– فص عزیری

در وجود لایتناهی دو نوع قضا داریم:
اول قضای کلی که در مرتبه پیش از خلقت مخلوقات در عالم خارجی در آن قواعد کلی عالم مدون شده است و علاوه بر اصول کلی حتی جزئیات هم در آن حضور دارد هر چند در آن هنوز مرتبه ظهوری ندارند.
و دوم قضای جزئی که پس از آنکه جزئیاتی که در قضای کلی حضور داشتند در مرتبه قدر نیز حاضر گشتند و ظهورشان در عالم خارجی قطعی شد پس از به وقوع پیوستن آنها در وجود خارجی قضای جزئی هم بدانها تعلق گرفته است.
پس مرتبه قدر ربوبی بین قضای کلی و قضای جزئی قرار گرفته است.
در فص عزیری درباره قضای جزئی که پس از قدر ربوبی می باشد بحث می شود.با این توضیح وارد شرح فص عزیری می شویم:
قضای جزئی وجود مطلق حق تعالی اعطای وجود به احکام جزئی و ویژه ای می باشد که ما در جهان پیش رویمان در کارهای مخلوقات مشاهده می کنیم.
برای تحقق یافتن هر رخدادی در عالم امکان نیاز به پرتوی از وجود حق تعالی می باشد که آن کار به طفیلی آن در عالم خارجی انجام گیرد.
چون خداوند حکیم است، تمام فیض وجودی ای را که به مخلوقات و کارهای آنان می بخشد بر اساس علم خودش نسبت به آنها می باشد که به آنان می بخشد و خداوند در این مرتبه یعنی مرتبه فعل و خلقت(و نه ذات غیبیه)،علم خود را از درخواست خود مخلوقات بدست می آورد؛یعنی مخلوقات با زبان استعداد خودشان و با عقاید و اعمال خودشان تعیین می کنند که چه نوع فیضی از خداوند برای آنها متجلی گردد و خداوند هم بر اساس همان درخواست به تقاضای آنها علم پیدا کرده و فیض خود را متناسب با آن بر مخلوقات متجلی می کند.
در سوره اسراء می خوانیم:
ربکم اعلم بکم ان یشا یرحمکم او ان یشا یعذبکم و ما ارسلناک علیهم وکیلا
((پروردگارتان به(ذات و اعمال) شما داناتر است.اگر بخواهد شما را رحمت می کند و یا اگر بخواهد شما را عذاب می کند.وما(ای پیامبر)تو را مسئول کارهای آنان نگماشته ایم)).
علمی که در ابتدای آیه بدان اشاره شده است همان علم فعلی خداست که از مخلوقاتش بدست می آورد و بر اساس همان علم فیض خود را به صورت رحمت و یا عذاب بر آنان نازل میکند؛یعنی اگر مخلوقات با زبان استعداد و اعمال و کردار و عقاید خودشان از خداوند طلب رحمت کنند فیض متناسب با همان درخواست برایشان نازل می شود و اگر طلب غضب کنند فیض خداوند به صورت عذاب بر آنان نازل می گردد کمااینکه آیه ذکر شده به هر دو نوع فیض یاد شده اشاره می نماید.
اینکه مخلوقات به طفیلی خداوند این امکان را می یابند که خودشان نوع درخواست فیض وجودی را مشخص بنمایند در اصطلاح"قدر"نام می گیرد که هر مخلوقی با اعمال و عقاید خودش طی یک بازه زمانی مشخص سرنوشت و تقدیر خودش را رقم می زنند.
طبق برخی روایات حتی یکی از شرایط تعیین مدت این بازه زمانی یعنی عمر هر کسی هم به اعمال خود او بستگی دارد و برخی کارها عمر او را افزایش داده و برخی اعمال هم در فرا رسیدن زودتر مرگ او موثر می باشند، چرا که دانستیم هر کدام از اعمال ما به منزله یک درخواست و تقاضا از خداوند می باشند و بر اساس همان تقاضا عمرمان افزایش یا کاهش می یابد.
البته نکته قابل ذکر این می باشد که وقتی می گوییم مخلوقات خودشان به طفیلی وجود خداوند و با تعیین کردن اینکه چه نوع فیض وجودی برایشان متجلی گردد سرنوشتشان را تعیین می کنند هرگز بدین معنا نیست که روایاتی را که درباره مشخص بودن تقدیر همه افراد در علم خداوند پیش از خلقت آنها نقل شده است را انکار کنیم؛بلکه از آنجاییکه عوالم امکانی و مخلوقات درون آنها حقیقت و رقیقت یک واقعیت می باشند پس در عالم قبل از اینجا هم مخلوقات خودشان سرنوشت خویش را البته باز هم به طفیلی وجود خداوند مشخص می کرده اند و هم اکنون مرتبه پیش از اینجا در عالم کنونی متجلی گشته است و پس از اینجا هم در آینه عالم بعدی یعنی آخرت منعکس می شود(البته اختیار و سایر شرایط در هر عالمی به مقتضای همان عالم و طبق شرایط همان مرتبه ظهور می کند ولی در تمامی عوالم خلقت، اصل و قاعده"امر بین الامرین"حاکم بوده است).
وقتی در هر کدام از مراتب وجودی مخلوقی با زبان استعداد ذات خود و با اعمال و عقاید خودش تعیین می کند که چه نوع فیضی به او برسد از آنجاییکه خداوند فیض وجودی خودش را از هیچ کس دریغ نمی کند فیض وجودی حق تعالی طبق درخواست همان مخلوق برای او متجلی می شود.
تعیین کردن نوع فیض وجودی از طرف مخلوقات همان چیزیست که در اصطلاح آن را "قدر"می نامیم و ظهور فیض وجودی حق تعالی در عالم خارجی که بر اساس نوع درخواست هر مخلوقی برای او متفاوت از دیگران جلوه می کند را "قضای جزئی"می نامیم که سبب محقق شدن یک چیز در عالم تکوینی می شود‌.پس"قضای جزئی"همان تحقق یافتن"قدر ربوبی"در عالم خارجی می باشد.
پس خداوند در این مرتبه از وجود خودش یعنی مرتبه فعل و خلقتش(و نه ذات)،تابع درخواستی می باشد که مخلوقات از او می کنند.در نتیجه این خود مخلوقات هستند که تقدیر خود را مشخص می نمایند.پس سر تمام تقدیراتی که برایمان پیش می آید به درخواست خود ما از خداوند بر می گردد و این مطلب که در آیات قرآن بدان تصریح شده است همان راز سرنوشت و سر قدر می باشد که از شدت ظهور و آشکار بودنش، از توجه ما پنهان گشته است؛درست مثل خود وجود که آنقدر ظاهر است که سراپای ما و همه مخلوقات را فراگرفته است و همانطور که در بخش"معرفت"ذکر کردیم بر اساس احادیث اهل بیت(ع) ما اشیاء را به وسیله وجود درک می کنیم اما خود آن را مستقیما با خود آن می شناسیم ولی با این حال به شناخت خودمان نسبت به او که قبل از هر شناخت دیگری رخ می دهد بی توجه و غافل می باشیم.پس او بدون هیچ پرده و پوششی بر اثر غفلت خود ما از ما پنهان می باشد.بر همین قیاس ما خودمان با اعمال خودمان سرنوشت و حوادث زندگی خویش را رقم می زنیم ولی هر جا که برایمان ناگوار باشد آن را به کس دیگری نسبت می دهیم و از افراد دیگر شکایت می کنیم.این همان نکته ای است که قرآن که بهترین و متقن ترین کتاب هستی شناسی می باشد،در آیات متعددی آن را به ما گوشزد می کند:
 و ما ظلمناهم و لکن کانوا هم الظالمین
آیه فوق می گوید که ما نسبت به آنان ظلمی نکردیم بلکه خود آنان به خودشان ستم می کردند و از این دست آیات در قرآن بسیار است که طبق آنها خود شخص نوع سرنوشت خود را تعیین می کند، مثل آیه زیر از سوره آل عمران:
اولما اصابتکم مصیبه قد اصبتم مثلیها قلتم انی هذا قل هو من عند انفسکم ان الله علی کل شیء قدیر
آیه فوق هر چند ظاهرا درباره جنگ با کفار می باشد ولی قاعده آن در تمام زندگی سریان و جریان دارد.آیه اشاره می کند که آیا هنگامی که مصیبتی به شما می رسد که قبل از این دو برابر آن را خودتان به کفار وارد کرده اید، می پرسید این مصیبت از کجا آمد؟بگو آن مصیبت از جانب خودتان می باشد.
و همچنین تمامی آیاتی که وقوع حوادث ناگوار زندگیمان را بر اثر اعمال خودمان می داند به همین قاعده اشاره دارد،مثل آیه زیر از سوره شوری که می فرماید:
وَمَا أَصَابَکُم مِّن مُّصِیبَهٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَیَعْفُو عَن کَثِیرٍ
((و هر مصیبتی که به شما می رسد به دلیل اعمالی است که خودتان انجام داده اید و خداوند از بسیاری از اعمالتان هم چشم پوشی می کند)).
وجود لایتناهی با فیض خودش فقط به اعمال ما در عالم خارجی ظهور می بخشد و ما هر چند جدای از وجود خداوند قادر به انجام هیچ کاری نیستیم بلکه علاوه بر کارهایمان حتی خودمان هم معدوم می شویم پس همه کارهایمان را به ناچار در لباسی از وجود انجام می دهیم ولی این خود ما هستیم که نحوه خوب بودن یا بد بودن کارهایمان را مشخص می کنیم و سهم خداوند در این میان فقط اعطای مستمر وجود به ما و کارهایمان است.
از آنجاییکه گفتیم علم خداوند در این مرتبه از وجود یعنی همان مرتبه فعل و خلقت او(و نه ذات غیبیه اش)از اعمال خود ما مخلوقات گرفته می شود و بر اساس علمی که از اعمال ما بدست می آید فیض متناسب با آن از جانب حق تعالی برایمان متجلی می شود، پس طبیعتا علم خداوند در این مرتبه تابع اعمال ما می باشد و حالت منتظره دارد.
در این باره هم آیات متعددی در قرآن کریم ذکر شده است که به یک نمونه از آن اشاره می شود:
أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّهَ وَلَمَّا یَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِینَ جَاهَدُوا مِنکُمْ وَیَعْلَمَ الصَّابِرِینَ
((آیا می پندارید که به بهشت وارد می شوید در حالی که هنوز خداوند مجاهدان و صابران شما را نمی داند؟)).
همانطور که گفتیم این آیه اشاره به مرتبه فعل و خلقت خداوند دارد که در این مرتبه خداوند علم خودش را از اعمال مخلوقات می گیرد و قضای جزئی خودش را بر اساس درخواست آنان در عالم خارجی ظهور می دهد(تاکید می شود که این آیه و امثال آن هیچ اشاره ای به علم ازلی و ذاتی حق تعالی ندارد).
در ادامه خواهیم دید که حضرت عزیر(ع)از خداوند تقاضا کرده بود که چگونگی تعلق گرفتن فیض وجودی به مخلوقات که متناسب با درخواست هر کدام از آنها به آنان اعطا می شود را مشاهده کند.
اما نکته بعدی اینکه از جمله بخششهایی که در طول تاریخ بشریت،خداوند متناسب با نیاز هر امتی بدانها بخشیده است ارسال پیامبرانی بوده است که امت ها را از ظلمات وهم و کردار ناشایست رهایی بخشند.
رسولان الهی(ع)از آن جهت که رسول می باشند به همان مقدار علم دارند که متناسب با نیاز امتشان باشد.پس هر چند از لحاظ ولایتی که در نهاد و ذات خودشان از جانب حق تعالی متجلی گشته است می توانند درجات و علوم بالاتری هم داشته باشند ولی از آن لحاظ که وظیفه رسالت را به دوش می کشند به اندازه نیاز امتشان علم دارند و موظف به ابلاغ همان مقدار علم و آگاهی و خبر رسانی به امت خودشان هستند،نه بیشتر؛ چرا که امت آن رسول با زبان استعداد خودش از خداوند همان مقدار از علم و آگاهی را تقاضا نموده است.
پس همانگونه که مردم در زمانهای مختلف در قابلیت دریافت رزق و روزی های معنوی با هم تفاوت دارند،به همان میزان رسولان آنها هم متناسب با ظرفیت و قابلیت امتشان با هم تفاوت دارند.
درباره رزق و روزی(که هم رزق مادی را شامل می شود و هم رزق معنوی که مربوط به بحث ماست)در سوره نحل می خوانیم:
"والله فضّل بعضکم علی بعض فی الرزق".
((و خداوند برخی از شما را بر برخی دیگر در رزق و روزی برتری داد)).
چنانچه این آیه را در جهت مطلب مورد بحث خودمان یعنی رزق معنوی امت های گوناگون در نظر بگیریم،رسولان و پیامبران امت ها نیز در درجات مختلفی می باشند که بر اساس درخواست آن امت ها به سویشان فرستاده می شوند،در سوره اسراء می خوانیم:
"و لقد فضلنا بعض النبیین علی بعض".
((همانا ما برخی از پیامبران را بر برخی دیگر برتری دادیم)).
پس هر رسولی از آن حیث که رسول است تا یک درجه وجودی نسبت به حقیقت اشیاء علم پیدا کرده است که متناسب با نیاز امتش می باشد، هرچند ممکن است از لحاظ ولایت دارای علم عمیق تری هم باشد.
عزیر نبی(ع)از خداوند درخواست کرد که چگونگی و نحوه زنده شدن مردگان را به او نشان دهد.عده ای از کسانی که با معارف قرآنی آشنایی ندارند گمان می کنند که عزیر(ع)نعوذ باالله به زنده شدن مردگان ایمان نداشت و این درخواست را برای ایمان آوردن خود پرسید،در حالی که عزیر(ع)از پیامبران برگزیده خداوند بود و این حرف در شان یک بنده والا مقام حق تعالی نیست.
از نگاه عرفانی محیی الدین بن عربی(قدس سره)اینکه انسان با خواندن یک عبارت دینی به حقیقتی ایمان بیاورد و یا با صرف استدلال ذهنی بپندارد که به عمق یک حقیقت پی برده است،صحیح نمی باشد بلکه عقل و نقل دو راهنما و دو چراغ راه می باشند تا انسان را به حقیقت و سر اشیاء و وقایع برسانند و سر و حقیقت پدیده ها فقط با شهود و وجدان ذوقی آنها بدست می آید(که البته آن هم فقط به اندازه ظرفیت جان هر کس برایش پیش می آید).
عزیر(ع)از خداوند خواسته بود تا از طریق تجلی حقیقت زنده شدن مردگان و کشف این مطلب در گستره جان خودش به این مطلب، یقین وجدانی و ذوقی پیدا کند؛چرا که اگر کسی چیزی را در قلمرو جان خویش شهود کند نسبت به تحقق آن چیز کمترین اضطراب و خللی در ذات خود نمی یابد و این ویژگی مربوط به جنبه باطنی انسان است که در عرفان نظری به آن"ولایت"گفته می شود.در واقع چنین انسانی ولایت حق تعالی بر اشیاء را در جان خودش شهود می کند پس طبعا بایستی گستره ذات او دیگر اشیاء را هم در بر گرفته باشد.
در اصول کافی حدیثی از امام صادق(ع)بدین شرح می خوانیم:
سمعت أبا عبد الله (ع) یقول:((لم یزل الله عز وجل ربنا والعلم ذاته ولا معلوم والسمع ذاته ولا مسموع والبصر ذاته ولا مبصر والقدره ذاته ولا مقدور، فلما أحدث الأشیاء وکان المعلوم وقع العلم منه على المعلوم، والسمع على المسموع، والبصر على المبصر، والقدره على المقدور)).
این حدیث اشاره می کند که ذات حق تعالی یک وجود ازلی بوده است و علم عین ذات او بوده در حالی که معلومی در عالم خارجی نبوده است و همچنین سمع و بصر و قدرت ذاتی او بوده است در حالی که در عالم خارجی هنوز چیزی نبوده است که سمع و بصر و قدرت به آنها تعلق گیرد بلکه در آن مرتبه همه مخلوقات در علم خداوند بوده اند و هنوز به عالم خارجی نیامده بودند.اما در مرتبه بعدی یعنی هنگامی که حق تعالی مخلوقات را علاوه بر علم خود در عالم خارجی هم متجلی می کند علم و قدرت و سمع و بصر او بر آنها منطبق می شود.
اینکه چه مقدار از تجلی وجود در مرتبه عالم خارجی بر آنها منطبق شود و در کالبد ماهیت آنها متجلی گردد بسته به درخواست خودمخلوقات دارد و خداوند بر اساس همان درخواست در ماهیت آنان فیض خودش را متجلی می کند.هر چند مولانا امام جعفر صادق(ع)در حدیث فوق فقط به علم و سمع و بصر و قدرت خداوند اشاره فرمودند ولی قاعده تطابق و تجلی وجود خداوند بر مخلوقات درباره سایر اسمای حسنی نیز جریان دارد و حضرت عزیر(ع)از خداوند خواسته بود تا چگونگی متجلی شدن اسم"حی"را بر مخلوقاتی که مرده اند، شهود کند.اسم"حی"هم بر مخلوقاتی که در علم خداوند هستند متجلی می شود و بدین وسیله آنها در علم خداوندی حیات و حضور می یابند و هم بر آنها در این دنیا متجلی می شود و بدین وسیله مخلوقات در دنیای کنونی حیات و حضور می یابند و هم در عالم آخرت بر مخلوقات متجلی می شود و بدین وسیله مخلوقات در عالم آخرت حیات و حضور پیدا می کنند.آنچه که از ظاهر قرآن بر می آید این است که عزیر نبی(ع)از خداوند خواسته بودند با کنار زدن پرده ها از چشم قلب ایشان بتوانند آن نوع تجلی از اسم"حی"بر مخلوقات که در عالم آخرت رخ می دهد را در همین دنیا شهود کنند.
اما از نکات عرفانی این است که اگر کسی بخواهد به حقیقت یک چیز به نحو کامل پی ببرد بایستی حتما آن را از مرتبه قبلی آن شهود کند تا به طور همه جانبه نسبت به آن علم و آگاهی یابد و ظهور آن چیز را از مرتبه قبلی در مرتبه کنونی شهود کند.در این صورت است که شخص به همه ابعاد آن شیء پی خواهد برد.
عزیر(ع)در واقع از خداوند درخواست کرده بود که از مرتبه ای قبل از عالم کنونی یعنی هنگامی که اشیاء عالم فقط در علم خداوند حضور داشته اند تعلق قدرت حق تعالی را بر اشیاء برای ظهورشان در عالم خارجی شهود کند و همچنین تعلق اسم"حی"خداوند را بر مخلوقاتی که مرده و بی جان می باشند را با چشم دل خود ببیند و این کار مستلزم این است که انسان با فانی گشتن در مرتبه علم خداوند همراه اسم"حی"و اسم"قادر"خداوند در مخلوقات عالم سریان پیدا کند و حقیقت تعلق گرفتن اسمای خداوند را به آنها شهود کند و با چشیدن این حقیقت در جان خودش دریابد که چگونه خداوند مردگان را در هر مرتبه ای از مراتب وجودی مثلا در عالم آخرت زنده می کند؛درست مثل حضرت ابراهیم(ع)که از خداوند درخواست شهود احیاء اموات را داشت و خداوند با زنده کردن چهار پرنده این حقیقت را عملا به ابراهیم(ع)نشان داد و ایشان توانست آن را در جان خویش شهود کند.آیه زیر از سوره بقره به این مطلب اشاره می کند:
وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتَىٰ قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَىٰ وَلَٰکِن لِّیَطْمَئِنَّ قَلْبِی قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَهً مِّنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَىٰ کُلِّ جَبَلٍ مِّنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَکَ سَعْیًا وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ
((و یاد آر هنگامی را که ابراهیم(ع)گفت پروردگارا به من نشان بده که چگونه مردگان را زنده می کنی؟خداوند فرمود آیا ایمان نداری؟ابراهیم گفت چرا ولی می خواهم قلبم یقین پیدا کند…)).
مشخص و واضح است که ابراهیم(ع)به عنوان قهرمان عرصه توحید و یگانه پرستی به هیچ وجه شک و دو دلی در وعده خداوند مبنی بر احیاء مردگان نداشت لکن خواست چگونگی این حقیقت را با ذوق و شهود عرفانی در نهاد جان خودش شهود کند.در آیه ذکر شده درخواست حضرت ابراهیم(ع)از خداوند با واژه"کیف"در عبارت" أرنی کیف تحیی الموتی "ذکر شده که نشان دهنده این است که درخواست ابراهیم(ع)درباره شهود کیفیت و چگونگی زنده کردن مردگان توسط خداوند بوده است نه اصل برانگیخته شدن انسان های مرده(=معاد)که هر مومن عادی هم آن را قبول دارد.
درباره حضرت عزیر نبی(ع)هم قضیه از همین قرار است.آیه زیر از سوره بقره که یک آیه قبل تر از آیه ای است که برای حضرت ابراهیم(ع)ذکر شد این مطلب را بیان می کند:
أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلَىٰ قَرْیَهٍ وَهِیَ خَاوِیَهٌ عَلَىٰ عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّىٰ یُحْیِی هَٰذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِائَهَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ کَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالَ بَل لَّبِثْتَ مِائَهَ عَامٍ فَانظُرْ إِلَىٰ طَعَامِکَ وَشَرَابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَانظُرْ إِلَىٰ حِمَارِکَ وَلِنَجْعَلَکَ آیَهً لِّلنَّاسِ وَانظُرْ إِلَى الْعِظَامِ کَیْفَ نُنشِزُهَا ثُمَّ نَکْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ
همانگونه که در آیه فوق مشاهده می فرمایید، حضرت عزیر(ع)در عبارت" أنی یحیی هذه الله بعد موتها:چگونه خداوند این مردم مرده را زنده می کند"با عبارت"أنّی"درخواست چگونگی و کیفیت زنده شدن مردگان را از خداوند داشته است وگرنه اصل مطلب را که هر انسان با ایمانی قبول دارد چه برسد به پیامبران بزرگ الهی که سرچشمه علم و ایمان هستند.
پیامبران الهی که از بزرگان و فرزانگان نوع بشر بوده اند از آنجاییکه بر اساس فطرت پاک و ضمیر مطهر خویش خود را غرقه در دریای وجود لایتناهی حق تعالی مشاهده می کنند پس سراسر ذاتشان علم به خداوند می باشد.وقتی کسی به مبدأ و اصل خلقت اشیاء که همان وجود حق تعالی است پی ببرد تمامی علومی که در مراتب بعدی، انسان های معمولی با استدلال و برهان های منطقی بدست می آورند را از خود آنان بهتر می داند چرا که او هم خود آن استدلال های منطقی و هم مصداق خارجی آنها و هم فراتر از آنها را با شهود ضمیر پاک خود مشاهده می کند، پس چنین کسی در عین اینکه علوم بقیه انسان ها را یاد دارد ولی نیازی به استدلال و براهین آنها هم ندارد چرا که خودش به سرچشمه آن علوم پی برده است.پس قلب او از حجاب های استدلال های ذهنی پاک است و دائما نظر به حقیقت و واقعیت عوالم خلقت دارد نه پوسته ها و حجاب های ذهنی که در خیلی از موارد نه تنها انسان را به حقیقت نمی رسانند بلکه توجه بیش از اندازه به آنها خود حجابی برای شهود حقیقت هم می شود.
وقتی عزیر(ع)از خداوند خواست تا حقیقت تعلق گرفتن اسمای حسنای خود را به مخلوقات به او نشان بدهد خداوند این کار را به چند وجه مختلف برای عزیر(ع)انجام داد.
برای آغاز شهودی که قرار بود عزیر نبی(ع)به آن دست یابد نخست خداوند، او را به مدت صد سال بی جان میگرداند و در خواب مرگ فرو می برد.پس از آنکه ایشان به هوش می آیند خداوند از ایشان می پرسد که چند سال خوابیده ای؟ایشان پاسخ می دهد یک روز یا شاید هم بخشی از یک روز.خداوند می گوید بلکه صد سال در خواب بوده ای.پس به خوراک و نوشیدنی ات بنگر که فاسد نشده است.پس آنگاه به استخوانهای الاغ خودت بنگر که ما چگونه به آنها گوشت می پوشانیم.
پس خداوند چگونگی حقیقت احیای مردگان را برای عزیر(ع)هم درباره خود ایشان نشان داد و هم درباره حیوانی که ایشان بر آن سوار بوده اند و در عین حال غذای ایشان که طبیعتا می بایست زودتر از حیوانی که ایشان بر آن سوار می شده اند فاسد گردد،کاملا سالم و دست نخورده باقی مانده است.
و به این ترتیب عزیر نبی(ع)موفق به شهود حقیقت احیاء اموات هم در جان خودش و هم در محیط پیرامونش شد.
اما درخواست عزیر(ع)و هر کسی که به این مرتبه برسد ذومراتب است و آن پیامبر هم فقط تا اندازه ای میتوانست حقیقت احیاء اموات را شهود کند که ظرفیت جانش قابلیت آن را داشت، نه بیش از آن.
چون هر کسی در وجود لایتناهی و علم و حیات حق تعالی تا اندازه ای می تواند فانی شود که جانش ظرفیت آن را داشته باشد و محال است که کسی بتواند از اصل آفرینش خود بالاتر رود چرا که هر کس از همان مرتبه ای از وجود لایتناهی که ظهور کرده است به همانجا باز می گردد نه بالاتر از آن.طبیعی است که هر کسی هم به اندازه ظریفیت جان خودش یعنی همان مرتبه ای از وجود که از آنجا ظهور کرده است می تواند علم بدست آورد و نه بیشتر از آن.
اما حتی در همین اندازه ای هم که هر کس قابلیت فنای در حق تعالی و بدست آوردن علوم الهی را دارد، باز هم این فنا ذو مراتب می باشد.
گفتیم که هر پیامبری از آن لحاظ که پیامبر است فقط همان مقدار از علم و فنای در وجود را دارا می باشد که قوم و امت او بدان نیاز دارند.البته ممکن است که یک رسول و یا نبی از آن جهت که ولایت و سیر و سلوک درونی دارد به درجات بیشتری از فنای فی الله دست بیابد ولی این مطلب به رسالت و نبوت او مربوط نیست بلکه برای ولایت او می باشد و هیچ وظیفه ای هم ندارد که علوم آن مرتبه را هم برای امت خودش بیان کند.
در حدیث نبوی(ص) آمده است:"لئن لم تنته یا عزیر لامحون اسمک من دیوان النبوه"یعنی ای عزیر اگر از اصرار بر درخواست خودت دست بر نداری نام تو را از دیوان نبوت پاک می کنم.
هرچند ظاهر این حدیث نوعی عتاب و سرزنش را می رساند ولی محیی الدین بن عربی(رضوان الله علیه)با نگاه عمیق عرفانی و شهودی خودشان مفهوم این حدیث را بدینگونه بیان می کنند که خداوند خطاب به عزیر(ع) می فرماید اگر بهره بالاتری از علم و چگونگی تعلق قدرت من به احیاء مردگان را طلب کنی نام تو را از دیوان نبوت خط می زنم و اسم تو را در دیوان ولایت می نگارم تا از آن مرتبه شهود کنی چون مرتبه ولایت از نبوت و رسالت بالاتر است و تقاضای تو در آن مرتبه از سلوک محقق می شود.پس با این نگاه این حدیث نه تنها عزیر(ع)را سرزنش نمی کند بلکه به یک درجه بالاتر و والاتر مژده می دهد.
وقتی شخصی به آن مرتبه از سلوک دست بیابد از آنجاییکه بالاترین مرتبه معراجی خودش را پشت سر می گذارد با نظر به ظرفیت جان خودش در می یابد که آیا استعداد شهود فلان واقعیت را دارد یا فاقد آن است؟
اگر فاقد آن بود دیگر خودش از خداوند طلب آن را نخواهد کرد چرا که هر چند فیض خداوند بی اندازه است ولی هر کس آن را به اندازه ظرفیت خودش دریافت می کند و محال است که کسی بتواند بیش از ظرفیت جان خود از حق تعالی فیض وجودی و علم و قدرت دریافت کند.
پس عزیر نبی(ع)هم مثل بقیه پیامبران الهی و نیز همانند سایر انسان ها فقط تا همان اندازه ای می تواند در سیر عروجی خود و درجات فنای فی الله حقیقت احیای اموات و چگونگی تعلق قدرت و حیاتِ خداوند به مردگان را شهود کند که ظرفیت جان او قابلیت پذیرش آن را داشته باشد.
اما دانستیم که ولایت و علوم حاصل از آن برای هر شخصی به همان اندازه فنای فی الله که شخص بدان دست می یابد رخ می دهد و اگر شخصی در هر مرتبه از وجود لایتناهی حق تعالی فانی شد به علوم آن مرتبه و مراتب پایین تر از آن دست می یابد.همچنین شهود می کند که چگونه فیض وجودی از مرتبه بالاتر به مخلوقات مراتب پایین تر تعلق می گیرد و به این چگونگی و کیفیت علم حضوری پیدا میکند که حاصل کشف و شهود او می باشد‌.
حال اگر کسی توانست به هر مرتبه ای از وجود مطلق دست یابد و از آنجا خبر بگیرد می تواند آن را به دیگرانی که در مراتب پایین مانده اند برساند و آنها را خبر دار از حقایق عالم بالا کند.
نام دیگر"خبر"در زبان عربی"نبأ"می باشد که به صاحب خبر هم"نبی"می گویند.پس هر کس به هر درجه ای از مراتب ولایت و فنای فی الله که دست یافت به همان میزان به مقام "نبوت إنبائی"رسیده است، یعنی کسی که از مراتب بالا خبردار است ولی صاحب شریعت تازه ای نمی باشد و وظیفه ای هم ندارد که اخبار آن مراتب را به دیگران برساند.اگر شخصی از جانب حق تعالی مامور به ابلاغ حقایق و اخبار عوالم خلقت به بقیه بندگان باشد چنین شخصی علاوه بر"نبوت انبائی"نوع دیگری از نبوت به نام "نبوت تشریعی"را هم دارد.
آنچه که از مفهوم"نبوت"در میان توده مردم معروف است همین"نبوت تشریعی"می باشد که با مبعوث شدن خاتم انبیاء حضرت محمد مصطفی(ص)به اتمام رسیده است و طبق حدیث نبوی:" لا نبی بعدی "هیچ شریعت تازه ای پس از ایشان(ص)نخواهد آمد؛ولی ولایت و خبر یافتن از عوالم بالاتر که با عمل به همان دستورات خاتم انبیاء(ص)بدست می آید راهش بسته نیست و هر کسی می تواند مراتب فنای فی الله را با عمل به سه بخش عقاید و اخلاق و احکام شریعت خاتم انبیاء(ص)به طفیلی فیض وجودی آن حضرت(ص) و دستگیری ایشان(ص)در جان خودش پیاده کند.به این خبر یافتن از عوالم بالاتر که در سایه عمل به دین پیامبر خاتم(ص)رخ می دهد در علم عرفان نظری"نبوت انبائی"اطلاق می شود‌ که با "نبوت تشریعی"فرق اساسی دارد؛چرا که "نبوت تشریعی"برای ابلاغ معارف به خلق و رساندن شریعت و دین خداوند به توده مردم بود ولی "نبوت انبائی"مربوط به جهت ولایت و فنای هر شخص می شود و شخصی که به این فنا دست می یابد در علم و عمل کاملا تابع و مطیعِ صاحب"نبوت تشریعی" است و به هیچ وجه برای خودش شریعت و دین تازه ای ندارد بلکه با عمل به همان دستورات دین خاتم انبیاء(ص) به باطن و حقیقت اشیاء عالم(البته به اندازه ظرفیت خودش) پی می برد.
پس ولایت یا همان فنای فی الله که گاهی از آن با عبارت"نبوت انبائی"هم یاد می شود همیشه ادامه دارد و حقیقت ولایت حتی پس از این دنیا هم بر قرار است برخلاف"نبوت تشریعی"که با آمدن حضرت محمد(ص)ختم شده است.
تاکید می شود که از حیث شریعت تازه و آوردن دین نو و جدید، بین این دو نوع نبوت فقط اشتراک لفظی می باشد پس نباید ذهنمان به خطا برود و آن دو را یک چیز بپنداریم؛چرا که در"نبوت انبائی"هیچ دین جدیدی آورده نمی شود و فقط حقایق دینی که پیامبران(ع)از جانب خداوند آورده اند، شهود می شود.
نکته آخری هم که بدان اشاره می شود این است که ولایتی که یک مومن و ولی خدا ممکن است بدان دست یابد هرگز به اندازه آن ولایتی که صاحبان شریعت یعنی پیامبران الهی(ع)بدان دست یافته اند،نمی باشد چرا که شخصی که تابع و مومن به پیامبر دوره خودش می باشد هر مقامی را که بدست آورد به طفیلی پیامبر خود بدان دست یافته است پس هیچ گاه نمی تواند به خود او برسد و در نگاه دقیق اصلا قابل قیاس با او هم نیست.
پس سر اینکه در برخی از روایات علمای امت محمدی(ص)همطراز و یا برتر از انبیای بنی اسرائیل دانسته شده اند این است که از آنجاییکه ولایت پیامبر ما حضرت محمد(ص)بر همه انبیاء پیش از خود اشراف و هیمنه دارد ولایت علمای امت ایشان هم به طفیلی خود ایشان همسان و یا برتر از پیامبران بنی اسرائیل می گردد وگرنه به هیچ وجه ولایت یک فرد معمولی قابل قیاس با ولایت یک پیامبر الهی از بنی اسرائیل یا غیر آنها نمی باشد و این جمله که می گوید ولایت برتر از نبوت و رسالت است به این معناست که ولایت همان شخصی که رسول و نبی است از نبوت و رسالت خود او برتر است وگرنه ولایت شخصی که نبی و رسول نیست به هیچ وجه قابل قیاس با ولایت یک رسول و یا نبی نمی باشد مگر اینکه این قیاس به طفیلی ولایت یک رسول و نبی دیگر که بر نبی و رسول مورد نظر اشراف و هیمنه دارد انجام شود مثل حضرت محمد(ص)که از آنجاییکه بر سایر پیامبران برتری دارند پس ولایت علمای امت ایشان هم به طفیلی خود ایشان بر پیامبران بنی اسرائیل برتری می یابد.
"پایان فص عزیری"

بخوانید ::   - فص ابراهیمی
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
Loading...

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *