عنقای مغرب

عنقای مغرب

عنقای مغرب

عنقای مغرب نام دیگر هویت غیبیه است و در لغت یعنی سیمرغی که دست کسی به آن نمی رسد. هویت غیبیه همان حقیقت محضه وجود است که از تمام مراتب وجودی فراتر می باشد.

صدرالدین قونوی(قدس سره)اشاره می فرمایند که عنقای مغرب یا همان هویت غیببه وجود از حیث اطلاق ذاتی خود به هیچ حکمی و هیچ وصفی متصف نمی شود و نسبتی با مخلوقات و شکن های مقید و محدود ندارد.در توضیح فرمایش شیخ کبیر باید گفت: هر وصفی که انسان از چیزی بکند آن وصف در ذهن او می باشد و چون خود او محدود است پس وصفی هم که می کند محدود می باشد.حتی اگر وجود مطلق و لایتناهی را با عنوان “نامحدود” وصف کنیم باز هم آن وجود نامحدود را در ذهن خودمان به یک چیز محدود تشبیه کرده ایم چون نامحدود حقیقی به ذهن ما نمی آید و ما او را متصف به چیز محدودی نموده ایم که در ذهنمان بوده است.در واقع نام یک چیز محدود را در ذهن خود آورده ایم ولی نامش را نامحدود گذاشته ایم. پس اندیشه ما نسبتی با آن وجود نامحدود ندارد، ضمن اینکه علاوه بر تصورات ذهنی ، تجلیاتی که پیش رویمان مشاهده می کنیم نیز همگی محدودند و نسبتی با وجود نامحدود ندارند. در نتیجه هیچ کسی از هویت غیبیه خبری ندارد چرا که همین که به آن فکر کنیم یک تعین برایش در نظر کرفته ایم و همین که آن را شهود کنیم محدود شده است در حالی که هویت غیبیه نه تعینی دارد و نه حد و قیدی دارد؛ پس هویت غیبیه مثل پرنده ای می ماند که تا قصد می کنیم آن را به دام بیندازیم پرواز می کند و ما نمی توانیم به او دسترسی داشته باشیم و عبارت ” عنقای مغرب ” به همین نکته اشاره می کند. امام باقر(ع)در این باره می فرمایند:

کُلَّمَا مَیَّزْتُمُوهُ بِأَوْهَامِکُمْ فِی أَدَقِّ الْمَعَانِی فَهُوَ مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مِثْلُکُمْ مَرْدُودٌ إِلَیْکُمْ:هر آنچه که در وهم خود ساخته اید در نظر دقیق مخلوقی مثل خود شماست که به خودتان باز می گردد.

پس حتی اگر وجود مطلق را به وصف( نامحدود ) هم متصف کنیم باز هم آن را محدود کرده ایم چون اولا ما توان ادراک نامحدود را نداریم و چیزی که در ذهنمان نامش را نامحدود گذاشته ایم در واقع یک تصور ذهنی محدود در اندیشه ماست و نه آن نامحدودی که در حقیقت خارجی می باشد و ثانیا وجود مطلق خداوند را به همان صفت نامحدود بودن مقید و محدود نموده و در آن خلاصه کرده ایم چون با نگرش دقیق عرفانی حتی به کار بردن لفظ ” نامحدود ” هم یک نوع محدود کردن است؛ پس هویت غیبیه همان عنقای مغرب است که هر کس بخواهد به آن دسترسی پیدا کند هیچ گونه دسترسی نخواهد داشت. مثال دیگر اینکه مثلا او را به صفت علیم و یا قدیر وصف کنیم.این بار هم او را در همان اوصاف خلاصه و محدود کرده ایم حال آنکه وجود لایتناهی او هر چند طبق آیه سوره طه تمام اسم ها و صفت ها را داراست:

الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنی
و هیچ چیز از گستره و عظمت وجودش خارج نمی باشد چون تمام قلمرو آفرینش مندک در آن وجود لایتناهی و برای اوست:

له ما فی السماوات و ما فی الارض و ان الله لهو الغنی الحمید

و به تعبیر مولا علی(ع) در دعای کمیل اصولا فرض ندارد که بتوان از گستره او خارج شد و از حکومت او گریخت چون هرجا برویم هم خودمان و هم جایی که هستیم ظهور و تجلی اوست:

و لایمکن الفرار من حکومتک

ولی خود او در هیچ کدام از اوصاف و تجلیاتش خلاصه نمی شود و از همه آنها فراتر است چون تمام اوصاف و تجلیات او محدودند ولی خود او نامحدود است پس هویت غیبیه غیر از آن ها می باشد. در نتیجه با شهود تعینات و تجیات وجودی کسی به هویت غیبیه یا همان عنقای مغرب راه ندارد.

در نگاه دقیق تمام تعینات وجودی از اسمای حسنی گرفته تا مخلوقات عالم آفرینش همه در مراتب پس از احدیت ذاتی شکل می گیرند و در نگرش عرفانی هیچ تعینی نمی تواند حقیقت قبل از خودش را شهود کند پس هیچ کس به عنقای مغرب راه ندارد. اکنون به کلامی گهربار از امام صادق(ع)توجه کنیم:

اسم الله غیر الله و کل شیء وقع علیه اسم شیء فهو مخلوق ما خلا الله فاما ما عبرته الالسن او عملت الایدی فهو مخلوق والله غایه من غایاته و المغیا غیر الغایه و الغایه موصوفه و کل موصوف مصنوع و صانع الاشیاء غیر موصوف بحد مسمی لم یتکون فیعرف کینونته بصنع غیره و لم یتناه الی غایه الا کانت غیره

در کتاب عیون اخبار الرضا، امام رضا(ع) ” اسم” را با عبارت ” صفه لموصوف” بیان میکنند یعنی وقتی که ذات در یکی از صفات خودش جلوه گر می شود یک ” اسم” را نتیجه می دهد؛ با توجه به این نکته سخن امام ششم(ع) ابتدا ترجمه و سپس شرح داده می شود:

اسم خدا غیر از (وجود نامحدود)خداست و هر چیزی که بر آن نام ((شیء))اطلاق شود مخلوق است غیر از خودِ خدا(که مخلوق نیست).پس آنچه زبان ها می گوید و یا عملی که انجام می شود مخلوق است و کلمه((الله))حد و اندازه و غایتی از غایت های خداست و خود صاحب آن حد و غایت باز هم غیر از آن است و غایت موصوف است و هر موصوفی مصنوع و مخلوق است و خالق اشیاء موصوف به وصفی نمی باشد.پدیدار نگشته است که چگونگی پدید آمدنش با صنع غیر او شناخته شود و او به هیچ غایتی ظهور نکند مگر اینکه حقیقتش غیر از آن و فراتر از آن باشد.

و اما در شرح سخن امام صادق(ع)باید گفت که حقیقتِ وجود مطلق یا همان عنقای مغرب ، نامحدود است و اسم نیز همانطور که گفتیم صفتی است برای موصوف یعنی اسم را می توان اینطور فرض کرد که ذات خداوند را به یک وصفی متصف کرده ایم و نامش را اسم گذاشته ایم مثلا اگر ذات را با صفت قدرت فرض بگیریم نام قادر را برآن می نهیم و یا اگر با صفت علم فرض کنیم نام علیم را بر آن می گذاریم ولی تمام این ها غیر از حقیقت اصلی اوست چون او علاوه بر اینکه تمام این اسماء را داراست ولی باز فراتر از آن است.پس هر اسمی که بر او بگذاریم حقیقت او را بیان نمی کند حتی امام صادق(ع)می فرمایند اسم((الله))هم حقیقت او را بیان نمی کند با اینکه اسم ((الله))جامع تمامی اسمای حسنای خداست ولی طبق فرمایش امام صادق(ع)و برهان عقلی خداوند از همه اسمای حسنای خود هم فراتر است و اسم ((الله))هم هرچند جامع همه اسم های دیگر است ولی از این لحاظ با اسم های دیگر هیچ فرقی نمی کند چون آن هم نمی تواند خدا را آنطور که هست بیان کند و کسی که صاحب آن اسم است در ذات خود غیر از آن است چون با اسمی که برای آن گذاشتیم در واقع او را به صفتی وصف کرده ایم که این کارمان یک اسم را نتیجه داده است و پیداست که خود آن ذات از صفات خود والاتر و فراتر است و در آن ها محدود نمی گردد پس آن صفت ها در واقع ظهورات مرتبه اسمای حسنی بوده اند نه حقیقت نامحدود او در واقع آن صفت ها را ما برای او ساخته ایم و او را با آن ها وصف می کنیم پس در واقع آن ها مخلوق ذهن ماست و خود حقیقت وجود از همه مخلوقات فراتر است.در پایان جملات ذکر شده از امام صادق(ع)ایشان نتیجه می گیرند که خداوند در هیچ تجلی و ظهور و اسم و صفتی نمایان نمی گردد مگر اینکه ذات و حقیقت او غیر از آنست و از آن صفت و غایتی که برایش پنداشته ایم فراتر می باشد.پس او در هیچ کدام از صفاتش محدود نمی شود و هر چه به ذهنمان بیاید و یا شهود شود ضمن اینکه از گستره وجود لایتناهی او بیرون نیست ولی خود او هم نیست چون هویت غیبیه او آن طور که هست برای هیچ کس جز خودش شناخته شده نیست.پس تمام صفت ها و مخلوقات و تجلیاتش از این نظر غیر از او می باشند. در نتیجه هیچ کس هویت غیبیه خدا یا همان عنقای مغرب را نخواهد شناخت؛ پس حتی اسم”الله” نیز به اندازه خودش از وجود لایتناهی خبر می دهد.

تمام چیزی که ما از وجود لایتناهی می دانیم یا مربوط به تصورات ذهنی ماست و یا مربوط به یک پرتو وجودی که آن را در عالم خارجی مشاهده می کنیم در حالی که خداوند ضمن اینکه ذهن ما و عالم خارجی را در برگرفته است ولی از تمام آنها نیز فراتر است.

در عیون اخبار الرضا عمران صابی از امام رضا(ع)پرسید:فای شیء غیره:غیر از او چیست؟امام(ع)فرمودند:

مشیته و صفته و اسمه و ما اشبه ذلک:غیر او مشیت و صفت و اسم او و آنچه شبیه به این است می باشد.

پیداست که اسم و صفت شخص جدای از خود او نیستند هر چند خود او هم نیستند چون خود شخص از صفات خود فراتر است.درباره خداوند یا همان وجود لایتناهی نیز همینطور است.غیر او همان صفات و تجلیات و ظهورات او می باشند و وجودی جدای از او ندارند هرچند هویت غیبیه او را نشان نمی دهند؛ حتی احدیت ذاتی نیز به هویت غیبیه راهی ندارد و وجود حق تعالی را در آینه تعین نامحدود خودش شهود می کند در حالی که هویت غیبیه اصلا هیچ تعینی ندارد پس هیچ چیزی به عنقای مغرب دسترسی ندارد.

صدرالدین قونوی(قدس سره)هم طبق همین منطقی که امام صادق(ع)در حدیث ذکر شده بیان کردند بر این عقیده هستند که وجود در ذات و حقیقت محضه خودش یعنی همان عنقای مغرب فراتر از آنست که به ماهیت و یا وصف و یا اسمی بتوان به آن پی برد بلکه آن مقام یک وجود صرف و بسیط و یک دست است که با عالم امکان هیچ نسبتی ندارد و اگر اطلاق و وجود صرف و بسیط آن را در نظر بگیریم حتی خالق جهان هم نیست چون اسم خالق یک تعین و وصف است که آن وجود نامحدود را به یک صفت از صفات او وصف می کند در حالی که گفتیم او از تمام صفات خود فراتر است و نام(خالق)فقط یک ظهور از ظهورات اوست پس هرچند جدای از او نیست ولی خود او هم نیست و اصولا در هویت غیبیه هیچ شکن و اسم و صفتی ظهور نکرده است پس عنقای مغرب حتی خالق چیزی هم نیست چرا که اسم خالق پس از احدیت ذاتی و تحت اشراف اسم”الله” ظهور می کند و البته در مراتب بعدی آسمانها و زمین را خلق می کند البته از آنجاییکه اسم “خالق” در اسم اعظم”الله” فانی می شود و “الله” نیز در احدیت ذاتی مندک می گردد و احدیت ذاتی هم در هویت غیبیه متلاشی می گردد پس قرآن کریم خلقت آسمانها و زمین را هم به اسم”الله” نسبت می دهد و هم به هویت غیبیه:

الله الذی خلق السماوات و الارض فی سته ایام ثم استوی علی العرش ما لکم من دونه من ولی و لا شفیع افلاتتذکرون

در آیه فوق از سوره سجده ، خلقت آسمانها و زمین را به اسم”الله” نسبت داده است و در آیه زیر از سوره حدید خلقت آسمانها و زمین را با واژه”هو” به هویت غیبیه نسبت داده است:

بخوانید ::   عماء

هو الذی خلق السماوات و الارض فی سته ایام ثم استوی علی العرش یعلم ما یلج فی الارض و ما یخرج منها و ما ینزل من السماء و ما یعرج فیها و هو معکم اینما کنتم والله بما تعملون بصیر

البته از آنجاییکه عنقای مغرب یا همان هویت غیبیه هیچ نسبتی با مخلوقات ندارد ابتدا احدیت ذاتی به طفیلی آن ظهور می کند و سپس اسم”الله” متجلی می شود و پس از آن هم اسم “خالق” ظهور می کند و در مرتبه بعدی آسمانها و زمین از طریق اسم خالق متجلی می شوند ولی از آنجاییکه تمام این مراتب نهایتا در هویت غیبیه یا همان عنقای مغرب فانی می شوند در آیاتی از قرآن کریم تمام این مراتب را به هویت غیبیه هم نسبت می دهد مثل آیه زیر از سوره حدید:

هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شیء علیم

تمام اوصافی که برای خدا به کار می بریم از ظهورات اوست که هرچند حد و اندازه ای ندارد ولی در مقایسه با حقیقت محضه او محدود است چون تمام آنها تعین دارند پس هیچ کدام حقیقت عنقای مغرب و وجود لایتناهی خداوند را بیان نمی کنند و واضح است که قبل از هر چیز مقید و محدودی یک چیز نامحدودی وجود دارد که آن نامحدود این محدود را ظهور داده است پس هر شیء محدودی فقط به اندازه خود مرتبه نامحدود قبل از خودش را نشان می دهد در نتیجه هیچ وقت نمی توان با آن ها حقیقت وجود نامحدودی را که آن محدودها را احاطه کرده است شناخت.

روی همین حساب حتی پیامبر اکرم(ص)هم به اعتراف خودشان مقام نامحدودِ عنقای مغرب را نشناختند:

ما عرفناک حق معرفتک
و وقتی هیچ شناختی به عنقای مغرب تعلق نگیرد آن مرتبه حتی توسط ایشان(ص)هم عبادت نمی شود:

ما عبدناک حق عبادتک

امام علی(ع)درباره عدم دسترسی به آن مقام منیع در نهج البلاغه می فرمایند:

لایدرکه بعد الهمم و لایناله غوص الفطن

نه شهود عارفان به آنجا راهی دارد و نه اندیشه تیزهوشان.

دلیل فرمایش مولا(ع) اینست که هر چه در عالم خارجی شهود کنیم یا در اندیشه خود تصور کنیم فقط یک رشحه از وجود لایتناهی است که برای ما متجلی شده است و ما هرگز به خود وجود نامحدود آنگونه که در ذات خودش هست راهی نداریم‌.

به قول حافظ شیرازی :

عنقا شکار کس نشود دام باز گیر  

کانجا همیشه باد بدست است دام را

ملاحظه می کنید که طبق منطق حافظ شیرازی عنقای مغرب در دسترس هیچ کس نیست.

پس طبق منطق اهل بیت(ع) و عرفا اصلا نمی توان درباره مقام لایتناهیِ عنقای مغرب صحبت کرد چون در فرض صحبت ابتدا آن را در ذهن خود محدود نموده ایم و بعد درباره آن مخلوق ذهنمان صحبت کرده ایم و نه درباره آن ذات نامحدود. امام علی(ع) در نهج البلاغه می فرمایند:

و من اشار الیه فقد حده

هر کس به او اشاره کند در واقع او را محدود فرض کرده است.

به تعبیر شیخ اکبر محیی الدین بن عربی(قدس سره)در کتاب کبیر فتوحات مکیه:

اما الذات فلایصح الاشاره الیها

یعنی درباره ذات غیبیه خدا حتی نمی توان به آن اشاره کرد چون انسان فقط به چیز محدود اشاره می کند پس در واقع همین عبارت هم که می گوید:”نمی توان به آن اشاره کرد” را نیز نباید برای آن مقام به کار برد چون با همین عبارت هم ابتدا آن مقام را در ذهن خود فرض کرده ایم و سپس اشاره کردن را نسبت به آن باطل دانسته ایم و همین که در ذهن خودمان آن را فرض کرده ایم یعنی باز هم آن را محدود کرده ایم. پس اگر بخواهیم در یک جمله مطلب را برسانیم باید بگوییم که اصلا مخلوق محدود را به آن مقام نامحدود راهی نیست. پس با نگاه دقیق ابن عربی(ره) هم این جمله را درباره تصور ذهنی خودش پس از سر ناچاری برای تفهیم مطلب درباره عنقای مغرب سخن گفته است چون اصلا کسی به ذات غیبیه وجود راه ندارد که درباره آن حرفی بزند.

پس دانستیم که عنقای مغرب یا هویت غیبیه از دسترس همه شکن های وجودی خارج است در نتیجه نه تنها آن را تشبیه نمی کنیم بلکه حتی تنزیه هم نمی کنیم چون از تنزیه ما نیز فراتر است چرا که ابتدا یک تعین وجودی را در ذهنمان فرض می کنیم و سپس آن را تنزیه می کنیم در حالی که هویت غیبیه اصلا تعینی ندارد اما اولین مرتبه وجودی که تحت اشراف هویت غیبیه ظهور می کند همان احدیت ذاتی است که فقط یک تعین نامحدود دارد ولی در حیطه تعین نامحدود او هیچ تعین و شکن دیگری نیست؛ امام علی(ع)در نهج البلاغه می فرمایند:

کمال الاخلاص نفی الصفات عنه

یعنی آخرین درجه اخلاص در توحید اینست که تمام صفت ها را از آن مقام نفی کنیم چون صفت ها همگی محدودند و هیچ کدام نمی توانند آن ذات نامحدود را نشان دهند.این نکته را متذکر می شویم که اولا نفی صفات از آن ذات لایتناهی در جمله مولا علی(ع) مربوط به احدیت ذاتی است و دوما به معنی این نیست که آن صفت ها از ذات او بیرون هستند و او فاقد آن هاست بلکه به این معنی است که ضمن اینکه احدیت ذاتی همه صفات و شکن های مراتب پایین تر را در بردارد ولی هیچ کدام از آنها او را آنطور که هست نشان نمی دهند چرا که تمام آنها در مراتب پایین تر ظهور می کنند و خودِ احدیت ذاتی هیچ اسم و صفتی ندارد هرچند تمام شکن های مراتب پایین تر را در برگرفته است به علاوه تمام صفت ها وقتی در آن تعین صرف و بسیط و نامحدود فرض شوند مستهلک و مندک و فانی در آن می گردند و حتی ظهوری برای آنان نمی ماند چه برسد به اینکه بخواهند او را نشان هم بدهند.

پس او ضمن اینکه در ذات احدیت خودش از همه ظهورات مراتب پایین تر منزه است ولی تمام آنها را در برگرفته است پس همراه تمام آنها می باشد ولی دانستیم که هویت غیبیه یا همان عنقای مغرب هیچ نسبتی با شکن ها و تجلیات وجودی ندارد پس همراه آنها هم نمی باشد در نتیجه آن را به شکن های وجودی تشبیه نمی کنیم و از شکن های وجودی تنزیه هم نمی کنیم چرا که اصولا هیچ نسبتی با شکن های وجودی ندارد و تمام شکن ها نسبت هویت غیبیه معدوم می گردند اما احدیت ذاتی با اینکه از تمام شکن ها و تجلیات وجودی منزه است ولی همراه همه آنها می باشد پس احدیت ذاتی را فقط تنزیه می کنیم و به هیچ کدام از شکن های وجودی تشبیه نمی کنیم. 

البته از آنجاییکه احدیت ذاتی در هویت غیبیه یا همان عنقای مغرب فانی می شود در آیه زیر از سوره حدید همراهی با شکن ها و تجلیات وجودی به هویت غیبیه هم نسبت داده شده است:

و هو معکم اینما کنتم                                                                          

پس عنقای مغرب فقط با در نظر گرفتن اینکه تمام شکن ها و ظهورات نهایتا فانی و مستهلک در او می شوند همراه همه می باشد ولی هیچ کس همراه او نیست چون همه اسم ها و صفت ها و مخلوقات محدود نسبت به آن مقام غیبی معدوم می گردند پس هیچ ظهوری ندارند که بخواهند با او باشند یا نباشند:

کل من علیها فان
پس از این دید معیت قیومیه و همراهی او یک طرفه است.البته از دید دیگر می توان گفت هر کدام از تجلیات وجودی به هر اندازه که تجلی وجود را در مراتب وجودی در جان خودش مشاهده می کند با او هست ولی این همراهی تجلیات با وجود در مراتب وجودی رخ می دهد پس به هویت غیبیه یا عنقای مغرب ربطی پیدا نمی کند.

پس نسبت به عنقای مغرب یا هویت غیبیه تمام شکن های وجودی چه حیوانات و چه انسان ها و چه جمادات و چه اسماء و صفات و چه احدیت ذاتی همه و همه نسبتی یکسان دارند و آن هم فنا و متلاشی شدن ذاتشان در آن حقیقت مطلق است در نتیجه نسبت به هویت غیبیه هیچ کدام از شکن ها و ظهورات وجودی بر دیگری برتری ندارند پس همه به نحوی یکسان فانی و معدوم در عنقای مغرب می باشند.

امام خمینی(قدس سره)در کتاب شریف (مصباح الهدایه الی الخلافه و الولایه)می فرمایند که هیچ پیامبری آن مقام را نشناخته است و هیچ عارف و سالکی هم آن را عبادت نکرده است و دلیل آن هم واضح است چون عنقای مغرب از اصل آفرینش ما بالاتر است و راهی برای ما مخلوقات جهت شناخت آن مرتبه نبوده و نیست و نخواهد بود بلکه از اسماء و صفات هم والاتر است و حتی از احدیت ذاتی هم برتر است پس هیچ شکن و ظهوری در قلمرو وجود لایتناهی به حقیقت محضه وجود راهی ندارد. منظورمان از حقیقت محضه وجود همان هویت غیبیه یا عنقای مغرب می باشد.

نکته فوق درباره هویت غیبیه وجود مطلق یا همان عنقای مغرب بود که حتی آن را به عنوان یک مرتبه وجودی هم لحاظ نمی کنیم چون عنقای مغرب خودِ وجود می باشد نه یک مرتبه از مراتب وجود؛ اما تحت اشراف هویت غیبیه نوبت به ظهور مراتب وجود لایتناهی می رسد که اولین مرتبه از مراتب وجودی احدیت ذاتی می باشد و پس از آن نوبت به مرتبه واحدیت می رسد که در آن مرتبه ابتدا اسمای حسنی و سپس تحت اشراف آن اسمای حسنی، صورت علمی مخلوقات جلوه می کند؛ البته چون وجود بسیط و صرف نسبتی با مخلوقات محدود و مقید ندارد پس اگر بخواهد یک کار محدود را انجام دهد حتما باید در یک تجلی محدود ظهور کند که البته تجلیات او جدای از او نیستند یعنی ابتدا در اسمای خودش ظهور می کند و سپس در صورت علمی مخلوقات و پس از آن هم در مخلوقات عالم خارجی ظهور می کند سپس از طریق آنها در مخلوقات دیگر دخل و تصرف می کند؛ مثلا اگر خدا بخواهد کافران یا مشرکان را عذاب کند باید در لباس یک مخلوق این کار را انجام دهد همانطور که در سوره توبه می فرماید:

قاتلوهم یعذبهم الله بایدیکم و یخزهم و ینصرکم و یشف صدور قوم مومنین
یعنی با آنان پیکار کنید تا خداوند آنان را به دست شما عذاب کند و بر آنها پیروزتان کند و دلهای مومنان را شفا بخشد.

پس هر چند عنقای مغرب با مخلوقات محدود سنخیتی ندارد ولی وجود لایتناهی خداوند با تجلی در دستان محدود سربازان جبهه جنگ، دشمنان را عذاب می نماید و از این دست تعابیر در آیات و روایات به وفور یافت می شود که همگی اشاره به همین نکته ای دارد که ذکر شد. در نتیجه از طرف وجود مطلق اگر بخواهد کاری انجام شود حتما باید با ظهور در یک تجلی آن کار صورت گیرد؛ همین طور از طرف مخلوقات هم اگر کسی بخواهد با او ارتباط برقرار کند چون به ذات نامحدود او راه ندارد پس باید به اسم های او متوسل شود و با تعینات و تجلیات وی ارتباط گیرد:

و لله الاسماء الحسنی فادعوه بها
این آیه در سوره اعراف به ما می گوید که با اسم های خداوند او را بخوانید چون به ذات غیبیه وجود و عنقای مغرب کسی راه ندارد پس با تعینات و تجلیات و اسمای او که تحت اشراف اسم اعظم”الله” می باشد باید با او ارتباط برقرار کنید.

از دید امام خمینی(ره)حتی اطلاق لفظ مقام هم بر هویت غیبیه یا عنقای مغرب صحیح نیست ولی ما چون چاره ای نداریم جز اینکه با الفاظ باید با هم صحبت کنیم و منظورمان را با واژگان به همدیگر تفهیم کنیم به ناچار در این مورد هم لفظ مقام را به کار می بریم وگرنه همانطور که روشن شد هر لفظی معنای محدودی در ذهن ما دارد و آن مقام نامحدود نه اسمی دارد و نه وصفی و نه کسی را از آن خبری است فقط می دانیم که هست و بس.

دلیل اینکه علی رغم عدم دسترسی به عنقای مغرب به وجود آن اعتراف می کنیم این است که تمام مراتب وجودی به طفیلی حقیقت وجود ظهور می کنند چون امکان ندارد که مستقل از وجود چیزی متجلی شود اما ما شکن ها و تجلیات وجودی همیشه وجود را در مراتب وجودی شهود می کنیم و چون امکان ندارد که از مراتب وجودی خارج شویم پس هیچ گاه به حقیقت خودِ وجود یا عنقای مغرب که همان هویت غیبیه است، دسترسی نخواهیم داشت پس درباره آن فقط می دانیم که چیزی هست.

بخوانید ::   - حقیقت اول

به قول حافظ شیرازی(قدس سره):

           کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست                               اینقدر هست که بانگ جرسی می آید

اما در مراحل بعدی وقتی وجود لایتناهی و حقیقت مطلق خداوند خودش را به صورت یک تعین نامحدود تعقل می کند اولین مرتبه از مراتب وجودی یعنی احدیت ذاتی پدیدار می شود سپس خداوند به کمالات نهفته خودش در احدیت ذاتی عشق  می ورزد که منجر به ظهور اسماء و صفات در مرتبه بعدی می شود وبا ادامه همین روند مخلوقاتِ خداوند نیز که مظاهر آن اسماء وصفات هستند ابتدا در علم خداوند و سپس در عالم خارجی منعکس می شوند و البته تمام این مراتب وجودی همراه با شکن های خودشان در عنقای مغرب مستهلک و متلاشی می باشند.

پس با نگرش دقیق عرفانی مخلوقات همان تعینات و ظهورات علم او است که در نتیجه حب و عشق ورزیدن وجود لایتناهی به شئونات خودش آنها در عالم خارجی نیز متجلی می شود در نتیجه وقتی به عالم نگاه می کنیم به علم خدا نگاه می کنیم و تعقل او را نسبت به کمالاتش مشاهده می کنیم که تمام آنها نهایتا در مراتب بالاتر وجودی فانی می شوند و با نگاه کلی تمام مراتب وجودی نیز در هویت غیبیه یا همان عنقای مغرب مستهلک و متلاشی می گردند(البته واژه<<تعقل>>را برای تقریب به ذهن و آسان شدن فهم مسئله استفاده  کردیم).

در عالم خارجی نیز از آنجاییکه سایه مراتب قبلی می باشد اولین مخلوق و تعین همان تعقل اولیه ای است که تمام مخلوقات بعدی درون آن تعقل می شوند.لذا در حدیث داریم:

اول ما خلق الله العقل

اولین چیزی که خداوند خلق کرد عقل است.

همینطور مخلوقات بعدی هم هر کدام نسبت به مخلوقات پس از خودشان اشراف کامل دارند و هر مخلوقی هم احاطه شده توسط مخلوقی است که پیش از او بوده است همچنین در مراتب پیش از آفرینش نیز اسم هایی که زودتر ظهور کرده اند به اسمائی که بعدا و در مرتبه پس از آنها درون قلمرو آنها ظهور نموده اند احاطه کامل دارند و اسم”الله” به تمامی اسمای حسنی احاطه دارد و احدیت ذاتی هم به اسم”الله” احاطه دارد و نهایتا تمام مراتب وجودی ذکر شده در عنقای مغرب یا همان حقیقت غیبیه مستهلک و مندک می گردند.

و کان الله بکل شیء محیطا

در احادیث اهل بیت(ع) از اولین مخلوق هم با عنوان نور و هم عقل و هم قلم یاد شده است که هر سه اسم برای یک چیز می باشند که به اعتبارات مختلف برای آن یک چیز نام های متفاوت گذاشته شده است:

اول ما خلق الله العقل

به اعتبار اینکه مخلوقات بعد از او درون آن تعقل می شوند.

اول ما خلق الله نوری

به اعتبار اینکه نور پیامبر(ص)بر ماهیات آسمان ها و زمین تابیده است در نتیجه آنها مجال ظهور در علم خارجی را یافته اند.

اول ما خلق الله القلم

به اعتبار اینکه اولین تعین مخلوقات بعد از خود را روی لوح عالم امکان و در درون قلمرو خودش به نگارش در می آورد.

انسان کامل هم چون طبق آیه((و علم آدم الاسماء کلها))به همه اسم ها احاطه کامل دارد نسبت به همه مخلوقات که مظاهر اسمای حسنای خداوند می باشند اشراف کامل دارد چون حقیقت ذات او همان اولین مخلوق و تعین است هر چند جسم عنصری وی در آخر کار ظهور کند.البته جسم عنصری خود او و تمام مخلوقات به طفیلی همان عقل اول که حقیقت انسان کامل است در عالم ظهور می کند که تمامی ظهورات وجودی در مراتب قبل از خودشان فانی می شوند تا اینکه تمام آنها در عنقای مغرب ناپدید و مستهلک می گردند.

با توجه به اینکه اولین مخلوق یعنی همان عقل اول نسبت به تمامی مخلوقات دیگر احاطه و ولایت تکوینی دارد معنای این آیه سوره احزاب از منظر عرفا روشن می شود که می فرماید:((النبی اولی بالمومنین من انفسهم))یعنی پیامبر از خود مومنین نسبت به آنها سزاوارتر است چون پیامبر(ص) محدود به بدن مادی  نیستند بلکه در مرتبه عقل اول حقیقتی دارند که بقیه انسان ها به طفیلی آن حقیقت خلق شده اند پس او به تصرف در آنها از خودشان سزاوارتر است.روی همین حساب عرفای بزرگوار ما اولین مخلوق را حقیقت محمدیه(ص) نامیده اند.

ناگفته نماند که صفاتی که خداوند با علم خود که اولین مخلوق او است درک می کند به هیچ وجه پس از درک آنها توسط خداوند تولید نشده اند بلکه قبل از آن هم خداوند دارای همه آن اسمای حسنی و صفات بود لکن وقتی که آن ها به تعقل در آمدند در عالم ظهور کردند و ما مخلوقات به آن ها پی بردیم؛ مثلا شرط اینکه شخصی کمالات خویش را تعقل کند این است که قبل از تعقل از زندگانی بهره مند باشد و زنده(=حی) باشد ولی این زنده بودن خود را به وسیله علم خود است که می داند و پس از تعقل است که کمالات زندگانی برایش ظهور می نماید.کمااینکه تمام کمالاتی را که خداوند در عنقای مغرب از ابتدا داشته است به وسیله اولین مرتبه از مراتب هستی یعنی احدیت ذاتی به صورت یک تعین کلی جلوه می کند و سپس در مراتب بعدی جزئیات آنها نیز به صورت اسمای حسنی و نیز ماهیاتی در علم خداوند هستند جلوه می کند، در عالم خارجی نیز اولین مخلوق همان عقل اول است که با تعقل خودش بقیه مخلوقات را در حیطه خودش ظهور می دهد، هرچند خداوند از قبل به تمام آن مخلوقات دانا بوده است پس صورت علمی مخلوقات نزد خداوند حضور داشته و عقل اول فقط آنها را ظهور داده است.

سپس شیخ صدرالدین قونوی(قدس سره)اشاره می کنند که تعقل یاد شده از حق تعالی که باعث ظهور مراتب وجودی تحت سلطه عنقای مغرب می شود، دو صورت دارد:

یکی اینکه تمام کثرات مضمحل و مستهلک و فانی در وحدت تعقل باشند.(کثرت در وحدت)

و دیگر آنکه آن وحدت تعقل خودش را در مخلوقات و کثرات تعقل شود.(وحدت در کثرت)

در اولین صورت تمام مخلوقات را مستهلک در آینه وجود دیده ایم که از خود هیچ ندارند و چون همه ساطع شده از آینه وجودند در آن فانی هستند.در این فرض وجود به عنوان آینه ای فرض شد که همه عکس ها مستهلک در آن آینه می باشند.

و در دومین صورت این بار مخلوقات را به عنوان آینه هایی فرض می کنیم که هر کدام به اندازه خودشان خداوند را به ما نشان می دهند و به تعبیر قرآن کریم آیات او هستند و آن وجود واحد را به اندازه ظرفیت خود برای ما منعکس می کنند.به تعبیر مولا علی(ع)در کتاب شریف نهج البلاغه:

تشهد له المرائی لا بمحاضره

یعنی آینه ها هرکدام به اندازه خودشان او را منعکس می کنند بدون اینکه او را کامل نشان دهند چون گفتیم که یک چیز محدود نمی تواند نشان دهنده یک چیز نامحدود باشد.

پس تمام مخلوقات و ماهیات که از دید قرآن نشانه و آیه برای وجود می باشند و هر کدام اسمی معین از اسمای حسنای وجود لایتناهی را نشان می دهند وگرنه فرض ندارد که خود وجود از حیث عنقای مغرب و ذات مطلق خود آیه و نشانه ای داشته باشد بلکه هر کدام از آیات فقط به اندازه خودشان تعینات و تقیدها و تجلیات آن وجود نامحدود را نشان می دهند نه هویت مطلق آن را.

در نتیجه ما به عنقای مغرب راهی نداریم و همیشه چه در دنیا و چه در آخرت وجود حق تعالی را باید در تعینات و تجلیات وی مشاهده کنیم.پس عنقای مغرب فقط برای خودِ خداوند شناخته شده است.

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 votes, average: 5٫00 out of 5)
Loading...

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *