– فص یعقوبی

این فص عهده دار نگاهی عمیق به مفهوم دین می باشد.
شیخ اکبر(قدس سره)در این فص سه معنا برای دین ذکر می کند و پیرامون آنها بحث می نماید.
اولین معنی که محیی الدین(ره)برای دین ذکر می کند انقیاد و فرمانبرداری است.
معنی بعدی جزاء است که به دو دسته تقسیم می شود.یکی جزاهای نیک که پاداش نام دارد و یکی هم جزاهای بد که عقاب نام دارد.
معنای دیگر دین این است که یک سری اعمال که انسان آن را پشت سر هم انجام می دهد و مرتبا تکرار می کند.پس از این نگاه می توان آن را شبیه یک عادت دانست.
ابن عربی(رضوان الله علیه)در فص یعقوبی به توضیح پیرامون این سه معنا می پردازد.
مطلب نخستی که در فص یعقوبی مطرح می شود بر مبنای تعریف اول از دین می باشد.اگر دین را به معنای انقیاد و فرمانبرداری بگیریم به دو دسته تقسیم می شود:یکی دینی که نزد خداست و پیامبران و کسانی که پیرو آنان هستند از آن آگاه می شوند و دوم دینی که نزد خلق خداست ولی خداوند هم آن را تایید نموده است.
اما دینی که نزد خداست همان دینی می باشد که آن را برای بندگانش برگزیده است و این آیه از سوره بقره به آن اشاره دارد:
وَ وَصَّى بِها إِبْراهیمُ بَنیهِ وَ یَعْقُوبُ یا بَنِیَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ لَکُمُ الدِّینَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُون‏
آیه می گوید:
((ابراهیم و یعقوب به فرزندان خود وصیت نمودند که خداوند برای شما دین حق را برگزیده است،پس شما نمیرید مگر اینکه مسلمان باشید)).
جمله آخر این آیه اشاره به معنای اولی دارد که برای دین بیان گردید.یعنی آنقدر در زندگی خود انقیاد و فرمانبرداری از خدا را پیشه خود کنید تا مرگ شما فرا رسد و با همین حالت تسلیم در برابر خدا از دنیا بروید.
در آیه ای که ذکر شد واژه"الدین"به صورت معرفه آمده است،یعنی "ال"دارد و این نشان می دهد که یک چیز شناخته شده بوده است.چرا که این دین به وسیله خداوند و از طریق پیامبران به مردم معرفی شده بود و همان دینی است که نزد خداست.قرآن در سوره آل عمران می فرماید:((دینی که نزد خداست همان اسلام است)).
ان الدین عندالله الاسلام
قبل از دین حضرت محمد(ص)تمام ادیان آسمانی در زمان خودشان "اسلام"بوده اند.
پس دین در معنای اول عبارت از انقیاد و تسلیم و فرمانبرداری شد که این فرمانبرداری از طرف بنده و عبد انجام می شود و از طرف خداوند فقط وضع کردن احکام و دستورات برای بندگان بیان می شود ولی آن کسی که این دین را اقامه می کند و در عالم به نمایش می گذارد بندگان خداوند هستند نه خداوند.
بندگان مسؤولیت اقامه تک تک دستوراتی را دارند که خداوند به وسیله انبیاء به آنها ابلاغ کرده است.مثلا آنها باید نمازی را که خداوند طبق شکل خاصی برای آنان تدوین کرده است،به پا دارند و اقامه کنند:
الذین یقیمون الصلاه و یوتون الزکاه و هم بالآخره هم یوقنون
در آیه بالا اقامه نماز را به بندگان مومن نسبت می دهد و نه خود خداوند.
پس هر کسی که احکام دین مثل نماز را در خود پیاده کند و کاملا به آن عمل کند آن شخص دین را اقامه کرده است و اوست که در عالم دین را با اعمال خویش ظهور می دهد.اگر شخصی این چنین باشد،سعادتمند می شود.
پس انقیاد و فرمانبرداری همان عمل انسانها می شود که به واسطه آن سعادتمند می شوند و از طرفی در بخش "اتحاد عاقل و معقول" از زیر مجموعه اصطلاحات در همین سایت با استفاده از نصوص دینی مفصلا ثابت کردیم که عمل انسان جدای از او نیست،در نتیجه سعادت او از خود او، در او ظهور می کند.
همینطور مخلوقات و افعال خداوند هم جدای از او نیستند چون به همان اندازه که جدا از سرچشمه هستی و وجود فرض شوند،به همان اندازه هم دارای استقلال و بی نیاز از خداوند در نظر گرفته شده اند.از دید دقیق قرآنی و روایی و عرفانی همه چیز مندک در اوست و کمالات او را به نمایش می گذارد و هیچ کس از خود هیچ ندارد.پس مخلوقات همه فانی و مندک در وجه خداوند هستند چه بدانند و چه ندانند.به عبارت دیگر آنها مظاهر اسمای حسنای خداوند می باشند.
چون ما به هویت غیبیه وجود راهی نداریم پس خداوند خود را در مظاهر اسمای حسنایش که همان مخلوقات باشند برای ما به نمایش می گذارد.پس همانطور که ما به وسیله آثار و اعمال خویش که همان اقامه دین حق است سعادتمند می شویم،خداوند هم با ظهور آثار و اعمال و تجلیات و مخلوقات خویش الوهیت و خدایی خود را به ما نشان می دهد.ضمن اینکه همانطور که آثار و افعال ما از ما جدا نیست و طبق"اتحاد عاقل و معقول"از هویت ما بیرون نمی باشد به همین معنا آثار و افعال و مخلوقات خداوند هم از خود او جدا نیست به این معنا که از وجود حق تعالی بیرون نیست و وجود مستقلی برای خود ندارد.اگر عمل ما از خودمان جدا بود،دیگر آن فعل عمل ما نبود بلکه متعلق به شخص دیگری بود.همین طور اگر خلق خداوند از خالق خود جدا باشد دیگر خلق او نیست و یا خودش برای خودش مستقل و واجب الوجود شده است یا مخلوق واجب الوجود دیگری فرض شده است که هر دوی این فرضیه ها همان شرک و جهالت نسبت به خداوند می باشد.جدایی خالق و مخلوق فقط در صفات است، نه به این معنا که دو وجود مستقل از هم باشند که در این زمینه خواننده محترم می تواند به بخش "بینونت و جدایی"از زیر مجموعه اصطلاحات در همین سایت مراجعه بفرماید.
اما شیخ اکبر ابن عربی(قدس سره)گریز کوتاهی به دینی که توسط بندگان وضع می شود،می زند و سپس بحث مربوط به دین را ادامه می هد.در این زمینه ایشان به این آیه از سوره حدید اشاره می کنند:
وَ رَهْبانِیَّهً ابْتَدَعُوها ما کَتَبْناها عَلَیْهِمْ إِلاَّ ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللَّهِ فَما رَعَوْها حَقَّ رِعایَتِها فَآتَیْنَا الَّذینَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ وَ کَثیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُون‏
آیه می گوید که رهبانیت را خود پیروان عیسی مسیح(ع)از پیش خود وضع کردند و ما آن را بر ایشان واجب نکرده بودیم مگر آنکه به خاطر رضای خداوند آن را انجام دهند که به هر حال از عهده آن برنیامدند و موفق به کسب رضایت خداوند نشدند.پس ما کسانی را که ایمان داشتند ،پاداش دادیم ولی عده کثیری از آنان فاسق گشتند.
"فسق"در معنای لغوی خود به معنی خروج و بیرون رفتن از چیزی است.محیی الدین(ره)می فرماید که آنان از قواعد همان رهبانیتی که خودشان وضع کرده بودند،بیرون رفتند و به دستورات آن آنطور که می بایست عمل نکردند و پایبند نبودند.پس احکام رهبانیت با اینکه از جانب خود آنان وضع شده بود ولی چون مورد رضای حق تعالی بود خداوند هم آن را تایید کرد.
سپس شیخ اکبر(ره)با استفاده از جمله پایانی که از سوره حدید ذکر شد،ادامه بحث مربوط به دین را بین می کند.جمله آخر آیه این بود:((و کثیر منهم فاسقون))یعنی بسیاری از آنان از احکام دین خروج کردند و به آن پایبندی نداشتند.محیی الدین(قدس سره)می فرماید که اگر از دید دقیق به باطن عالم نگاه کنیم،انسان چاره ای جز انقیاد و فرمانبرداری ندارد و هر چند ممکن است از ظاهر احکام دین سرباز زند و به آنها عمل نکند ولی با همان مخالفت خود در واقع امر به یک نوع پایندی و انقیاد و فرمانبرداری روی آورده است.
توضیح مطلب بدین شرح است:
انسان یا نسبت به اجرای دین خداوند موافقت می کند و یا مخالفت می نماید.روشن است که کسی که موافقت می کند حتما به آن پایبند است و دین را در خود ظهور می دهد و با همین عمل برای خود سعادت به بار می آورد.اما کسی که مخالفت می نماید،او هم با مخالفت خویش که تحت اشراف وجود لایتناهی حق تعالی و در چنگ قدرت او رخ می دهد،از خداوند درخواست یک نوع تجلی می کند.چون در فص شیثی روشن شد که هر عملی که انسان انجام می دهد و یا هر سخنی را که بگوید از منظر دقیق عرفانی به عنوان یک درخواست از وجود لایتناهی شناخته می شود که طبق همان عمل یا سخن وجود برای او تجلی خاصی را نمود و ظهور می دهد.
بنابر همین قاعده تکوینی منطق قرآن کریم این است که هر چیزی که برای شما پیش می آید زیر سر خودتان است.در سوره شوری می فرماید:
وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصیبَهٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدیکُمْ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثیر
آیه بیان می کند که هر چه به شما می رسد به خاطر آن چیزی است که انجام داده اید ضمن اینکه خداوند از خیلی از کارهایتان هم چشم پوشی می کند.
پس علاوه بر دعای زبانی هر سخن و یا هر عملی که انجام شود و حتی هر نیتی که در قلب انسان بگذرد،به منزله یک درخواست از وجود لایتناهی است که وجود هم طبق همان درخواست برای شخص تجلی می نماید و وقایعی به تناسب همان تقاضا پیش چشم او رخ می دهد.
حال این تجلی اگر درباره یک کار نشایست رخ دهد یا به صورت عذاب خواهد بود و یا به صورت بخشش خداوند نسبت به صاحب آن کار ناشایست صورت می گیرد که همان بخشش هم طبق درخواستی دیگر که شخص با عمل یا سخن و یا نیت خود داشته است،برایش رخ می دهد و هیچ چیز در عالم بی حساب برای کسی پیش نمی آید.
محیی الدین(قدس سره)با اشاره به این حقیقت تکوینی که ذکر شد،به این نکته وارد می شود که بنده و عبد در هر حال تابع تجلی و ظهوری است که برای او رخ می دهد.یعنی او چه به دین خداوند عمل کند و چه عمل نکند در هر صورت ناچار است که تجلی متناسب با کار خود را دریافت کند و از این حقیقت تکوینی نمی تواند ذره ای سرپیچی نماید.هرچند این تجلیات به دو دسته تقسیم می شوند:یکی تجلیاتی که بنده و عبد با درخواست عملی خود که فرمان بردن از دین خداست،از خداوند طلب کرده است که این نوع از تجلیات به صورت رحمت در دنیا و آخرت برای او ظهور می کند و دیگری تجلیاتی که بنده و عبد با مخالفت خود با دین خداوند از خدا طلب کرده است که این دسته از تجلیات یا به صورت عذاب برای او ظهور می کند و یا به صورت غفران که البته هر دوی اینها هم طبق مجموعه درخواستهای او که همان اعمال دیگر او هم می باشد رخ می دهد و هیچ چیز در محضر خداوند حکیم بدون تناسب با در خواست مخلوقات و بی حساب و کتاب رخ نمی دهد.
پس هرچند سرپیچی از احکام ظاهری دین امکان دارد ولی در باطن امر و حقیقت عالم با نگاه دقیق قرآنی و عرفانی اصلا سرپیچی از خداوند فرض ندارد.فقط ما می توانیم نوع تجلی و ظهوری که برایمان پیش می آید را تعیین کنیم اما از اصل قضیه و حقیقت مطلب هیچ راه گریزی نداریم و در هر صورت در چنگ قدرت وجودی هستیم که از هر سو ما را احاطه کرده است و طبق تقاضایمان برای ما تجلی می کند.
از همینجا محیی الدین(قدس سره)وارد معنای دومی می شود که در اول نوشتار برای دین ذکر کردیم.معنای دوم جزاء بود که به دو دسته تقسیم می شد یعنی جزای نیک که همان پاداش خداوند است و جزای بد که همان عقاب و عذاب حق تعالی است.ما فقط تعیین می کنیم که کدام یک از این دو تجلی در دنیا و آخرت برایمان ظهور کند و هیچ راه گریزی از اصل این حقیقت نداریم چون اصلا فرض ندارد که کسی از وجود لایتناهی و تجلیاتی که برایش پیش می آید،بیرون برود.
اما سر و باطن این حرف به این بر می گردد که مخلوقات،خودشان هم تجلی وجود لایتناهی هستند و فانی در او می باشند و از خود هیچ ندارند.آنها با وجودی که خداوند در آنان ظهور می دهد،ابتدا اختیاری را در خود مشاهده می نمایند و با استفاده صحیح یا غلط از آن اختیار، از وجود مطلق درخواست رحمت و یا عذاب می کند.پس در واقع امر آنچه که به ما می رسد زیر سر خود ماست و این خود ماییم که خود را خوشبخت و یا بدبخت می کنیم.
حافظ شیرازی دراین باره می فرماید:
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
در واقع این ما هستیم که با اعمال خود تعیین می کنیم که وجود در صورت چه لباسی بر قامت ما پوشانده شود.روی همین حساب خداوند در سوره حج می فرماید:این به خاطر آن چیزی است که خودت پیش فرستادی و خداوند به کسی ظلم نمی کند.
ذلِکَ بِما قَدَّمَتْ یَداکَ وَ أَنَّ اللَّهَ لَیْسَ بِظَلاَّمٍ للْعَبید
پس تجلی با اعمال و درخواست ها و حالت ها تناسب تمام و کمال دارد و خود ما هستیم که نوع تجلی وجود برای خودمان را تعیین می کنیم.به خاطر همین خداوند در سوره انعام می فرماید:
فلله الحجه البالغه فلو شاء لهداکم اجمعین
یعنی خداوند در عذاب کردن و یا بخشش رحمت خود به شما، حجت و دلیل روشن و استوار دارد و آن دلیل هم اعمال خود ماست که در حکم یک درخواست می باشد و سهم خداوند در این میان فقط اعطای فیض و تجلی وجود به درخواست ما می باشد.در انتهای آیه اشاره می فرماید که اگر خدا می خواست همه شما را هدایت می کرد و همگی مومن می شدید ولی همانطور که ذکر کردیم خواست خداوند بر اساس تقاضای ما و به تناسب آن برای ما متجلی می شود و همه ما انسانها از خداوند در خواست ایمان و سعادت نمی کنیم پس او هم با نظر به درخواست های ما هدایت همگان را نمی خواهد.در رابطه با این معنی که محیی الدین(ره)بیان فرمودند مبنی بر اینکه دین همان جزاء می باشد که طبق تقاضای ما برای ما رخ می دهد، به این آیه از سوره نور اشاره می کنیم:
یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دینَهُمُ الْحَقَّ وَ یَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبین‏
ترجمه آیه می شود:((روزی که خداوند جزای آنان(=دینشان)را تمام و کمال به آنها می بخشد و خواهند دانست که خداوند همان حق روشن و آشکار است)).
در آیه فوق واژه"دین"به معنی جزا و پاداش به کار رفته است.
اما در ادامه محیی الدین بن عربی(ره)به رازی اشاره می کنند که از مطالب گفته شده بالاتر است.محیی الدین(قدس سره)می فرماید:حقیقت امر و سری که بالاتر از آنچه که ذکر شد می باشد،این است که مخلوقات بر اصل خودشان یعنی همان عدم و در علم خداوند باقی مانده اند و این وجود است که به شکل آن ماهیت های عدمی ظهور می کند.این حرف ابن عربی(ره)ناظر به آن مرتبه از نگرش به عالم هستی است که امام حسین(ع)در دعای عرفه بیان می فرمایند:
((تعرفت الی فی کل شیء فرأیتک ظاهرا فی کل شیء:خدایا تو خود را در هر چیزی به من شناساندی پس من تو را در هر چیزی آشکار و ظاهر دیدم)).
پیداست که اگر با توجه به این جمله از حضرت اباعبدالله الحسین(ع)به عالم بنگریم فقط وجود است که به شکل ماهیاتی که در علم او می باشند برای ما ظهور می کند چرا که اگر که ماهیت ها هم به عالم خارج آمده بودند آن وقت آنها هم سهمی از ظهور داشتند و امام حسین(ع)آنها را هم در کنار خداوند می دید ولی همانطوری که امام صادق(ع)در توحید صدوق ضمن روایتی اشاره می فرمایند ما به آن صورت های علمی و ماهیات به وسیله وجودی پی می بریم که به شکل آنها تجلی کرده است ولی خود وجود را مستقیما با خود آن می شناسیم.روایت بدین صورت است:
((لا یدرک مخلوق‏ شیئا إلا بالله و لا تدرک معرفه الله إلا بالله‏:هیچ مخلوقی چیزی را درک نمی کند مگر به وسیله خدا ولی خود خداوند شناخته نمی شود مگر به وسیله خودش)).
البته تمام این احادیث و حرف هایی که در شرح آن گفته می شود مربوط به مرتبه فعل و خلق و تجلی و ظهور وجود است و ما نسبت به هویت غیبیه وجود حق تعالی هیچ شناختی نداریم چون از اصل آفرینش ما فراتر است ولی همین مرتبه از وجود که در دنیا و آخرت با آن سر و کار داریم و همگی در احاطه او می باشیم و در آن غرقیم را مستقیما به وسیله خودش می شناسیم.لذا امام حسین(ع)در دعای عرفه می فرمایند:((ألغیرک‏ من‏ الظهور ما لیس لک حتى یکون هوالمظهر لک؟! متى غبت حتى تحتاج إلى دلیل یدل علیک؟!:آیا برای غیر از تو ظهوری است که تو آن را نداری و او بخواهد تو را ظاهر سازد؟!تو کی غایب و پنهان بوده ای تا راهنمایی که به سمت تو راهنمایی کند نیاز داشته باشی؟!)).ملاحظه می کنید که در این عبارات که از اهل بیت(ع)ذکر شد وجود یا همان خداوند ظاهر ترین چیز در عالم دانسته شده است و اگر چیز دیگری هم در کنار خداوند ظهوری از جنس وجود داشت دیگر در حوزه آن چیز خداوند ظاهرتر نبود بلکه در آن حیطه آن شیء دوم ظهور داشت.
پس اگر با این دید به عالم نگاه کنیم،خود اوست که در مرتبه ظهور و تجلی خود(و نه ذات غیبیه اش)لذت می برد و یا آزار می بیند و در یک جمله در این مرتبه از وجود خود یعنی با تجلی در مخلوقاتش تمام صفات آنها را می گیرد هر چند در اصل ذات خودش از تمام آنها منزه است.پس در یک کلام باید بگوییم که تجلیات او چه عذاب باشد و چه رحمت باشد هم برای خود او که در صورت ماهیات و مخلوقات عدمی جلوه گر شده است،رخ می دهد.
به چند آیه از قرآن در این باره توجه بفرمایید:
إِنَّ الَّذینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهینا
در آیه فوق که از سوره احزاب ذکر کردیم خداوند می فرماید کسانی که خدا و پیامبر را آزار می دهند و اذیت می کنند خداوند برایشان عذابی خوارکننده فراهم کرده است.
در آیه ای دیگر ابن بار از سوره زخرف آمده است:
فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْناهُمْ أَجْمَعین‏
((هنگامی که ما را برافروختند و ناراحت کردند از آنها انتقام گرفتیم و همگی را غرق کردیم)).
در آیه ای دیگر این بار از سوره بقره آمده است:
یُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ ما یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُون‏
((با خداوند و کسانی که ایمان آورده اند خدعه و نیرنگ می کنند ولی جز خود را فریب نمی دهند اما نمی دانند)).
در سوره محمد(ص)هم خداوند از بندگانش طلب کمک می کند:
یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَکُم‏
و در سوره بقره درخواست قرض می کند:
مَنْ ذَا الَّذی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثیرَهً وَ اللَّهُ یَقْبِضُ وَ یَبْصُطُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُون‏
تمام آیات فوق که به عنوان نمونه ذکر شد در مقام بیان این حقیقت است که مخلوقات و ماهیات از خداوند جدا نمی باشند و مندک در او هستند و از خود هیچ ندارند بلکه از نگاه دقیق خود اوست که در مرتبه ظهور خویش(و نه ذات غیبیه اش)به شکل آنها تجلی می کند.روی همین حساب هم صفات آنان را هرچند که صفات نقص باشد به خود نسبت می دهد.
از روایات هم به ذکر یک مثال در این زمینه بسنده می کنیم:
((من أهان لی ولیا فقد بارزنی‏ بالمحاربه و دعانی إلیه)).
((هر کس به یکی از اولیای من توهین کند به جنگ با من برخاسته است و مرا به کارزار با خود فراخوانده است)).
مجددا یادآوری می شود که تمام این نصوص دینی که ذکر شد و هر چه که شبیه این عبارات باشد و از قرآن یا از زبان اهل بیت(ع)و یا عرفای بزرگ اسلامی(رضوان الله علیهم)بیان شده است همگی مربوط به مرتبه ظهور خداوند در صورت علمی ماهیت ها می باشد و به این اعتبار گفته شده است و به هیچ وجه در رابطه با هویت غیبیه وجود نمی باشد چرا که آن مرتبه از عوالم امکانی و ماهیت ها و مخلوقات فراتر است و کسی به آن راه ندارد.
سپس شیخ اکبر محیی الدین بن عربی(قدس سره)معنای سومی را که در اول نوشتار برای دین ذکر کردیم بیان می نمایند.در معنای سوم دین همان عادت بود.واژه "عقاب"که در معنی قبلی دین به عنوان یکی از دو نوع جزائی که ممکن است برای انسان رخ بدهد، ذکر شد در لغت به معنای چیزی است که عقب چیز دیگر بیاید و دنبال آن باشد.روی همین حساب هم به آن عقاب(=عقبه و دنباله) می گویند. منتها در زبان مردم اگر دنباله یک عمل خیر و نیکی باشد به آن ثواب اطلاق می شود و فقط اگر شر و بدی باشد به آن عقاب می گویند.از طرفی هم گفتیم که چیزهایی که به عنوان عقاب و عذاب یا پاداش و ثواب به ما می رسد،به تناسب اعمال خود ماست و از نگاه دقیق خود اعمال ما را به ما باز می گردانند منتها به شکل و صورتی که در عالم دیگر پیدا می کند.از این حقیقت یعنی بازگشت و رجوع یک چیز به شخصی که فاعل آن بوده است،به عود کردن یاد می شود.واژه "عادت"هم که در تعریف دین ذکر شد، به این اعتبار است که شخص آنقدر یک عمل را تکرار می کند تا با آن خو گرفته و یکی می گردد و در آخرت هم حقیقت همان عمل به او باز می گردد.اگر با این نگاه به مبحث جزائی که در آخرت به هر کس می دهند نگاه کنیم دیدمان مطابق این آیه از قرآن است که:
فَالْیَوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ لا تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُون‏
در انتهای آیه فوق از سوره یس آمده است که:((جزا داده نمی شوید مگر همان چیزی را که انجام داده بودید)).یعنی خود آن عمل را به ما باز می گردانند و نه غیر از آن را.
اما از نگاه دقیق قرآنی و عرفانی هیچ چیز در عالم امکان دو بار رخ نمی دهد.فلاسفه حکمت متعالیه از این قاعده این طور تعبیر می کنند:اعاده معدوم محال است.یعنی چیزی که انجام شد و گذشت دیگر محال است که برگردد و عرفا از آن این گونه تعبیر می گویند:((لاتکرار فی التجلی:در تجلی هیچ تکراری رخ نمی دهد)).چون در عالم دنیا حداقل تفاوتی که دو چیز مثل هم دارند این است که در دو زمان متفاوت می باشند پس حداقل از این دید عین هم نیستند که البته می تواند تفاوت های دیگری هم به آن اضافه شود.
اما در مورد اعمال و تجلیاتی که در وجود برای ما رخ می دهند،هم قضیه از همین قرار است.یعنی هرچند طبق آیه ای که از سوره یس ذکر کردیم،همان عمل ما را به ما پس می دهند ولی بر اساس آیه ای دیگر که ذکر می کنیم و همچنین قاعده ای که از زبان فلاسفه و عرفا ذکر شد،شبیه آن را به ما می دهند.در واقع از یک نظر خود آن را به ما پس می دهند و از نظر دیگر چیزی مشابه آن را به ما باز می گردانند.
اما توضیح این مطلب را با استفاده از مثالی بیان می کنیم.می دانیم که یک شیء مشخص را اگر جلوی آینه ای محدب قرار دهیم یک طور برای ما منعکس می شود و اگر همان شیء را جلوی آینه مقعر قرار دهیم طور دیگری برای ما نشان داده می شود.از دید دقیق عرفانی عوالم امکانی هر کدام همچون یک آینه خاص عمل می کنند که یک عمل مشخص در هر عالمی قرار گیرد ضمن حفظ هویت خود به صورتی که آن عالم خاص اقتضا می کند برای صاحب آن عمل جلوه گر می شود.لذا ممکن است که شخصی در دنیا از انجام کاری لذت ببرد و در آخرت باطن همان کار طبق صورتی که آن عالم اقتضا می کند،او را عذاب دهد با این که عمل انجام شده همان عمل است.
پس از این دید که همان عمل ما به ما باز می گردد،این آیه سوره یس را ذکر می کنیم:
فَالْیَوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ لا تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُون‏
و از آن نگاه که عمل ما طبق آینه ای که عالم آخرت اقتضا می کند،برایمان ظهور می کند و ممکن است ظاهر آن طور دیگری که متفاوت از ظهور آن در دنیا بوده برایمان جلوه گر شود،این آیه از سوره سجده را ذکر می کنیم:
فَذُوقُوا بِما نَسیتُمْ لِقاءَ یَوْمِکُمْ هذا إِنَّا نَسیناکُمْ وَ ذُوقُوا عَذابَ الْخُلْدِ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُون‏
انتهای آیه می فرماید:((عذاب جاودان را بچشید در ازای آنچه که انجام دادید)).
در آیه سوره یس آمده بود((ما کنتم تعملون))و در آیه سوره سجده آمده است((بما کنتم تعملون))که آیه سوره سجده یک حرف"باء"نسبت به آیه سوره یس اضافه دارد و معنی می دهد که به ازای آنچه که انجام داده اید عذاب را بچشید در حالی که در سوره یس می فرمود خود عمل را بچشید و اختلاف این دو آیه از تفاوت ظهور همان یک عمل منتها در دو عالم که در حکم دو آینه می باشند،خبر می دهد.
پس از یک دید خود عمل را به ما باز می گردانند و از دید دیگر آن را به صورتی که عالم آخرت اقتضا می کند به ما باز می گردانند بنابراین بین این دو آیه از قرآن کریم هیچ تنافی و تناقضی نمی باشد.
پس معنی سومی هم که برای دین گفته شد کاملا مشخص گردید و مفهوم "عادت"شرح داده شد.با این دید اگر به آیات قرآنی نگاه شود معنای دقیق تری نصیب انسان می گردد و شخص بهره بالاتری از کلام الله مجید خواهد برد.البته ما به دلیل طولانی تر نشدن هر فص فقط چند آیه و روایت را به عنوان مثال ذکر می کنیم اما قواعدی که محیی الدین بن عربی(قدس سره)در عرفان نظری بیان می فرمایند همچون یک قانون در فهم آیات و روایات دیگر هم جریان دارد.
اما پس از توضیح پیرامون حقیقت دین و بیان معانی سه گانه آن، محیی الدین(ره)به به سراغ کسانی که دین را از نزد خداوند برای ما آورده اند یعنی همان پیامبران(ع) می رود.از نگاه محیی الدین (ره)پیامبران همچون یک طبیب هستند که به درمان افراد می پردازند.مولا علی(ع)در وصف حضرت محمد(ص)در کتاب کبیر نهج البلاغه می فرمایند:((طبیب دوار بطبه‏)) یعنی پیامبر(ص)طبیبی بود که با طب خود در میان مردم به دنبال بیمار می گشت.
طبیب و پزشک بدن مادی خادم طبیعت انسان است.همینطور پیامبران(ع)هم خادم امر الهی درباره عموم مردم هستند بدین نحو که دین را به همه مردم ابلاغ می کنند ولی در حقیقت امر آنها خادم همان احوالی می باشند که مخلوقات در علم خداوند داشته اند.
اگر یک طبیب و پزشک بخواهد بدن بیمار خود را درمان کند باید آن مزاجی که از حد خود فراتر رفته و طغیان نموده است را به وسیله ضد آن درمان کند.پس او مطلقا خادم هر طبیعت و مزاجی نیست بلکه خادم همان مزاجی است که تقویت در نهایت به سلامت بیمار منجر شود و در این راه طبیب مزاج طغیانگر را از بین می برد.پس او خادم طبیعت است منتها در آن مزاجی که باید آن را تقویت کند و در واقع او با مزاجی که طغیان کرده است،مبارزه می کند و به هیچ وجه خادم آن نیست.
پیامبران هم خادم آن اخلاق و عاداتی از مردم هستند که به سعادت آنها بیانجامد.اما همه می دانیم که برخی از مردم حرف آنان را قبول می کنند و عده زیادی هم از آنها رویگردان می شوند و بر خلاف دستورات پیامبرشان به طغیانگری می پردازند.
پس هر کس در این میان حقیقت خود را ظهور می دهد و پیامبران(ع)در واقع وسیله ای می باشند که مردم در مواجهه با معارف آنان به دو دسته تقسیم می شوند و هر کدام از آنها باطن خود را در ظاهر کارهایشان به نمایش می گذارند.عده ای از دستورات پیامبران(ع)اطاعت می کنند و عده ای دیگر از دستورات آنها سرپیچی می کنند و سر این مطلب هم به عین ثابت و ماهیتی که هر کدام از این دو دسته نزد خداوند دارند بازمی گردد.در واقع آنها آن حقیقتی که در علم خداوند دارند را در مواجهه با پیامبران(ع) ظهور می دهند.
اما اینکه هر کس حقیقت خود را ظهور می دهد و باطن خود را هویدا می سازد و همان طور که در روایات ما آمده است،حقیقتی را که در عالم پیش از اینجا داشته است در اینجا آشکار می کند،به هیچ وجه نباید موجب توهم جبر شود.چرا که همانطوری که در "امر بین الامرین"از بخش اصطلاحات توضیح دادیم،سهم خداوند در کارهای انسان فقط اعطای فیض و تجلی وجود به آن است و انسان با وجودی که از طرف خداوند در او ظهور می کند،خودش تصمیم می گیرد که از آن در چه راهی استفاده کند.در واقع تجلی وجود حق تعالی در انسان به گونه ای است که هر فرد اختیاری را در خود وجدان می کند و آن اختیار را در هر راهی که به کار گیرد،خداوند فقط به آن کار اعطای وجود می کند.
نکته ای که ذکر شد مربوط به عالمی بود که هم اکنون در آن می باشیم که تجلی وجود در ما از خداوند است و انجام کارهای خوب یا بد با استفاده از آن توسط خود ما صورت می گیرد.اما از آنجاییکه عوالم امکانی از هم گسسته نیستند و حقیقت و رقیقت یک واقعیت می باشند،در عالم قبل از این هم قضیه شبیه همین چیزی بوده است که ما درباره این عالم بیان نمودیم.البته اختیاری که آنجا داشته ایم و همچنین تجلی وجودی که در آنجا دریافت می کردیم،با اینجا فرق دارد و همانند اینجا نبوده است ولی از نگاه به حقیقت"امر بین الامرین"که در اینجا سریان و جریان دارد،می توانیم تا حدی به حقیقت عالم پیش از اینجا هم پی ببریم.به هر حال هیچ جبری در کار نبوده است همانطور که در اینجا هم جبری نیست و هیچ اختیار مطلقی(=تفویض)هم در کار نبوده است همانطور که در اینجا هم نیست.عوالم وجودی در طول یکدیگر می باشند و از یک نظر می توان گفت ما در همین عالمی که در آن می باشیم در حال رقم زدن ازل و ابد خویش هستیم و سایر عوالم پیش و پس از اینجا را هم اکنون می سازیم چون عوالم وجودی در طول هم می باشند و منفک و جدای از هم نیستند.تصور مطلب بالا ممکن است،کمی سخت و پیچیده به نظر برسد ولی مطلب حقی است که قرآن و روایات به آن اشاره دارد.
به بحث برگردیم:
گفتیم که پیامبران(ع) خادم آن دسته از احوال و اخلاق انسان ها می باشند،که منجر به سعادت آنان می گردد.همچنین اشاره شد که برخی در مقابل دستورات آنان سرکشی می کنند و برخی هم به آنان ایمان می آورند و طبق مطلبی که اخیرا گفتیم این قاعده به حقیقت"امر بین الامرین"بر می گردد.
پس درخواست کفر یا ایمان از ما بندگان می باشد چون هر سخنی می گوییم و یا هر عملی که انجام می دهیم، در نگاه دقیق عرفانی حکم یک درخواست و تقاضا از خداوند را دارد و تجلی وجود برای آن تقاضا و تحقق بخشیدن به آن درخواست از خداوند صورت می گیرد.در این رابطه به حدیثی از امام جعفر صادق(ع)توجه بفرمایید:
((قلت أراد منهم أن یکفروا قال لیس هکذا أقول و لکنی أقول علم أنهم سیکفرون فأراد الکفر لعلمه فیهم و لیست هی إراده حتم إنما هی إراده اختیار)).
((پرسیدم آیا خداوند خواست که آنان کافر شوند.امام صادق(ع)فرمودند اینگونه نیست و لکن من می گویم که خداوند می دانست که آنان کافر می شوند پس برای آنان کفر خواست به سبب علمی که به آنان داشت و این اراده خداوند اراده جبر بر بندگان نیست بلکه اراده اختیار است)).
ملاحظه می کنید که امام صادق(ع)تعلق اراده خداوند به کفر کافران را به سبب علمی که آنان از ذات خود به خداوند می دادند،معرفی می کنند و در پایان حدیث تاکید می کنند که آنان با اختیار خود اراده خداوند را برای خود این گونه رقم زدند.
اکنون می گوییم ممکن است پیامبران(ع)شخصی را به حق دعوت کنند ولی خداوند نخواهد که او به دین حق گرایش پیدا کند.همانطور که در سوره مائده آمده است:
((اولئک الذین لم یرد الله ان یطهر قلوبهم:آنان کسانی اند که خداوند نخواسته است که دلهایشان را پاک کند)).از طرفی همانطور که اشاره شد این آیات نباید موجب توهم جبر شود وگرنه با آیات دیگری تناقض پیدا می کند.محیی الدین بن عربی(قدس سره)این دو دسته از آیات را با نگاه دقیق قرآنی و عرفانی خویش به روشی که در حدیث از امام صادق(ع)بیان شد،به این صورت با هم جمع می کنند که خداوند هر اراده ای بکند یعنی چه کفر و ضلالت کسی را بخواهد و چه ایمان و هدایت کسی را بخواهد در هر دو صورت طبق علم خویش عمل می کند و علم او در این مرتبه(=علم فعلی و نه علم ذاتی)از مخلوقات گرفته می شود.پس آنچه را که خود آنان از او درخواست می کنند برایشان پدید می آورد.یعنی در نگاه محیی الدین بن عربی(رضوان الله علیه)هم کفر شخص و هم ایمان هر کس به خواست خود او بر می گردد و خداوند با نظر به ذات خود مخلوقات طبق درخواست آنها برایشان اراده کفر و یا ایمان می کند.
نکته دیگر هم اینکه مخلوقات در همین تقاضا و درخواستشان هم مستقل از خداوند نیستند بلکه با وجودی که خداوند در آنها متجلی می کند،اختیاری را در خود می یابند و سپس با آن اختیار و اعمالی که به واسطه آن اختیار انجام می دهند،از خداوند برای خودشان تقاضای ایمان و یا کفر می کنند.
پس قاعده"امر بین الامرین"همان نظریه دقیقی که اهل بیت(ع)آن را بیان کرده اند و محیی الدین بن عربی(قدس سره)آن را در کتابهای خویش به عنوان یکی از قاعده های عرفان نظری می داند، در تمام مراتب آفرینش و عوالم امکانی جریان دارد.
نکته آخری که شیخ اکبر(ره)به آن اشاره می کند،دشواری دسترسی به حقیقت تقاضایی است که هر مخلوقی از خداوند دارد.اگر ما در عالم اتفاقی را دیدیم که رخ داده است به یقین می دانیم که مشیت خداوند بر اتفاق افتادن آن بوده است.امام باقر(ع)در این زمینه می فرمایند:
((ما شاء الله کان و ما لم‏ یشأ لم‏ یکن‏:هر چه را که مشیت خداوند بر وقوع آن تعلق گرفته باشد،رخ می دهد و آنچه را که مشیت او بر آن تعلق نگرفته باشد،رخ نمی دهد)).
این که همه مردم متوجه مشیت خداوند بشوند مربوط به پس از وقوع کار است که ما در آن موقع خواهیم دانست که مشیت خداوند مثلا به آن کار خاصی که رخ داده است،تعلق گرفته بود و مشیت خداوند به چیزی که به وقع نپیوسته است،تعلق نگرفته بود.
محیی الدین(قدس سره)می فرماید که برخی از افراد به مشیت خداوند در حالی که هنوز در عالم امکان ظهور نکرده است،علم پیدا می کنند.این کار از دشوارترین کارها می باشد.در واقع چنین عارف مکاشفی به تقاضایی که فلان مخلوق از خداوند دارد و تجلی خداوند بر اساس آن تقاضا پیش از ظهور آن در عالم امکان علم پیدا می کند.
اما حتی انبیاء الهی(ع)و اهل بیت عصمت و طهارت(ع)هم در تمام حالات زندگیشان به این مطلب، از جنبه بشر بودن خود علم پیدا نمی کنند و فقط در حالت فنای در علم خداوند به تقاضای مخلوقات و تجلی وجود طبق آن آگاه می شوند.روی همین حساب هم در سوره احقاف می فرماید:
قُلْ ما کُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَ ما أَدْری ما یُفْعَلُ بی‏ وَ لا بِکُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما یُوحى‏ إِلَیَّ وَ ما أَنَا إِلاَّ نَذیرٌ مُبین‏
عبارت((ما أدری ما یفعل بی و لا بکم))در وسط آیه یعنی من هم از جنبه بشر بودن خویش نمی دانم که چه برای من و شما پیش می آید.
محیی الدین با ذکر همین دشواری نتیجه می گیرد که آیه زیر از سوره هود بر پیامبر(ص)بسیار سخت گذشت :
فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَکَ وَ لا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیر
آیه می فرماید که در راه تبلیغ دین استقامت داشته باش.پیامبر(ص)از لحاظ بشر بودن خویش نمی دانستند که فلان کس در علم خداوند هدایت شده است و یا گمراه است.برای همین هم تشخیص این مطلب دشوار بود که بر هدایت او پافشاری کنند و یا با او مبارزه کنند چون این کار مستلزم این است که شخص در علم خداوند فانی شود و بر اساس آن به تقاضا و درخواست کفر یا ایمان بندگان علم پیدا کند.محیی الدین بن عربی(قدس سره)بر این عقیده می باشد که برای همین پیامبر اکرم(ص) فرمودند:سوره هود و سوره های مشابه آن من را پیر کرد.
پایان فص یعقوبی

بخوانید ::   - فص شعیبی
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
Loading...

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *