– فص عیسوی

از خصائص روحانیات این است که اگر بر مخلوقات مادی فرود بیاید آنها را جاندار و زنده می گرداند و سامری در قوم موسی(ع) به این حقیقت پی برده بود.
سامری هنگام عبور بنی اسرائیل از دریا، تمثل جبرئیل را مشاهده کرد و مشتی از خاک پای او را برداشت و بعدا آن را بر مجسمه گوساله ای که از طلاهای بنی اسرائیل ساخته بود پاشید و آن مجسمه صدای گوساله در می آورد و بدین وسیله بنی اسرائیل را فریب داد.
محیی الدین(قدس سره)می گوید که اگر سامری مجسمه هر جاندار دیگری را هم از طلاهای بنی اسرائیل ساخته بود و خاک پای جبرئیل را بر آن می ریخت آن مجسمه صدای مخصوص همان حیوانی را می داد که شکل آن ساخته شده بود.
پس سامری یک انسان عادی نبوده است بلکه با توده مردم آن زمان فرق داشته است ولی از علم خود در گمراه کردن بنی اسرائیل بهره گرفته و سرانجام هم گرفتار عذاب خداوند شده است.
البته همانطور که در بخش"توحید حیات"از مجموعه انواع توحید در قرآن توضیح دادیم حیات حقیقی مخصوص خداوند است و بس:
هو الحی لا اله الا هو فادعوه مخلصین له الدین الحمد لله رب العالمین
اما همین حیات خداوند در جبرئیل و نیز جای پای او در هنگام تمثل یافتنش متجلی شده بود و سامری مشتی از خاک آن جای پا آن را بر مجسمه گوساله ریخت و مجسمه گوساله نیز زنده شد.پس حیات و همه کمالاتی که چه در جبرئیل و چه در جای پای او و چه در مجسمه سامری مشاهده می شد همه از تجلی صاحب حیات حقیقی یعنی حق تعالی بوده است.به تعبیر مولا علی(ع)در اصول کافی:

هو حیات کل شیء
او زندگانی هر چیزی است.

حال همین جبرئیل برای حضرت مریم(س)در صورت یک مرد برومند جلوه گر می شود چون ملائکه هر چند شکل و صورت خاصی ندارند ولی اگر بخواهند در دنیای ما ظاهر شوند حتما بایستی در شکل یک مخلوق دنیوی تمثل پیدا کنند.
حضرت مریم(س)همانطور که داستان آن در قرآن نقل شده است ابتدا گمان کردند که فرد ظاهر شده برای او مردی است که قصد سوئی نسبت به ایشان دارد و برای همین هم آشفته خاطر شدند و به خداوند پناه بردند تا اینکه جبرئیل خودش را به ایشان معرفی کرد.
محیی الدین(ره)می گوید که اگر حقیقت عیسی مسیح(ع)در هنگام آشفته خاطری حضرت مریم(س)از طرف جبرئیل در ایشان دمیده می شد در آن صورت عیسی(ع)با اخلاق تندی متولد می شد که هیچ کس طاقت همراهی با وی را نداشت چرا که در شکل گیری یک پدیده مثل فرزند حالات و روحیات مخلوقاتی که زمینه ظهور آن را فراهم می کنند تاثیر زیادی دارند؛ اما وقتی جبرئیل خودش را به حضرت مریم(س)معرفی کرد و ایشان طمانینه و آرامش خاطر یافتند آنگاه جبرئیل حقیقت عیسی(ع)را در حضرت مریم(س)دمیدند.
اما گفتیم که حیات مخصوص خداوند است پس جبرئیل به عنوان یک واسطه و تجلی، حیات خداوند را در صورت حقیقتی به نام کلمه عیسوی در حضرت مریم(س)دمید.پس ریشه این حیات به تجلی خود خداوند باز می گردد و قرآن کریم در سوره نساء این حقیقت را اینگونه بیان می کند:

و کلمته القاها الی مریم و روح منه
جبرئیل کلمه ای از جانب خداوند و روحی از طرف خدا را به مریم(س)القا کرد.

طبق روایات شیعه که بخشی از آن را در بخش"قدریه(مفوضه)"ذکر کردیم در نگاه قرآنی اهل بیت(ع)تفویض و واگذاری یک چیز و یا یک کمال از جانب خداوند به مخلوقات باطل است پس این روح و این حیات هنوز هم برای خداوند است هر چند در جبرئیل یا عیسی(ع)یا هر مخلوق دیگری متجلی شده باشد.درست مثل اینکه جبرئیل کلام خداوند را بر پیامبر(ص)فرود می آورد این کلام هنگامی که در دست جبرئیل است کلام خود او نیست بلکه کلام خداست و هنگامی هم که پیامبر(ص) آن را برای مردم می خواند کلام خود ایشان نیست بلکه بدون هیچ گونه دخل و تصرفی همان کلام خداست.
اما نکته بعدی اینکه نطفه فرزند از ترکیب مایع جنس مذکر با مایع جنس مونث تشکیل می شود.پس جبرئیل در اینجا جای خالی پدر را پر می کند و از آنجاییکه یک مخلوق روحانی است پس آبی هم که مربوط به او می باشد به شکل مایع مادی نیست بلکه حالت بخار مانند دارد همانطور که قرآن از آن با عبارتی همانند"نفخه:دمیدن"یاد می کند ولی در مورد حضرت مریم(س)چون جسم مادی حضور دارد آبی که فرزند از آن تشکیل می شود حقیقی است.
ضمن اینکه از آنجاییکه گفتیم حالات پدر و مادر در شکل گیری فرزند موثر است پس جبرئیل هم در صورت یک بشر تمثل پیدا می کند تا عیسی(ع)به صورت یک بشر متولد شود.
پس عیسی(ع)حاصل کنش و واکنش یک آب توهمی که در واقع به صورت بخار دمیده می شود با یک آب حقیقی می باشد.پیداست که در بخار هم قطرات ریز آب به صورت پراکنده حضور دارند.
جبرئیل بدین صورت کلمه عیسوی را از جانب خداوند در حضرت مریم(س)دمید‌.درست همانگونه که دمیدن کلمه مربوط به جبرئیل است و خود کلمه مربوط به خداوند است بر همین قیاس وقتی عیسی(ع)مردگان را زنده می کند دمیدن کار عیسی(ع)می باشد ولی زنده کردن از طریق آن دم، کار خود خداوند است.
از آنجاییکه گفتیم عیسی(ع)نتیجه یک مایع متوهم از تمثل جبرئیل و یک مایع حقیقی از حضرت مریم(س)است عملکرد او در عالم خارجی هم بر همین روال است؛ یعنی وقتی عیسی(ع)مردگان را زنده می کند حقیقتا مردگان از طریق خود او زنده می شوند همانطور که در حضرت مریم(س)آب صورت حقیقی داشت ولی از نگاه دیگر این توهم ماست که عیسی(ع)مردگان را زنده می کند چرا که در واقع خداوند است که از طریق او مرده زنده می کند پس نقش عیسی(ع)در این میان شبیه همان آب توهمی و بخاری بود که جبرئیل داشت.
از آن حیث که تحقق عیسی(ع)را در زنده کردن مردگان و سایر معجزاتش در نظر بگیریم مثل آن می ماند که آب حقیقی را در شکل گیری صورت او در نظر می گرفتیم و از آن حیث که زنده کردن مردگان را فقط کار خداوند می دانیم که البته از طریق عیسی(ع)انجام شده است خود عیسی(ع)در این میانه حکم یک توهم را پیدا می کند همانطوری که آب جبرئیل در شکل یک بخار و توهم بود.
اکنون برای تبیین این دو جهت یعنی حقیقت و توهم سراغ آیه زیر می رویم:

فانفخ فیه فیکون طیرا باذن الله

این عبارت قرآنی را به دو صورت می توان معنا کرد:
یکی اینکه بگوییم: من در صورت پرنده میدمم پس او به اذن خداوند پرنده زنده ای می شود(در این معنا "باذن الله" را متعلق به"فیکون طیرا"گرفتیم).
در معنای بالا زنده شدن پرنده کار خداوند بوده است که از طریق عیسی(ع)انجام گرفته است.
و معنای دیگر اینکه بگوییم: من به اذن خداوند در صورت پرنده می دمم پس او پرنده ای زنده می شود(در این معنا "باذن الله" را متعلق به "فانفخ"گرفتیم).
در معنای بالا دمیدن و نفخ کار خداوند بوده است که از طریق عیسی(ع)انجام گرفته است.
حضرت و مشهد و مکانت عیسوی در نگاه ابن عربی(ره)یعنی همین تاثیر گذاری یک عامل بالاتر در یک عنصر پایین تر و ظهور یک نتیجه از آن دو؛عامل بالاتر از طریق عاملی پایین تر حقیقت سومی را ظاهر می سازد برای مثال تجلی خداوند از طریق عیسی(ع)مردگان را زنده می کرد.
اما عیسی(ع)توان زنده کردن مردگان را از جبرئیل گرفته بود پس اگر جبرئیل به صورتی غیر از بشر برای مریم(س)متمثل شده بود عیسی(ع)هم در هنگام زنده کردن مردگان می بایست به همان صورت در می آمد تا بتواند این کار را انجام دهد چرا که گفتیم شرایط پدر و مادر در فرزند تاثیر دارد و سرایت می کند.
پس حتی اگر بر فرض، جبرئیل به صورت بشر تمثل نمی کرد بلکه در حقیقت خویش باقی می ماند و عیسی(ع)را در مریم(س)می دمید وقتی که عیسی(ع)می خواست مرده زنده کند بایستی هم به حقیقت قدسی جبرئیل متصف می شد و هم در عین حال صورت بشری اش را مثل مادرش حضرت مریم(س)حفظ می کرد تا بتواند مرده زنده کند چرا که هم پدر و هم مادر هر دو در شرایط فرزند نقش دارند(و جبرئیل در اینجا نقش پدر را ایفا می کند).
پس از آن جهت که در عیسی(ع)کار خدایی مثل زنده کردن مردگان مشاهده می شود پی به نقش خداوند در این میانه می بریم و متوجه می شویم که در واقع خداوند است که این کار را انجام می دهد منتها از طریق عیسی(ع)مرده را زنده می کند.منتها قوم عیسی(ع)نتوانستند این حقیقت را به درستی تبیین کنند و آن را به خود عیسی(ع)نسبت دادند و عده زیادی از آنها در نهایت معتقد شدند که عیسی(ع)همان خداست و بدین وسیله کافر شدند.در سوره مائده می خوانیم:

لقد کفر الذین قالو ان الله هو المسیح بن مریم
قطعا کافر شدند آنانی که گفتند خداوند همان مسیح بن مریم است.

در بخش"توحید و شرک و کفر"از مجموعه اصطلاحات توضیح دادیم که کفر در لغت به معنی پوشاندن می باشد.افرادی از قوم عیسی(ع)که معتقد به الوهیت عیسی(ع)شدند در واقع وجود لایتناهی حق تعالی را در یکی از مخلوقات و تعینات آن وجود نامحدود به اسم عیسی(ع)محدود و مقید کردند و ما بقی ظهورات او را پوشاندند و بدین وسیله کافر شدند.عقیده درست این بود که باید می گفتند کار وجود لایتناهی خداوند از طریق یکی از مخلوقات محدود او به اسم عیسی(ع)ظهور کرده است.
با توجه به مطالب گفته شده، ما درباره عیسی(ع)سه عبارت را به کار می بریم:
اول اینکه به او "کلمه الله"می گوییم چرا که کار خدایی می کرد و مرده را زنده می کرد.
دوم اینکه به او "روح الله" می گوییم چرا که زنده کردن مردگان را روح الامین یعنی جبرئیل از طرف خداوند به او داده بود.
و سوم اینکه به او "عبد الله" می گوییم چرا که همانند یک بشر پیش روی بقیه انسان ها ظاهر شده بود و در این کار شبیه مادرش حضرت مریم(س)بود.
پس یک بار نسبت او را با خداوند و بار دیگر نسبت او را با جبرئیل و بار دیگر هم نسبت او را با مادرش در نظر گرفتیم.
خداوند تمام انسان ها را ابتدا به صورت نطفه و علقه و مضغه و عظام می آفریند سپس در صورت جنینی که شکل گرفته است روح می دمد ولی درباره عیسی(ع)تمام این مراتب یکباره در همان نفخ روح که توسط جبرئیل انجام شد خلاصه شده است.
مطلب بعدی اینکه تمام مخلوقات، کلمات الهی هستند که با فرمان "کن:باش"در عرصه عالم خارجی ظهور می کنند(=فیکون).
اما آیا وجود لایتناهی هنگامی که بخواهد مخلوقی را با فرمان"کن:باش" در عالم ظهور دهد خودش آنطور که در ذات غیبیه خود می باشد فرمان "کن:باش" را می دهد یا در یک تعین ظهور می کند و با آن تعین فرمان"کن:باش"را می دهد؟
جواب این است که ذات غیبیه وجود هیچ نسبتی با مخلوقات محدود ندارد پس حتما بایستی در یک تعین جلوه کند تا از طریق آن تعین با یک مخلوق محدود ارتباط گیرد.حال اگر کسی بپرسد که پس قبل از آن تعین هم بایستی در یک تعین دیگر جلوه کرده باشد چون ذات غیبیه وجود با همان تعین اول هم نسبتی ندارد و بر همین روال تسلسل پیش می آید در پاسخ می گوییم که این نسبت ها و تعینات اعتباراتی است که در تحلیل ما مخلوقات پیش می آید و در عالم خارجی همه مخلوقات در وجود حق تعالی فانی و مندک هستند و مقابل وجود نورانی او اصلا به حساب نمی آیند که این بحث ها پیش آید.پس وجود یک حقیقت یگانه و بسیط است و تعینات اول و دوم و … فقط نسبت به ما مخلوقات ظهور می کند.
اما به تعبیر محیی الدین(ره) اگر کسی بخواهد حقیقت این مطلب را دریابد بایستی عملا آن را تجربه کند یعنی با فنای در قدرت لایزال الهی خودش بتواند عمل"کن فیکون"را انجام دهد؛مثل بایزید بسطامی(ره) که مورچه ای را کشت و سپس آن را زنده کرد.در این حالت بایزید بسطامی(ره) این حقیقت را به عیان شهود کرد که حق تعالی از طریق تعین او در کالبد مورچه مرده دمید و آن مورچه زنده شد.این کار بر مبنای همان قاعده ذکر شده صورت گرفت که طبق آن دانستیم اگر وجود لایتناهی بخواهد با مخلوقی محدود(مثل مورچه مرده) ارتباط گیرد حتما بایستی در یک تعین(مثل بایزید بسطامی)جلوه کند.پس فاعل اصلی احیای مردگان خود حق تعالی می باشد هر چند این کار از طریق عیسی مسیح(ع)یا بایزید بسطامی(ره)یا هر مخلوق دیگری انجام بگیرد.
سپس محیی الدین بن عربی(قدس سره)اشعاری را بیان می فرمایند:
فلولاه و لولانا لما کان الذی کانا
اگر او نبود و ما نبودیم چیزی که الان هست(=انجام کارهای خداوند از طریق مخلوقات)هم نبود.
و انا اعبد حقا و ان الله مولانا
و ما حقیقتا بندگی می کنیم و خداوند هم مولای ماست
و انا عینه فاعلم اذا ما قلت انسانا
ما انسان ها در حکم چشم خداوند هستیم هنگامی که انسان کامل را در نظر بگیری.
این بیت اشاره به این دارد به اینکه انسان کامل در حکم چشم خداوند است که از طریق او به مخلوقات می نگرد و توضیحاتی پیرامون این مطلب در"فص آدمی"بیان شد.مولا علی(ع)ضمن حدیثی در توحید صدوق می فرمایند:

انا عین الله
من چشم خداوند هستم.

فلا تحجب بانسان فقد اعطاک برهانا
پس با هیچ انسانی از حقیقت غافل نشو چرا که برهان به تو داده شده است.
برای این بیت دو معنی می توان کرد:
اول اینکه بگوییم وقتی انسان کاملی مثل عیسی(ع)یا امام علی(ع)را در حال انجام کاری خارق العاده دیدی از حقیقت غافل نشو و بدان که در واقع این خداوند است که از طریق آنها این کار را انجام می دهد و یا اینطور بگوییم که آنها کار خودشان را به طفیلی خداوند انجام می دهند نه مستقل از او.
اما معنی دوم اینکه بگوییم اولیاء الله را در جسم عادی آنها خلاصه نکن چرا که آنها طبق حدیث"قرب نوافل"که در "فص ابراهیمی"توضیح داده شد چشم و دست و گوش خداوند هستند و خداوند عالم خلقت را از طریق انسان کامل اداره می کند.
فکن حقا و کن خلقا تکن بالله رحمانا
پس حق باش و خلق باش تا به طفیلی خداوند صفت رحمانیت او را بر مخلوقات جزئی بگسترانی.
یعنی ابتدا فانی در حق تعالی بشو و سپس مخلوقی باش که باقی به او هستی آنگاه خداوند رحمانیت خودش را از طریق تو در عالم می گستراند.
و غذّ خلقه منه تکن روحا و ریحانا
و خلق او را از رزق او روزی بده تا برای آنها به منزله روح و ریحان باشی.
این بیت هم اشاره به همان بقای بعد از فنا دارد که در آن مقام،ربوبیت و رازقیت خداوند از طریق انسان کامل به بقیه مخلوقات می رسد.
فاعطیناه ما یبدو به فینا فاعطانا
پس زمینه ظهور فیض خداوند در کالبد ما مخلوقات معین می گردد و او هم فیض خود را در ما به نمایش می گذارد.
فصار الامر مقسوما بایاه و ایانا
پس امر تاثیرگذاری بین ما و او تقسیم می گردد.
منظور این بیت این است که او از طریق ما مخلوقات تاثیرگذاری و ربوبیتش را اعمال می کند و نشان می دهد و ما هم به طفیلی وجود اوست که کارهایمان را انجام می دهیم و در عالم تاثیر می گذاریم.
فاحیاه الذی یدری بقلبی حین احیانا
پس خداوندی که به وسیله قلب من شهود می شود من را با نور علم خودش زنده گردانده است.
فکنا فیه اکوانا و اعیانا و ازمانا
پس ما در چنگ قدرت او هستیم هم در عالم خارجی و هم در مرتبه ای که در علم او بوده ایم و هم زمانی که در دنیا هستیم.
یعنی ما مخلوقات از آنجاییکه همیشه در تحت ولایت وجود لایتناهی حق تعالی می باشیم او هم همیشه کارهای خودش در نظام خلقت را از طریق ما مخلوقات ظهور می دهد(قبل از اینکه ما مخلوقات آفریده شویم تعیناتی که قبل از ما بودند این نقش را ایفا می کردند یعنی همان اسمای حسنی).
و لیس بدائم فینا و لکن ذاک احیانا
اما این مقام یعنی هنگامی که خداوند کارهایش را از طریق ما ظهور می دهد برای ما همیشگی نیست بلکه هر زمانی که در مقام "قرب نوافل" قرار بگیریم این اتفاق رخ می دهد(هر چند می توان با نگرش دقیق تکوینی اینطور گفت که مخلوقات چه بدانند و چه ندانند لشگریان خداوند هستند و خداوند هم می تواند کارهای خودش را در هر زمانی از طریق آنان ظهور دهد).
اما در ادامه فص عیسوی به مبحث"نفس رحمانی"پرداخته می شود:
خداوند همانطور که در عالم کبیر یعنی جهان آفرینش روح حیات و جان زندگانی را دمیده است در انسان هم روح و جان زندگانی دمیده است:
فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین

پس(ای فرشتگان) هنگامی که انسان را نیکو ساختم و از روح خود در او دمیدم برای او سجده کنید.

همان روحی را که خداوند در عالم خارجی دمیده است و تمام اشکال و صور کائنات بر روی آن نقش بسته است همان روح در انسان هم دمیده شده است پس اگر تمام ظرفیت های او بالفعل شود به همه کائنات علم پیدا می کند همانطور که در سوره بقره می خوانیم:

و علم آدم الاسماء کلها
و خداوند تمامی اسماء را به آدم یاد داد.

خداوند در قرآن می گوید که انسان را با دو دست خویش آفریدم یعنی هم اسمای جمالیه در او بالقوه حضور دارد و هم اسمای جلالیه.پس خداوند از طریق انسان کاملی که این ظرفیت ها را بالفعل کرده است مظاهر اسمای جمالیه و جلالیه را هم در دنیا و هم در آخرت ظهور می دهد مثلا مولا علی(ع)طبق روایات"قسیم النار و الجنه"هستند یعنی تعیین می کنند که چه کسی به مظاهر اسمای جمالیه و بهشت رورد پیدا کند و چه کسی به مظاهر اسمای جلالیه و جهنم داخل شود.
در ادامه فص عیسوی باز هم ابن عربی(ره)اشعاری را بیان می کنند:
فالکل فی عین النفس کالضوء فی ذات الغلس
همه کائنات در نفس رحمانی مندک می باشند همانطوریکه نور در ظلمت آخر شب(قبل از طلوع خورشید)پنهان شده است.
اما در مرتبه بعدی کائنات یکی یکی ظهور کامل خود را در نفس رحمانی به نمایش می گذارند و آن کسی که می تواند به همه آنها علم پیدا کند انسان کامل است یعنی کسی که هر چند از لحاظ حقیقت نورانی اش قبل از همه کائنات بوده است ولی از لحاظ ظهور جسم عنصری اش در دنیای مادی اسفل سافلین یعنی پایین ترین عوالم می باشد:
و العلم بالبرهان فی سلخ النهار لمن نعس
علم عیانی و روشن برای کسی است که در آخرین مرتبه روز آفریده می شود و حالت خواب زدگی دارد.
روز اشاره به ظهور کثرات دارد که جسم عنصری انسان کامل در انتهای عوالم وجودی یعنی این دنیا ظاهر می شود و خواب زدگی هم اشاره به بی توجهی چنین انسان والا مقامی به کثرات و دلبسته نبودن او نسبت به مادیات دارد چرا که او به وحدتی نظر می کند که همه اینها فرا گرفته است.
فیری الذی قد قلته رویا تدل علی النفس
پس چنین انسان کاملی که گفتم رویایی می بیند که دلالت بر نفس رحمانی دارد.
منظور این است که انسان کامل چون از کثرات دل کنده است و به واحد قهاری که همه کثرات را در برگرفته توجه دارد به طفیلی همان خداوند واحد تمامی کثرات را به منزله یک رویا در جان خودش شهود می کند.
فیریحه من کل غم فی تلاوته عبس
پس آن واحد یگانه، چنین انسانی را از هر غم و اندوهی وا می رهاند و حاجات او را بر آورده می سازد.
در ادامه به یک مثال از زندگانی یک انسان کامل یعنی حضرت موسی(ع) و برآورده شدن حاجت ایشان می پردازد:
و لقد تجلی للذی قد جاء فی طلب القبس
و آن واحد یگانه برای کسی که در طلب شعله آتش آمده بود تجلی کرد.
فرآه نارا و هو نور فی الملوک و فی العسس
پس موسی(ع)خواسته خود را در بیابان به صورت آتش دیده بود در حالی که آن نور تجلی خداوند بود که به صورت آتش ساطع شده بود و فیض نبوت را برای موسی(ع)به ارمغان آورد.
و اذا فهمت مقالتی تفهم بانک مبتئس
وقتی تو گفتار من راجع به موسی(ع)را درک کردی خواهی دانست که خود تو نیز همانند او نسبت به خداوند واحد قهار فقیر می باشی.
لو کان یطلب غیر ذا لرآه فیه و ما نکس
اگر موسی(ع)چیزی غیر از آتش را طلب می کرد به جای آتش اینبار تجلی خداوند را در همان چیزی که طلب کرده است می دید.
غرض اینکه اگر کسی به خداوندی که بر کثرات سلطه دارد، توجه داشته باشد هیچ گاه غمگین نمی شود و خواسته های او همیشه بر آورده می گردد.
ادامه فص عیسوی:
همانطوری که دانستیم وجود لایتناهی قدرت خود را در مرتبه خلقت خودش از طریق مخلوقات و تعیناتش ظهور می دهد مثلا از طریق عیسی(ع)مردگان را زنده می کند بر همین قیاس در مرتبه خلقت و فعل خود(و نه ذات غیبیه اش)علم خودش را هم از طریق مخلوقات بدست می آورد هر چند از لحاظ علم ذاتی از ازل تا ابد را با تمام جزئیات می داند ولی بحث ما پیرامون علم فعلی است.تا اینجای بحث پیرامون قدرت فعلی(و نه ذاتی) خداوند مثل زنده کردن مردگان بحث شد که دیدیم خداوند از طریق مخلوقات این کار را انجام می دهد و از اینجا به بعد درباره علم فعلی خداوند بحث می شود که از طریق مخلوقات به دست می آید.به آیه زیر از سوره مائده توجه بفرمایید:

اذ قال الله یا عیسی أأنت قلت للناس اتخذونی و امی الهین من دون الله

یاد آر هنگامی را که خداوند گفت ای عیسی آیا تو به مردم گفتی که به جای خداوند، من و مادرم را خدا قرار دهید؟

اینکه خداوند از عیسی(ع)سوال می پرسد مربوط به مرتبه فعل خداوند است وگرنه او در ذات خودش به همه چیز داناست ولی در مرتبه فعل علم او از طریق سریان یافتن در مخلوقات به دست می آید.

قال سبحانک ما یکون لی ان اقول ما لیس لی بحق
عیسی گفت تو منزهی.در اندازه قدر من نیست که چیزی را که به آن سزاوار نیستم بگویم(چرا که من بنده تو هستم).

ان کنت قلته فقد علمته
اگر چنین چیزی را گفته باشم تو قطعا آن را می دانی.

دلیلش هم این است که وجود نامحدود خداوند تمام شئون حضرت عیسی(ع)را همانند بقیه مخلوقات فرا گرفته است و همین که زبان ایشان برای گفتن یک جمله تکان بخورد در علم فعلی خداوند ثبت و ضبط می شود چرا که تمامی حرکات و سکنات ما در مرتبه فعل وجود حق تعالی رخ می دهد پس بیرون از گستره او نیست و طبعا علم او به ریز و درشت حرکات ما تعلق می گیرد(هر چند از لحاظ علم ذاتی از قبل برای خداوند مشخص بوده است).

تعلم ما فی نفسی و لااعلم ما فی نفسک
هر چه در نفس من هست را تو می دانی ولی من آنچه که در ذات تو هست را نمی دانم.

هر علمی را که کسی بداند و بدان عالم شود در واقع علم خداوند است که در آن شخص متجلی شده است پس عیسی(ع)نه تنها آنچه که در ذات خداوند است را نمی داند بلکه آنچه که در جان خودش هست را هم نمی داند مگر اینکه به طفیلی وجود خداوند بدان پی ببرد.امام صادق(ع)در تحف العقول ضمن حدیثی می فرمایند:

و تعرف نفسک به و لاتعرف نفسک بنفسک من نفسک
تو جان خودت را هم به طفیلی خداوند می شناسی و به وسیله خودت و از طریق خودت نمی شناسی.

و در آخر آیه ذکر شده از سوره مائده آمده است:

انک انت علام الغیوب
ای پروردگار همانا که فقط تو دانای به پنهانی ها هستی.

در آیه بعدی می خوانیم:

ما قلت لهم الا ما امرتنی به
چیزی به آنان نگفتم مگر آنچه را که به من امر کرده بودی.

در جمله فوق عیسی(ع)ابتدا گفتار خود را نفی می کند چرا که نه تنها گفتار او بلکه خود او جدای از امر تکوینی خداوند معدوم می شود زیرا خود عیسی(ع)از امر تکوینی و مشیت خداوند آفریده شده است و گفتار او هم علاوه بر رضایت تکوینی خداوند مورد رضایت تشریعی او هم بوده است روی همین حساب هم می فرماید:"الا ما امرتنی به"یعنی همان چیزی را که امر کردی گفتم.
طبق حدیث "قرب نوافل"خداوند زبان بنده اش می شود:

کنت لسانه الذی یتکلم به
من زبان بنده ام می شوم که به وسیله آن سخن می گوید.

پس خداوند در کنار تمام اعضای بدن مثل دست و گوش و چشم و زبان حاضر می باشد بلکه اوست که دم به دم به آنها اعطای وجود می کند پس همه آنها را در برگرفته است و می داند که زبان چه می گوید و دست چه می کند.در آیه ذکر شده هم امر خداوند از طریق زبان عیسی(ع)بیان شده است پس خداوند می داند که عیسی(ع)چه گفته است چون وجود خداوند(در مرتبه فعل و نه ذات غیبیه اش) در تمام کالبد عیسی مسیح(ع)سریان و جریان داشته است.

ان اعبدوا الله ربی و ربکم
به آنان گفتم که"الله"را بپرستید که رب من و رب شماست.

"الله"یک وجود واحد است که همه کثرات را در خود غرقه کرده است ولی هر کدام از آن مخلوقات را با یکی از اسمای حسنای خود ربوبیت می کند هر چند تمامی آن اسماء خودشان در زیر چتر گسترده اسم"الله" می باشند پس هم رب عیسی(ع)زیر مجموعه اسم"الله"است و هم رب قوم عیسی(ع)تحت اشراف اسم"الله"است و این یعنی همان چیزی که آیه می گوید:"الله ربی و ربکم".

و کنت علیهم شهیدا مادمت فیهم
هنگامی که در میان آنان بودم شاهد اعمالشان بودم.

جمله فوق برای این است که پیامبران شاهد اعمال امتشان هستند.

فلما توفیتنی کنت انت الرقیب علیهم
و هنگامی هم که مرا به سمت خود عروج دادی خود تو شاهد اعمال آنان بودی.

شهادت خداوند بر اعمال بندگان چون در مرتبه خلقت و فعل خداوند انجام می گیرد(و نه ذات غیبیه او)همیشه به وسیله یک تعین انجام می گیرد حال این تعین یا پیامبر خود آن امت می باشد و یا هنگامی که او نیست از طریق تعینی دیگر مثل اعضا و جوارح خود افراد صورت می گیرد.طبق نص قرآن تمامی آسمان ها و زمین و مخلوقات لشگریان خداوند هستند و پیداست که خداوند می تواند از طریق آنها اعمال بندگانش را رصد کند لذا دست و پای افراد طبق نص قرآن در قیامت علیه آنها شهادت می دهد و در واقع این نظارت خداوند بوده است که از طریق مخلوقات او صورت گرفته است.
نکته دیگر اینکه عیسی(ع)برای مراعات ادب نسبت به خداوند و برای اینکه اعلام کند که بندگان در ذات و صفات و افعالشان به هیچ وجه شریک خداوند نیستند بلکه در تمام این مراتب سه گانه محتاج خداوند هستند برای خودش از واژه شهید استفاده می کند:"کنت علیهم شهیدا" ولی برای خداوند از واژه رقیب استفاده می کند"کنت انت الرقیب علیهم" تا اعلام کرده باشد که در هیچ کاری شریک خدا نیست حتی در داشتن یک اسم مشترک.
سپس برای اینکه همین واژه"شهید"هم از اسمای حسنای خداوند است و مستقل از او برای هیچ کسی حتی حضرت عیسی(ع)هم نمی باشد در ادامه همین کلمه را به خداوند نسبت می دهد:

و انت علی کل شیء شهید
و تو بر هر چیزی شاهد هستی.

ضمنا عیسی(ع)روی همان حالت تواضعی که مقربین دارند در عبارت"کنت علیهم شهیدا"ابتدا به قوم خود اشاره می کند و سپس به شاهد بودن خودش می پردازد اما درباره خداوند در عبارت"کنت انت الرقیب علیهم"ابتدا با واژه"انت"خود خداوند را ذکر می کند و سپس به قوم خود اشاره می کند.

ان تعذبهم فانهم عبادک
اگر آنان را عذاب کنی آنها بندگان تو هستند.

ضمیر"هم"در کلمه"تعذبهم"اشاره به غایب دارد و همانطور که در بخش"توحید و کفر و شرک"توضیح دادیم واژه"کفر"در لغت به معنای پوشاندن است.شخص کافر حقیقت وجود حق تعالی را در حیطه جان خود می پوشاند و برای خودش وجودی جدای از او اثبات می کند و بدین سبب هیچ گاه خداوند را در جان خودش شهود نمی کند در نتیجه برداشت چنین شخصی از خداوند همیشه همان تصوری است که در ذهن دارد و هیچ وقت به شهود عرفانی نسبت به حق تعالی موفق نمی شود.امام صادق(ع)می فرمایند:

من عبد الله بالتوهم فقد کفر
هر کس خداوند را با تصور ذهنی بپرستد قطعا کافر است.

طبق برداشت عرفانی می توان گفت از آنجاییکه در عبارت"هم الذین کفروا"نیز ضمیر"هم"غایب است و اشخاص کافر که مورد اشاره این ضمیر هستند خداوند را غایب پنداشته اند پس آن حقیقت روشن تر از روز را پوشانده اند.اما در نگاه دقیق می توان گفت که وجود ظاهر ترین چیز است و هرگز نمی توان آن را پوشاند پس در واقع هر کس که چنین تفکر باطلی داشته باشد خود را از دسترسی به حقایق عوالم بالاتر پوشانده است.در نتیجه اگر کسی خداوند را در زندگی خود پوشاند و غایب فرض کرد در حقیقت خودش را پوشانده است وگرنه خداوند همچنان ظاهر است پس چنین شخصی خودش را فراموش کرده و غایب پنداشته است.روی همین حساب هم در سوره حجر می خوانیم:

نسوا الله فانساهم انفسهم
خداوند را فراموش کردند پس خداوند هم حقیقت خود آنها را از آنها پنهان کرد.

اما در ادامه آیه سوره مائده می خوانیم:

و ان تغفر لهم فانک انت العزیز الحکیم
و اگر آنان را مورد غفران قرار دهی همانا تو عزتمند و حکیمی.

غفران هم در لغت به معنای پوشاندن است منتها از آن در مورد رحمت خداوند استفاده می شود که سر تا پای عبد را می پوشاند و همچون سپری از رسیدن عذاب به او جلوگیری می کند.بر عکس پوشاندنی که درباره کلمه کفر گفتیم و طبق آن در نهایت جان خود انسان فراموش و پنهان می شد درباره واژه غفران چون رحمت خداوند جان شخص را فرا می گیرد پس شخص به حقیقت خویش پی می برد و این پوشش رحمت در نهایت ظهور تجلی خداوند را برای شخص در جان خودش به ارمغان خواهد آورد.
واژه"عزیز"هم به این معناست که شخص، قدرت و هیمنه ای دارد که چیزی نمی تواند به او آسیب بزند و شکست ناپذیر است اگر عواقب گناه نتواند به بندگان ضرر برساند برای این است که عزت خداوند طبق حکمت او مانع این کار شده است.
ابن عربی(ره)می گوید که پیامبر(ص)یک شب کامل این آیه را تکرار می کردند و قصدشان این بود که خداوند از گناهان امتشان در گذرد و در هر دفعه که آیه را می خواندند بخشی از امت خود را مشاهده می کردند که مورد رحمت و غفران خداوند قرار می گیرند.
مطلب فوق اشاره به این حقیقت دارد که کمل اولیاء الله هنگامی که قرآن می خوانند مصادیق آیات را در گستره جان مطهر خودشان شهود می کنند.
و لله الحمد رب العالمین
پایان فص عیسوی

بخوانید ::   - نکاح
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
Loading...

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *