– فص داودی

در فص سلیمانی ذکر شد که عطایایی که به سلیمان(ع)داده شده بود به خاطر استعداد ویژه ای بود که صورت علمی ایشان نزد خداوند داشت و برای همین تجلی بیشتری از رحمت رحمانیه که مربوط به اصل وجود است در جان سلیمان(ع)متجلی می شد و کارهای عجیب و غریبی از حکومت ایشان نقل شده است به همین مطلب باز می گردد پس این عطایای الهی به عنوان پاداش به ایشان داده نشده بود چرا که پاداش در مقابل عمل است ولی این عطایا به خاطر ظرفیت بیشتر ذات سلیمان(ع)بود و ربطی به عمل او نداشت.
ذات انسان هر چه استعداد بیشتری داشته باشد بهره بیشتری از رحمت رحمانیه می برد و عمل صالح انسان هر چه بیشتر و بهتر باشد جزای بیشتری از رحمت رحیمیه می برد که این دو مطلب بایستی از هم تفکیک شود.
اما در این فص اشاره می شود که نبوت یکی از آن چیزهایی است که با نظر به ظرفیت ذات افراد به آنان اعطا می شود و ربطی به عمل انسان ندارد پس نبوت با توجه به ویژگی والا و جنبه بسیاری که صورت علمی شخص نزد خداوند دارد به او اعطا می شود و در مقابل عمل شخص نمی باشد که به عنوان پاداش آن را به کسی دهند روی همین حساب نبوت تشریعی،اکتسابی نیست بلکه از موهبت های الهی است که بر اساس ظرفیت ویژه برخی افراد بشر به آنان داده شده است و ربطی به عملکرد افراد ندارد چون مربوط به ذات افراد است.
اما شیخ اکبر(ره)در ادامه ذکر می کند که همراه نبوت ویژگی های دیگری هم بر اساس ظرفیت ویژه داود نبی(ع)به ایشان داده شده بود که یکی از آنها ترکیب اسم اوست.
واژه"داود"از چهار حرف تشکیل شده است که امکان ندارد در هیچ کلمه ای به حروف بعد از خودشان متصل شوند بلکه همیشه به صورت جدا از حروف بعدی به نگارش در می آیند که این ویژگی را خود خداوند به داود(ع)بخشیده بود هر چند می دانیم وجود لایتناهی اگر بخواهد کاری محدود را انجام دهد بایستی در یک تعین محدود جلوه کند پس ممکن است این کار را از طریق پدر داود(ع)برای ایشان انجام داده باشد ولی به هر حال خود شخص، اسم خودش را انتخاب نمی کند و کسی دیگر برای او این اسم را برگزیده است و چون حکمت و اراده خداوند در کالبد تمام مخلوقات سریان و جریان دارد آن شخص طبق همان اسمی که خداوند در علم خود برای داود(ع)برگزیده بود این نام را برای ایشان گذاشته است پس این عطا در مقابل عمل صالح داود(ع)نبوده است بلکه بر اساس ظرفیت ذات ایشان در علم خداوند بوده است.اینکه هیچ کدام از حروف کلمه"داود"به پس از خود وصل نمی شود نشان دهنده این است که حشمت و جلال و جبروتی که در داود متجلی شده بود ایشان را غرق در وحدت حق تعالی کرده بود و از عالم کثرات گسیخته کرده بود.البته پیداست که هر کس در این دنیاست یک رو هم به کثرات دارد لکن این ویژگی در اسم"داود"برای ایشان لحاظ نشده است.
اما درباره پیامبر ما باید بر روی اسم ایشان یعنی"محمد"بحث کرد این اسم هم حروفی دارد که به ما بعد خود وصل می شوند و هم حرفی دارد که به بعد از خود وصل نمی شود و این به خاطر این است که پیامبر اکرم(ص)در عین حالی که از دلبستگی به این دنیا گسیخته و جدا بودند ولی وحدت را در کثرت و همچنین کثرت را در وحدت شهود می کردند پس هم در دنیا بودند و هم در دنیا نبودند همانطور که مولا علی(ع)در وصف اولیاء الله در یکی از خطبه های نهج البلاغه اشاره می کنند که جسم آنان در دنیاست و جانشان در مکانتی بالاتر است و این هر دو ویژگی علاوه بر حقیقت وجودی پیامبر(ص)در اسم"محمد"نیز لحاظ شده است.
اما ویژگی بعدی که به داود(ع)اعطا شده بود تسبیح پرندگان و کوهها همراه عبادت کردن ایشان بود.این ویژگی نیز به دلیل ظرفیت گسترده صورت علمی ایشان نزد خداوند به او داده شده بود نه در مقابل عمل صالحی از ایشان،یعنی جان داود آنقدر گسترده بود که مخلوقات اطراف خود را هم در بر می گرفت و همراه خودش به عبادت حق تعالی وا می داشت.
ویژگی بعدی که به داود(ع)داده شده این است که خداوند در سوره ص به خلافت ایشان با ذکر نام"داود"تصریح می کند که هر چند می دانیم خداوند درباره خلقت آدم(ع)نیز از خلافت سخن گفته است ولی تصریح نمی کند که من آدم را خلیفه خود می کنم هرچند می دانیم که واقعا آدم(ع)خلیفه خداوند بود ولی بحث ما درباره صراحت با ذکر نام است.در سوره ص می خوانیم:
یا داود انا جعلناک خلیفه فی الارض فاحکم بین الناس بالحق و لاتتبع الهوی فیضلک عن سبیل الله ان الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب

ای داود ما تو را در زمین خلیفه قرار دادیم پس بین مردم به حق حکم کن و از هوا و هوس پیروی نکن که تو را از راه خداوند گمراه می کند همانا کسانی که از راه خداوند گمراه می شوند برایشان عذابی شدید است چون روز حساب را فراموش کردند.

البته الان اگر کسی بخواهد به خلافت خداوند که هدف از آفرینش انسان است دست یابد باید خلافت حق تعالی را از طریق پیامبر(ص)دریافت کند چون ایشان واسطه فیض برای امت هستند پس به یک معنا می توان گفت که پیامبر(ص)مستقیما خلیفه خداست ولی دیگران خلیفه پیامبر(ص)می شوند و با واسطه ایشان خلیفه خداوند هستند.پس اگر هم یک عارف بتواند دانش خود را مستقیما از مرتبه علم خداوند دریافت کند ولی در واقع علم خداوند را در آینه حقیقت نورانی پیامبر(ص) شهود کرده است پس به هر حال پیامبر(ص)در این کار واسطه فیض می باشند.
این مربوط به خلافت باطنی بود که هر کس می تواند با علم صحیح طبق معارف دینی و سیر و سلوک طبق قوانین شریعت بدان دست یابد اما درباره خلافت ظاهری در هر عصری فقط باید یک نفر خلیفه باشد و پیامبر(ص)بر خلاف خلافت باطنی که تصریح به اشخاص نکردند در مورد خلافت ظاهری بارها مولا علی(ع)را خلیفه پس از خود معرفی کردند و اصلا هم فرض صحیحی ندارد که در یک جامعه بیش از یک حاکم باشد چون هرج و مرج پیش می آید همانگونه که قرآن کریم در سوره انبیاء می گوید اگر بیش از یک خدا بود آسمانها و زمین به هم می ریخت:

لو کان فیهما آلهه الا الله لفسدتا

پس فقط یک وجود واحد است که می تواند بر تمام کثرات حکم رانی و پادشاهی کند و آن خداست حال سایه همین حقیقت وقتی که در جامعه انسانی بخواهد متجلی شود بدین صورت می شود که فقط یک انسان می تواند در جامعه حرف آخر را بزند و حکم تعیین کند و اگر بیش از یک نفر باشد جامعه به هم می ریزد.
اما در نگاه دقیق همان یک نفری که باید خلافت ظاهری جامعه را به عهده بگیرد بایستی دارای خلافت باطنی هم باشد تا بتواند به عدالت کامل رفتار کند و اگر کسی غیر از او این منصب را غصب کند دیگر خلیفه رسول الله نیست چون خلافت باطنی ندارد پس اگر شخصی دیگر خلافت مولا علی(ع)را غصب کرد هرگز نمی تواند خلافت باطنی را هم به زور به دست بیاورد در نتیجه خلیفه رسول الله نیست هر چند از آن لحاظ که جامعه نمی تواند یک خلیفه ظاهری بیشتر داشته باشد مولا علی(ع)برای حفظ مصلحت مجبور به سکوت در برابر او شدند چون با داشتن بیش از یک حاکم، جامعه به هم می ریزد.
اما نکته بعدی که بدان اشاره می شود این است که برخی مواقع مشیت تکوینی با مشیت تشریعی خداوند تناقض دارد یعنی هرچند خداوند به چیزی امر کرده است و اجرای آن را از ما خواسته است ولی در عمل خلاف آن اتفاق می افتد در حدیثی از امام صادق(ع)در توحید صدوق می دانیم :

شاء و أراد و لم یحبّ‌ و لم یرض شاء أن لا یکون شیء إلاّ بعلمه و أراد مثل ذلک و لم یحب ان یقال له ثالث ثلاثه و لم یرض لعباده الکفر
خواست و اراده کرد در حالی که دوست نداشت و راضی نبود. خواست که چیزی نشود مگر به علم او و اینچنین هم اراده کرد.دوست نداشت که درباره او بگویند که او سومی از سه تا است و راضی نبود که بندگانش کافر شوند.

دلیل اینکه خداوند از لحاظ تشریعی دوست ندارد که مثل نصاری او را سومین از سه نفر بدانند و یا اینکه راضی نیست بندگانش کافر شوند ولی با این حال مشیت او بر این کار تعلق می گیرد که بندگانش در کنار او کسان دیگری را فرض می کنند و او سومین از آنها می دانند و یا کافر می شوند این است که مشیت تکوینی او از علمش به دست می آید و علم او هم در مرتبه فعل(و نه ذات) از مخلوقات بدست می آید و مخلوقات با اعمال و افکارشان در پیشگاه خداوند تعیین می کنند که او برای آنان کفر بخواهد یا نخواهد و پیداست که برخی مخلوقات بر خلاف مشیت تشریعی کفر را بر می گزینند پس خداوند هم با نظر به ذات آنان برایشان کفر می خواهد از همینجا بین حکم تشریعی و مشیت تکوینی حق تعالی دوگانگی پیش می آید یعنی با اینکه از لحاظ تشریعی برای بندگان کفر نمی خواهد ولی از لحاظ تکوینی برای برخی کفر می خواهد چون مشیت تکوینی او بر طبق علم او شکل می گیرد و علم او هم در مرتبه فعل از خود مخلوقات گرفته می شود و برخی مخلوقات هم کفر می خواهند یعنی خلاف حکم تشریعی خداوند رفتار می کنند.به حدیث زیر از امام صادق که در اصول کافی آمده است توجه کنید:

علم أنّهم سیکفرون-فأراد الکفر لعلمه فیهم-و لیست هی إراده حتم إنّما هی إراده اختیار.
دانست که آنان کافر می شوند پس برای آنان کفر خواست به خاطر علمی که به ذات آنان داشت و این اراده، اراده اجباری نیست بلکه اراده ای اختیاری است.

در این حدیث مشخص است که علم خداوند از برخی بندگان اینگونه بدست آمده که ذات آنان اقتضای کفر می کند سپس اراده خداوند هم طبق علم او برای آنان کفر می خواهد اما ریشه اراده خداوند به درخواست و اقتضای خود مخلوقات بر می گردد پس اراده ای نیست که به اجبار به مخلوقات تحمیل شده باشد بلکه از اختیار خود آنان نشئت می گیرد که انتهای حدیث به این نکته هم اشاره می کند.(متذکر می شویم که این علم و اراده همگی از نوع فعلی هستند).
پس آنچه پیش چشمان ما اتفاق می افتد با همه جزئیاتش طبق مشیت تکوینی است که در برخی حالات مطابق مشیت تشریعی است و در برخی حالات هم مخالف آن است که اختیار بندگان این را تعیین می کند هرچند از آنجاییکه تفویض و واگذاری باطل است همان اختیار بندگان هم دم به دم از خداوند در آنان متجلی می شود پس هر کجای این فرآیند که دست می گذاریم هم خداوند نقش خداوند پر رنگ است و هم بندگان حضور دارند و این به خاطر آنست که او از رگ گردن به همه بندگانش نزدیک تر است و این دو محور به صورت تنگاتنگی به هم گره خورده است یعنی دائما علم فعلی خداوند از اختیار و اعمال مخلوقات گرفته می شود و سپس اراده خداوند هم طبق همان علم او برای مخلوقات متجلی می شود پس مخلوقات از خالقشان جدا و گسیخته نیستند بلکه مندک در او هستند طوری که حتی همان اختیارشان هم که علم فعلی خداوند بر مبنای آن شکل می گیرد تجلی اختیار خود خداوند در آنان است.
اما در انتها چیزی که می ماند این است که آنچه خداوند طبق مشیت تکوینی خواسته است همان می شود و آنچه نخواسته است نمی شود به تعبیر امام باقر(ع)در اصول کافی:

ما شاء الله کان و ما لم یشا لم یکن

پس وقتی به عالم نگاه می کنیم در واقع به مشیت وجود لایتناهی خداوند می نگریم که پیش چشم ما به صورت مخلوقات و ماهیات ظهور می کند هرچند اگر دقیق نظر کنیم همان مشیت خداوند هم بر اساس درخواست و اقتضای خود مخلوقات برایشان ظهور می کند ولی در نهایت مشیت همان مشیت خداوند است.به حدیث زیر از اصول کافی توجه کنید:

فقلت: و الله ما أقول بقولهم و لکنى أقول: لا یکون إلا بما شاء الله، و أراد، و قدر، و قضى. فقال: یا یونس! لیس هکذا؛ لا یکون إلا ما شاء الله، و أراد، و قدر، و قضى
یونس به امام رضا(ع)می گوید من به عقیده قدریه معنقد نیستم بلکه می گویم که هیچ چیزی رخ نمی دهد مگر به آنچه خداوند بخواهد و اراده کند و تقدیر و قضای او بر آن تعلق بگیرد.امام رضا(ع)می فرمایند ای یونس همین حرف تو هم اشتباه است.(پس اینطور بگو:)هیچ چیزی رخ نمی دهد مگر آنچه خداوند بخواهد و اراده کند و تقدیر و قضای او بر آن تعلق بگیرد.

یونس می گوید:"لایکون الا بما شاء الله"ولی امام رضا(ع)می فرمایند:"لایکون الا ما شاء الله".در واقع تفاوت میان کلام امام رضا(ع)با یونس در این است که امام(ع)حرف"باء"را از سر"ما شاء الله"بر می دارند.اگر حرف"باء"را بر نداریم معنی این می شود که هیچ چیزی رخ نمی دهد مگر به مطابق مشیت خداوند؛اما اگر حرف"باء"را حذف کنیم معنی این می شود که هیچ چیزی رخ نمی دهد مگر خود مشیت خداوند.
غرض از ذکر حدیث فوق این بود که بگوییم وقتی به عالم نگاه می کنیم در واقع به مشیت وجود لایتناهی می نگریم نه چیزی که جدای از آن مشیت باشد و صرفا مطابق آن شکل بگیرد بلکه خود مشیت را می بینیم.
خب گفتیم که برخی بندگان به طفیلی اختیاری که از طرف خداوند در کالبد آنان متجلی می شود طبق حکم تشریعی خداوند رفتار می کنند و برخی هم خلاف آن عمل می کنند.در اینجا شیخ اکبر(ره)به راز عرفانی نرم شدن آهن در دست داود(ع)اشاره می کنند و می گویند که همانگونه که آتش می تواند آهن را نرم کند موعظه و برهان هم قلب سلیم را به راه می آورد و اما آن عده که از اختیارشان سوء استفاده می کنند و علیه پیامبرشان دست به شمشیر می برند جوابشان سپر و سلاح جنگی است که داود(ع)با شکل دادن آهن نرم شده می ساخت چرا که در مقابل آهن بایستی با آهن مقابله کرد.
در اینجا به حدیثی از پیامبر(ص)اشاره می شود:

الهی اعوذ بعفوک من عقابک
خدایا از عقاب تو به بخشش تو پناه می برم.

عفو خداوند فعل وجود لایتناهی است و عقاب او هم فعل اوست و پیامبر(ص)فعل را با فعل مقابل کرده است.در ادامه حدیث می خوانیم:

و اعوذ برضاک من سخطک
و از خشم تو به رضایت تو پناه می برم.

خشم و رضایت هر دو از صفات وجود نامحدود هستند پس در اینجا صفت خداوند با صفت او مقابل هم قرار داده شده است.

و اعوذ بک منک
و از خود تو به خود تو پناه می برم.

در اینجا خطاب به ذات است و کل وجود در مقابله با کل وجود آورده شده است.
پایان فص داودی

بخوانید ::   - مطلع دهم
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
Loading...

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *