– فنا و بقا

به این سه دسته از نصوص دینی که ذکر می شود،توجه کنید.
دسته اول:
عبارت زیر از دعای شریف و آسمانی جوشن کبیر:((یا من کل شیء موجود به:ای کسی که همه چیز به طفیلی او موجود است)).
و فرازی از دعای عرشی عرفه امام حسین(ع):((کیف یستدل بمن هو فی وجوده مفتقر الیک:چگونه با چیزی که در اصل وجودش به تو نیازمند است،بر تو استدلال شود؟)).
طبق این دو نص دینی اشیاء عالم مستقل از خداوند وجودی ندارند و طبق عبارت دعای عرفه که در بخش"فقر وجودی"مفصلا مورد واکاوی قرار گرفت، وجودی که در آنهاست متعلق به خداوند است؛به بیان دیگر همه ماهیات به طفیلی وجود خداوند است که در عالم موجود شده اند یعنی همان چیزی که جمله نخست که از دعای جوشن کبیر ذکر کردیم ،به آن اشاره می کند:"یا من کل شیء موجود به" پس این دسته از عبارات دینی به اصل وجودی که در مخلوقات است،اشاره داشت.
اما دسته دوم:
به جملات زیر که هر کدام بخش انتهایی برخی از آیات قرآن کریم توجه کنید:
((و هو العلیم الحکیم))
((و هو السمیع البصیر))
((و هو العزیز الحکیم))
((و هو الغنی الحمید))
((و هو القوی العزیز))
در مبحث "توحید اسمای حسنی" از زیرمجموعه های انواع توحید در قرآن توضیح دادیم که به دلیل "ال"که بر سر خبر آمده است جملات فوق حصر علم و حکمت و سمیع بودن و بصیر بودن و عزیز بودن و غنی و حمید بودن و قوی و توانمند بودن را در مبتدای آنها یعنی خداوند می رساند و سایر اسماء و صفات حسنی هم به همین روال است؛یعنی همگی مختص خداست:((له الأسماء الحسنی)).
اکنون بر پایه این توضیح به عبارت زیر از نهج البلاغه توجه کنید:((غنی کل فقیر و عز کل ذلیل و قوه کل ضعیف)).
در این جملات نورانی مولا(ع)درباره خداوند می فرمایند: غنای هر فقیری اوست و عزت هر ذلیلی اوست و قوه و نیروی هر ضعیفی هم اوست.
یعنی هر غنا و هر عزت و هر نیرو و توانی را که در مخلوقات عالم می بینیم در واقع برای وجود لایتناهی خداوند است که در مرتبه آفرینش خود در آنها متجلی کرده است و خود آن مخلوقات برای خودشان چیزی ندارند.
مخلوقات خودشان فقیر و ذلیل و ضعیف هستند و در یک کلام "اسمای غیر حسنی" متعلق به آنهاست، پس هر اسم حسنایی که در آنها می باشد تجلی خداوند در آنها است.
قرآن کریم هم بدین مطلب اشاره می کند :
((ان القوه لله جمیعا))
((ان العزه لله جمیعا))
دو نص قرآنی فوق اولی در سوره بقره و دومی در سوره یونس به صراحت بیان می کنند که تمام قوه ها و نیروها و نیز تمام عزت ها برای خداوند است هرچند در مخلوقات مشاهده شود.
همچنین این عبارت از دعای جوشن کبیر بر این مطلب تاکید دارد:((یا من له الصفات العلیا:ای کسی که همه صفات والا مخصوص اوست)).
خب پس این دسته از نصوص دینی هم به صفات علیا و اسمای حسنی اشاره می کند که در مخلوقات عالم می بینیم و بیان می کند که همگی آنها در واقع برای خداوند است.به بیان فلسفی همه کمالاتی که در ماهیات مشاهده می شود در واقع برای وجود است.
و اما دسته سوم:
به آیه زیر از سوره زمر توجه بفرمایید:
اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَهُوَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ
آیه فوق خالق تمام اشیاء و اتفاقات و حوادثی که در عالم رخ می دهد را خداوند متعال معرفی می کند.این آیه را اگر بخواهیم به زبان فلسفی بیان کنیم بدین صورت می شود:((لا مؤثر فی الوجود الا الله)).
پس تمام تأثیرگذاری ها و کارهایی که رخ می دهد فقط برای خداوند است و بس.اگر هم دیگران بخواهند کاری انجام دهند حتما بایستی آن کار را به طفیلی خداوند متعال انجام بدهند و نه جدای از آن ذات مقدس. به این روایت امام صادق(ع)که در تحف العقول آمده است،توجه کنید:((و تعرف نفسک به و لا تعرف نفسک بنفسک من نفسک:نفس خودت را به طفیلی او می شناسی و به وسیله خودت و از طریق خودت نمی شناسی)).
همچنین امام صادق(ع)در اصول کافی می فرمایند:((لایدرک مخلوق شیئا الا بالله:هیچ مخلوقی هیچ چیزی را درک نمی کند مگر به طفیلی خداوند)).
در روایت اول شناخت جان خودمان را به طفیلی خداوند می داند نه از طریق خودمان و در روایت دوم مطلق شناخت هایی را که داریم چه درباره خود و چه درباره دیگر اشیاء، همه را به طفیلی خداوند می داند و نه مستقل و جدای از او.
اکنون به این نص دینی که در اذکار نماز می خوانیم،اشاره می شود:((بحول الله و قوته اقوم و اقعد:با توان و نیروی خداوند است که برمی خیزم و می نشینم)).همچنین این عبارت دینی که زیاد شنیده ایم، بر مطلب فوق تاکید می کند:((لا حول و لا قوه الا بالله:هیچ توان و نیرویی{برای کسی} نیست مگر به طفیلی خداوند)).
خب پس این دسته سوم از نصوص دینی هم به کارها و افعال بندگان اشاره داشت، چه آن کارهایی که در ذهنمان صورت می گیرد مثل شناخت خود و شناخت دیگر اشیاء و چه آن کارهایی که در عالم خارجی از طریق بدن و جسم مان صورت می گیرد.طبق جملات بالا که همه از نصوص دینی بود تمامی آن کارها به طفیلی حق تعالی انجام می شود و نه مستقل و جدای از او.
پس اجمال مطالب گفته شده تا اینجای بحث بدین صورت شد که طبق سه دسته ذکر شده از آیات و روایات هم اصل وجودی که در مخلوقات مشاهده می شود و هم صفات نیکویی که در آنها می بینیم و هم کارهایی که آنها انجام می دهند همگی تجلی خداست و به طفیلی اوست که در مخلوقات صورت می گیرد و مخلوقات و ماهیات جدای از وجود حق تعالی قادر به انجام هیچ کاری نیستند چرا که هیچ صفت نیکویی در آنها نیست که به وسیله آن کاری را انجام دهند و اصلا بدون خداوند حتی در عالم آفرینش موجود هم نمی باشند.
دسته اول از نصوص دینی به اصل وجود اشاره داشت و دسته دوم به صفات نیکویی که در مخلوقات مشاهده می شود می پرداخت و دسته سوم به کارها و افعالی که توسط کثرات و مخلوقات در عالم صورت می گیرد، توجه داشت.
از همینجا وارد مبحث فنای فی الله و بقای بالله می شویم:
اگر کسی حقیقت نصوص دینی دسته سوم را در جان خود و دیگر اشیاء شهود کند به فنای افعالی دست یافته است و اگر کسی حقیقت نصوص دینی دسته دوم را در جان خود و دیگر اشیاء شهود کند به فنای صفاتی یا اسمائی دست یافته است و اگر هم کسی موفق به شهود حقیقت نصوص دینی دسته اول شد،به فنای ذاتی دست یافته است.
در هر سه مرحله ذکر شده از منظر عرفانی، سالک الی الله هر قدر که حقیقت آن مرحله را شهود کرد و در آن فانی شد به همان اندازه هم به بقای بالله دست یافته است. اما با نگاه دقیق باید گفت که از منظر تکوینی و حقیقت خارجی عالم حتی اگر مراحل سه گانه ای که در بالا با آیات و روایات بیان شد توسط کسی شهود نشود، همه کس و همه چیز در همه شئون سه گانه و مراحل ذکر شده فانی در خداوند و باقی به او هستند، چه بدانند و چه ندانند و چه شهود کنند و چه شهود نکنند؛چون این فنا و بقا یک حقیقت تکوینی است و به پی بردن یا نبردن ما بستگی ندارد.لذا در سوره الرحمان می خوانیم:
​کل من علیها فانو یبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام
با توجه به دسته بندی نصوص دینی که در بالا بیان شد معنی آیه این می شود که همه مخلوقات در تمام مراحل سه گانه ذات و صفات و افعال فانی فی الله و باقی بالله هستند،چه متوجه این مطلب باشند و چه نباشند.
پس فنا و بقایی که شخص عارف به آن دست می یابد و در عرفان مطرح می شود همگی مربوط به شهود خود فرد و سالک الی الله می باشد وگرنه از لحاظ تکوینی و واقعیت هم خود سالک و هم بقیه مخلوقات، همه و همه فانی فی الله و باقی بالله می باشند.
در نتیجه ما دو نوع نگرش به این مطلب داریم یکی از لحاظ تکوینی و حقیقت خارجی و یکی هم از لحاظ اینکه ما چقدر به آن حقیقت خارجی پی برده ایم و با قلبمان موفق به شهود آن شده ایم.
اما از لحاظ تکوینی اگر به این قضیه بنگریم دلیل اینکه همه مخلوقات در انجام افعال خودشان محتاج خداوند هستند اینست که در صفات، فانی در او می باشند و هیچ کدام از صفات نیکو مثل قدرت و مشیت و…برای خود آنان نیست و دلیل اینکه در صفات نیکویی که در آنها مشاهده می شود محتاج حق تعالی هستند هم اینست که در اصل وجودشان فانی در او می باشند و پیداست که هر کسی صفات را از اصل وجودی که در خود می بیند دارد پس وقتی وجودش تجلی خداوند بود صفاتش هم همینطور خواهد بود و افعال او هم به همین صورت می باشد.
مطلب ذکر شده از لحاظ واقعیتی بود که در عالم خارجی می باشد؛ اما روال و شیوه سلوک از منظر عرفانی برای تحقق به مراتب سه گانه فنا و بقا برعکس مراتب فوق می باشد یعنی بدین صورت است که برای فنای ذاتی ابتدا می بایست فنای صفاتی را پشت سر گذاشت و برای تحقق یافتن به فنای صفاتی هم ابتدا بایستی فنای افعالی را پشت سر گذاشت.
گفتیم که در هر مرتبه شخص سالک به همان مقدار که به فنای در خداوند دست یافت به همان مقدار هم به خداوند باقی شده است و این دو از نظر تکوینی و حقیقت خارجی همیشه با هم می باشند و جدایی ندارند، هر چند از منظر تحلیل عرفانی و علمی با هم تفاوت دارند.
مجددا تأکید می شود که همه کس و همه چیز در ذات و صفات و افعال طبق حقیقت تکوینی عالم فانی فی الله می باشند و طبق همان حقیقت تکوینی باقی بالله هم می باشند و فنا و بقایی که در علم عرفان نظری مطرح می شود مربوط به کنار زدن پرده های خیالی و وهمی از جلوی چشم قلب انسان و در نتیجه پی بردن و شهود نسبت به آن حقیقت تکوینی است نه اینکه آن حقیقت توسط عارف ساخته شود.
در این راه اما عده ای از مجذوبین ذات مقدس حق تعالی هستند که وقتی به فنای ذاتی می رسند یعنی برای خودشان و دیگران وجودی نمی بینند و فقط وجه خداوند را می بینند، به دلیل ضعف بنیه و استعدادشان قادر نیستند که به مقام بقای بالله دست یابند(البته همانطور که گفتیم این مربوط به شهود خود عارف است وگرنه از لحاظ تکوینی همه باقی بالله هستند).
چنین شخصی مندک در وجود لایتناهی می ماند و دیگر به خود و عالم امکان نظر نمی کند.امام روح الله خمینی(قدس سره)معادل این دسته از انسان های والا مقام را، در عالم فرشتگان "ملائکه مهیمین" می دانند که آنها نیز آنچنان غرق وجود لایتناهی هستند که طبق حدیث از آفرینش عالم و آدم بی خبرند و حتی خود را نمی بینند و سراپا در عظمت حق تعالی غرقه می باشند.
اما عده ای دیگر از انسان هایی که به شهود مقام فنای ذاتی فی الله دست یافتند، به دلیل استعداد قوی و والایی که از قبل در علم حق تعالی برای آنان در نظر گرفته شده است، به مقام بقای بالله هم دست می یابند(مجددا تأکید می کنیم که این مربوط به شهود خود عارف است وگرنه از نظر تکوینی همه مخلوقات هم در ذات و هم در صفات و هم در افعال فانی در خداوند و باقی به او هستند).
چنین اشخاصی پس از فنای ذاتی می توانند مجددا به صفات و افعال خود و دیگر مخلوقات نظر کنند منتها نگاه کنونی آنها با نگاهی که قبل از فنای فی الله و بقای بالله داشته اند تفاوتی عمیق دارد.این افراد که از نوادر هر عصری می باشند در مرتبه بقای بالله با چشم خداوند به مخلوقات می نگرند و چیز هایی را در آنها می بینند که سایر انسان ها توان ادراک آن را ندارند و نیز با گوش خداوند می شوند یعنی صداهایی را دریافت می کنند که بقیه انسان ها از آن بی خبرند،اما چون پس از بقای بالله به این حقیقت پی برده اند که از لحاظ تکوینی قبل از رسیدن به این مقام هم فانی در خداوند بوده اند و به طفیلی فیض او به این مرتبه راه یافته اند زبان حالشان این جمله اهل بهشت است که:((الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله:سپاس برای خداوندی که ما را به این مقام راهنمایی کرد و اگر خداوند رهنمون ما نبود ما خودمان نمی توانستیم که به این رتبه دست یابیم)).
عده ای از چنین انسانهای والا مقامی از جانب وجود مطلق خداوندی که در او فانی شده اند به سوی دیگر انسان ها فرستاده می شوند تا دیگران را هم از حقیقت عالم آفرینش و سرانجام آن آگاه کنند.در زبان قرآن و روایات به این اشخاص نام"نبی"یا"رسول" اطلاق می شود که البته با مبعوث شدن پیامبر رحمت محمد مصطفی(ص)طبق حدیث خود آن حضرت(ص) این باب برای همیشه بسته شد:((لا نبی بعدی)).
اما نبوتی که در این حدیث با لای نفی جنس باب آن برای همیشه بسته شده است، همان نبوت تشریعی است.به بیان دیگر امکان ندارد که پس از پیامبر اکرم(ص)کسی شریعت و دین تازه ای را از جانب خداوند متعال به مردم ابلاغ کند ولی باب فنای فی الله و بقای بالله و خبردار شدن از حقیقت عالم و خبردار کردن دیگران همیشه باز است که صد البته این کار هم به طفیلی عمل به دستورات دین حضرت محمد(ص)و فیض رسانی خود ایشان انجام می شود. "نبی"در لغت از "نبأ"به معنی کسی است که به دیگران خبر می دهد و همانطور که گفتیم نبوت تشریعی تمام شده است یعنی کسی دین تازه ای از جانب حق تعالی نخواهد آورد و اگر چنین ادعایی کند قطعا دروغگو است ولی با عمل کردن طبق همان دین پیامبر خاتم(ص)هنوز هم می توان در حقیقت عالم امکان فانی شد و به آن باقی گشت و از چند و چون راه و خواص مخلوقاتی که پس از بقای بالله با چشم خداوند واقعیت اصلی آنها دیده شده است، دیگران را هم خبردار کرد.
از این نوع خبر دادن که با نبوت تشریعی و آوردن دین جدید تفاوت اساسی دارد در علم عرفان نظری با عبارت"نبوت إنبائی"یاد می شود و این باب برای همیشه پیش روی بندگان باز می باشد.راه نبوت انبائی در واقع با عمل کردن به دستوراتی که از طریق نبوت تشریعی برای ما بیان شده است،باز می شود.
ادامه بحث فنا و بقا را با کمک گرفتن از حقیقت ظهور اعداد توسط"یک"پی می گیریم:
نخست به ذکر روایتی از مولا علی(ع)می پردازیم؛مولا(ع)در نهج البلاغه راجع به حق تعالی می فرمایند:((واحد لا بعدد)).
می دانیم که همه اعداد از یک ساخته می شوند چون مثلا اگر بگوییم که عدد "10" از پنج به علاوه پنج ساخته شده است، این سوال هم مطرح است که چرا از سه به علاوه هفت ساخته نشده باشد و یا چرا از نه به علاوه یک ساخته شده نباشد و یا…؟
هر کدام از این فرض ها را انتخاب کنیم بدون هیچ دلیل منطقی آن را بر دیگری ترجیح داده ایم و به تعبیر فلسفی به ترجیح بلا مرجح مبتلا شده ایم.پس فرض صحیح این است که همان عددی که با تکرار خود در مراتب دیگر پنج و نه و هفت و سه را می سازد همان عدد هم ده را ساخته باشد.
با توجه به قاعده منطقی فوق که درباره اعداد بیان شد بار دیگر به جمله مولا(ع)باز می گردیم:((واحد لا بعدد)).
وحدت خداوند چون از نوع عددی نیست یعنی نمی توان در کنار او دومی و یا سومی را فرض کرد پس از نوع وحدت احدی و اطلاقی می باشد که بر همه چیزهای دیگر گسترده شده و آنها را در برگرفته است.پس همه کثرات و وحدت هایی که با عنوان مخلوقات از آنها یاد می کنیم،همگی تحت سلطه وجودی او قرار دارند نه اینکه در کنار او باشند. طبق مطالب ذکر شده در بخش "مرآه(آینه)"از مجموعه اصطالحات، مولا علی(ع)در نهج البلاغه همه مخلوقات را بسان آینه ای می دانند که کمالات وجودی حق تعالی را برای ما منعکس می کنند:((تشهد له المرایا لا بمحاضره)).
پس همان واحدی که از نوع عددی نبود وقتی که در آینه ای که تحت اشراف خود آن(و نه در کنار آن) است،تجلی می کند مرتبه ای از اعداد را پدید می آورد و هنگامی که در آینه های دیگری که در علم او می باشند متجلی می شود کثرات و اعداد دیگری را ظهور می دهد که همگی تحت سلطه وجودی خود او قرار دارند.
حال با در نظر داشتن نکات فوق به مبحث فنا و بقا باز می گردیم:
برای هر کسی روشن است که هیچ کدام از اعداد از خود هیچ ندارند و همگی از متجلی شدن همان واحدی که عددی نبود در عالم ظاهر شده اند.همانطوری که عدد ۱۰ و ۵ و ۳ و ۷ و…از منعکس شدن عدد یک در مراتب دیگر ظهور کرده اند.
پس هر چه از کمالات(=اسمای حسنی) در سرتاسر جان خود مشاهده می کنند،همه را از تجلی آن واحد یگانه در صورت علمی خودشان(=آینه ها)دارند؛ اما هر چه که نقص و کمبود در جان خویش می بینند همگی مربوط به ظرفیت اندک صورت علمی آنان برای پذیرش بیشتر فیض وجودی آن واحد یگانه بوده است.
پس اگر آن واحد غیر عددی و یگانه پرده غفلت را از پیش چشم آینه هایی که فیض او را دریافت می کردند کنار بزند، تمامی استقلالی که در مراتب اعداد پنداشته می شد از بین می رود و روشن می شود که همه اعداد هرچه که داشته اند در واقع از منعکس شدن آن واحد یگانه در آینه جان آنها بوده است و این یعنی همه آنها تکوینا و حقیقتا در واحدی فانی بوده اند که دم به دم آنها را ظهور می داده است(=فنای فی الله).
در قیامت وقتی که وحدت حق تعالی ظهور می کند برای همه مخلوقات روشن می شود که تمام کمالاتی را که در ماهیت(=آینه)خویش مشاهده می کردند، همگی مربوط به وجود واحدی بوده است که همه آنها را در برگرفته بوده ولی آنها به سبب غفلتشان آن کمالات را برای خودشان می پنداشتند.
پس وقتی اسم ها و تعینات و مخلوقات ظهور می کند و آن واحد یگانه اوصاف خود را در آن کثرات متجلی می کند خود او در حجاب می رود اما این حجاب فقط مربوط به شهود نکردن مخلوقات اوست وگرنه او در همه آنها تکوینا حضور دارد و غایب نیست.به تعبیر امام موسی کاظم(ع)در توحید صدوق:((لیس بینه و بین خلقه حجاب غیر خلقه:بین او و خلق او هیچ حجابی نیست مگر خود خلقش)).
در حالت بالا هرچند مخلوقات کثیر به آن واحد یگانه توجهی ندارند ولی همگی باقی به او می باشند و نه مستقل و جدای از او(=بقای بالله).
پس این بقا یک بقای تکوینی است و چه کسی آن را بداند و چه نداند این واقعیت همیشه همراه او بوده و هست و خواهد بود.
اما در فرضی دیگر وقتی آن واحد یگانه چهره خودش را ظاهر می کند، این بار آن کثرات و مخلوقات پنهان می شوند و همگی مندک در آن می گردند و معلوم می شود که آنها از خود هیچ نداشته اند(=فنای فی الله).
در مطالب فوق که با کمک گرفتن از نحوه پدیدار شدن مراتب اعداد بیان شد، از کتاب "الفناء فی المشاهده" از عارف بزرگ محیی الدین بن عربی(رضوان الله علیه)استمداد شده است.
در ادامه به شرحی پیرامون آیه ۶۸ از سوره زمر پرداخته می شود:
وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْرَىٰ فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنظُرُونَ
برداشت عمیق و عرفانی ای که ملا عبدالرزاق قاسانی در کتاب تأویلات خود بر قرآن کریم ذیل این ایه شریفه از سوره زمر بیان می کنند،بدین صورت است که در نفخه صور اول همه مخلوقات به صورت مرده هایی در می آیند که در حی لایموت فانی می باشند و از خود هیچ ندارند(=فنای فی الله).
اما در نفخه صور دوم که در صورت همان مردگان دمیده می شود همگی به طفیلی حیات و حول و قوه الهی زنده می شوند و بر می خیزند(=بقای بالله).
در این زندگانی دوباره برای همه آنها مشخص و روشن است که از خود و برای خود چیزی ندارند، پس به طفیلی قیام حق تعالی ایستاده اند و با چشم آن واحد یگانه به کثرات می نگرند:((فإذا هم قیام ینظرون)).
نا و بقایی که درباره آیه ذکر شده از سوره زمر بیان شد صرفا یک حقیقت تکوینی نمی باشد بلکه علاوه بر تکوینی بودن مربوط به شهود خود شخص هم می باشد چون پس از تفخ صور در قیامت پرده از جلوی چشمان همه مخلوقات کنار می رود و تمامی انسان ها به حقیقت مطلب پی می برند.
نکته ای ظریف که در آیه ذکر شده می باشد،این است که عده ای را از مردن یا مدهوش شدن به وسیله شنیدن نفخه صور اولی، مستثنا کرده است با این عبارت که:((إلا من شاء الله))
این عده همان کسانی اند که در دنیا به مقام فنای فی الله دست یافته اند و پیداست که کسی که در وجود لایتناهی که سراسر حیات است، فانی شده باشد معنا ندارد که دوباره در آن فانی شود چرا که در این فرض صحت فنای اول زیر سؤال برده شده است.این دسته از افراد در همین دنیا با ریاضت شرعی چشم قلب خود را به روی حقیقت باز کرده اند و هم در مرتبه افعال و هم صفات و هم اصل ذاتشان خویش را فانی در خداوند و باقی به او مشاهده نموده اند.
وقتی چنین کسی در حی لایموت فانی شده است، دیگر از هر مرگ و زوالی در امان است چون با بقای به همان حی لایموت او هم تا همیشه زنده خواهد بود.به تعبیر عارف بزرگ حافظ شیرازی(رضوان الله علیه):
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما
چنین انسان های وارسته ای از همه حجاب هایی که ناشی از کثرات بوده است،گذشته اند و آن نور واحدی را مشاهده می کنند که دم به دم در خود آنها و دیگر مخلوقات و کثرات ظهور می کرده است.برای این افراد خداوند از همه اشیاء ظاهر تر است چون به سر این فرمایش موال علی(ع)در نهج البلاغه پی برده اند که:((لاتحجبه السواتر:هیچ چیزی خداوند را نمی پوشاند)).
چنین شخصی در همه جا چهره تابان حق تعالی را مشاهده می کند،چرا که آن ذات مقدس با وسعت بی نهایت خود، مشرق و مغرب عالم را پر کرده است بلکه همه چیز را در خود جا داده است:
و لله المشرق و المغرب فأینما تولوا فثم وجه الله ان الله واسع علیم
این انسان والا مقام به جملات نورانی امام حسین(ع)در دعای عرفه که در پست "وحدت وجود از بان امام حسین(ع)"نقل شد تحقق می یابد:((تعرفت الی فی کل شیء فرأیتک ظاهرا فی کل شیء:خودت را در هر چیزی به من شناساندی،پس من تو را در هر چیزی آشکارا دیدم)).این انسان حتی در خودش هم خداوند را شهود می کند و به حقیقت فرموده امام صادق(ع)که در ابتدای نوشتار ذکر شد،پی می برد که خودش را از طریق خودش و به وسیله خودش نمی شناسد بلکه به طفیلی خداوندی می شناسد که غرقه در وجود او می باشد.حسین منصور حلاج(قدس سره)پس از رسیدن به این مرتبه از فنای فی الله بود که"أنا الحق"می گفت چون در همه چیز و همه کس حتی خودش ظهور آن واحد یگانه را شهود می کرد.
پس چنین انسانی که از دام کثرات رهیده است، خود و همه اشیاء عالم امکان را غرقه در وجود لایتناهی حق تعالی می بیند و همه آن ها را در ذات و صفات و افعال فانی در خداوند می بیند و در این شهود خویش خودش را هم همراه بقیه مخلوقات باقی به بقای خداوند مشاهده می کند.
عارف بزرگ ایرانی ابوسعید ابوالخیر(قدس الله نفسه الزکیه)درباره بقای خودشان به خداوند که توفیق آن را پیدا کرده اند،دو بیتی زیبایی را بدین صورت سروده اند:
عمریست که ما از خم وحدت مستیم شیشه کثرت این طایفه را بشکستیم
اینکه گویند فنا هست غلط می گویند تا خدا هست دراین معرکه ما هم هستیم

بیت اول اشاره می کند که ایشان در وجود واحدی(=واحد لا بعدد) که همه کثرات(=آینه ها و مخلوقات) را فراگرفته است،فانی شده اند و این کار با شکستن شیشه های کثیری رخ داده است که آن نور واحد را به صورتهای متفاوتی ظهور می داده است و از هر سو به آنان احاطه داشته است.چنین شخصی خود و دیگر اشیاء را غرقه در آن نور شهود می کند(=فنای فی الله).
بیت دوم اما مرتبه ای فراتر را بیان می کند و آن اینکه ایشان از بقای بالله هم که بدان دست یافته اند خبر می دهند که در آن درجه از سلوک شخص عارف از مرحله فنای فی الله عبور کرده است و ضمن اینکه به خود خداوند تحقق پیدا کرده است، خداوند در این مرتبه کارهای خودش در عالم امکان را از طریق آن شخص انجام می دهد.ابو سعید ابوالخیر(ره) می گوید اگر کسی به این مرتبه ای که من هم اکنون در آن می باشم فنا می گوید سخن او غلط است چرا که من باقی به بقای خداوند شده ام و دیگر تا خدا می باشد من هم به طفیلی او و در جوار او خواهم بود.
اما فنای فی الله فقط در مرتبه ظهور آن ذات مقدس رخ می دهد و کسی به هیچ وجه به هویت غیبیه وجود راه ندارد که فرض کنیم بخواهد در آن فانی شود.پس نتیجه می گیریم که همه در"وجه"او که برای ما تجلی می نماید،فانی می شوند نه در ذات غیبیه او؛ولی اگر کسی در همین"وجه الله"به معنی حقیقی کلمه فانی گشت آنگاه در مرحله بعد یعنی بقای بالله مثل خود"وجه الله"در همه جای جهان آفرینش حضور دارد.چنین کسی چون مندک در"وجه الله"شده است،از برخی جهات در احکام فرقی با آن ندارد.
لذا امام صادق(ع)در توحید صدوق می فرمایند:((نحن وجه الله الذی یوتی منه)).اهل بیت(ع)آنچنان در وجه خداوند فانی گشته اند که بین آنها با وجه خداوند تفاوتی نمانده است.پس در احکامی مثل حضور همه جایی "وجه الله"هم دقیقا مثل خود آن می باشند.
حضور همه جایی"وجه الله"را این عبارت قرآنی بیان می کند: "فاینما تولوا فثم وجه الله" و حضور همه جایی کسی که در"وجه الله"فانی شده است را این عبارت امام هادی(ع)در زیارت جامعه کبیره بیان می کند:((ذکرکم فی الذاکرین و أسماؤکم فی الأسماء و أجسادکم فی الأجساد و أرواحکم‏ فی‏ الأرواح‏ و أنفسکم فی النفوس و آثارکم فی الآثار و قبورکم فی القبور)).
آنگاه وجود واحد و یگانه تاثیر گذاری خود در مخلوقات را از طریق همین شخصی که در وجه او فانی شده است،انجام می دهد چون چنین کسی پس از فنا به مرحله بقای بالله رسیده تا به عنوان واسطه فیض برای دیگر مخلوقات عمل کند. مثل عباراتی که در زیارت جامعه کبیره از زبان مطهر امام هادی(ع)نقل شده است:"بکم فتح الله و بکم یختم"و "بکم ینزل الغیث"و "بکم یمسک السماء ان تقع علی الارض الا باذنه"همه اینها برای اینست که اصل ذات اهل بیت(ع)در وجه حق تعالی فانی شده است و سرتاپای آنان به خداوند باقی گشته است.
روی همین حساب هم در این مرتبه وقتی که اصل ذات شخص در خداوند فانی است دیگر خود خداوند است که در ذات آن شخص ظهور می کند و آن شخص به منزله اعضا و جوارح حق تعالی برای تاثیر گذاری در عالم خلقت می شود. دست خدا مثل مولا علی(ع)که دست مبارک او"ید الله"بود و نیز چشم او می شود همانطور که خود ایشان می فرمایند:"انا عین الله" و خداوند با زبان ایشان با بندگانش صحبت می کند:"لسانه الصادق" و با گوش ایشان درخواست مخلوقات را می شنود:"اذن الله الواعیه".
این درباره فنای ذاتی بود که خداوند به جای ذات بنده اش می نشیند و آنگاه با اعضا و جوارح او کار می کند.کسی که به این مرحله رسیده است حتما بایستی قبل از آن وسعت جان خود را طی حرکت جوهری به پهنه "وجه الله"در آورده باشد و این کار فقط با فنای در وجه خداوند ممکن است.این درجه از سلوک عرفانی در زبان عرفا و اولیاء الله با عنوان مرتبه"قرب فرائض"یاد می شود.
اما در فنای پایین تر از فنای ذاتی یعنی در فنای افعالی و یا فنای صفاتی چون ذات بنده هنوز در خداوند فانی نشده است و فقط اعضا و جوارح یا صفات اآن شخص در خداوند فانی گشته است، خداوند هم به جای همان اعضا و جوارح او ظهور می کند.در نتیجه ذات او به دلیل عدم فنای در حق تعالی از منظر عرفانی هنوز باقی به خداوند نشده است بلکه فقط اعضا و جوارح و صفات او باقی به خداوند گشته اند.
پس در این مرتبه شخص سالک به وسیله ذات خودش(که هنوز فانی در خداوند نشده است)با اعضا و جوارحی که(به دلیل فنای در حق تعالی)خداوند به جای آنان نشسته است در عالم خلقت کار می کند.
پیامبر اکرم(ص)درباره این مرتبه از فنا می فرمایند: ((بالله عرفت الاشیاء))یعنی به وسیله خداوند اشیاء را شناختم؛چرا که خداوند به جای قوای ادراکی حضرت محمد(ص)نشسته است و ایشان(ص) در این مرحله از درجات عرفانی خویش با چشم خداوند می بینند و با گوش او می شنوند و با دست او کار می کنند برعکس مرتبه قبل که خداوند با اعضا و جوارح بنده کار می کرد.ضمنا "قرب نوافل"به هیچ وجه آخرین درجه والاترین انسان و گل سرسبد جهان آفرینش حضرت محمد(ص)نمی باشد بلکه ایشان دارای مراتب بالاتر یعنی "قرب فرائض" هم می باشند و این عبارت که از ایشان نقل شد به هیچ وجه ناظر به والاترین مرتبه عرفانی ایشان نیست.پس مقام ایشان قطعا از "قرب نوافل" والاتر می باشد.البته مسلم است که هر کس با فنای ذاتی به "قرب فرائض"رسیده است، حتما قبل از آن با فنای افعالی و صفاتی"قرب نوافل"را هم پشت سر گذاشته است.حال چنین شخصی می تواند ضمن اینکه صاحب مقام"قرب فرائض"می باشد، از مرتبه پایین تری مثل"قرب نوافل" که قبلا آن را طی کرده است،نیر خبر دهد کمااینکه در جمله ذکر شده از پیامبر اکرم(ص)به آن اشاره کردیم.
درباره "قرب نوافل" به حدیث قدسی زیر که در اصول کافی آمده است،استناد می شود:
(( إنه لیتقرب إلی بالنافله حتى أحبه فإذا أحببته کنت‏ سمعه‏ الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به و لسانه الذی ینطق به و یده التی یبطش بها:بنده من با نوافل به من نزدیک می شود پس وقتی که من محب و دوستدار او شدم گوش او می شوم که با آن می شنود و چشم او می شوم که با آن می بیند و زبان او می شوم که با آن سخن می گوید و دست او می شوم که با آن کار می کند)).
در این مرتبه طبق احادیثی که در نصوص دینی دسته سوم و دوم ذکر شد شخص عارف کارهایش را به طفیلی خداوند انجام می شود پس کارهایش کار خداست و همچنین صفاتش هم فانی در خداوند گشته است پس صفات او هم صفات خداست و یا به عبارت دیگر خداوند در اعضا و جوارح و صفات او ظهور میکند و شخص سالک با ذات خودش که هنوز فانی نشده است به وسیله صفات و اعضا و جوارحی که فانی در خداوند است در عالم هستی کار می کند.
البته از دید دقیق قرآنی این مطلب فقط مخصوص عرفا و اولیاء الله نیست بلکه همانطور که گفتیم از لحاظ تکوینی خداوند در تمام اشیاء عالم تجلی کرده است ولی فقط عارف متوجه این مطلب شده است وگرنه همه مخلوقاتی که نسبت به این مطلب در خواب غفلت می باشند نیز در سه مرحله ذات و صفات و افعال فانی در حق تعالی می باشند و باقی به او هستند ولی تا کسی با ریاضت شرعی این حقیقت تکوینی را در اعضا و جوارح و یا صفات خود شهود نکند از جانب خداوند به او مقام "قرب نوافل"داده نمی شود و تا آن را در اصل ذات خود شهود نکند به او مقام "قرب فرائض" داده نمی شود.
بقیه انسانهایی که در خواب غفلت به سر می برند و خود و کثرات پیرامون خود را صاحب وجود و کمالات وجودی مستقل و جدای از خداوند می پندارند،یا گرفتار شرک خفی هستند و یا مبتلا به شرک جلی می باشند.
این افراد که در نگاه عرفا محرم درگاه خداوند نشده اند، به تعبیر قرآن کریم در روز قیامت جانشان را باخته اند چون جان انسان تنها سرمایه ایست که انسان می تواند با آن فانی فی الله و باقی بالله شود و اگر کسی فرصت این دنیا را برای این کار از دست داد سراپای او خسران و زیان می شود:
اولئک الذین خسروا انفسهم و ضل عنهم ما کانوا یفترون
آیه بیان می کند که آنان کسانی اند که جان خودشان را باخته اند و تمام چیزهایی را که به دروغ برای خود و دیگران می پنداشتند از دستشان میرود چون از لحاظ تکوینی هم خود آنان و هم دیگران مندک و فانی فی الله بوده اند ولی حجابی که پیش چشمان قلب آنان بود مانع شهود این حقیقت بود.
در واقع چون همه کمالات مختص وجود حق تعالی بوده است و ماهیات و مخلوقات از خود و برای خود هیچ نداشته اند، این دسته از افراد گمراه و زیانکار عمری به دنبال تصویر ذهنی خود می دویدند یعنی چیزی را طلب می کرده اند که اصلا در عالم خارجی نبوده است و در همان ذهنشان هم به طفیلی وجود خداوند بوده است(و نه مستقل از او) ولی آنها متوجه این مطلب نبوده اند.البته که با روشن شدن حقیقت در قیامت دستشان خالی می ماند.
ابواسعید ابوالخیر(قدس سره)در دو بیتی زیر به این حقیقت مبنی بر عدم شناخت غافلان و محجوبین درگاه خداوند اشاره می فرمایند:
دی شانه زد آن ماه خم گیسو را بر چهره بریخت زلف عنبر بو را
پوشید بدین حیله رخ نیکو را تا هر که نه محرم نشناسد او را

واژه گیسو و زلف در بیت اول به کثرات و مخلوقات متنوع و فراوان اشاره می کند که آن واحد یگانه که همه را در برگرفته است با ظهور دادن آن کثرات وحدت خود را پنهان می کند و به تعبیر ابواسعید ابوالخیر(ره)رخ نیکوی خود را می پوشاند.رخ در این بیت اشاره به عبارت قرآنی"وجه الله"دارد که با خلقت عالم در گستره ملک خودش پوشیده و پنهان شده است.
اما از آنجاییکه طبق جمله عرشی"الغیرک من الظهور ما لیس لک حتی یکون هو المظهر لک" از امام حسین(ع)در دعای عرفه، حق تعالی از لحاظ تکوینی ظاهرترین چیز دانسته شده است پس نتیجه می گیریم که پنهان بودن او به جهت حجابهای نفسانی خود ماست که سبب می شود متوجه حضور همه جایی او نباشیم.
لذا امام موسی کاظم(ع)در توحید صدوق می فرمایند:((احتجب بغیر حجاب محجوب و استتر بغیر ستر مستور)) یعنی او بدون هیچ حجابی پوشیده شده است و بدون هیچ پرده ای پنهان می باشد. پس دلیل پنهان بودن او به خود ما بر می گردد؛کمااینکه خود امام موسی کاظم(ع)در جمله ای قبل از این عبارت می فرمایند:((لیس بینه و بین خلقه حجاب غیر خلقه))یعنی خود خلق هستند که برای خودشان حجاب شده اند وگرنه بین او با مخلوقاتش هیچ حجابی نمی باشد.
پس سالک الی الله که برای رسیدن به مقام "قرب نوافل" و "قرب فرائض"بایستی حقیقت تکوینی فنا و بقا را در جان خود و دیگر اشیاء شهود کند و برای رسیدن به این شهود حتما بایستی حجاب های خود بینی و کثرت بینی را با علم صحیح و عمل صالح طبق همان علم کنار بزند تا توهمات نفس ناطقه او ویران شود و حقیقت عالم هستی به جای توهمات ذهنی او بنشیند.
به تعبیر شیرین عارف بزرگ جلال الدین محمد بلخی معروف به مولانا(قدس سره) در دیوان شمس تبریزی:
هر کجا ویران بود آنجا امید گنج هست گنج حق را می نجویی در دل ویران چرا؟
خداوند در حدیثی قدسی می فرماید:((أنا عند القلوب المنکسره:من نزد دلهای شکسته شده و ویران گشته می باشم)).
این دلها از همه اسباب و علل ظاهری بریده اند و با خستگی از کثرات رویشان را به سوی خداوند واحد و یگانه کرده اند.
این شعر مولانا درباره شهود خود عارف بود که با ویران کردن خودساخته های نفسانی جان خودش می تواند به شهود حقیقت تکوینی فنا و بقا دست یابد. اما درباره خود آن حقیقت چه عارف شهود بکند و چه در پس پرده انکار بماند و موفق به شهود نشود، همه مخلوقات عالم امکان سراپا فانی در وجود واحد لایتناهی و باقی به او می باشند.
خود مولانا(ره)درباره حقیقت تکوینی فانی شدن مخلوقات در خداوند و باقی گشتن آنها به حق تعالی در مثنوی معنوی می فرمایند:
هر نفس نو می شود دنیا و ما بی خبر از نو شدن اندر بقا
باز به تعبیر مولانا(قدس سره)در دیوان کبیر شمس تبریزی:
ای زعشقت عالمی ویران شده قصد این ویرانه کردی عاقبت
من تو را مشغول می کردم دلا یاد آن افسانه کردی عاقبت

در بیت اول خطاب به حق تعالی می گوید:
ای خدایی که از عشقت همه عالم ویرانه و فانی در توست،آخر سر دل من را هم ویرانه و فانی در خودت نمودی.
با ویرانه شدن دل سالک و فنای فی الله است که سالک علاوه بر فنای خود متوجه فنای بقیه مخلوقات هم می شود و تا قبل از این متوجه این حقیقت نبود چه در مورد خود و چه درباره دیگران.
سپس در بیت دوم خطاب به قلب و نیروی ادراک نفس ناطقه خودش می گوید:
من تو را با پندارهای ذهنی خودم از شهود کردن حقیقت عالم به خود مشغول می کردم ولی در نهایت تو یاد آن عشق حقیقی افتادی.
حافظ شیرازی ظهور حقیقت اصلی آدمی را در همین ویران کردن دنیای وهمی انسان ها می داند:
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
عالم دیگری که باید ساخته شود هم اکنون در باطن تصوری که ما از دنیا و اسباب و علل ظاهری آن داریم حضور دارد و کافیست انسان پرده را از پیش چشمش کنار بزند تا به باطن و حقیقت عالم راه یابد:
 یعلمون ظاهرا من الحیاه الدنیا و هم عن الآخره هم غافلون
آیه فوق در سوره روم می فرماید:((آنها ظاهری از حیات دنیا را می دانند و{این در حالی است که}از آخرت غافل می باشند)).
در آیه فوق با مقابله انداختن بین ظاهر حیات دنیا با آخرت این مفهوم به روشنی بدست می آید که آخرت در باطن همین دنیا قرار دارد و اشاره به همان حرفی است که گفته شد مبنی بر اینکه هم اکنون هم مثل روشن شدن مطلب در قیامت، از لحاظ تکوینی همه مخلوقات فانی در خداوند و باقی به او هستند.
مولانا جلال الدین در کتاب پرشور غزلیات شمس در شعری فنا و بقای خودشان را اینگونه توضیح می دهند:
سفر کردم به هر شهری دویدم به لطف و حسن تو کس را ندیدم
ز هجران و غریبی باز گشتم دگرباره بدین دولت رسیدم

بیت نخست اشاره می کند که پس از عمری گشت و گذار بیهوده در میان کثرات و سردرگمی بین آنها سرانجام به خداوند واحد یگانه پی بردم که از همه آنها مهربان تر و زیباتر است.
بیت دوم هم اشاره می کند که پس از عمری هجران دوباره به معشوق خود رسیدم که پس از ورود به عالم خاکی میثاق عهد الست او را مبنی بر توحید ذاتی و صفاتی و افعالی با شرک ورزیدن به او فراموش کرده بودم، اما همانطور که مولوی در بیت نخست مثنوی معنوی اشاره می کند دوباره به همان واحد یگانه بازگشته است مثل هر کس دیگر که یا در این دنیا و یا در آخرت متوجه حضور او خواهد شد:
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش
اما ادامه غزل را پی می گیریم:
ز باغ روی تو تا دور گشتم نه گل دیدم نه یک میوه بچیدم
یعنی وقتی از روی خداوند(=وجه الله )یا همان سرچشمه حیات که تمام کثرات از فیض وجودی او تغذیه می شوند دور شدم، بدون او نتوانستم هیچ بهره حقیقی از آن کثرات ببرم.
به بدبختی چو دور افتادم از تو ز هر بدبخت صد زحمت شنیدم
مولانا(ره) در این بیت اشاره می کند که دورافتادن و در حجاب رفتن انسان از خداوند همان بدبختی است و تا شخص در این مرحله بماند از هم طرازان و امثال خود که آنها هم از خداوند دور افتاده اند ده ها دردسر می بیند.به تعبیر فلسفی ماهیات و کثرات مبدا شرور و آفات هستند چون جدای از وجود واحدی که همه را با هم انس دهد،همگی رو به سوی نقص های عدمی دارند و با هم هیچ سنخیتی ندارند.
چه گویم مرده بودم بی تو مطلق خدا از نو دگر بار آفریدم
مصرع نخست این بیت اشاره دارد که جدای از خداوند که سرچشمه حیات است همه کائنات نن جمله خود شخص سالک مرده ای بیش نیست.به تعبیر قرآن کریم در سوره زمر:
 انک میت و انهم میتون
ای پیامبر(ص)جدای از خداوند و به ذات خودت هم تو بی جانی و هم آنها بی جان و مرده اند.
بی جان بودن مخلوقات در قیامت با طلوع حی لایموت برای همه ظاهر می شود ولی این حقیقت تکوینی مختص به آنجا نیست.در بخش "توحید حیات" از مجموعه انواع توحید در قرآن پیرامون این معنی توضیح مفصلی بیان شده است.مصرع دوم شعر مولانا(ره)هم اشاره به مرتبه بعد از فنا یعنی بقای بالله دارد.مولانا(ره)به این حقیقت اشاره می کند که پس از آنکه من خداوند را یافتم و در او فانی گشتم، من را دوباره از نو آفرید ولی این بار مولانا(ره)جدای از توجه به او نیست بلکه باقی به خود او می باشد.
در اشعار حافظ شیرازی هم به این دست مطالب عمیق قرآنی و عرفانی بسیار اشاره شده است:
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق    بر او نمرده به فتوی من نماز کنید
حافظ(ره)اشاره می کند که هر کس که با بقای به خداوند و عشق او زنده نیست،در واقع مرده ای بیش نیست که باید نماز میت بر او خواند(یا بر اساس معنی دیگر واژه "نماز" باید برای او دعا کرد).
در غزلیات شمس شعرهای این چنینی که حاکی از عشق شورانگیز و روح پرور حضرت مولانا(ره) می باشد،فراوان است مثل این ابیات از غزل معروف مولوی(رضوان الله علیه):
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم   دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
مولوی در این شعر زیبا اشاره می کند که قبل از فنای فی الله مرده بوده است ولی پس از آن به طفیلی حق تعالی زنده گشته و در جوار او پاینده شده است.
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم     در هوس بال و پرش بی پر و پر کنده شدم
در این بیت بیان می شود که از درگاه حق تعالی خطاب به سالک الی الله ندا می آید که هنوز اعضا و جوارحت(=بال و پر) را فانی نکرده ای،پس مقام "قرب نوافل" به تو داده نمی شود،سالک در هوس اینکه معشوق وی به جای اعضا و جوارحش بنشیند آنها را در وجود حضرت دوست فانی می کند و از آن به بعد خداوند طبق حدیث قدسی"قرب نوافل" گوش او می شود که با آن می شنود و چشم او می شود که با آن می بیند و دست او می شود که با آن کار می کند.
و ما برای حسن ختام به یکی دیگر از اشعار عرشی مولانا(قدس سره)هم اشاره می کنیم:
ما به خرمنگاه جان باز آمدیم جانب شه همچو شهباز آمدیم
سیر گشتیم از غریبی و فراق سوی اصل و سوی آغاز آمدیم

تا اینجای غزل درباره حقیقت آیه زیر از سوره بقره می باشد که همه از خداوند هستند و به سوی او هم باز می گردند:
​انا لله و انا الیه راجعون ارجعی الی ربک
در واقع سالک در این مرتبه دعوت حق تعالی را مبنی بر اینکه"ارجعی الی ربک:به سوی پروردگارت باز گرد"را لبیک گفته است.
پس از همان مبدأی که آمده ایم به همان جا هم باز می گردیم و همان طوری که در ابتدای کار از خود چیزی نداشتیم در بازگشت هم چیزی نخواهیم داشت؛منتها در بین این آمدن و رفتن هم فقط کمالات وجودی در ما متجلی می شود وگرنه باز هم کسی چیزی از خود و برای خود ندارد و عرفا کسانی اند که بعد از ورود به دنیا و قبل از داخل شدن به آخرت در همینجا به این نکته پی می برند و همه را غرقه در وجود واحد یگانه می بینند.
وارهیدیم از گدایی و نیاز پای کوبان جانب ناز آمدیم
این بیت به خالص شدن از گرفتاری های دنیوی و وابستگی و رها شدن از نیاز کاذب به کثرات اشاره می کند که با زدودن پرده غفلت از پیش چشم سالک برای او رخ خواهد داد.
در کنار محرمان جان پروریم چونک اندر پرده راز آمدیم
در این بیت به مرحله بعد از فنا یعنی بقای بالله اشاره می کند که با ذکر جملاتی از اهل بیت(ع) گفتیم که خداوند در این مرحله تاثیر گذاری در مخلوقات را از طریق چنین شخصی انجام می دهد؛ چرا که چنین شخصی در وجه خداوند فانی شده است و به منزله اعضا و جوارح خداوند می باشد. مولانا(ره) با عبارت"جان پرور"اشاره می کند که زین پس خود او در این راه خطیر دست دیگر سالکان بازمانده را هم می گیرد و در این دستگیری همکار و همراه دیگر کسانی است که پرده ها و حجاب های نفسانی را کنار زده اند و مانند خود او در عالم نور وارد شده اند.
او کمند انداخت و ما را برکشید ما به دست صانع انگار آمدیم
در این بیت مولانا(ره) اشاره می کند که حتی قبل از اینکه موفق به شهود فنای خودش در خداوند واحد و یگانه بشود هم چون از نظر تکوینی و حقیقت خارجی عالم فانی در خداوند بوده است پس در واقع با دستگیری خود حق تعالی موفق به ورود به این مرحله شده است نه مستقل و جدای از او.در همین نوشتار گفتیم که زبان حال عارف در چنین مرتبه ای این جمله بهشتیان است که:((الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله:سپاس مخصوص خدایی است که ما را بدین مرتبه راهنمایی کرد و بدون هدایت او نمی توانستیم بدینجا راه یابیم)).
پیش از آن کین خانه ویران کرد اجل حمد لله خانه پرداز آمدیم
یعنی پیش از اینکه مرگ ما فرا رسد و به ناچار حقیقت عالم را به ما نشان دهند،ما خودمان به عمارت و ساختن خانه دل خود موفق شدیم و آن را باقی بالله کردیم؛اما از آنجایی که طبق"لا حول و لا قوه الا بالله"شخص سالک در این کار مستقل از خداوند نبوده است با عبارت"حمد لله"خداوند را برای این کارستایش می کند.
نان ما پخته است و بویش می رسد تا به بوی نان به خباز آمدیم
یعنی همانطور که ما با پی بردن به رشحه ای از حقیقت دنبال آن را گرفتیم و به آن رسیدیم تو هم با گرفتن همان ریسمان به این درگاه وارد بشو، درست مثل کسی که با دنبال کردن بوی نان به خود نانوا می رسد.
هین خمش کن تا بگوید ترجمان کز مذلت سوی اعزاز آمدیم
مولوی در این بیت به اشخاص دیگر می گوید که سکوت کنید تا کسی که گوینده و خبر دهنده از آن عالم می باشد برایتان شرح دهد که چگونه از عالم ذلت به عالم عزت که نزد خداوند است وارد شده است.
این بیت هم اشاره به حقیقتی دارد که در ابتدای همین نوشتار در دسته دوم از آیات و روایات از موال علی(ع)نقل شد: ِ((غنی کل فقیر و عز کل ذلیل و قوه کل ضعیف))یعنی وجود خداوند غنای هر فقیری است و عزت هر ذلیلی است و قوه و نیروی هر ضعیفی است. یعنی آن وجود واحد و یگانه با ظهور در همه ماهیات و مخلوقاتی که سراپا فقر و ذلت و ضعف هستند غنا و عزت و توانمندی خود را متجلی می کند.
عارفی که در شهود خودش فنا را پشت سر گذاشته و وارد مرحله بقا شده است هر غنا و بی نیازی را که در خود و دیگران ببیند برای خداوند می داند که در او ظهور کرده است و همین طور هر نیرو و عزتی را هم که می بیند برای خداوند می داند که در مخلوقاتش به نمایش گذاشته است و متوجه این نکته می شود که تا قبل از فنای در وجود لایتناهی و واحد حق تعالی،انسان ها همه ذلیل بوده اند و پس از معرفت آن ذات مقدس به طفیلی غنای او غنی شده اند و به طفیلی عزت او عزیز شده اند،به قول مولانا(ره)در شعری که از ایشان نقل کردیم:"کز مذلت سوی اعزاز آمدیم"و همچنین به طفیلی قوه و توان و نیروی او توانمند شده اند و در یک کلام به وجود او باقی شده اند.
((و لله الحمد رب العالمین)).

بخوانید ::   - اجل
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
Loading...

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *