فص شیثی


فص شیثی درباره تحلیل و واکاوی عطایا و بخشش هایی است که از جانب وحدت وجود حق تعالی در کثرات متجلی می شود. نام کامل این فص از کتاب فصوص الحکم “فص حکمه نفثیه فی کلمه شیثیه” می باشد.

عطایا و مواهب خداوند یا ذاتی است و یا اسمایی که هر دوی با تجلی خداوند به بندگان عطا می شود البته نه به این معنا که به آنها تفویض و واگذاری شود بلکه به این معنا که در آنها ظهور می کند.

همچنین بخششهای حق تعالی یا به دلیل درخواست بنده درباره یک چیز معین است و یا به دلیل درخواست بنده درباره یک چیز غیر معین؛ البته با یک نگرش می توان گفت برخی از بخشش های خداوندی بر اثر درخواست بندگان نیست.


اما توضیح مطالب بالا در فص شیثی بدین شرح است:

درخواست معین مثل کسی که چیز خاصی را از خدا طلب می کند و در خاطر او چیز دیگری در حال درخواست آن از خدا خطور نمی کند؛ همچنین درخواست غیر معین مثل کسی که از وجود مطلق آنچه را که مصلحت اوست طلب می کند بدون اینکه چیز خاصی را نه در زمینه مادی و نه معنوی تعیین کند.

انواع دعا کنندگان در فص شیثی :


مطالب گفته شده راجع به خواسته دعا کنندگان بود که به معین و غیر معین تقسیم شد اما خود دعا کنندگان هم دو صنف هستند:

برخی از آنان بر اثر عجله ای که در نهاد هر انسانی می باشد دعا می کنند تا کارشان در اسرع وقت سامان گیرد:

و یدع الانسان بالشر دعاءه بالخیر و کان الانسان عجولا


و دسته ای دیگر دعا می کنند برای اینکه می دانند که در علم خداوندی اینطور گذشته است که بعضی چیزها جز با دعا به دست نمی آید.در آیه آخر سوره فرقان آمده است:

قل ما یعبا بکم ربی لولا دعاءکم فقد کذبتم فسوف یکون لزاما

 

بگو پروردگارم به شما اهمیتی نمی دهد اگر دعایتان نباشد؛ شما تکذیب کردید پس عذاب دامانتان را خواهد گرفت.

چنین شخصی چون احتمال می دهد که خواسته او جز با دعا حاصل نمی شود به درگاه حق تعالی دعا می کنند.پس دعا و تقاضای او از روی احتیاط می باشد نه از روی عجله ضمن اینکه او نه می داند که در علم خدا درباره او چه گذشته است و قرار است چه چیزی به او عطا شود و نه از استعداد خود در قبول فیض و تجلی از خدا اطلاع دارد چرا که به گفته شیخ اکبر از پنهان ترین علوم آگاهی بر استعداد شخص برای پذیرش فیض در هر زمان است.این را هم متذکر شویم که همین درخواستی که وی از خدا می کند نیز از مقتضیات همان استعداد او در زمان درخواست است وگرنه موفق به انجام آن نمی گردید.

نهایت درجه ترقی کسانی که اهل حضور و مراقبه اند ولی استعداد خودشان را برای پذیرش تجلی و دریافت فیض وجود مطلق نمی شناسند این است که در زمانی که فیض به آنان اعطا می شود استعداد و ظرفیت خودشان را می شناسند نه قبل از آن؛ چون آنان برای اینکه اهل حضور می باشند و مراقب احوال خویش هستند می بینند که در فلان لحظه چه چیزی در آنان متجلی شد و چه هدیه ای به آنان داده شد و می دانند که آن را جز با استعداد و زمینه مساعدی که داشتند به دست نیاورده اند چرا که بر اساس حکمت حق تعالی کمالات وجودی فقط به مقدار استعداد و ظرفیت هر کس در او ظهور می کند پس عده ای که ذکر کردیم به این روش به استعداد خودشان در آن لحظه خاصی که فلان تجلی را دریافت کرده اند پی می برند چون واضح است که آن را به اندازه استعدادشان دریافت کرده اند.

البته با نگاه دقیق تر کسانی که استعداد خودشان را می شناسند دو صنف می باشند:

صنف اول پس از قبول کردن تجلی و گرفتن عطیه و هدیه وجود مطلق می فهمند که استعداد چه چیزی را داشته اند چون واضح است که به اندازه همان استعداد دریافت کرده اند.

و صنف دوم کسانی اند که ابتدا استعداد خویش را شناخته اند و سپس بر اساس آن دانسته اند که سزاوار چه دریافتی و چه نوع تجلی ای می باشند که درجه اینها از گروه اول بالاتر است و این دسته از اولیاء الله، نه برای عجله ای که در طبیعت انسانهاست درخواست می کنند و نه برای اینکه احتمال می دهند که ممکن است فلان چیز با درخواست و دعا به دست آید بلکه برای امتثال فرمان خداوندی که فرمود بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را:

و قال ربکم ادعونی استجب لکم

این عده عبد محض خدایند و دنبال رضایت سید و سرور خویشند و برای خودشان هیچ چیزی نه در زمینه مادی و نه معنوی نمی خواهند مگر رضای خداوند و چشم طمع از دو عالم برگرفته اند به قول حافظ شیرازی:

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست


چنین شخصی از دام کثرات و مخلوقات رها گشته و فقط وحدت وجود حق تعالی را شهود می کند.

پس طبق مطالب فص شیثی سبب درخواست ها و دعاها سه چیز شد:

اول استعجال طبیعی و عجله ای که در نهاد هر انسانی است.

دوم احتمالی که برخی می دهند که ممکن است در علم خدا فلان چیز فقط با درخواست به دست آید و در نتیجه بر اساس احتیاط که مبادا آن چیز را از دست بدهند دعا می کنند.

و سوم امتثال اوامر و دستورات خداوند که این گروه آخری چون عبد محض هستند برای چشم داشت به چیزی دعا نمی کنند و فقط برای اطاعت از خدایی که دستور به دعا داده از او درخواست می کنند. این گروه یعنی همان بندگان محض خدا به دلیل حضور و مراقبه ای که در نظام آفرینش دارند احوال خود و عالم را به نحو احسن می شناسند و تشخیص می دهند که رضایت خدا در فلان لحظه چه می باشد و طبق آن تصمیم می گیرند که دعا بکنند یا نه؟

مثالی که شیخ اکبر ابن عربی(قدس سره)برای این دسته از بندگان محض خدا می آورد بزرگ مردی به نام ایوب نبی(ع)است. چرا که او مبتلا به بلایایی شد و در ابتدا درخواست رفع آن و گشایش از خداوند را نفرمود و هنگامی که با نظر به علم خداوند درباره سرنوشت مخلوقات رضایت خدا را در دعا کردن خود دید دست به دعا برداشت و خدا هم مشکل او را بر طرف کرد.

سرّ اینکه دعای مخلصین و مقربین حتما مستجاب است این است که همانند حضرت ایوب(ع)می دانند که در چه زمانی و در چه شرایطی مناسب است که دعا کنند و سبب این دانش آنان آگاهی به سر قدر و نظر به علم خداوند و سرچشمه تقدیراتی است که قرار است در عالم جاری شود و آن تقدیرات دقیقا بر اساس ظرفیت و استعداد مخلوقات در آنان تجلی می کند. در سوره (ص)می خوانیم:

واذکر عبدنا ایوب اذ نادی ربه انی مسنی الشیطان بنصب و عذاب

 

کلمه ((اذ))در آیه فوق اشاره به همان زمانی که ایوب(ع) بر اساس علم به قدر الهی آن زمان را برای دعا کردن جهت رفع گرفتاری خود مناسب دید. خداوند به پیامبر(ص) می فرماید که آن زمان را به یاد آر؛ همچنین کلمه ((اذ))در آیه زیر از سوره انبیاء نیز به همین مطلب اشاره دارد که زمان دعا کردن را ایوب(ع) شناخته بود :

و ایوب اذ نادی ربه انی مسنی الضر و انت ارحم الراحمین

مطلب بعدی که بدان می پردازیم اینست که چرا برخی از دعاها زود به اجابت می رسند ولی برخی از آنها دیرتر مستجاب می شوند. ابن عربی(قدس سره) اشاره می فرمایند که سبب این موضوع همان قدری است که در علم خداوند گذشته است که فلان چیز چه موقع و در چه شرایطی در عالم خلقت ظهور کند.البته اجابت به معنای لبیک گفتن خدا به بنده هیچ تأخیری ندارد و همزمان با دعا انجام می گیرد.

لزوم مطابقت زبان حال و زبان قال با زبان استعداد در فص شیثی :

تمام نکات فوق درباره بخشش هایی بود که درخواست بندگان و دعای آنان سبب نزول آنها می شد. اما همانطور که در بخش استجابت دعا توضیح دادیم دعا کردن فقط با تلفظ و گفتار انجام نمی شود بلکه گاهی با زبان قال که همان گفتار می باشد و گاهی با لسان حال و گاهی هم با لسان استعداد انجام می شود و برای دریافت تجلی خدا حتما باید یکی از این سه نوع درخواست انجام شود.

اگر لسان گفتار و حال انسان مطابق استعداد وی شود محال است که دعا مستجاب نشود چون اگر واقعا کسی استعداد چیزی را داشته باشد برای این که از عالم بالا هیچ بخل و عجزی در برآوردن خواسته وی نیست قطعا دعای او به نحو تمام و کمال مستجاب می گردد.پس اصل بر این است که با زبان استعداد ذات خویش هماهنگ شویم و اگر بین ظاهر ما با باطن و استعداد ما که همان ظرفیت ما در علم خداوند است همخوانی نباشد، خواسته یا نا خواسته دچار نوعی نفاق هستیم و با خودمان در جنگیم.

اگر با زبان استعداد دعا کنیم خداوند هم طبق ظرفیت و استعدادمان در ظرف جانمان تجلی می کند و این دعا برگشت ندارد و حتما مستجاب است.دراین باره می توان به این ایه از سوره ابراهیم اشاره کرد:

و آتاکم من کل ما سالتموه و ان تعدوا نعمه الله لاتحصوها ان الانسان لظلوم کفار

البته پی بردن به زبان استعداد چون از پنهان ترین چیزهاست کار بسیار مشکلی می باشد و کسانی که استعداد خویشتن را آنطور که در علم خداوندی هست شناخته اند فقط محل قبول فیض و تجلی از خدا را آماده می کنند تا در درون ظرف جانشان از طرف خداوند فیض الهی فرود بیاید بدون اینکه غرضی برای خود چه در دنیا و چه آخرت داشته باشند. این دسته از اولیاء الله همان کسانی هستند که به جنبه یلی الحقی مخلوقات در مرتبه علم خدا پی برده اند و می دانند که خداوند در عالم غیب و در علم خود به درخواست ماهیت(عین ثابت)آنان نظر می کند و طبق آن درخواست برایشان تجلی می کند.

توضیح اینکه علم خداوند همانگونه که در بخش علم ذاتی و فعلی توضیح دادیم، دو گونه است:

یکی علم ذاتی اوست که چه قبل از ظهور یک شیء و چه هنگام ظهور آن و چه بعد از آن یکی است و هیچ تغییری نمی کند. اما خداوند نوع دیگری از علم هم دارد که نگاه به درخواست مخلوقاتی می کند که نگاه به درخواست مخلوقاتش می کند و طبق همان درخواست به آنان بخشش می کند.

علم ذاتی خداوند مخلوقات را در وجود علمی خدا پدیدار می کند و علم فعلی خداوند با نظر به رفتار و عقاید و گفتار آنها که هر یک در حکم یک درخواست می باشد تجلیات متناسب با همان درخواست را برایشان ظهور می دهد و البته در نگاه دقیق علم فعلی از رشحات همان علم ذاتی می باشد که چون در مراتب پایین تر وجودی متجلی شده است یک نوع حالت منتظره و تدریجی به خود گرفته و از مخلوقات بدست می آید بر عکس علم ذاتی که مخلوقات مطابق آن شکل می گرفتند.

در واقع و در حقیقت امر ما مخلوقات چه در ابتدای پیدایش مان در عالم خلقت و چه در بقا و طول زندگانی خودمان ، آن به آن و لحظه به لحظه از عالم غیب و طبق درخواستی که در مرتبه پیش از خلقت با جنبه یلی الحقی خودمان از خداوند می نماییم در اینجا ظهور می کنیم و همانطور که اشاره شد دعا و درخواست به زبان استعداد هیچ گاه رد نمی شود. شیخ اکبر(ره)می فرماید:از اهل الله کسانی هستند که می دانند که خداوند طبق ماهیت(عین ثابت) آنان که در علم خود به آن نگاه می کند برای آنان چه نوع تجلی و فیضی را ساطع می کند و نام این دسته از انسان ها دانایان به سر قدر است چرا که به سرچشمه تقدیر و ظهور تجلیات حق تعالی پی برده اند و البته دانایان به سرّ قدر نیز به دو دسته تقسیم می شوند:

عده ای که به طور اجمال به آن رسیده اند و عده ای که مقامشان بالاتر است چون به طور مفصل از آن آگاه شده اند و باز آنان هم به دو دسته تقسیم می شوند چون برخی با اعلام خدا از راه شنیدن وحی و یا الهام، از سر قدر خبردار شده اند بدون اینکه خود آن را دیده باشند و عده ای دیگر با کشف و شهود آن معدن علم خدا را یافته اند که آنها و خداوند هر دو علمشان را از یک معدن می گیرند.البته همین هم که به معدن علم خدا دسترسی پیدا کرده اند به خاطر این است که استعدادشان از خداوند چنین چیزی را طلب می کرده و گفتیم که دعا به لسان استعداد حتما مستجاب است پس این ظرفیت و استعدادی که برای این کار دارند هم از عنایت خدا به ایشان می باشد.

تحلیل نهایت درجه دریافت عطایا در فص شیثی :

به عطایا و مواهب خدا برگردیم. در اول بحث گفتیم که عطایا یا ذاتی است و یا اسمایی:

عطایای ذاتی به تجلی ذاتی خدا بر می گردد، نه به این معنا که خداوند ذات یا هویت غیبیه خود را به کسی نشان می دهد که این تفکر غلط مستلزم محدود پنداشتن او می شود بلکه به این معنا که آن عطیه و موهبت خدایی به اسمی خاص تعلق ندارد و از طرف اسم جامع”الله”متجلی می شود و همه اسمای جزئی را در بر دارد.

مسلم است که یک مخلوق به دلیل محدودیت خودش نمی تواند نامحدود را درک کند مگر به اندازه ظرفیتی که دارد. در واقع او صورت خویش را در آینه حق تعالی می بیند و فقط به همان اندازه محدودی که برای درک وجود نامحدود او ظرفیت دارد موفق به ادراک وجود مطلق و نامحدود می گردد.اگر یک کوزه را در دریا فرو ببریم فقط به اندازه همان کوزه آب درون آن میرود و آب دریا که هیچ شکلی نداشت در درون کوزه به شکل آن در می آید.روی همین حساب ساده هم می توان فهمید که در تجلی ذاتی خدا انسان فقط خودش را می بیند. به بیان دیگر ظهور خداوند نامحدود را در شکل استعداد و ظرفیت خویش می بیند. پس او فقط خود را در آینه وجود نامحدود خداوند شهود کرده است که مندک در آن می باشد.

محیی الدین(قدس سره)می فرمایند هنگامی که به این مرتبه رسیدی خودت را برای بالاتر از آن به سختی مینداز چون بالاتر از آن مرتبه برای مخلوق چیزی وجود ندارد.در واقع همانطور که خداوند تجلی اسمای خودش را در آینه انسان کامل می بیند انسان کامل هم در تجلی ذاتی خودش را در آینه خداوند می نگرد(یا به عبارت دیگر ظهور خداوند را می نگرد منتها در شکل استعداد خودش)همانطوریکه کوزه از آب دریا فقط به اندازه خودش پر می شود و اگر آن کوزه را صاحب شعور بدانیم فقط همین قدر از دریا را می شناسد که در درون خویش ریخته است.روی همین حساب امیرالمومنین علی(ع)می فرمیایند:

ان هذه القلوب اوعیه فخیرها اوعاها

همانا این قلب ها ظرف هایی هستند پس بهترین آنها گسترده ترین و بزرگترین آنهاست.

“قلب” در حدیث فوق اشاره به نیروی ادراک انسان دارد که اگر با علم صحیح همراه تزکیه نفس به طور کامل زنگار زدایی شود وجود لایتناهی را فقط به مقدار استعداد خودش شهود می کند. اما در اینباره به حدیث زیر از امام رضا(ع) توجه بفرمایید که در تفسیر نور الثقلین و همچنین تفسیر قمی ذکر شده است: 

فقلت: جعلت فداک قلنا نحن بالصوره للحدیث الذی روی أن‌ رسول الله صلى الله علیه و آله رأى ربه فی صوره شاب‌، و قال هشام بن الحکم بالنفی للجسم؛ فقال: یا أحمد إن‌ رسول الله لما أسری به إلى السماء و بلغ عند سدره المنتهى، خرق له فی الحجب مثل سم‌ الإبره فرأى من نور العظمه ما شاء الله أن یرى، وأردتم أنتم التشبیه‌؟

راوی به امام رضا(ع) می گوید که من درباره خداوند به صورت و شکل معتقدم چرا که پیامبر(ص) فرموده اند که پروردگار را در صورت یک جوان دیده اند و هشام بن حکم هم جسم داشتن را از خداوند نفی می کند پس حتما او صورت دارد. امام رضا(ع) اینگونه پاسخ می دهند که هنگامی که پیامبر در معراج خودش به سدره المنتهی(انتهای آفرینش در مرتبه حقیقت محمدیه) رسیدند حجاب ها برای ایشان شکافته شد و هر آن مقدار که خداوند خواست از نور عظمت خودش به ایشان نشان داد اما چرا شما از این حدیث برداشت تشبیه کردید؟

در واقع طبق بیان امام رضا(ع) تجلی عظمت خداوند هر چند خودش شکل و صورتی ندارد ولی چون در جان مطهر نبی اکرم(ص) ظهور می کند به صورت یک جوان متجلی می شود و صد البته تمامی مخلوقات تجلی خداوند را فقط به اندازه ظرفیت استعدادشان دریافت می کنند پس خودِ خداوند آنطور که در ذات خودش می باشد هیچ گاه شناخته نخواهد شد و ما حق نداریم که او را به مخلوقاتش تشبیه کنیم. بر مبنای همین قاعده ای که توضیح داده شده بود در حدیث دیگری از امام رضا(ع) که در توحید صدوق آمده است ، جوانی که در کلام پیامبر(ص) ذکر شده بود، به خود ایشان تفسیر شده است:

دخلنا على أبی الحسن الرضا علیه السلام فحکینا له ما روی أن‌:محمدا صلى الله علیه و آله رأى ربه فی هیئه الشاب‌ الموفق فی سن‌ أبناء ثلاثین سنه رجلاه فی خضره و قلت:إن‌ هشام بن سالم و صاحب الطاق و المیثمی‌ یقولون:إنه أجوف إلى السره و الباقی صمد فخر ساجدا ثم‌ قال:سبحانک!ما عرفوک و لا وحدوک فمن أجل ذلک وصفوک سبحانک!لو عرفوک لوصفوک بما وصفت به نفسک سبحانک!کیف طاوعتهم أنفسهم أن شبهوک بغیرک إلهی لا أصفک إلا بما وصفت به نفسک و لا أشبهک بخلقک أنت أهل لکل‌ خیر فلا تجعلنی من القوم الظالمین». ثم‌ التفت إلینا فقال:«ما توهمتم من شیء فتوهموا الله غیره»ثم‌ قال:«نحن آل محمد النمط‍‌ الاوسط‍‌ الذی لا یدرکنا الغالی و لا یسبقنا التالی یا محمد إن‌ رسول الله صلى الله علیه و آله حین نظر إلى عظمه ربه کان فی هیئه الشاب‌ الموفق و سن‌ أبناء ثلاثین سنه یا محمد عظم ربی و جل‌ أن یکون فی صفه المخلوقین»قال:قلت جعلت فداک من کانت رجلاه فی خضره‌؟قال:«ذاک محمد صلى الله علیه و آله کان إذا نظر إلى ربه بقلبه جعله فی نور مثل نور الحجب حتى یستبین له ما فی الحجب إن‌ نور الله منه اخضر ما اخضر و منه احمر ما احمر و منه ابیض‌ ما ابیض‌ و منه غیر ذلک یا محمد ما شهد به الکتاب و السنه فنحن القائلون به». 

به ترجمه حدیث فوق توجه بفرمایید:

راوی می گوید به محضر امام رضا علیه السلام شرفیاب شدیم و این روایت را که:«حضرت محمد صلى الله علیه و آله پروردگار خود را به شکل جوان مستوى الخلقۀ خوش‌اندام در سن افراد سى ساله که پاهایش در منطقه سبزى بود،دیده است.»بازگو کردیم و عرض کردیم:«هشام بن سالم،صاحب طاق و میثمى مى‌گویند:حضرت حق از پایین تا ناف میان‌تهى و باقى‌ماندۀ بدنش توپر است»حضرت به سجده افتاد و فرمود:«پاک و منزهى تو(اى خدا)تو را به حق نشناختند و به یگانگى ندانستند.پس از این جهت تو را وصف کردند.پاک و منزهى(اى خدا)اگر تو را مى‌شناختند قطعا تو را همان گونه که خودت وصف فرموده‌اى،وصف مى‌کردند.پاک و منزهى(اى خدا)چگونه نفسهایشان به آنها فرمان داد و وادارشان کرد که تو را به غیر تو تشبیه کنند؟»
خدایا تو را وصف نمى‌کنم مگر به آنچه تو خودت را به آن وصف فرموده‌اى و تو را به مخلوقاتت تشبیه نمی کنم و تویى که شایستۀ هر خیر و خوبى هستی.پس مرا از گروه ستمگران مگردان.» آنگاه امام رضا(ع) به جانب ما توجه کردند و فرمود:«هرچیزى را که توهم مى‌کنید بایستی خدا را غیر از آن توهم کنید.» آنگاه فرمود:«ما آل محمد،داراى روش میانه هستیم.هرکس از حق درگذشته ما را در نیابد و آنکه عقب مانده از ما سبقت نگیرد. به راستى که رسول خدا صلى الله علیه و آله در آن هنگام که به عظمت پروردگارش نگریست خود آن حضرت در شکل جوان مستوى الخلقۀ خوش‌اندام و در سن افراد سى ساله بود.اى محمد!پروردگارم عظیم‌تر و جلالتش بزرگتر از آن است که در صفت آفریدگان باشد.» راوی مى‌گوید:عرض کردم:«فداى تو گردم پس آن کسى که پاهایش در منطقه سبزى بود چه‌کسى بود؟» فرمود:«او محمد صلى الله علیه و آله بود که هرگاه مى‌خواست دلش به پروردگارش بنگرد او را در نورى چون نور حجابها قرار مى‌داد تا آنچه در آن حجابهاست برایش ظاهر شود.به راستى که رشحه ای از نور خدا سبز، رشحه ای دیگر از آن سرخ،رشحه ای دیگر سفید و رشحه ای از آن غیر اینهاست. آنچه کتاب خدا و سنت رسول صلى الله علیه و آله براى آن گواهى مى‌دهد ما به آن معتقدیم.» 

همانطور که ملاحظه می کنید در حدیث فوق امام رضا(ع) آن شخص جوان را به خود پیامبر(ص) تفسیر می کنند و از آنجاییکه اهل بیت عصمت و طهارت(ع) یک نور واحد هستند هیچ گاه بین حرف های آنان تضادی یافت نمی شود پس بایستی حدیث فوق را با حدیثی که پیامبر(ص) طبق آن حدیث خداوند را در صورت یک جوان دیده بودند با هم جمع کنیم؛ جمع بین دو این حدیث نورانی را با ذکر جملاتی از فتوحات مکیه ابن عربی(قدس سره) تبیین می کنیم:

من رأى الحق فقد رأى نفسه قال من أراد أن یرى الحق فلیر نفسه فکما أنه
من عرف نفسه عرف ربه فکذلک من رأى نفسه فقد رأى ربه أو من رأى ربه فقد رأى نفسه

قهرمان عرصه کشف و شهود محیی الدین بن عربی(رضوان الله تعالی علیه) در جملات فوق تصریح می کنند که هر کس حق تعالی را شهود کند در واقع خودش را دیده است و این نکته باریکتر از مو را بدین صورت تبیین می کنند که طبق حدیث ” من عرف نفسه عرف ربه” اگر فقر وجودی جان خودمان را بشناسیم خواهیم دید که از خودمان هیچ نداریم و هر چه که در جان ماست تجلی خداوند می باشد پس در واقع خودمان را نشناخته ایم بلکه تجلی وجود حق تعالی را در آینه جان خودمان و به صورت خودمان شناخته ایم پس هر کس خداوند را بشناسد در واقع او را به اندازه استعداد و ظرفیت جانش می شناسد.

طبق مطالب گفته شده دانستیم که ما جان خودمان را در آینه وجود حق تعالی شهود می کنیم و همچنین وجود حق تعالی را هم در آینه جان خودمان شهود می کنیم؛ بر مبنای همین قاعده عرفانی در احادیث ذکر شده پیرامون رویت خداوند که پیامبر(ص) حق تعالی را به صورت یک جوان دیده بودند در واقع تجلی عظمت او را در کالبد خودشان دیده بودند و طبق مطالب فص شیثی تجلی خداوند به صورت استعداد و ظرفیت بندگان ظهور می کند و بر اساس فرمایش امام رضا(ع) دانستیم که پیامبر(ص) در آن هنگام یک جوان سی ساله بوده اند.

بر همین روال فوق که توضیح داده شد در سایر مباحث قرآنی و روایی اگر قواعد عرفان نظری را به خوبی بشناسیم ، خواهیم دانست که هیچ کدام از آیات و روایات و قواعد عرفانی با یکدیگر تضادی ندارند ولی افراد ناآگاه و احیانا مغرض هرجا که با ذهن بسیط خودشان قادر به تحلیل یک مطلب نیستند یا به توجیه و تاویل آیات و روایات به دلخواه خودشان روی میاورند و یا به تکفیر عرفا دست می زنند.

خب طبق مطالب گفته شده اگر تمام زنگارهای قلب و نیروی ادراک آدمی با عقیده صحیح و عمل صالح زدوده شود و در نتیجه شخص عارف بتواند حقیقت جان خودش را در مرتبه علم خداوند شهود کند به همان اندازه ظرفیت و استعداد جانش در علم خداوند که وجهه یلی الحقی نام دارد تجلی خداوند را هم شهود می کند. تا اینجای مبحث تجلی ذاتی به اتمام رسید.اما در ادامه فص شیثی به تجلیات اسمایی می پردازیم:

در تجلی اسمایی، خداوند با یکی از اسمای جزئی خودش که زیر مجموعه اسم جامع”الله”می باشد ظهور می کند مثلا یا با رحمت خالص خود ظهور می کند که هیچ رنجی پس از دریافت آن باقی نمی ماند و یا با رحمت خودش که ممزوج و آمیخته با ناخشنودی بنده است ظهور می کند مثل داروی تلخی که انسان برای شفای مریضی خود استفاده می کند؛ خلاصه با هر اسمی طبق مقتضای همان اسم تجلی می کند مثلا اگر با اسم واسع تجلی کند وسعت و گستره فیض او مومن و کافر را در بر می گیرد و اگر با اسم حکیم تجلی کند طبق مصلحت وقت و شرایط زمانی و مکانی خاص تجلی می کند و اگر با اسم واهب تجلی کند فقط خواسته است که ببخشد و در ازای آن عملی نمی خواهد و اگر با اسم جبار(جبران کننده) متجلی شود به جبران نقائص در آن موطن می پردازد و اگر با اسم غفار(پوشاننده)ظهور کند بسته به شخص دارد چرا که اگر بنده اش مستحق عقوبت باشد عواقب سوء کار او را می پوشاند(او را می بخشد) و اگر بنده اش گناهکار نباشد و عصمت داشته باشد حالتی که او در فکر گناه بیفتد را از او می پوشاند و به عصمت بنده اش تداوم می بخشد مثل ماجرای حضرت یوسف صدیق(ع)که خداوند طبق نص قرآن گناه را از وی دور کرد یعنی نگذاشت حالت گناه سراغ او برود:

کذلک لنصرف عنه السوء و الفحشاء

یعنی ما گناه و بدی را از حریم او دور کردیم نه اینکه او از گناهی که به سراغ وی آمده دوری کرد چون اصلا کار به آنجا نرسید که گناه سراغ او برود بلکه خداوند حالتی که حتی فکر گناه به اندیشه یوسف صدیق(ع)خطور کند را از او پوشاند و در نتیجه ایشان(ع) به طفیلی فیض خداوند دارای ملکه عصمت شدند:

و لقد همت به و هم بها لولا ان رای برهان ربه کذلک لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصین

طبق آیه فوق ، هرچند زلیخا میل به یوسف(ع) کرد ولی در مورد یوسف(ع) از همان ابتدا اصلا گناه نتوانست وارد حریم قلب نورانی او بشود و در نتیجه کار به مقابله یوسف(ع)با آن گناه نکشید و این به خاطر تجلی اسم غفار برای یوسف(ع)بود به این معنی که خداوند با غفران و پوششی که نسبت به حریم قلب مطهر یوسف(ع)ایجاد کرد نگذاشت که گناه و یا حتی میل به گناه به حریم پاک او راه یابد و این غفران و پوشش الهی برای ایشان همانطوریکه قرآن می فرماید به وسیله نشان دادن برهان و دلیل شهودی واضح خداوند بود که برای یوسف(ع)در تجلی ای از اسم غافر ظهور کرد و همچون پوششی مانع راهیابی اندیشه خطا به قلب و جان آن بزرگمرد پاکدامن گردید. در انتهای آیه هم با عبارت”مخلَص” به فتح لام اشاره می شود که ما خودمان او را برای خود خالص گردانیدیم و این مقام والاتر از مقام “مخلِص” به کسر لام می باشد چون فرد مخلِص بایستی خودش در راه خالص شدن تلاش کند و تمام این عنایات خداوند بر مبنای ظرفیت انسان ها در علم خداوند است که در عالم خلقت اینگونه ظهور می کند.

عطایای بی شمار به اصول و امهات قابل شمارش بر می گردد:


مطلب بعدی درباره اصول و امهات مبادی عطایا یعنی اسمای حسنی می باشد:

اسمای خداوند هرچند که امهات آنها به تعدادی معدود و قابل شمارش بر میگردد اما در جزئیات و فروعات قابل شمارش نیستند چون باید از مظاهر آن اسماء که تجلیات و عطایای آنها را قبول می کنند به تعداد آن اسماء پی برد و مظاهر خداوند هم بی نهایت می باشد بر همین قیاس همینطور بخشش هایی هم که توسط اسماء انجام می شود با این که همگی به اصل واحدی بر می گردد ولی در فروعات خودش بی نهایت می شود پس خودِ اسمای حسنی هم هرچند به اسم های جامع و اصلی قابل شمارش بر می گردند ولی در فروعات خودشان بی نهایت می شوند.


این نکته را هم بایستی در نظر داشته باشیم که هیچ بخششی دوبار اتفاق نمی افتد و هرچند ممکن است مشابه آن تکرار شود ولی خود آن یک بار بیشتر پدیدار نمی گردد.این قاعده در عرفان نظری با عنوان ((لا تکرار فی التجلی))و در فلسفه با عنوان((اعاده معدوم محال است)) شناخته می شود که این حقیقت گستره و وسعت فیض حضرت الهی را می رساند که هیچ چیز دوبار در آن اتفاق نمی افتد و همیشه تجلی نو و تازه ای ظهور می کند. در سوره نور می خوانیم که خداوند شما را اندرز می دهد که دیگر هرگز به مثل آن گناه باز نگردید اگر ایمان دارید:

یعظکم الله ان تعودوا لمثله ابدا ان کنتم مومنین

ملاحظه مى کنید که از آیه فوق هم بر مى آید که عین آن گناه مجددا تکرار نمى شود پس شما به مثل آن دیگر روى نیاورید.

از مطلب ذکر شده نتیجه می گیریم که انسان در واقع نمى تواند هیچ لقمه مادى و یا معنوى را دوبار در جان خود بریزد و هیچ تجلى و مظهرى از حق تعالى دوبار براى او تکرار نمى شود بلکه دائما خلقی جدید از جانب خداوند و تجلی ای نو و تازه در صورت مخلوقات انجام می گیرد که در بسیاری از موارد شباهت به خلق پیش از خود دارد و همین امر باعث می شود که ما عالم را یک چیز ثابت فرض کنیم و در مرحله بعد نعوذبالله به آن استقلال هم بدهیم؛خداوند در سوره ق می فرماید:آنان نسبت به خلق جدید در پوششی از غفلت قرار گرفته اند:

افعیینا بالخلق الاول بل هم فی لبس من خلق جدید

البته یکی از مصادیق بارز و اتم این((خلق جدید))قیامت است ولی منحصر به آن نیست و قبل و بعد از آن هم این امر محقق است چنانچه در بهشت هم طبق آیه قرآن در سوره بقره روزی مشابه به بندگان داده می شود:

و اتوا به متشابها

یعنی یک روزی و رزق معنوی در بهشت دوبار تکرار نمی شود بلکه هر دفعه یک تجلی و خلق نو برای بهشتیان آماده شده است منتها شبیه به صورت قبلی.

طبق مطالب فوق دانستیم که عطایای وجود لایتناهی که همان تجلیات مستمر و خلقت پی در پی او می باشد شامل همه مخلوقات می شود منتها عرفا این حقیقت را شهود هم می کنند و بر اساس همین شهود از تجلیات والاتری بهره مند می شود؛ نام دیگر((خلق جدید))و یا همان آفرینش و تجلی پی در پی در قرآن کریم((ربوبیت))می باشد. برای قاعده تجلی و خلق جدید از حضرت حافظ(قدس سره)شاهد می آوریم:

مرا از توست هر دم تازه عشقی

تو را هر ساعتی حسنی دگر باد

همچنین ابیات زیر از علامه دهر حسن زاده آملی(حفظه الله)شاهد گفتار فوق است:

جلوه کند نگار من تازه به تازه نو به نو

دل برد از دیار من تازه به تازه نو به نو

چهره بی مثال او وهله به وهله رو به رو

برده ز من قرار من تازه به تازه نو به نو

زلف گره گشای او حلقه به حلقه مو به مو

موجب تار و مار من تازه به تازه نو به نو

عشوه جان شکار او خانه به خانه کو به کو

در صدد شکار من تازه به تازه نو به نو

دشت و چمن چمد چو من لحظه به لحظه دم به دم

ز صنع کردگار من تازه به تازه نو به نو

لشکر بی شمار او دسته به دسته صف به صف

می گذرد کنار من تازه به تازه نو به نو

شکر و ثنای او بود کوچه به کوچه در بدر

شیوه من شعار من تازه به تازه نو به نو

اما شیخ اکبر ابن عربی(ره) در ادامه مباحث فص شیثی به مناسبت مطالب این فص با حضرت شیث(ع) اشاره مى کنند. شیث به زبان عبرى به معناى هبه الله در عربى و بخشایش خدا در فارسى است و چون استعداد حضرت آدم(ع) در عین ثابت و ماهیت وى که نزد خدا بود از خدا فرزندى مى طلبید خداوند هم شیث(ع)را به او به عنوان تجلی ای در قالب فرزند عطا کرد.پس فرزند وى از خود او بود و دلیل آفرینش وى هم به خود او باز مى گردد و در نهاد خود او بوده است.روى همین حساب گفته اند:فرزند همان نهانخانه و سر پدر است که برای او متجلی شده است:

الولد سر ابیه

از دید قرآن هر چه به انسان مى رسد از خود او و از سرّ و نهان او به وى مى رسد پس تمام غذاها و تجلیات مادى و معنوى را خود ما درخواست کرده ایم هرچند به دلیل اینکه به صورت کثرات پیش روی ما ظهور می کند ما آنها را بیگانه از خودمان می پنداریم که این دست نگرش های نادرست همگی مغلطه های شناختی می باشد که بر اثر زنگار گرفتن نیروی ادراک و قلب آدمی پدید آمده است. روى همین اصل قویم و متقن قرآنی و عرفانی، حور و غلمان و جنت و یا زقوم و جهنم هیچ از جان او بیرون نیست و همه در در درون او و به درخواست او اتفاق مى افتد و در واقع باطن اعمال و عقاید او در همین دنیا می باشد که در آینه عالم آخرت به صورت دیگری ظهور خواهد کرد.

در نگرش دقیق هر عمل و هر عقیده آدمی به منزله یک درخواست از وجود لایتناهی می باشد که تجلی متناسب با خودش را طلب می کند؛ بیراه نگفته ایم اگر بگوییم تمام فص شیثى درباره شرح آیه زیر از سوره الرحمان است که طبق آن تمامی کائنات پیوسته از خداوند درخواست فیض می کنند و خداوند هم به طور مستمر درخواست آنان را اجابت می کند:

یسئله من فی السماوات و الارض کل یوم هو فی شان
تحلیل عطایای خداوند بر اساس مثال آینه:

اما نکته مهم بعدى که محیى الدین بن عربى (ره)در فص شیثی متذکر مى شود تفاوت صورت و شکل غذاها و موهبت ها و تجلیاتى که خدا به انسان مى دهد در حضرات مختلف و مراتب متفاوت آفرینش است. مثلا علم در عالم برزخ به صورت آب تجلى مى کند؛ مثالى که در کتاب فصوص الحکم مطرح شده است و قبل از آن توسط ائمه اطهار (ع) از آن استفاده شده است مثال معروف آینه(مرآه)است که در بخش ” وحدت وجود از زبان امام رضا(ع)” با ذکر حدیثی از ایشان پیرامون آن توضیح داده شد.

ما در آینه های مختلف هر حقیقتى را به شکلى که آن آینه مى تاباند مى بینیم مثلا در آینه محدب و یا مقعر و یا مستطیل و یا چند ضلعى بسته به نوع آینه حقیقتى را که منعکس مى کند متفاوت از آینه های دیگر مى بینیم؛ از طرف دیگر جان خود ما هم در نگرش عرفانی به منزله یک آینه است که تصویر منعکس شده از آینه های بیرونی در آن تابیده می شود و ما بازتاب آن را به صورت شفاف شهود می کنیم البته به شرطى که غبار و زنگار بر رخ آن ننشسته باشد.به قول مولانا(قدس سره):

آینه ات دانی چرا غماز نیست؟

چون که زنگار از رخش ممتاز نیست

در ادامه مباحث فص شیثی چند فرض برای آینه های وجودی مطرح مى شود:

یکى این که آینه چه شکلى دارد و طبق همان شکل که براى مثال گفتیم محدب یا مقعر یا مستطیل باشد صورت یک حقیقت را به سبک خودش منعکس مى کند.

دوم اینکه آینه متحرک باشد که طبعا متفاوت با آینه اى که ساکن است صورت را باز مى تاباند.

سوم اینکه آینه صورت را واژگون نشان دهد مثل کسى که لب یک حوض آب ایستاده است؛ او اول پاى خود را در آب مى بیند و سر خود را دورتر مى بیند.

چهارم اینکه شخص مکاشف حقیقت خود را در جان و آینه نفس خویش ببیند نه در آینه اى روبرو و جداى از خود که اگر شخص موفق به انجام این کار شود به دلیل اتحاد با مشهود خویش در آینه جانش دست راست خود را مقابل دست راست منعکس شده از خود مى بیند ولى اگر خود را جداى از خود و در آینه اى روبروى خود ملاحظه کند دست راست خود را مقابل دست چپ خودش مى بیند.

صورت آخرى هم که در فص شیثی مطرح شده است به این نحو است که شخص هم خود را واژگون ببیند همانند مثال رؤیت در آب حوض و هم دست راستش مقابل دست راست صورت منعکس شده قرار گیرد که البته براى این مورد از عالم ماده مثالى پیدا نکردیم و خود صاحب فصوص هم آن را به خرق عادت ممکن مى داند.

ملاحظه کردید که در تمام حالات گفته شده ما خود را دیدیم منتها در آینه ها و عوالم مختلف و از ثمره جان خودمان میوه چیدیم. پس بد یا خوب به ذات خود ما بر مى گردد.ما با استعدادمان از خدا مى خواهیم که چه تجلى و غذایى را بر جانمان نازل کند منتها ممکن است تجلی ای مثل شهوت ها و لذت های حرام که در یک آینه و یا یک عالم شیرین به نظر می رسد در آینه ای دیگر و یا عوالم پس از آن عذاب آور جلوه کند مثلا ممکن است زخم زبان در دنیا اسودگی روانی مختصر و تشفی خاطری را برای شخص به ارمغان بیاورد ولی در عالم دیگر همین عمل با بازتاب در آینه عالم برزخ به صورت مار و کژدم خود انسان را بیازارد.به تعبیر مولانا(قدس سره):

این سخن های چو مار و کژدمت

مار و کژدم گردد و گیرد دمت

خداوند هم در سوره بقره می فرماید شاید شما چیزی را بد و یا خوب بدانید ولی در باطن امر که خود را نشان دهد برعکس فهم شما باشد چون شما به تمام حضرات آفرینش و مراتب خلقت و آینه های منعکس کننده اعمالتان در آن ها آگاه نیستید و فقط خداست که آن ها را می داند:

کتب علیکم القتال و هو کره لکم و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم والله یعلم و انتم لاتعلمون


در واقع ما در هر عالمی همان تجلیاتی برایمان پیش می آید که خودمان با زبان استعدادمان خواسته ایم.از طرف دیگر تجلی اگر بر اساس استعداد ما جلوه می کند پس شکل خودمان و به اقتضای جان خودمان و در درون نفس خودمان ظاهر می شود پس در بخشش هایی که به صورت تجلی در جان ما می ریزند فقط خودمان را می بینیم منتها نکته ای که در اینجا هست این است که تجلیات بر اساس این که در چه عالمی رخ بدهند و در آینه کدام یک از مراتب هستی برای ما منعکس شوند صورت های گوناگونی می گیرند.پس ممکن است که شخصی با زبان استعداد خویش طلب معصیت و گناه کند و در این عالم از این کار لذت ببرد ولی همین درخواست های او در آینه عالم پس از اینجا برای او به صورت های بدی جلوه کند و این معنی دقیق تجسم اعمال است که در هر عالمی به مقتضای همان عالم و مرتبه از هستی جلوه گر می شود و در عین حال از جان خود شخص هم هیچ کدام از تجلیات بیرون نیست.پس جای انکار ندارد که مثلا شخصی که خود را در دنیا متکبر می بیند در عالمی دیگر طبق آینه ای دیگر خود را همانند مورچه ای ببیند که زیر دست و پای دیگران له می شود که مثال هایی از این دست در روایات ما یافت می شود.پس ما همیشه خود را می بینیم منتها به اقتضای همان عالمی که در آن قرار داریم و از این دید بهشت و جهنم هیچ کس از جان او بیرون نیست و عمل خود شخص است که با بازتاب در آینه ای دیگر از مراتب هستی به شکل بهشت یا جهنم برایش ظهور می کند.در قیامت هم اعمال خود ما را به ما می دهند و جزای عمل ما خود همان عمل است منتها در شکل و صورتی که آن عالم اقتضا می کند برایمان و در جانمان جلوه می کند:

یایها الذین کفروا لاتعتذروا الیوم انما تجزون ما کنتم تعملون

پس هر کس استعداد خویش را بشناسد چیزى که قبول خواهد کرد را هم مى شناسد ولى هر کسى که چیز عطا شده و قبول کرده خود را بشناسد لزوما استعداد خود را نمى شناساند مگر بعد از قبول آن موهبت، هر چند ممکن است که قبل از قبول آن موهبت به طور اجمال بداند که چه تجلی ای را از خداوند خواهد گرفت ولى به طور تفصیل بعد از قبول آن خواهد دانست.برخى هم به گفته صاحب فصوص فقط قائل به واجب بالذات و واجب بالغیر هستند و مى گویند خداوند به عنوان واجب بالذات هر کارى را که بخواهد مى کند و هر تجلی ای را برای هر کس بخواهد بدون خواست او انجام می دهد.این عده اختیار انسان را نفى مى کنند و نام کارهاى خدا را هم واجب بالغیر مى گذارند.

اما به گفته شیخ اکبر محیی الدین فرد محقق که با حقیقت پیوند خورده است در کنار واجب امکان را هم اثبات مى کند و اختیار انسان را نفى نمى کند و مى داند که انسان با اختیار خود به خداوند مى گوید که در این ساعت و لحظه چه چیزى را به من عطا کن و به اعتقاد حقه شیعه اثناعشرى معتقد به امر بین الامرین است.
همانطور که از دید اهل بیت حتى معاصى هم به قدرت خدا انجام مى شود از دید قرآن هم حتى طغیان ها و سرکشى ها با مدد وجودى او و البته سوء اختیار بنده انجام مى گیرد:

و یمدهم فى طغیانهم یعمهون

یعنی در طغیانشان هم محتاج کمک خداوند و فیض وجودى وى هستند هر چند طغیان را به خودشان اضافه کرده است((طغیانهم)) ولى مدد خدا را هم دخیل دانسته است:((یمدهم))


حضرت امام صادق(ع)در حدیثى مى فرمایند: عده اى خواستند عدالت خدا را ثابت کنند، آمدند سلطنت او را محدود کردند.اینان همان ثنویت و مجوس امت اسلام هستند.

پس طریقه حقه و مستدل که شیعه به آن معتقد است امر بین الامرین مى باشد. ما مبحث اختیار انسان و اینکه چطور نه اختیار انسان منافی سلطنت و اختیار خداست و نه اختیار خداوند منافی اختیار انسان است را در بخش توحید اختیار مفصلا بحث کرده ایم که علاقه مندان می توانند رجوع بفرمایند.

صاحب فصوص متذکر مى شود که شخص متحقق امکان را هم ثابت مى کند و اختیار انسان را نفى نمى کند و جبر که ظلم و کار خلاف حکمت است را به خداوند نسبت نمى دهد. او مى داند که فلان کار بد در حد خودش و قبل از انجام آن یک چیز ممکن الوجود بوده است ولى پس از انجام آن با سوء اختیار وى و البته مدد وجودى خدا واجب بالغیر گشته است.

قرآن اختیار انسان و سلطنت خدا هر دو را با هم محفوظ مى داند و در یک آیه دو دسته از نصوص قرآنى که على الظاهر با هم ناسازگارى دارند را با هم جمع مى کند تا همگان بدانند که در قرآن هیچ امر باطلى راه ندارد و هیچ تناقضى در کار نیست.آن آیه شریفه در سوره صافات مى باشد:

و الله خلقکم و ما تعملون
]]>

یعنى خداوند هم خودتان را آفرید و هم آنچه را که انجام مى دهید. آیه فوق ضمن اینکه اختیار ما را هم ثابت کرد وفرمود: انجام مى دهید” تعملون” ولى خداوند را هم خالق کارى که خودمان انجام مى دهیم دانسته است چرا که تمام کارهای ما به طفیلی وجود صورت می گیرد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *