ادامه توضیح می دهند که منظور من از اینکه می گویم به نفس خودش می بیند و می شنود این نیست که خودش یک چیز و نفس او چیز دیگری است بلکه یعنی وجود او سراپا چشم و گوش و هشیاری و علم حضوری است و این اشاره به همان نکته دارد که گفتیم وجود و علم دو نام هستند برای یک حقیقت که به دو اعتبار نام گذاری شده اند پس بین علم خداوند و وجود او هیچ دوگانگی نیست چون خداوند سراسر وجود است و سراسر علم است و سراسر حضور نزد خودش می باشد و تمام اشیاء نیز در قلمرو خودِ او هستند پس دانستیم که علم او به خودش و نیز به اشیاء از نوع علم حضوری است.

امام صادق(ع) در ادامه توضیح می دهند که خداوند با کل خودش می شنود و سپس توضیح می دهند منظورشان از واژه “کل” این نیست که خداوند “جزء” هم دارد بلکه منظورشان این است که خداوند ذاتی است بدون هیچ اختلاف و چندگانگی که به ذات خودش شنوا و بینا و دانا و آگاه است.

اما از ویژگی های دیگر وجود لایتناهی حق تعالی اسم “حکیم” است که بر اساس این صفت و ویژگی، خداوند تمام کارهایش را طبق برنامه و حکیمانه انجام می دهد.مثلا اگر وجود بخواهد در صورت ماهیات جزئی که در مرتبه علم خداوند هستند تجلی کند به خاطر حکیم بودن و حکمتی که آن هم از شؤون وجود است ابتدا در مخلوقی تجلی می کند که آن مخلوق از تمام مخلوقات جزئی دیگر قابلیت بیشتری دارد و ظرفیت بیشتری برای پذیرش تجلی وجود را در خود نشان می دهد.پس از آن نوبت به مخلوقی می رسد که در درجه دوم از قابلیت برای دریافت فیض قرار دارد و همینطور تا جزئی ترین مخلوقات و ماهیات عالم، تجلی وجود تنزل پیدا می کند و این بر اساس رحمت رحمانیه خداوند است که طبق نص سوره اعراف همه چیز را فراگرفته است:

و رحمتی وسعت کل شیء

جزئی ترین مراتب هستی و پست ترین عوالم وجودی که کثرات و تعددها بیشترین ظهور در آن را دارند همین عالم دنیا می باشد که هم اکنون در آن هستیم و قرآن نیز نام آن را ((اسفل سافلین)) نهاده است:

ثمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ
پس مراتب بالایی که تجلی را زودتر دریافت کرده اند برای مراتب پایین تر واسطه فیض می باشند و بر آنها اشراف کامل دارند ولی مراتب پایین تر فقط در حد خودشان و به نحو اجمالی (و نه تفصیلی) از مراتب بالاتر خبری اندک در حد خودشان دارند یعنی فقط به همان اندازه ای که فیض وجود با تجلی از مرتبه بالاتر در جان آنان حاضر می شود فقط به همان اندازه علم حضوری به مرتبه بالاتر از خودشان دارند.

اما علم حضوری مراتب بالاتر نسبت به مراتب پایین تر، سرتاسر مراتب پایینی را در بردارد چون مرتبه پایینی نزد مرتبه بالایی حضور دارد و در واقع از رشحات و تجلیات آن می باشد پس مرتبه بالایی ، سرتاپای مراتب پایین تر را فراگرفته است؛ پس اگر حقیقت مرتبه بالایی تمام مرتبه پایینی را پر کرده و فراگرفته است علم مرتبه بالایی ، مرتبه پایینی را فراگرفته است پس علم مراتب بالا نسبت به مراتب پایین تر از نوع علم حضوری است.

البته مجددا یاد آور می شویم که این مراتب نسبت به تحلیل ما ملخوقات نسبت به مظاهر وجود رخ می دهد وگرنه وجود لایتناهی یک حقیقت بسیط و صرف است و مرتبه بندی نشده است به عبارت بهتر تمام این مراتب فقط در ظهورات و تجلیات وجود پدیدار می شود و نه در خود آن.

علم حضوری هم مثل وجود، اول بر مخلوقی که بزرگترین قابلیت در وجود علمی خداوند برای آن در نظر گرفته شده است تجلی می کند و سپس بر مخلوقات پایین تر نازل می گردد پس مراتب بالاتر به تمام مراتب پایین تر اشراف دارند ولی مراتب پایین تر نسبت به ماورای خود فقط علم اجمالی در سطح خودشان دارند و بس. البته مرتبه بالایی در علم داشتن به مرتبه پایینی از خودِ مرتبه پایینی هم داناتر و عالم تر است چون علمی که مرتبه پایینی نسبت به خودش دارد رشحه ای از علم مرتبه بالایی است که در او منعکس شده است. مرتبه پایینی همانطور که اصل ظهورش را از مرتبه بالایی دارد علم و آگاهی اش را هم از مرتبه بالایی می گیرد.

تمام مراتب پایین تر وجود از شؤونات مراتب بالاتر هستند و مراتب بالاتر واسطه فیض برای مرتبه های پایین تر و جزئی تر می باشند که همگی طبق حکمت بالغه خداوند چیدمان یافته اند و سر سوزنی خطا در چیدمان مراتب آفرینش یافت نمی شود و هیچ کس هم قادر به تغییر این چیدمان نمی باشد چون خداوند علاوه بر اینکه حکیم است حکمت او غیر قابل نفوذ است و عزیز یعنی نفوذ ناپذیر:

و هوالعزیز الحکیم

عرب به زمینی که آب درون آن فرو نمی رود می گوید “ارض عزاز”یعنی “زمین سخت و غیر قابل نفوذ”.همینطور حکمت وجود لایتناهی در چیدمان عالم امکان و مظاهر نورانیت خویش خلل ناپذیر است و هیچ کس از مخلوقات توان تغییر آنها را ندارد چون خود آن مخلوق هم در همین زمینی که خداوند چیده است و طبق همین قاعده ها باید کار کند و چاره ای جز این ندارد چرا که تحت سلطه و اشراف همین قواعد تکوینی در عالم ظهور می کند و خودش هم یک رشحه از تجلی آن قواعد تکوینی می باشد.پس یک مخلوق حتی اگر بخواهد کاری خلاف قاعده انجام دهد بایستی از خودِ همان قواعد استفاده کند در نتیجه انجام دادن کار خلاف قاعده محال است. پس این چینش مظاهر وجود و یا به عبارتی دیگر نظم حکیمانه جهان آفرینش توسط هیچ کس قابل تغییر و زوال نمی باشد:

لا تبدیل لکلمات الله

دانستیم که وجود و علم حضوری یک حقیقتند که نظر به دو اعتبار مختلف دو نام برایشان در نظر گرفته شده است و هر دو در ذات خویش بسیط اند و با تعلق به صورت های علمی مخلوقات کثیر که در علم خداوندی مندک اند در عالم خارج نیز به شکل همان صورت های علمی یعنی به طور متکثر جلوه می کنند.

علم حضوری مخلوقات به طفیلی خداوند بدست می آید:

اگر مخلوق اول که همان نور و حقیقت محمدیه(ص)می باشد به دلیل قابلیت بیش از اندازه نسبت به سایر مخلوقات اولین تجلی را از وجود لایتناهی دریافت می کند واسطه فیض می شود برای سایر مخلوقاتی که در رده های بعدی قرار دارند و نیز مخلوق اول به تمام مظاهری که درون خودش و به طفیلی او صورت می پذیرد اشراف دارد و همانطور که گفتیم علم حضوری و وجود جدای از هم نیستند پس مخلوق اول به تمام مراتب بعدی آفرینش علم حضوری هم دارد چون تمامی مراتب بعدی در گستره قلمرو وجودی همان مخلوق اول ظهور می کنند.

و از اینجا روشن می شود که چرا این آیه از سوره یس توسط پیامبر اکرم(ص)به امام علی(ع)تفسیر شده است:((ما هر چیزی در امامی مبین احصاء کردیم و تک تک به شماره در آوردیم)).در روایتی که در تفسیر نور الثقلین آمده است پیامبر اکرم(ص) عبارت((امام مبین)) را به علی بن ابیطالب(ع) تفسیر می فرمایند.

و کل شیء احصیناه فی امام مبین
به نص قرآن کریم در سوره آل عمران درآیه مباهله امام علی(ع)جان پیغمبر(ص) است و از ایشان جدایی ندارد. پیامبر اکرم(ص) در حدیثی می فرمایند :

اول ما خلق الله نوری

یعنی اولین مخلوق نور من بود و سپس تمام آسمانها و زمین و هر چه که در آنهاست به طفیلی آن نور ظهور کرد پس امام علی(ع) هم که نفس پیغمبر است شامل این حکم می شود چرا که او هم مانند پیغمبر اکرم(ص)تمام مراتب پایین تر خلقت را در بر دارد و بلکه واسطه فیض رسانی به آنها برای ادامه حیاتشان می باشد و هیچ چیزی از دایره گسترده حقیقت نورانی علی بن ابی طالب(علیه السلام)بیرون نمی باشد چون او و پیامبر(ص) به دلیل گسترده بودن صورت علمی شان نزد خداوند نسبت به سایر مخلوقات واسطه فیض برای آنها می شوند پس در واقع دیگر مخلوقات از شؤونات آن دو بزرگوارند.محیی الدین بن عربی(قدس سره)در کتاب کبیر فتوحات مکیه درباره مولا علی(ع) می فرمایند:

و هو سر الانبیاء و الاولیاء اجمعین:او سِرّ تمام انبیاء و اولیاء است.

هر چیزی که بخواهد به دست انسان برسد به ناچار باید از بطن وجود و درون نظام خلقت در این عالم ظاهری تجلی کند و یکی از عمیق ترین بطون هر شخص در عرفان نظری سِرّ آن شخص نامیده می شود که تمام چیزهایی را که شخص به دست می آورد و همه تجلیاتی که برای او رخ می دهد را از سِرّ خود می گیرد و طبق کلام محیی الدین(رضوان الله علیه)مولای عارفان یعنی امام علی(ع)سر همه انبیاء و اولیاء است یعنی واسطه عطایا و تجلیات خداوند برای پیامبران و اولیاء الله است؛ چنین شخصی با همه مخلوقات هست و در همه جا حضور دارد و همه در حضور او هستند پس با علم داشتن به خودش به بقیه مخلوقات هم علم حضوری خواهد داشت.طبق نص کلام امام هادی(ع)در زیارت پرمغز جامعه کبیره :

ارواحکم فی الارواح و اجسادکم فی الاجساد و انفسکم فی النفوس

عبارات فوق که معنی اش روشن است یعنی اهل بیت(ع) همه جا حضور دارند و بر همه چیز اشراف کامل دارند.
همچنین گفتیم که وجود و علم حضوری یک چیزند که اگر بنا به گفته حق امام هادی(ع)، اهل بیت(ع)همه جا هستند و هیچ جا از حضور آنان خالی نیست پس به تمام ریز و درشت کارهای ما از نزدیک و حتی بهتر از خود ما علم دارند چون آنها هستند که واسطه فیض خداوند می شوند برای اینکه حتی چه فکری به ذهن ما خطور کند و چون همه جا با ما هستند می دانند چه چیزی به واسطه فیض رسانی آنان، توسط ما مورد استفاده یا سوء استفاده قرار می گیرد.

پس علم اهل بیت(ع) نسبت به سایر مخلوقات از نوع علم حضوری است که البته سایه و تجلی علم حضوری خداوند می باشد که در حقیقت محمدیه یا همان عقل اول منعکس شده است. بر اساس همین علم حضوری که اهل بیت(ع) نسبت به ما دارند در روایات شاهد و گواه اعمال مخلوقات معرفی شده اند. البته این مطلب اشاره به حقیقت اهل بیت(ع) در مرتبه عقل اول دارد هرچند شخص آنها که بین ما می باشد همیشه در اوج حقیقت وجودی خودش قرار نداشته باشد.

اهل بیت(ع) نه تنها واسطه فیض برای ما انسانها هستند بلکه طبق نص جامعه کبیره از زبان مطهر امام هادی(ع) خداوند آسمانها و زمین را هم به واسطه فیض رسانی سرپا نگه داشته است پس تمام عوالم آفرینش به طفیلی آنها و در قلمرو آنها ظهور کرده است پس آنها همه جا حضوری تمام و کمال دارند و روی همین حساب هم هست که مولای عارفان علی(ع)می فرمایند:

سلونی قبل ان تفقدونی فانی بطرق السماء اعلم منی بطرق الارض:بپرسید از من قبل از آنکه مرا از دست دهید چرا که من به راههای آسمانی از راههای زمینی بهتر علم دارم.

سلونی قبل ان تفقدونی فانی بطرق السماء اعلم منی بطرق الارض
کل جهان آفرینش در کف دست امام علی(ع)و سایر اهل بیت(ع)می باشد چون فیض خداوند از طریق آنان که ظرفیت علمی شان نزد خداوند بیشتر از بقیه مخلوقات است به بقیه مخلوقات جهان آفرینش نیز می رسد و این حقیقتی است که برگرفته از نصوص دینی و قرآنی است و بر پایه برهان های فلسفی و مکاشفات عرفای بزرگ است هرچند ذهن توده مردم از پذیرش آن در ابتدای امر ابا کند؛ در نتیجه انسان کامل هنگامی که در اوج مراتب وجودی خودش قرار گیرد به همه چیز و همه کس علم حضوری دارد چرا که همه مخلوقات در حضور حقیقت گسترده او مندک و فانی می باشند و او همه آنها را با هم شهود می کند.

هر کس به هر اندازه که در وجود لایتناهی فانی شود به همان اندازه هم به مراتبی که در آن فانی شده است علم دارد و این علم از نوع علم حضوری است که منفک از ذات آن شخص نیست بلکه چون وی در بدن مادی اش خلاصه نمی گردد حقیقت نورانی روح و جان او آنقدر گسترده شده است که علاوه بر اندیشه و تخیل که سایر مردم هم به آن اشراف دارند این شخص به سایر مراتب خود از جمله درون بدن خویش و بلکه بیماری های جسمی و روحی دیگران و حتی اندیشه هایی که بقیه مخلوقات دارند نیز اشراف پیدا می کند و هر چه که بیشتر در وجود فانی شود علم حضوری او نیز بیشتر خواهد شد.

اما از همه بالاتر حقیقت لایتناهی وجود خداوند که خالق تمام عوالم امکانی است و ظهور دهنده تمام ماهیات از کتم عدم در عالم خارجی می باشد به همه کس و همه چیز علم حضوری دارد و هیچ چیز از گستره وجود او بیرون نیست و چون وجودش همه را در بر دارد پس علم حضوری او نیز همه را در برمی گیرد زیرا گفتیم وجود و علم جدای از هم نیستند و علم نام دیگری است که به اعتباری دیگر بر حقیقت وجود اطلاق شده است پس اگر کسی بخواهد به چیزی علم حقیقی داشته باشد باید مثل خداوند علم حضوری داشته باشد یعنی همان طور که گستره وجود خداوند تمام مخلوقات را فراگرفته است و هیچ چیز از وسعت وجود مقدس او بیرون نیست و همه در چنگ قدرت و وجود با عظمت او مندک هستند چنین شخصی هم باید از طریق فنای فی الله با ذات خویش چیزی که می خواهد به آن علم داشته باشد را در بر بگیرد و به آن اشراف داشته باشد و به بیان بهتر واسطه فیض رسانی خداوند به آن مخلوقی شود که می خواهد به آن علم پیدا کند و این نوع علم اصلا خطابردار نیست چون در این علم شیءِ معلوم مندک در شخص عالِم می باشد و در حیطه و قلمرو وجودی او حاضر است و از او بیرون نمی باشد اما چیزهایی که انسانهای عادی نامش را علم می گذارند در واقع تصوری است که توسط حواس پنج گانه خود از عالم خارجی در ذهن آنان ظهور می کند پس آنان فقط به همان تصور ذهنی خودشان علم حضوری دارند نه آن شیء خارجی که در بیرون از جانشان است.

همچنین به دلیل اینکه آن تصور ذهنی از جان آنان بیرون نیست و در ذهن خودشان است وقتی که به زعم باطل خودشان درباره مخلوقات دیگر صحبت می کنند در واقع دارند درباره تصور ذهنی خودشان حرف می زنند نه آن مخلوقی که خارج از حیطه آنان است و چون تصور ذهنی هیچ کسی از خود او جدا نیست با نگاه دقیق می توان اینطور گفت که آن شخص درباره خودش صحبت می کند هرچند اینگونه می پندارد که درباره شیء خارجی حرف می زند ولی در واقع از یکی از شئونات خودش که در ذهن اوست به بقیه خبر می دهد نه آن شیء خارجی(البته تصور ذهنی او کاملا به شیء خارجی بی ربط نیست و شباهت های زیادی هم دارد چرا که اگر علم حصولی و تصورات ما از اشیاء پیرامون خودمان صد در صد غلط بود، هیچ کاری را نمی توانستیم انجام دهیم و به ثمر برسانیم).

در سوره ملک به این مضمون می خوانیم:((آیا کسی که خلق می کند، علم ندارد؟ در حالی که او با لطافت و سریان و تجردی که در کالبد تمام مخلوقات دارد، دم به دم آنها را در قلمرو خودش ظهور می دهد پس به تمام احوالات آنها از خودشان آگاه تر است)).

الایعلم من خلق و هو الطیف الخبیر
پس فقط کسی به چیزی علم حضوری و دانش حقیقی دارد که یا خالق آن باشد یا واسطه فیض رسانی به آن شیء باشد چون در هر حال باید آن شیء را در گستره جان خودش فرا گرفته باشد.البته خداوند قبل از خلق مخلوقات هم به آنها علم داشته است پس منظورمان این نیست که علم حضوری خداوند را فقط در مرتبه خلقت و آفرینش او خلاصه کنیم بلکه دانستیم علم همواره همراه وجود است و مخلوقات از مرتبه علمی به مرتبه خارجی آمده اند پس در همان مرتبه سابق و پیش از آفرینششان نیز چون مندک در مرتبه واحدیت از مراتب وجود لایتناهی خداوند بوده اند، مندک در علم خداوند نیز بوده اند پس خداوند پیوسته به آنها عالم بوده است؛ منتها وقتی که مخلوقات در عالم خارجی هم منعکس می شوند وجود نامحدودِ خداوند علاوه بر علم ذاتی که از ازل به آنها داشت علمی فعلی هم مطابق وجود خارجی اش که دم به دم و آن به آن به صورت مخلوقات متجلی می شود، پیدا می کند که این نوع از علم حضوری بر خلاف نوع دیگر آن یعنی علم ذاتی، به تدریج حاصل می شود. در بخش های علم تفصیلی و نیز علم ذاتی و فعلی به طور مفصل این نوع از علم خداوند را توضیح دادیم.

اما مباحث بالا درباره علم خودِ خداوند و نیز علمِ مخلوقات و تجلیاتی بود که همانند حقیقت محمدیه جامع و کلی بودند و واسطه فیض برای مخلوقات جزئی زیرمجموعه خودشان می شدند ولی در مورد مخلوقات جزئی هم باید گفت که هر چقدر که یک ماهیت و صورت علمی که نزد خداست ظرفیت اندکی داشته باشد و درنتیجه وجود کمتری در او متجلی شود احساس شعور و آگاهی و علم کمتری را هم خواهد داشت و هر چقدر تجلی وجود در او بیشتر باشد و به عبارتی دیگر آن مخلوق بیشتر به وجود منتسب شده باشد، علم حضوری او نیز بیشتر خواهد بود.روی همین حساب هر که ظرفیت بیشتری داشته باشد به دلیل بهره وری بیشتر از تجلی خداوند و فنای بیشتر در آن وجود مقدس بیش از سایر مخلوقات می تواند کارهای عجیب و غریبی را انجام دهد مثل پیامبران الهی و معجزات ایشان(ع) که به دلیل فنای فی الله می باشد و البته هرچقدر کسی بهره کمتری از تجلی وجود دریافت کند، ضعیف تر می شود و حتی نمی تواند در پیری دو خط از کتابی که چه بسا خودش در جوانی نوشته است را بخواند چون نفسش را بر اساس حرکت جوهری اشتداد نداده و با متصف شدن به وجود خداوند و فنای فی الله بیگانه بوده است و تمام عمر مشغول کثرات و ماهیات اعتباری شده است و از حقیقتی که آنها را دم به دم ظهور می داد غافل مانده است.

پس اجمال مطالب این بخش بدین صورت شد که وجود و علم حضوری دو نام برای یک حقیقتند که به دو اعتبار گرفته شده اند وگرنه همیشه با هم هستند طبیعتا هر چیزی را که ما در عالم می بینیم به اندازه خودش سهمی از تجلی وجود لایتناهی دارد که هیچ جا و هیچ چیز از او خالی نیست پس لاجرم و به ناچار بایستی تمام مخلوقات دارای علم و شعور باشند چرا که علم از وجود جدا نیست مخلوقات همانطور که پیوسته و به نحو مستمر از تجلی وجود خدا استفاده می کنند از علم او هم استفاده می نمایند و خودشان و دیگران را به طفیلی خداوند می شناسند. قرآن در سوره اسراء می فرماید:

یسبح له السماوات السبع و الارض و من فیهن و ان من شیء الا یسبح بحمد ربه و لکن لاتفقهون تسبیحهم انه کان حلیما غفورا
طبق آیه فوق تمام آسمانها و زمین خداوند را حمد و تسبیح می کنند و طبیعی است که حمد و تسبیح ممکن نمی شود مگر بر اساس شعور و علمی که قبل از آن باید داشته باشند.

پس تمام مخلوقات هشیارند و وجود لایتناهی را که دم به دم آنان را از فیض خود سیراب می کنند به همان اندازه ای که او در آن ها تجلی می کند می شناسند و به حمد و تسبیح او مشغولند؛ اما چرا انسانها علی رغم اینکه بهره بیشتری از تجلی وجود را نسبت به مخلوقات دیگر در خودشان دارند ولی با این حال باز هم حمد و تسبیح مخلوقات دیگر را نمی شوند؟ دلیل این مطلب در واقع به همان تجلی بیشتر وجود در انسان بر می گردد که سبب شده است بر اساس سرگرمی در حدیث نفس و خیالات تو رد توی ذهنی خودمان از حقیقتی که هر آن و دم به دم ما را ظهور می دهد غافل باشیم در حالی که در او غرقه هستیم و طبیعتا وقتی از وجود غفلت کردیم از مخلوقات آن وجود نیز غافل می شویم و حمد و تسبیح آنها را هم شهود نمی کنیم .پس انسان و تا حدی جنیان از این حیث از قاعده بالا استثناء می شوند زیرا با اینکه تجلی بیشتری از وجود را در خود دارند ولی جهلشان هم بیشتر از مخلوقات دیگر می باشد و این به دلیل مشغولیت بیش از اندازه به آن تجلی در نفس ناطقه خودشان است و در نتیجه موفق به استفاده از آن برای شناخت حقایق عالم بیرون نمی گردند پس به جای بهره گرفتن از آن فیض وجودی برای شناخت حقایق عالم خارجی، پیوسته در حدیث نفسی که برایشان پیش می آید گرفتار می شوند و از حقیقت امر و هدفی که این تجلی در آنان برای رسیدن به آن مقصد عالی طراحی شده است باز می مانند و احکام شریعت مبنی بر ترک محرمات و انجام واجبات و سایر مستحبات و پرهیز از مکروهات برای ساماندهی این فیض وجودی در مسیر صحیح خود است و برای این است که مبادا به وسیله انجام گناهان، گرفتار دور زدن در صفحه نفسمان حول خیالات واهی شویم بلکه تجلی خداوند را برای شکار علم حضوری به کار بگیریم که این نوع از علم ، دقیقا همان شیء خارجی می باشد که در حیطه وجودی یک شخص دربیاید.

اما علم حصولی چون بر مبنای اصطلاحات و تصورات ذهنی شکل می گیرد اگر ذره ای با عالم واقع تطابق نداشته باشد سبب سردرگمی انسان می شود و باعث می شود که انسان یک عمر در محدوده ذهن و اندیشه خودش گرفتار باشد ولی علم حضوری مستقیما به حقیقتهای عالم تعلق می گیرد طوری که جان شخص نسبت به آن حقیقت اشراف پیدا می کند.روی همین حساب هم اولیاء الله ، علم حصولی را حجاب می دانند و علم حقیقی را فقط همان علم حضوری می دانند. این جمله را اولیاء الله درباره علم حصولی گفته اند:

العلم حجاب الله الاکبر

یعنی علم حصولی بزرگترین حجاب برای شناخت خداوند است چون انسان را به خود مشغول می کند و نمی گذارد از گستره الفاظ و یا خیالات ذهنی خودش بیرون رود و به حقایق عالم خارجی نائل شود. انسان بایستی متن حقیقت خارجی را مسقیما شهود کند نه اینکه با تصور ذهنی خودش چیزی را تصور کند. در نگاه امام صادق(ع) ضمن حدیثی در اصول کافی ذکر شده است، حتی پرستش خداوند نیز بر اساس تصور ذهنی در حد کفر دانسته شده است:

من عبد الله بالتوهم فقد کفر

اصولا هر اندازه کارهای کسی بر اساس خیالات ذهنی یا علم حصولی باشد حتی اگر تطابقی هم با عالم واقعیت داشته باشد باز هم بوی نفاق و شرک و ناخالصی می دهد پس فقط عملی خالصانه است که بر اساس علم حضوری و شهود واقعیت خارجی و فنای در حق تعالی انجام شود.

از مهم ترین مشکلاتی که بر اساس غفلت از حقیقت عالم هستی و مشغول شدن به نفس ناطقه برای انسان ها پیش می آید اینست که بر اثر سردرگمی های تو در توی ذهنی شان حتی ذره ای پیرامون عالم خارجی تعقل نمی کنند:

ام تحسب ان اکثرهم یسمعون او یعقلون ان هم الا کالانعام بل هم اضل سبیلا
آیه فوق که در سوره فرقان آمده است، ابتدا می گوید برخی انسان ها شبیه حیوانات هستتد و سپس آنان را از حیوانات پست تر معرفی می کند؛ در آیه زیر دلیل آن را هم بیان می کند:

ان شرالدواب عندالله الصم البکم الذین لایعقلون
در آیه فوق علت اینکه برخی از انسانها پست ترین جنبندگان هستند را عدم تعقل آنها معرفی می کند.آنها به جای تعقل در عال خارجی و نظام آفرینش غرق در تخیلات واهی و خیالهای نفسانی خودشان می باشند و فکرشان در حد نیازهای جسمانی و غرایز شهوانی و نهایتا تا خیالبافی های ذهنشان بالاتر نمی رود پس هیچ گاه به درجه تعقل نمی رسد و تمام اینها به خاطر مشغول شدن و فریفته شدن به نفس ناطقه خودشان می باشد که از دیگر مخلوقات در انسان بیشتر متجلی شده است و اگر جهت دهی داده نشود به موهومات نقسانی روی می آورد که ریشه اعمال شهوت آلود نیز در واقع به همین تخیلات تو در توی ذهنی انسانها بر می گردد که باعث می شود انسانها از حقیقت خارجی غفلت کنند و با محروم شدن از علم حضوری رو به موهومات ذهنی شان بیاورند و در نتیجه مطابق قواعد عالم خارجی رفتار نکنند.

در آیات بالا صحبت از حیوان و پست تر از آن بود اما در آیه دیگر اینبار از سوره بقره آنان را حتی از جمادات هم پست تر می داند:

ثم قست قلوبکم فهی کالحجاره او اشد قسوه
در آیه بالا اشاره می کند که قلب و نیروی ادراک برخی از انسانها در سرسختی شبیه سنگ است و بلکه قسی القلب تر است.همانطور که طبق آیه سوره فرقان انسان غافل شبیه حیوانات می شود و سپس پست تر هم می شود طبق آیه سوره بقره شبیه سنگ و جمادات می شود و بلکه بدتر هم می شود. دلیلش هم اینست که به جای اینکه با نیروی ادراکی که تجلی وجود حق تعالی در وی پدید آورده است به حقیقت خارجی علم حضوری بیابد و بر اساس آن رفتار کند به خودش مشغول می شود و حول هواهای نفسانی خویش می گردد و از خود بیرون نمی رود؛ این در حالی است که سنگ چون همانند انسان دارای نفس ناطقه نیست به پروردگارش علم شهودی و معرفت دارد و طبق نص قرآن حتی جمادات هم خداوند را با همان علمی که دارند تسبیح می کنند ولی انسانی که بهره بیشتری از فیض وجودی برده ممکن است به خودش مشغول شود و از حمد و تسبیح باز بماند چون از توجه به حقیقت خارجی غافل می شود.

البته هر چقدر تجلی وجود در یک مخلوق کمتر باشد و انتساب او به وجود ضعیف تر باشد و فنای او ناقص تر باشد علم حضوری او هم کمتر است و هر چقدر فنای مخلوقی در وجود بیشتر باشد و انتساب او به وجود زیادتر و همچنین تجلی وجود در او بیشتر باشد علم حضوری او نیز بیشتر است چون علم حضوری و وجود از هم جدایی ندارند.

البته در مورد انسان با اینکه تجلی بیشتری در ماهیت وی شده است و سهم بیشتری از فنای فی الله را دارد ولی به دلیل همین تجلی زیاد دل مشغولی و حدیث نفس بیشتری نیز برایش فراهم شده است که شیطان با القای خیالات باطل و تزیین سراب به عنوان آب سعی بر متضرر کردن و خسران او و تباه کردن فرصتی که تابش نور خداوند در انسان برایش پدید آورده است می کند و راه گریز از این مهلکه اول دانش صحیح و شناخت فلسفی قرآنی و روایی و پس از آن عمل طبق نصوص دینی و قرآنی می باشد. صد البته تا شناخت صحیحی بر مبنای علم حضوری نباشد عمل شخص صرفا رفع تکلیف است و ارزش واقعی و حقیقی در عالم تکوینی ندارد. امام صادق(ع) در اصول کافی  می فرمایند:

من زعم انه یومن بما لایعرف فهو ضال عن طریق المعرفه لایدرک مخلوق شیئا الا بالله و لاتدرک معرفه الله الا بالله.

یعنی هر کس بپندارد که به چیزی که نمی شناسد ایمان آورده چنین کسی از مسیر معرفت گمراه گشته است، هیچ مخلوقی چیزی را درک نمی کند مگر به وسیله خداوند، اما خودِ خداوند مستقیما به خودِ او شناخته می شود. پس شناخت حق تعالی و پرستش او در مکتب اهل بیت(ع) فقط بر پایه شهود مستقیم وجود یا همان علم حضوری می باشد.

خلاصه مطالب این نص از کتاب نصوص این است که علم حضوری همیشه و همه جا تابع وجود است. وجود لایتناهی که در ذاتش از ممکنات فراتر است و دست کسی به او نمی رسد پس علم هم به آن تعلق نمی گیرد هرچند خودش به خودش علم دارد اما همان وجود وقتی که در مرتبه خلقت به کثرات تعلق می گیرد علم به آن هم به صورت کثرت وار در می آید و چون وجود خدا همه مخلوقات را در برگرفته است علم او نسبت به مخلوقات از نوع علم حضوری می باشد و همچنین به دلیل اینکه تمام مخلوقات غرقه در وجود و علم خداوند می باشند حتی وقتی که می خواهند خودشان را بشناسند به طفیلی خداوند به خودشان علم پیدا می کنند؛ امام صادق(ع) در تحف العقول می فرمایند:

و تعرف نفسک به و لاتعرف نفسک بنفسک من نفسک

تو خودت را به طفیلی خداوند می شناسی و به وسیله خودت و از طریق خودت نمی شناسی.

پس حقیقت و اصل علم حضوری برای خداوند است و مخلوقات او چون غرقه در وجود لایتناهی او هستند به طفیلی او علم حضوری بدست می آورند؛ چرا که تمام جان آنها در حضور خداوند است و مندک در وجود لایتناهی او می باشد روی همین حساب امام صادق(ع) در ادامه حدیث می فرمایند:

و تعلم ان ما فیه له و به

یعنی پس از اینکه به طفیلی وجود نامحدود حق تعالی خودت را شناختی ، خواهی دانست که هر آنچه در جان تو می باشد در واقع برای همان وجود لایتناهی است و به طفیلی او در تو ظهور دارد پس علم حضوری تو به خودت نیز با غرقه شدن در وجود و علم خداوند بدست آمده است.  

نکته آخر اینکه از علم حضوری در عرفان نظری با واژه ” معرفت ” یاد می شود و کسی که به خداوند و حقایق عالم خارجی علم حضوری پیدا کند، ” عارف ” نام دارد.

بخوانید ::   - قاعده
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (2 votes, average: 5٫00 out of 5)
Loading...

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *