تجلی اسماء الله

تجلی اسماء الله

تجلی اسماء الله از مرتبه واحدیت به سمت مراتب پایین تر وحدت وجود آغاز می شود و ابتدا صورت های علمی را تحت اشراف اسمای حسنی در همان مرتبه واحدیت ظهور می دهد و سپس انعکاس آنها را در مراتب گوناگون خلقت هم متجلی می کند.

بین هویت غیبیه حق تعالی با مخلوقات هیچ مناسبتی نمی باشد چرا که از عوالم آفرینش فراتر است و همه چیز نسبت به آن، معدوم می شود و اصلا ظهوری ندارد حتی در مرتبه بعدی یعنی احدیت ذاتی نیز صرفا یک تعین نامحدود برای وجود در نظر گرفته ایم ولی در قلمرو خودِ آن تعین هنوز هیچ اسم و صفتی ظهور نکرده است. اما پس از احدیت ذاتی نوبت به مرتبه واحدیت می رسد که در آن اسمای حسنی ظهور می کند، در مرحله بعدی همین اسمای حسنی به صورت ماهیاتی که در علم خداوند هستند متجلی می شوند و سپس بار دیگر همان ماهیات به طفیلی اسمای حسنی اینبار به صورت مخلوقات در عالم خارجی هم متجلی می شوند. پس بحث تجلی اسماء الله از مرتبه واحدیت که محل شکل گیری صورت علمی مخلوقات است به سمت عوالم خارجی هم جریان پیدا میکند. در واقع وجود حق تعالی وقتی که در آینه کثرات تجلی می کند با خلق خود ارتباط می گیرد و خلق او هم با او رابطه بر قرار می کنند اما از آنجاییکه ذات غیبیه وجود با مخلوقات محدود سنخیتی ندارد ارتباط خالق با مخلوقات از دریچه یکی از رشحات و تعینات او بر قرار می شود یعنی از طریق تجلی اسماء الله خواهد بود. همچنین مخلوقات هم اگر بخواهند با خداوند ارتباط بر قرار کنند چون به ذات غیبیه او راه ندارند بایستی از طریق اسمای حسنی این کار را انجام دهند:

و لله الاسماء الحسنی فادعوه بها

البته در این مرتبه رابطه و مناسبتی که بین خداوند و بندگانش ایجاد می شود برای همه مخلوقات یکسان نیست بلکه در انسان بیشتر از سایر مخلوقات است؛ دلیلش هم این است که صورت علمی انسان ظرفیت بیشتری برای پذیرش فیض حق تعالی دارد. توضیح اینکه فیض وجودی یک حقیقت بسیط است که به صورت تجلی اسماء الله بر صورت علمی مخلوقاتی که در علم خداوند هستند تابانده می شود و هر کدام از مخلوقات آن فیض را بر اساس استعداد و خالص بودن یا غل و غش داشتن خودشان قبول می کنند. در این میان انسان به عنوان خلیفه خداوند در قبول فیض حق تعالی کمترین دخل و تصرف را می کند چون آینه او شفافیت بیشتری نسبت به سایر مخلوقات دارد پس فیض خداوند در آینه جان او کمترین دگرگونی را می یابد. البته از آنجاییکه فیض خداوند در یک مخلوق متجلی گشته است قطعا با حالتی که هنوز متجلی نشده بود فرق می کند ولی این تفاوت در انسان بسیار کمتر از سایر خلائق است. مولا علی(ع)در نهج البلاغه می فرمایند:

الحمد لله المتجلی لخلقه بخلقه

سپاس خدایی را که برای خلقش در خلقش متجلی شده است.

در اصطلاح حکمت متعالیه به این رخداد “صدور فیض واجب الوجود در ممکن الوجود”می گویند و در عرفان نظری آن را “تجلی اسماء الله در اعیان ثابته” می نامند و جامع ترین اسم خداوند همان ” الله ” است که در حدیث ذکر شده، مولا علی(ع) به تجلی آن اسم اشاره می فرمایند چون بقیه اسمای حسنی نیز تحت اشراف اسم جامع “الله” هستند و اصولا تجلی اسماء الله از همین مرتبه به بعد صورت می گیرد چون قبل از عالم اسمای حسنی، مرتبه احدیت بود که کسی به آن راهی نداشت. تجلی اسماء الله وقتی در یک مخلوق ممکن الوجود ظهور می کند در آینه صفات و ظرفیت های آن مخلوق منعکس می شود پس در این مرتبه به صرافت و بساطت اصلی خودش باقی نمی ماند بلکه از خود جلوه دیگری متناسب با همان مخلوقِ ممکن الوجود ظهور می دهد.این تغییر جلوه فیض الهی درباره تمامی کائنات صدق می کند ولی در انسان به دلیل شفافیت هر چه تمام تر ماهیت او این تغییر کمتر از بقیه مخلوقات رخ می دهد(البته ذات اسمای حسنی تغییری نمی کند بلکه جلوه ظهور آنها در مخلوقات با اصل ذات آنها کمی فرق می کند چون به یک مرتبه پایین تر تنزل کرده است).

تفاوت مراتب اولیاء الله به این بر می گردد که همین تغییراتی که ذات آنان در دریافت فیض وجودی حق تعالی پدید آورده است را تا جایی که می توانند از بین می برند و به رنگ مبدا آن فیض خودشان را متصف می کنند.در سوره بقره می خوانیم:

صبغه الله و من احسن من الله صبغه و نحن له عابدون

پیداست که وجود لایتناهی چون از صفات مخلوقاتش منزه است پس رنگ و بو و صفاتی از این دست را ندارد در نتیجه رنگ خدایی در آیه ذکر شده همان فنای فی الله به دلیل شناخت و معرفت عمیق و به دنبال آن شناخت، عمل خالصانه به دستورات شریعت است که مساوی با شفاف تر شدن آینه جان انسان و دریافت فیض بسیط تر و یک دست تر از جانب حق تعالی می باشد. اگر یک عارف سالک تمام تلاش خودش را بکند نهایتا می تواند همه حجاب ها و تعلقات زائد را از صفحه جان خود بزداید و فیض خداوند را در آینه جان خودش مشاهده کند.اما ذات آن عارف یا همان اصل جان او دیگر کنار نمی رود چرا که اگر فرض کنیم این پرده و حجاب هم کنار رود شخص معدوم می شود و دیگر عارفی در کار نیست که فیض خداوند را مشاهده کند؛ به بیان دیگر هر کسی تجلی اسماء الله را در آینه جان خودش مشاهده می کند پس اگر اصل ذات و جان او نباشد دیگر مشاهده ای امکان ندارد.

البته این نکته یعنی کنار زدن حجاب ها و پرده ها مربوط به انسانی می باشد که سالک الی الله باشد وگرنه سایر انسان هایی که در کثرات غرق شده اند نه تنها حجابی را از آینه جان خویش کنار نمی زنند بلکه پیوسته حجابی روی حجاب های قبلی خودشان می نهند و در نتیجه نمی توانند خداوند را در آینه جانشان شهود کنند، همانطوری که در سوره مطففین می خوانیم:

 کلا انهم عن ربهم یومئذ لمحجوبون

یعنی آنها از دیدار پروردگارشان در حجاب هستند. این حجاب ها همان عقاید، اطلاعات و گمان های نادرست و اعمال و رفتار ناشایست بر پایه فرضیه های غلط می باشد که آینه جان آنان را تیره و کدر ساخته است و در نتیجه از شهود جمال خداوند در آینه جانشان بی نصیب مانده اند. البته از آنجاییکه انسان هیچ گاه مطلقا از شهود وجود و دریافت تجلی اسماء الله بی نصیب نمی ماند پس این افراد گمراه و مجرم نیز حتما خداوند را شهود می کنند در نتیجه باید اینطور گفت که از دیدار اسمای جمالیه و نعمت های پروردگارشان محجوب هستند و فقط اسمای جلالیه خداوند و عذاب جهنم را می چشند.به حدیث زیر از امام رضا(ع)پیرامون آیه ذکر شده از سوره مطففین، که در توحید صدوق آمده است توجه بفرمایید:

إنّ‌ اللّه تبارک و تعالى لا یوصف بمکان یحلّ‌ فیه فیحجب عنه فیه عباده و لکنّه یعنی:إنّهم عن ثواب ربّهم لمحجوبون

همانا خداوند تبارک و تعالی به مکانی متصف نمی شود که درون آن حلول کرده باشد و از بندگانش پنهان شده باشد لکن منظور این است که آنان از پاداش پروردگارشان در حجاب می باشند.

پس وجود یک حقیقت آشکار است ولی برای هر کس به مقتضای عملکرد همان شخص فقط برخی از اسمای حسنای خود را ظهور می دهد و برخی دیگر را پنهان می کند ولی از هیچ کس به طور کامل پوشیده و پنهان نمی گردد. پس انسان های گرفتار در حجاب، از تجلی اسماء الله فقط اسمای جلالیه را شهود می کنند و در نتیجه گرفتار عذاب می شوند.

خب مطالب بالا همه بر اساس این قاعده بود که محل دریافت فیض حق تعالی یعنی همان ماهیت مخلوقات بایستی مناسبت و لیاقت دریافت فیض را داشته باشد و هر چه این مناسبت بیشتر باشد فیض بیشتری را دریافت می کند و گفتیم که این مناسبت در انسان که اشرف مخلوقات است از سایر خلائق بیشتر است به این معنا که انسان قابلیت این را دارد که در زمره اولیاء الله در آید و برای این کار باید نفس و آینه جان خویش را زنگار زدایی کند ولی اگر همین انسان خود را یکی پس از دیگری در حجاب های کثرات و شهوات مدفون کند آنگاه چون ظرفیت خود را بالفعل نکرده است از بقیه مخلوقات حتی از حیوانات هم پست تر می شود. تمام مطالب گفته شده تا اینجا بر مبنای قابلیت دریافت فیض بود که به ماهیت مخلوقات و انسان ها بر می گردد؛اما از وجهی دیگر هم می توان به این مطلب نگاه کرد و آن از طرف خداوند است. به بیان دیگر نگاه ما در مطالب ذکر شده از طرف مخلوقات بود که فیض حق تعالی را دریافت می کردند ولی فیض خداوند را می توان از جانب خود او هم تحلیل کرد بدین صورت که هر انسانی و در نگاه کلی هر مخلوقی که خداوند فیض بیشتری را در کالبد جان او متجلی کند به طفیلی وحدت خداوند بهره بیشتری از وحدت وجود و هشیاری می برد و چون به آن واحد یگانه، تقرب بیشتری پیدا می کند به طفیلی او جمعیت بیشتری بدست می آورد و در نتیجه بیش از پیش بر کثرات استیلا و سلطه می یابد که صد البته این چیرگی و قهاریت به طفیلی همان فیض خداوند است که در جان این مخلوق متجلی گشته است.به عبارت دیگر این سلطه و هیمنه خداوند است که از طریق تجلی اسماء الله در یک مخلوق ظهور کرده است. اگر کسی با وحدتی که در او متجلی شده به کثرات بنگرد هیچ گاه در حجاب فرو نمی رود چون همه آن کثرات را غرقه در وحدت وجود حق تعالی می بیند. حافظ شیرازی(قدس سره) می فرمایند:

زلف آشفته او موجب جمعیت ماست

چون چنین است پس آشفته ترش باید کرد

عبارت ” زلف آشفته” اشاره به کثرت مخلوقات دارد ولی از آنجاییکه حافظ به وحدت خداوند متصف شده و با نگرش وحدت وجود به همه کثرات می نگرد عقیده دارد که هر چه کثرات بیشتر شود ذره ای از جمعیت خاطر او و نگاه وحدت بینِ او نمی کاهد. اما اگر کسی وحدت وجود خداوند را شهود نکند و او را مثلا در بالای آسمانها فرض کند چنین کسی هر چه بیشتر به کثرات و مخلوقات نگاه کند بیشتر در حجاب غرق می شود چون خدای خود را غائب فرض می کند و کثرات را مستقل از او می پندارد، به همین دلیل سر و کار داشتن با مخلوقات بیشتر سبب تعلق و دلبستگی بیشتر او می شود که شرک خفی نام دارد و چه بسا کار او بر اثر همین شرک خفی به تدریج به شرک جلی هم بیانجامد.

پس یک نگاه از طرف ربط میان مخلوق با فیض خداوند بود که در این نگاه درباره ظرفیت ماهیت فلان شخص واکاوی می کنیم و نگاه دیگر از جانب خودِ فیض خداوند بود که در هر کسی بیشتر انعکاس یابد آن شخص جمعیت و وحدت بیشتری به دست خواهد آورد. البته پیداست که این دو نگاه کاملا به هم ربط پیدا می کنند و از هم جدا نیستند زیرا فیض خداوند بر اساس همان ظرفیت افراد برای آنان متجلی می شود. اما کسی که در هر عصری این شایستگی را دارد که هم استعداد و قابلیت دریافت فیض بیشتر را دارا باشد و هم به تبع آن استعداد بیشتر، تجلی اسماء الله هم بیشتر در جان او ظهور کند دردانه روزگار و امام زمان آن عصر می باشد که بر سایر کثرات و مخلوقات اشراف و هیمنه دارد و فیض خداوند از طریق او به سایر مخلوقات می رسد که از این ویژگی با عنوان واسطه فیض الهی یاد می شود.

جان چنین انسان کاملی چون از تمام حجاب ها و تعلقات به کثرات پاک و منزه است پس مناسبت بیشتری برای دریافت تجلی اسماء الله دارد و او به دلیل همین عدم دلبستگی به کثرات و تعینات و غرقه بودن در فیض و رحمت پروردگار بیش از سایر مخلوقات می تواند اضطرار و فقر وجودی خود نسبت به خداوند را مشاهده کند. لذا در تفسیر آیه”امن یجیب المضطر اذا دعاه”که در سوره نمل آمده است امام صادق(ع)واژه مضطر را به قائم آل محمد(عج)تفسیر می کنند که این روایت در تفسیر نور الثقلین به طور کامل ذکر شده است:

نَزَلَتْ‌ فِی الْقَائِمِ‌ مِنْ‌ آلِ‌ مُحَمَّدٍ عَلَیْهِمُ‌ السَّلاَمُ‌، هُوَ وَ اللَّهِ‌ الْمُضْطَرُّ إِذَا صَلَّى فِی الْمَقَامِ‌ رَکْعَتَیْنِ‌ وَ دَعَا إِلَى اللَّهِ‌ عَزَّ وَ جَلَّ‌، فَأَجَابَهُ‌ وَ یَکْشِفُ‌ السُّوءَ وَ یَجْعَلُهُ‌ خَلِیفَهً‌ فِی الْأَرْضِ‌.

در انتهای روایت، امام زمان به عنوان خلیفه خداوند معرفی شده اند که این یعنی تجلی اسماء الله از طریق حقیقت قدسی ایشان به سایر کائنات می رسد چون جمعیت ایشان بر تمامی کثرات هیمنه و سیطره دارد. در میان انسان ها اگر شخص دیگری از اولیاء الله هم به مقام خلافت برسد در واقع به طفیلی امام عصر(عج)خلیفه شده است پس مقام خلافتی را که در او می بینیم در حقیقت برای امام زمان(ع) است که در جان او متجلی نموده است.

خب تا اینجای بحث شیخ صدرالدین قونوی(قدس سره)به توضیح مناسبتی که بین ما مخلوقات با فیض خداوند بود پرداختند و آن را از دو نگرش واکاوی کردند یکی از طرف خود ما مخلوقات بود و یکی هم با توجه به خود فیضی که به صورت تجلی اسماء الله از جانب خداوند به ما می رسد. اما در ادامه مبحث به مناسبتی که بین یک مخلوق با مخلوقی دیگر می باشد، می پردازیم:

از آنجاییکه هر مخلوقی که در این دنیا می بینیم سایه حقایقی است که در عوالم بالاتر بوده است و علم عرفان نظری با توجه به ریشه و اصل و بطن مخلوقات آنها را تحلیل می کند پس باید اینطور گفت که راز و رمز مناسبت بین مخلوقات به اشتراکی باز می گردد که در بدو پیدایش خودشان در عوالم پیش از این دنیا داشته اند.به حدیث زیر که امام صادق(ع)در مصباح الشریعه آن را از مولا علی(ع)نقل می کنند توجه بفرمایید:

الارواح جنود مجنده فما تعارف منها ائتلف و ما تناکر منها اختلف

ارواح لشگریانی گروه بندی شده بودند پس هر لشگری از آنان که همدیگر را می شناختند اینجا هم الفت دارند و لشگریانی که همدیگر را نمی شناختند اینجا هم اختلاف دارند.

اما اصل و ریشه ظهور ارواح مقربین و اقطاب و اوتاد روزگار مثل امام علی(ع)در نقطه وسط دایره خلقت بوده یعنی جایی که از همه کثرات و دلبستگی ها دورتر بوده و به وحدت حق تعالی نزدیکتر بوده است. پس تجلی اسماء الله در جان امیرالمومنین(ع) به نحو جامع تر از بقیه انسان ها ظهور می کند. از طرف دیگر محل ظهور ارواح افراد دنیا پرستی مثل اهل کوفه در زمان مولا(ع) از نقطه اعتدالی در مرکز دایره دور بوده و به محیط دایره یعنی جایی که کثرات و دلبستگی ها پدیدار می شوند نزدیک بوده است. روی همین حساب هم وقتی در این دنیای مادی،امام علی(ع) برای هدایت آن افراد دنیا پرست تمام تلاش خودشان را به کار می گیرند باز هم آنها به راه راست نمی آیند تا جایی که مولا(ع) خطاب به آنها می گویند که ایکاش هیچ وقت شما را ندیده بودم و با شما ملاقات نمی کردم. در واقع چون در مرتبه اصل آفرینش گروه مقربین با گروه فاسقین هیچ سنخیتی ندارند وقتی که در این دنیا کنار هم قرار می گیرند با همدیگر سازگاری ندارند. هر کس از هر مرتبه از وجود لایتناهی که ظهور خود را در عوالم آفرینش آغاز کرده است حال چه نقطه اعتدالی دایره باشد و چه محیط پیرامونی آن، در انتهای کار هم باز به همان مرتبه برخواهد گشت.به حدیث زیر از امام باقر(ع)توجه بفرمایید که ذیل این آیه از سوره اعراف در تفسیر قمی آمده است:

قل امر ربی بالقسط و اقیموا وجوهکم عند کل مسجد و ادعوه مخلصین له الدین کما بداکم تعودون

من خلقه الله شقیا یوم خلقه کذلک یعود إلیه شقیا و من خلقه سعیدا یوم خلقه کذلک یعود إلیه سعیدا

هر کس در آغاز خلقتش بدبخت آفریده شده است در انتها نیز بدبخت به سوی خداوند باز می گردد و هر کس در ابتدای خلقتش خوشبخت آفریده شده است در انتها هم خوشبخت به سوی پروردگارش باز می گردد.

البته روایاتی اینچنین به هیچ وجه بیانگر جبر نیستند بلکه علم ذاتی خداوند را بیان می کنند که از ازل تا به ابد یکسان است و سرنوشت همه مخلوقات در آن معلوم است(اختیاری را که در خودمان می بینیم نیز در همان علم ازلی خداوند برای ما لحاظ شده است پس جبری در کار نیست).

اما ارواح مردم عادی، از عالم مثال مطلق یا همان ملکوت ظهور اصلی خود را در عالم خارجی آغاز می کند هر چند ریشه و اصل و اساس تمامی مخلوقات به اسمای حسنای وجود باز می گردد ولی ما اکنون درباره ظهور اصلی آنان در عالم آفرینش صحبت می کنیم.این دسته از انسان ها در نهایت کار به همان مرتبه از وجود باز می گردند یعنی به بهشت هایی وارد می شوند که همه در عالم مثال مطلق یا ملکوت می باشد و آیات قرآن در سوره های متعددی آن را وصف نموده است. در آن مرتبه از وجود اعمال و عقائد این دسته از انسان ها بر اساس روحانیات همان مرتبه از وجود یعنی عالم مثال مطلق برایشان متجلی می گردد چرا که طبق قاعده”اتحاد عاقل و معقول“علم و عمل شخص از وی جدا نیست و طبق آیات قرآن در قیامت همان عمل وی را به او باز می گردانند منتها علم و عمل کنونی او در آخرت متناسب با آینه همان عالم برای او متجلی می شود و طبعا چون از شخص جدا نیست راه فراری از عمل خود ندارد. در بحث تجلی اسماء الله عموم تجلیاتی که برای این دسته از افراد متجلی می شود مربوط به تجلیات اسمائیه و صفاتیه است و فقط مواقع خاصی که بر اساس تمهیدات همین تجلیات اسمائی و صفاتی لیاقت دریافت تجلی ذاتی را به دست می آورند می توانند از نعمت های آن نوع از تجلی هم استفاده کنند. مطلبی که بیان شد راجع به نیکوکاران بود ولی درباره کافران و مشرکان باید گفت که طبق آیه سوره اعراف درهای آسمان معنا و باطن عالم اصلا به روی آنها گشوده نمی شود پس آنها در همین دنیا گرفتار شهوات و دلبستگی به کثرات می مانند و در قیامت، باطن همین کثرات دنیوی که آتش جهنم است برای آنان ظهور می کند:

ان الذین کذبوا بآیاتنا و استکبروا عنها لاتفتح لهم ابواب السماء و لایدخلون الجنه حتی یلج الجمل فی سم الخیاط و کذلک نجزی المجرمین

اما کمل از اولیاء الله و مقربین درگاه حق تعالی در بهشت و یا جایی غیر از آن محدود نمی شوند چرا که علاوه بر فنای اسمائی و صفاتی در حق تعالی به دلیل فنای ذاتی خودشان در خداوند به طفیلی پروردگارشان همه جا هستند و در هیچ جا محدود نمی شوند.پس هر چند می توانند در بهشت باشند ولی فراتر از آن هم هستند و در هیچ عالمی محدود نمی گردند.از نگاه دقیق تر حتی بهشت یکی از رشحات همین انسان های مقرب است و خداوند فیض خود را از طریق آنان به بهشتیان اعطا می کند.قرآن کریم می فرماید:

و ما عند الله خیر و ابقی

آنچه نزد خداست بهتر و پایدارتر است.

این آیه مربوط به بهشتیان است ولی مقربین از مرتبه”عند الله:نزد خدا” عبور کرده اند و در خود خدا فانی اند یعنی از تجلیات اسمائی و صفاتی عبور کرده اند و از تجلیات ذاتی بهره مند می شوند.درباره آنان بایستی آیه زیر را گفت:

والله خیر و ابقی

خودِ خداوند بهتر و پایدارتر است.

طبیعیست که اگر جزای کسی خود حق تعالی باشد چنین شخصی به طفیلی خود خداوند در هیچ جا محدود نمی شود ضمن اینکه در همه جا هم هست(البته نه در دنیا و نه در آخرت هیچ کس به هویت غیبیه حق تعالی راه ندارد).

از نگرش عرفانی سرّ اینکه طبق روایات برخی از مقربان در جهنم شفاعت گناهکاران را می کنند این است که مقربان به طفیلی وجود لایتناهی خداوند حتی به جهنم نیز اشراف دارند و همچنین بهشت هم طبق برخی روایات رشحه ای از حقیقت نورانی آنهاست چرا که اسمای جلالیه و نیز اسمای جمالیه هر دو زیر مجموعه اسمای ذاتیه می باشند و به دلیل اینکه مقربان مظاهر اسمای ذاتیه هستند مظاهر اسمای جمالیه(بهشت) و نیز مظاهر اسمای جلالیه(جهنم) هر دو تجلی اسماء الله را از طریق مقربان دریافت می کنند پس مقربان هم بر بهشت و هم بر جهنم اشراف و هیمنه دارند و در عین حال به هیچ جا محدود نمی شوند و از همه مکان ها و زمان ها و مراتب آفرینش فراتر هستند.

در ادامه این نص پیرامون سنخیت یک مخلوق با مخلوق دیگر این نکته را نیز بیان می کنیم که چون انسان های صالح و پرهیزگار از تجلیات اسمائی جمالیه برخوردارند پس در آنان مناسبتی با انسان های مقرب که از تجلیات ذاتی برخوردارند می باشد، حال وقتی هر دو گروه از علم خداوند در عالم خارجی ظهور می کنند به دلیل همان مناسبتی که در مرتبه علم خداوند داشته اند، در عالم خارجی هم دوستدار یکدیگر می شوند مثلا انسان های صالح شیعه مقربان می شوند. اما انسان های فاجر و فاسق چون در علم خداوند از تجلیات جلالیه برخوردار بودند وقتی به عالم دنیا می آیند نسبت به انسان های مقرب سرپیچی می کنند. اما در کل هم انسان های صالح و هم انسان های فاسق تجلی اسماء الله را از طریق انسان های مقرب دریافت می کنند چه بدانند و چه ندانند؛ دلیل این مطلب این است که هم اسمای جمالیه که مخصوص انسان های صالح است و هم اسمای جلالیه که مخصوص انسان های فاسق است هر دو زیر مجموعه اسمای ذاتی می باشد که مخصوص انسان های مقرب است. از نگاه کلی تر تمام کائنات تجلی اسماء الله را از طریق حقیقت انسان کامل یعنی همان حقیقت محمدیه که غرقه در آن می باشند دریافت می کنند پس همه کائنات نسبت به انسان کامل شناخت و معرفت دارند منتها چون تجلی اسماء الله در انسان بیش از سایر مخلوقات می باشد ممکن است باعث حدیث نفس و فرو رفتن در حجاب کثرات شود که در این صورت نسبت به حقیقت انسان کاملی که به او فیض می رساند توجهی نمی کند و در غفلت فرو می رود و گرفتار اسمای جلالیه می شود.

با نگاه جامع تر می توان گفت که نه تنها در عالم خارجی بلکه در علم خداوند هم تمام کائنات و مخلوقات تجلی اسماء الله را از طریق انسان کامل دریافت می کنند آنگاه همین حقیقت در عالم خارجی هم منعکس می شود. راز اینکه در برخی روایات مخلوقاتی ذکر شده است که زودتر از بقیه به ولایت اهل بیت(ع) ایمان آورده اند همین سنخیت ذاتی آنها در علم خداوند با حقیقت انسان کامل بوده است. پس مبحث سنخیت میان مخلوقات هم کاملا روشن شد و دانستیم که نوع دریافت تجلی اسمای حسنی به عوالم پیش از اینجا بر می گردد.