– می

فیها انهار من ماء غیر آسن و انهار من لبن لم یتغیر طعمه و انهار من خمر لذه للشاربین و انهار من عسل مصفی
بخشی از ترجمه آیه فوق در سوره محمد(ص):
((در بهشت جویهایی از آبی است که گندیده نمی گردد و جویهایی از شیر که طعمش دگرگون نشود و جویهایی از باده و خمر که برای نوشندگان برانگزاننده لذت است و جویهایی از عسل صاف و ناب)).
می و یا شراب در قرآن دو نوع کاربرد دارد.یکی شرابی که برخی از مردم فاسق مثلا از آب انگور تهیه می کنند و هنگام مصرف آن عقلشان زائل می شود و در آن حالت ممکن است فرد به دلیل بی عقلی دست به هر کار زشت و ناپسندی بزند که اگر در حال عادی بود چه بسا از ارتکاب آن نزد بقیه احساس شرم می کرد.این نوع شراب در قرآن مورد نکوهش قرار گرفته و نوشیدن آن از گناهان کبیره به شمار می آید که تبعات بسیار بدی برای شخص در پی خواهد داشت.
اما در قرآن کریم به می و شرابی که عرفا از آن دم می زنند هم اشاره شده است و این نوع از شراب انسان را در مستی به مادون عقل تنزل نمی دهد بلکه انسان را در عالمی بالاتر از عقل محاسبه گر وارد می کند و با این نوع از می و مستی بر خلاف دفعه اول هیچ نوع دردسری همراه نیست چون در نوع اول از شراب که قبل از اسلام در شبه جزیره حجاز رواج داشت و متاسفانه امروز هم در اکثر نقاط دنیا مردم گرفتار آن هستند پس از اتمام مستی نوعی سر درد رخ می دهد.
حافظ در بیت زیر نوع اول از مستی را سرزنش می کند و آن را با عشق به خداوند بیگانه می داند و می فرماید:
مستی عشق نیست در سر تو رو که تو مست آب انگوری
و درباره نوع دوم از مستی می فرماید:
شرابی بی خمارم بخش یا رب که با وی هیچ درد سر نباشد
یعنی آن سر دردی که در نوع اول از می و شراب ذکر کردیم در نوع دوم آن به هیچ وجه رخ نمی دهد.قرآن از این شراب بهشتی این گونه حکایت می کند:
یطوف علیهم ولدان مخلدونباکواب و اباریق و کاس من معینلایصدعون عنها و لاینزفون
((نوجوانانی جاودانه دور آنان می گردند/همراه کوزه ها و آبریزها و جام هایی از نوشیدنی/که نه از نوشیدن آن سردرد می گیرند و نه مستی دنیوی پیدا می کنند)).
نوع اول از مستی انسان را از حقیقت عالم غافل کرده ولی نوع دوم از آن انسان را به دریای حقیقت الهی و سرچشمه وجود رهنمون می شود.باز هم به قول حافظ:
می ها همه در جوش و خروشند ز مستی وان می که در آنجاست حقیقت نه مجاز است
اما توضیح درباره می و شرابی که عرفا را به دریای وحدت خداوند وارد می کند و از کثرات و ناپاکی های عالم مادی پاک می کند با ذکر مقدمه ای بدین شرح است:
وقتی ما به عالم نگاه می کنیم در واقع به دریای علم لایتناهی خداوند می نگریم که اتفاقا خودمان هم به عنوان یکی از معلومات او در آن جای داریم.اما علمی که ما انسان های معمولی نسبت به اشیاء پیرامون خود داریم به وسیله یک صورت علمی در ذهنمان می باشد که مثلا توسط دیدن فلان مخلوق یا شنیدن فلان صدا از محیط پیرامونمان در ذهن خود نقش داده ایم.در حالی که به این آگاهی که در اصطلاح فلاسفه علم حصولی نامیده می شود از نظر عرفا اصلا علم اطلاق نمی شود.بلکه علم چیزی است که از حوزه ذات انسان بیرون نباشد.وقتی به کوهی نگاه می کنیم تصویری از آن را در ذهنمان می سازیم و به همان تصویر علم داریم نه به کوهی که در عالم خارج خلق شده است.در واقع ما به حقیقت آن کوه جاهل هستیم چون از جان ما بیرون است و در حوزه ادراک ما نیست و ما فقط تصویری را از آن در ذهن خود داریم و فقط هم به همان تصویر علم داریم.اما علمی که مد نظر عرفاست علم حضوری است که در زبان اولیاءالله از آن با عنوان "معرفت"یاد می شود.
یک عارف با ریاضت های شرعی و مراقبه بر شهود خداوند بر اساس حرکت جوهری پیوسته ظرفیت جان خود را گسترش می دهد و با پیاده کردن حقیقت قرآن در اندیشه و سراسر ذات خویش آنچنان به جان خود وسعت می بخشد که تمام محیط پیرامون خود را همانند بدن خویش در بر میگیرد.در واقع چنین شخصی نه تنها به وسیله نفس ناطقه و روح قدسی خود بر بدن خویش حکمرانی می کند بلکه آنچنان سعه و گسترشی پیدا کرده است که محیط پیرامون او نیز در حکم بدن وی می باشند و می تواند در آنها مثل دست و پای خود تصرف کند و با آن ها کار انجام دهد مثل پیامبر اکرم(ص)که شق القمر کردند و مثل داود نبی(ع)که کوهها و سنگ ها همراه او به ذکر خداوند می پرداختند و سایر معجزاتی که از نفوس قدسیه و اولیاءالله در قرآن و روایات و تاریخ نقل شده است.پس فقط کسانی که با گسترش ظرفیت جان خود محیط پیرامون خویش را هم فراگرفته اند به اشیاء دور و بر خود علم واقعی دارند و بقیه فقط با صورتی که در ذهن خود دارند نسبت به آن اشیاء قضاوت می کنند و ناگفته پیداست که آن صورت علمی هم از جان محدود و ناقص آنان بیرون نیست چون صورت علمی هیچ کس از اندیشه او جدا نیست پس در نگاه دقیق عرفانی این افراد هر چه را که درباره اشیاء عالم می گویند در واقع درباره صورت ذهنی خودشان می گویند و چون آن فرض ذهنی از آنان جدا نیست و مندک در ذات خودشان است پس در واقع درباره خود سخن می گویند هرچند این طور بپندارند که درباره محیط پیرامون خویش حرف می زنند.
از دید عرفای بزرگ اسلامی هر وقت کسی ظرفیت و گنجایش ذات خود را با دوری از شهوات و تعلقات دنیوی و مادی افزایش داد به همان اندازه که اشیاء دور و بر خود را هم فراگرفت به همان اندازه هم می توان گفت که وی علم دارد و غیر از این هر چه باشد حدس و گمان است و از دید عرفا اصلا علم نامیده نمی شود.روی همین حساب خداوند در قرآن به پیامبر(ص)می فرماید:((قل رب زدنی علما))یعنی بگو ای پروردگارم جان من را زیاد کن منتها از لحاظ علمی.دقت کنیم که آیه نمی فرماید:((و قل رب زد علمی=خدایا علم مرا زیاد کن )).بلکه می فرماید:((زدنی علما))یعنی جان من و خود من را از لحاظ علمی گسترش بده و زیاد کن و این نکته دقیقی است که می توان از آیه برداشت کرد.
اما گفتیم که عالم همان علم خداست که روی هم انباشته شده است و علم خداوند هم مثل سایر انسان ها از خود او جدا نیست.البته همانطور که ما مرتبه ظهور آن وجود لایتناهی را می بینیم علم او را هم در همین مرتبه از وجود نامحدود او ملاحظه می کنیم و همانطور که وجود لایتناهی حق تعالی برای ظهور و تجلی در عالم خلقت باید در صورت های علمی ماهیت ها متجلی شود علم او هم که از لشگریان وجود اوست باید در شکل ماهیت ها و مخلوقات برای ما ظهور کند.صورتی که حقیقت علم در عوالم بالاتر از اینجا دارد به شکل آب و نوشیدنی می باشد که مایه حیات و زندگانی روح و جان است و روح و جان انسان ها هم به عالم بالاتری تعلق دارد پس اگر کسی بخواهد علم را در عالم بالا با چشم دل خود ببیند آن را به صورت نوشیدنی می بیند هر چند اینجا آن را به صورت نوشته هایی در کتاب ببیند یا به شکل صدایی از معلم و استاد بشنود یا به صورت تخیلی در ذهن خود ذخیره کند.
در عالم بالا خداوند علم را به عنوان همان وجودی که از هویت غیبیه صادر شده است در جام های عالم پایین می ریزد و این جام ها و پیاله ها هر کدام به اندازه خود از علم آن ذات مقدس سیراب می شوند و در نتیجه به وسیله آن آب زندگی و حیات پیدا می کنند.این جام ها و پیاله ها همان چیزی است که در زبان فلاسفه از آن با عنوان"ماهیت" نام برده می شود.وقتی وجود از عالم بالا یا بطن جهان یا درون عالم خلقت به این عالمی که ما در آن هستیم بیرون می تراود در هر ماهیتی به صورت همان ماهیت ظهور می کند و رنگ آن را می گیرد.خود وجود هیچ رنگ و شکل و کیفیتی ندارد و یک هستی بسیط و صرف است ولی اگر در قالب ماهیت ها ظهور کند به شکل آنها در می آید.قرآن کریم در سوره رعد از این حقیقت اینگونه پرده بر می دارد:
((انزل من السماء ماء فسالت اودیه بقدرها)).
از آسمان آبی نازل کرد پس هر دره ای به اندازه خود از بهره برد.
انزل من السماء ماء فسالت اودیه بقدرها
یعنی هرکدام آن آبی را که در ابتدای امر هیچ شکلی نداشت به مقدار و شکل خود از آن برداشت کردند و در نتیجه آن را به شکل خود در آوردند.
کار یک عارف اینست که وجودی که در تمام ماهیت ها و جام ها و پیاله های عالم خلقت مشاهده می کند را به یاد سرچشمه وجود بنوشد تا علم او نسبت به آن منبع جود و کرم و هستی بخش بیشتر گردد.حافظ به این حقیقت اینگونه اشاره می فرماید:
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما
یعنی شخص عارف به هر ماهیتی که نگاه می کند در آن تجلی خداوند را می بیند و با نوشیدن هر جام از علم خداوند که در ماهیت های پیش رویمان مشاهده می کنیم با آن یک نوع وحدت پیدا می کنیم و همانطور که کمی بالاتر در توضیح علم ذکر کردیم آن ماهیت در حکم بدن ما می شود و یک حصه از جان ما می گردد.به عبارت دیگر جان ما با گسترشی که پیدا می کند آن شیء را هم در برمی گیرد و چون ظرفیت بیشتری پیدا کرده است اینبار جام بزرگتری را طلب می کند و علم بیشتری را درخواست می کند.به تعبیر امام عارفان و مولای متقیان علی بن ابی طالب(ع):((هر ظرفی با چیزی که درونش قرار گیرد تنگ می شود مگر ظرف علم که گنجایش آن بیشتر هم می شود)).
کل وعاء یضیق بما جعل فیه الا وعاء العلم فانه یتسع به
بایزید بسطامی(قدس سره)می فرماید:
شربت الحب کاسا بعد کاس فما نفد الشراب و ما رویت
از عشق او جامی پس از جامی نوشیدم ولی نه شراب تمام شد و نه من سیراب شدم
که این حرف بر مبنای همان کلام مولاست که ذکر کردیم مبنی بر اینکه هر چه در ظرف علم بریزید گسترده تر می شود.بایزید(قدس سره) می فرماید:نه من سیر می شدم و نه شراب تمام می شد.چون هر پیمانه ای که سر کشیده می شد ظرفیت جان بایزید(ره) را بیشتر می کند و هیچ گاه سیراب نمی شود و از آن طرف تجلیات خداوند هم هیچ گاه تمامی ندارد و بر اساس طلب انسان در نهاد او ریخته می شود و یا به عبارت دیگر ظهور می کند.
مولانا در غزل زیبایی می فرماید:
سیر نمی‌شوم ز تو نیست جز این گناه من سیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من
مصرع اول اشاره به این دارد که ظرفیت جان مولانا(قدس سره) با دریافت هر تجلی وسعت بیشتری می یافت و تقاضای عطای بیشتری را از خداوند می کرد.مصرع دوم هم اشاره می کند که تجلی های خداوند پایانی ندارد و هم در این عالم و هم در سرای آخرت ادامه دارد.
در ادامه غزل می فرماید:
سیر و ملول شد ز من خنب و سقا و مشک او تشنه‌تر است هر زمان ماهی آب خواه من
مصرع اول اشاره می کند که ماهیت جزئی ای که از آن شراب وجود را می نوشیدم دیگر توان بخشش بیشتر به من ندارد و من به تمام ظرفیت آن معرفت پیدا کرده ام و مصرع دوم می گوید که جان من هنوز تشنه است و بر اساس قاعده ای که از مولا علی(ع)ذکر کردیم تشنه تر هم شده است.
درشکنید کوزه را پاره کنید مشک را جانب بحر می روم پاک کنید راه من
مصرع اول می گوید که این ماهیت های جزئی و کثرات دیگر توان این را ندارند که از علم خود مرا سیراب کنند پس آنها را از سر راه بر می دارم و به سمت سرچشمه آب حیات می روم تا می ناب را از آنجا بنوشم و از تجلی ذاتی بهره مند گردم و لازمه این کار هم پاکسازی ذات و درون جان سالک است زیرا در مراتب قبلی سالک فقط اعضا و جوارح خود را در وجود فانی کرده بود و هم اکنون برای دریافت تجلی ذاتی باید اصل ذات خود را فانی کند.
چند زمین شود وحل از قطرات اشک من چند شود فلک سیه از غم و دود آه من
چند بزارد این دلم وای دلم خراب دل چند بنالد این لبم پیش خیال شاه من
جانب بحر رو کزو موج صفا همی رسد غرقه نگر ز موج او خانه و خانقاه من
مصرع اول بر عزم سالک در رسیدن به سرچشمه حیات که تمام مراتب و ماهیات پایین تر را در بردارد اشاره می کند و واژه خانه در مصرع دوم می تواند اشاره به قلب سالک باشد که با رسیدن به سرچشمه حیات و بهره مند شدن از تجلی ذاتی چیزی از ماسوای خداوند در آن باقی نمی ماند و با تمام ذاتش در آن ذات مقدس غرق می شود.
آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه ام یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من
این مصرع بیان می کند که تجلی ذاتی از درون قلب سالک طلوع می کند که در شعر از آن با عنوان"خانه"یاد شده است و چنین شخصی معشوق خویش را دیگر در جام های جدای از خودش در عالم خلقت نمی بیند بلکه معشوق وی درون جان او و قلب مطهر آن شخص جای دارد که از معشوق در این بیت با عنوان"یوسف"یاد شده است.در این رابطه می توان به حدیث قدسی اشاره کرد که می فرماید:((من در آسمان و زمین جای نمی گیرم ولی در قلب بنده مومن و پاکیزه خود جای می گیرم)) چون قلب مومن همان عرش خداست که تدبیر عالم امکان و فیض رسانی به مخلوقات از آنجا و به واسطه قلب پاک و مطهر انسان کامل انجام می پذیرد که در هر عصر یکی است و بنا به همین مناسبت به وی نام "امام عصر" اطلاق می شود و بقیه انسان ها هم می توانند به سهم خود در این راه پیش بروند کمااینکه مولانا(قدس سره)در این ابیات از خودش برای ما خبر می دهد.
سیل رسید ناگهان جمله ببرد خرمنم دود برآمد از دلم دانه بسوخت و کاه من
این بیت اشاره می کند که تجلی ذاتی تمام هویتی که عارف تا قبل از این برای خود می پنداشت را در هم می شکند.(فنای فی الله)
خرمن اگر بشد غم نخورم چه غم خورم صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من
این بیت هم اشاره می کند که وقتی خویشتن خویش و هواهای نفسانی خویش را به فنا دادی آنگاه نور خداوند جایگزین آن می شود.(بقای بالله)
عقل نخواهم و خرد دانش او مرا بس است نور رخش به نیم شب غره صبحگاه من
اشاره می کند به این حقیقت که با نوشیدن شراب عشق الهی عقل محاسبه گر از بین می رود و دانش و حکمت خداوند جایگزین آن می شود.
پس اجمالا دانستیم که با نوشیدن این شراب طهور انسان از عقل رها می شود منتها به این نحو که به عالمی بالاتر از عقل راه پیدا می کند بر خلاف شراب انگور که انسان را از عقل رها می کند منتها به عالمی پایین تر در سطح حیوانات و چهارپایان وارد می کند.
به قول حافظ شیرازی(قدس سره):
جز فلاطون خم نشین شراب سر حکمت به ما که گوید باز
یعنی افلاطون چون از این شراب نوشیده بود نه تنها حکمت و قوانین عقلی را می دانست بلکه سر حکمت را هم می توانست برای ما بازگو کند و سر حکمت و سر عقل جایی است که حکمت و عقل از آنجا زاده شده است و عقل یکی از رشحات و تجلیات آن مرتبه می باشد.افلاطون علاوه بر حکمت به سر و مغز حکمت هم پی برده بود زیرا خم نشین شرابی شده بود که حکمت و عقل از آنجا زاده شده است.
حافظ در شعری دیگر حکمتی که از این شراب به دست می آید را چنین وصف می کند:
سحرگه رهروی در سرزمینی همی گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آنگه شود صاف که در شیشه برآرد اربعینی
این شعر اشاره به حدیث پیامبر اکرم(ص)دارد که فرمودند:((هرکس چهل روز خودش را برای خداوند خالص کند چشمه های حکمت از قلب او بر زبانش جاری می شود)).
من أخلص للّه أربعین صباحا ظهرت له ینابیع الحکمه من قلبه إلى لسانه
برخی از کمل اولیاءالله به مقامی رسیده اند که به نوشیدن جامهای اندک راضی نمی شوند بلکه می خواهند از سرسلسله هستی و ابتدای خلقت درخواست تجلی و علم بکنند و از ریزش فیض توسط اسمی سیراب شوند که تمامی اسمهای پایین تر را در بر داشته باشد.این نوع از تجلی که نامش تجلی ذاتی است فقط در قلبی ریخته می شود که ظرفیت آن را داشته باشد.لذا در حدیثی دیگر از امام علی(ع) آمده است:((همانا این دلها ظرفهایی است که بهترین آنها وسیعترین آنهاست)).
ان هذه القلوب اوعیه فخیرها اوعاها
تجلی ذاتی البته بدین معنا نیست که انسان ذات خداوند را ببیند یا به او احاطه پیدا کند چون کسی به هویت غیبیه که از اصل آفرینش ما مخلوقات فراتر است راه نداشته و نخواهد داشت بلکه بدین معناست که خداوند با اسمی تجلی می کند که آن اسم سایر اسمای جزئیه را در بردارد و اگر کسی از آن تجلی سیراب شود چون از سرچشمه آب حیات نوشیده است به تمام جام هایی که در مراتب پایین تر قرار دارند اشراف و آگاهی پیدا می کند.در این مرتبه که افراد معدودی از بشر به آن نائل می شوند عارف دیگر وجود و علوم الهی را از جام های گوناگون و ماهیات پراکنده نمی گیرد بلکه ریزش فیض وجودی مستقیما بر قلب خود او خواهد بود چون خودش به سرچشمه خلقت رسیده است.خلقت هم به نص کلام امام هادی(ع)در زیارت جامعه کبیره که دریایی از معرفت است به واسطه اهل بیت(ع)آغاز شده است:((بکم فتح الله و بکم یختم:خداوند با شما آغاز می کند و با شما پایان می دهد)).پس چنین شخصی طبیعتا باید این جام را از دست اهل بیت(ع)بنوشد چون آنها اسمای حسنای خداوند را تماما در جان خود دارند و اسم اعظم و واسطه فیض می باشند لذا ساقی کوثر امام علی(ع)معرفی شده اند.
اگر شخصی با نادیده گرفتن کثرات و وابسته نشدن به تعلقات دنیوی و اخروی به این مرتبه از وجود لایتناهی هجرت کند چون بر مراتب پایین تر از خود اشراف و احاطه دارد از ازل تا ابد در جان او درج می شود.سلمان فارسی به دلیل اینکه فانی در اهل بیت پیامبر(ص)بودند:((سلمان منا اهل البیت)) به نص حدیث دارای علم اولین و آخرین نیز بودند چون از سرچشمه هستی آب می نوشیدند.
محیی الدین بن عربی(قدس سره)نقل می کند که در یکی از حالاتش آنچنان در امام زمان(عج)فانی شد که امام زمان(ع)با دست او کار انجام می دادند و با چشم او می دیدند و همینطور با سایر اعضا و جوارح او کار می کردند.در واقع شیخ اکبر(قدس سره)در آن حالت از خود چیزی نداشته و برای خود چیزی نمی خواسته است و فقط فانی در قطب عالم امکان و مولا و سرور خویش بوده است.
چنین شخصی صاحب اسم اعظم می شود چون به فنای در اسم اعظم خداوند نائل گشته است و هرچه می کند برای او و به عشق او می کند.مثل سلمان فارسی (قدس سره)که هنگامی که پشت سر مولا علی(ع)در هوای برفی راه می رفت یک ردپا بیشتر از آن دو باقی نمی ماند چون سلمان قدم خویش را جای پای مولا علی(ع)می گذاشت و بیش از یک رد پا روی برف نمی ماند.
البته این در ظاهر امر است و شخصی مثل سلمان (قدس سره)در تمام شؤون باطنی و ظاهری خود مطابق پیامبر(ص)و علی(ع)و فاطمه زهراء(س)رفتار می کرد و از خودی و خویشتن خویش هیچ باقی نگذاشته بود.
در تجلی ذاتی که شخص در اسم اعظم خداوند فانی می شود و به عقل کل جهان آفرینش می رسد از ازل تا ابد را در جان خود می بیند.روی همین حساب محیی الدین بن عربی(قدس سره)در کتاب کبیر فتوحات مکیه می فرماید:((نزد ما کسی از او لیاء الله نیست مگر اینکه تمام کسانی را که تا قیامت داخل وجود می شوند ببیند(تجلی ذاتی)و باز هم جزء اولیاءالله نمی شود مگر اینکه سرانجام آنها را هم مشاهده کند)).چنین شخصی با نوشیدن شراب طهور از وسیعترین جام تمام اتفاقاتی که در مراتب پایین تر خلقت رخ می دهد را در قلب خویش مشاهده می کند و علم گذشتگان و آیندگان در سینه او درج می شود و صاحب اسم اعظم می گردد.
در این تجلی تمام کثراتی که انسان در مراتب پایین تر به آن گرفتار بود از صفحه نفس او پاک می گردد و دیگر هیچ اصالتی برای آنها قائل نیست و فقط خدا می ماند و بس.
در سوره انسان آمده است:
و سقاهم ربهم شرابا طهورا
امام صادق(ع)در ذیل این ایه از سوره انسان که در شأن اهل بیت(ع)نازل شده است حدیثی دارند که در تفسیر مجمع البیان آورده شده است:

بخوانید ::   - رمزی نازک

قال الصادق(ع):((اى یطهرهم‏ عن کل شى‏ء سوى‏ الله‏ اذ لا طاهر من تدنس بشى‏ء من الأکوان الا الله‏)).

((آنان را از هر چیزی که غیر از خداست پاک می کند چون پاک کننده ای از آلودگی به اشیاء(=دلبستگی به آنها)غیر از خداوند نیست)).
امام صادق(ع)در این حدیث می فرمایند با نوشیدن شراب طهور از هر چه غیر خداست پاک می شوند پس بنابر فرمایش ایشان(ع)انسان از خود هم پاک می شود و اگر کسی از خودش هم پاک گردد فقط خداوند می ماند و بس.
به تعبیر مولای عارفان امام علی(ع):((لیس بینه و بین خلقه حجاب غیر خلقه:بین او و خلقش حجابی نیست مگر خود خلقش)).
حافظ این حقیقت را اینگونه بیان می کند:
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
اگر شخص اعضا و جوارح خویش را خدایی کند و با آنها فقط برای او کار انجام دهد از تجلی اسمائی برخوردار می شود اما اگر جان خویش را هم فانی کند از تجلی ذاتی بهره مند می گردد.
البته درباره امام حسین بن علی(ع)این قضیه با بقیه فرقی اساسی دارد.ایشان علاوه بر فانی کردن تمام قوای جسمانی و روحانی در معشوق خویش و همچنین فنا کردن روح و جان و اصل ذات خود در خداوند حتی خانواده و فرزندان و تمام نزدیکان خویش را هم همراه خود در وجود لایتناهی حق تعالی فانی کردند و به خداوند باقی شدند و این نمونه ای منحصر به فرد در تاریخ این نسل بشر از آدم(ع) و حوا تاکنون می باشد.ابرمردی مثل امام حسین(ع) قهرمان فنای فی الله و بقای بالله هستند و چه زیبا سروده است حافظ شیرین سخن:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما
هر گز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق   ثبت است بر جریده عالم دوام ما
مولا علی(ع)یعنی همان ساقی این شراب طهور که منجر به فنای فی الله و تطهیر از ماسوای او می شود می فرمایند:((ان لله تعالی شرابا لاولیائه اذا شربوا سکروا و اذا سکروا طربوا ، و اذا طربوا طابوا ، و اذا طابوا ذابوا ، و اذا ذابوا خلصوا ، و اذا خلصوا طلبوا ، و اذا طلبوا وجدوا ، و اذا وجدوا وصلوا ، و اذا وصلوا اتصلوا ، و اذا اتصلوا لا فرق بینهم و بین حبیبهم)).
معنای کلام مولا(ع)می شود:((همانا نزد خدای تعالی شرابی برای اولیای او است که وقتی می نوشند مست می شوند و چون مست شدند به طرب می آیند و چون به طرب آمدند پاک می شوند و چون پاک شدند ذوب می گردند و هنگامی که ذوب شدند رها و خلاصی(از عالم امکان)پیدا می کنند و چون رها شدند و برای او خالص گشتند او را طلب می کنند و چون طلب کردند او را وجدان می کنند و می یابند و چون او را یافتند به او وصل می شوند و هنگامی که وصل شدند اتصالشان به او محکمتر می شود و هنگامی که کاملا به او اتصالی محکم پیدا کردند دیگر فرقی میان آنان و معشوقشان باقی نمی ماند)).
اینکه فرمودند:((هنگامی که مست شدند به طرب می آیند و پس از به طرب آمدن پاک می شوند))یعنی این شراب که در اشعار مولانا و حافظ هم بسیار از آن یاد شده است نه تنها هیچ آلودگی و ناپاکی به همراه ندارد بلکه هرچه پاکی و طهارت است از آن سرچشمه می گیرد.
و اینکه فرمودند:((چون ذوب شدند رها می شوند))اشاره به کشتن نفس اماره و دل کندن از کثرات و خلاصی دل از دلبستگی به غیر خداست به عبارت دیگر مقام فنای فی الله را بیان می کند.
و اینکه فرمودند:((چون رها شدند او را طلب می کنند))اشاره به این است که قلب انسان نمی تواند در جستجوی چیزی نباشد بلکه به ناچار وقتی دل از دنیا کند باید به چیزی دل ببندد و آن خداست و از ویژگی های قلب و نیروی ادراک انسان این است که هیچ وقت بیکار و معطل نیست و پیوسته در جستجو است.یا دنیا می طلبد یا آخرت می خواهد و یا عاشق خداست.
و اینکه فرمودند:((چون طلب کنند او را وجدان می کنند))به همان دلیل است که در فص شیثی اشاره شد که در خواست و طلبی که به زبان استعداد باشد حتما مستجاب است پس لاجرم اینها پس از طلب حتما خدا را می یابند.
و اینکه فرمودند:((و اذا وصلوا اتصلوا))برای فرقی است که بین دو واژه وصل و اتصال وجود دارد.وصل شدن یعنی رابطه بر قرار کردن ولی اتصال رابطه قوی و مستحکم را می گویند.که درباره اتصال مطلب مشابه همان چیزی است که در فص ابراهیمی درباره خلت و خلیل شدن بیان کردیم که دو دوست صمیمی در تمام خلال منافذ ذات همدیگر رسوخ می کنند و آنگاه خلیل نامیده می شوند.
و اینکه فرمود:((بین آنها و حبیبشان هیچ فرقی نیست))اشاره به این دارد که با فانی شدنشان در خداوند از بشریت خود چیزی باقی نگذاشته اند و همه او شده اند و همچون آینه ای فقط او را می تابانند و دیگر از خود هیچ ندارند.در این رابطه به قاعده ای از عرفان نظری اشاره می کنیم که می گوید:((الشیء اذا تجاوز عن حده انعکس علی ضده:اگر چیزی از حد خود بگذرد به ضد خود میل می کند)).وقتی بنده ای خودش را عبد محض کند خداوند که سلطان مطلق است در او ظهور می کند.به بیان دیگر وقتی مخلوقی به حقیقت خویش پی ببرد و نیست بودن خود را بفهمد خدای متعال که هستی مطلق است در او ظهور می کند.
امام صادق(ع)بر اساس همین قاعده می فرمایند:((العبودیه جوهره کنهها الربوبیه:عبودیت جوهری است که کنه آن ربوبیت است)).البته منظور این نیست که بنده خدا می شود بلکه مقصود این است که بنده با عبد محض شدن و مندک شدن در ذات مقدس وجود لایتناهی آن وجود را در خود ظهور می دهد و از خود هیچ باقی نمی گذارد.
در واقع وقتی انسان عبد محض شود و از توهم هستی برای خویش چیزی باقی نگذارد مستحق این می گردد که شراب تجلی ذاتی را به او بنوشانند و وقتی تجلی ذاتی را به او نوشاندند تجلی صفاتی و اسمائی را هم حتما داراست:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
حافظ اگر به این مقام رسیده است قبل از آن دل از دو دنیا کنده است:
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق چهار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
آنوقت چنین شخصی به تمام علوم آگاه است:
می بده تا دهمت آگهی از سرِّ قضا که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست
اگر شخصی به سر قضا پی ببرد قبل از اینکه قضا در عالم خارج ظاهر شود او اطلاع دارد و این آگاهی با نوشیدن شراب ذاتی درباره تمام قضاها قبل از وقوعشان در عالم میسر می گردد.

بخوانید ::   - توحید حیات
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
Loading...

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *