لا تکرار فی التجلی

لا تکرار فی التجلی

لا تکرار فی التجلی قاعده ای عرفانی مبتنی بر حقیقت عالم خارجی می باشد که بیان می کند در گستره وحدت وجود خداوند هیچ گاه دو مخلوق به طور کامل مشابه یکدیگر نمی باشند.

شیخ صدرالدین قونوی (قدس سره)در این نص از کتاب شریف نصوص به توضیح سه قاعده عرفانی می پردازد که ضمن آنها عبارت ” لا تکرار فی التجلی ” هم توضیح داده می شود.

مغایرت همه چیز با هم طبق قاعده ” لا تکرار فی التجلی ” :

نخستین قاعده اینکه هر چیز واحدی که سبب ظهور کثراتی در عالم امکان باشد، هیچ گاه خودش را آنطور که در ذات خود هست فقط در یکی از ظهوراتش به ما نشان نخواهد داد بلکه باید آن را در تمام کثرت ها و ظهوراتی که از خود بروز می دهد،مشاهده کرد و حتی اگر تمام تجلیات او را هم مشاهده کنیم باز هم ذات خود او از تمام آنها فراتر است.

برای مثال وجود مطلق و قیومی حق تعالی که به همه ما احاطه دارد هیچ گاه تمام تجلیات و اسمای حسنای خودش را در یک ماهیت محدود برای ما نشان نمی دهد چون هر ماهیت و مخلوقی فقط یک یا چند اسم وجود را بروز و ظهور می دهد و نه همه آنها را.

اما توضیح این مطلب بدین صورت است که خداوند وجودی است که همه کمالاتی که ما در عالم امکان می بینیم را یکجا در خود دارد.بدیهی است که کسی به هویت غیبیه و همچنین احدیت ذاتی وجود راه ندارد حتی به حقیقت اسمای حسنی هم کسی راه ندارد بلکه به مرتبه ظهور وجود و تجلی اسمای او در عالم خارجی هم طوری که همه آن کمالات را با هم شهود کنیم راهی نداریم پس باید هر کدام از شؤونات و اسمای وجود و کمالات او را هر بار فقط در یکی از مخلوقات مختلف و ماهیات کثیر ببینیم. پس راه ندارد که بتوانیم همه کمالات و اسمای حسنای وجود را با هم در یکجا شهود کنیم بلکه طبق نص قرآن کریم در سوره حدید باید آن وجود لایتناهی را در مظاهر آن ببینیم و پیداست که هیچ کدام از مظاهر وجود هم توان این را ندارد که تمام آن حقیقت را برای ما به طور کامل نشان دهد.در سوره حدید آمده است:

هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شیء علیم
یعنی خدایی که نامحدود است خودش را در اول و آخر و ظاهر و باطن به شما نشان می دهد و ما به هر اندازه که به مظاهر او شناخت پیدا کنیم،به اسمای حسنای وجود پی برده ایم و پیداست که هیچ کس نمی تواند تمام مخلوقات و مظاهر را به یکباره شهود کند چون برای مخلوقاتِ بی شمار نه از نظر مکانی و نه از لحاظ زمانی انتهایی فرض ندارد و انسان محدود هم خود یکی از آنهاست و یک چیز محدود نمی تواند به همه مظاهری که نامحدود است،احاطه پیدا کند.

پس دانستیم که اولا درباره هویت غیبیه و نیز احدیت ذاتی وجود مطلقا کسی به آنها راهی نداشته و ندارد و نخواهد داشت ثانیا کسی به حقیقت اسمای حسنی نیز راه ندارد و ثالثا درباره همین مرتبه ظهور وجود و اسمای حسنای او هم کسی توان احاطه یافتن بر همه کثرات و شهود همه مخلوقات را ندارد.لذا امیرالمومنین علی(ع)در نهج البلاغه می فرمایند:

تشهد له المرائی لا بمحاضره

یعنی هر ماهیتی مثل یک آینه برای او گواهی می دهد بدون اینکه هیچ کدام از آنها توان این را داشته باشند که همه آن حقیقت مقدس را در خود نمایان کنند.

البته طبق برهان فلسفی و قاعده قرآنی از مسلمات است که وجود یک حقیقت بسیط است و این مطلب را در بخش بساطت وجود توضیح دادیم و از روز روشن تر است که حقیقتی به نام وجود به هیچ وجه بخش بخش و مرکب نیست تا کسی این طور فرض کند که هر بخشی از آن بخش ها فقط دارای یکی از اسم های آن باشد و آن را به ما نشان دهد بلکه چون وجود یک حقیقت بسیط است همه اسم ها و کمالات آن در تک تک ظهورات و مخلوقات آن حاضر می باشند ولی در هر کدام از آنها طبق حکمت خداوند فقط یک یا چند اسم آن ظهور می کند و البته همه هویت آن مخلوق نیز همان اسمی است که از طرف وجود لایتناهی در او ظهور کرده است، در واقع همه کمالات وجود در همه مخلوقات حضور دارند ولی ظهور ندارند؛ پس اینکه ما نمی توانیم تمامی کمالات و اسمای وجود را فقط در یکی از مخلوقات آن ببینیم برای این است که در هر کدام از مخلوقات فقط یک یا چند اسم وجود ظهور می کند نه اینکه نعوذبالله وجود مرکب باشد و بخش بخش فرض شود چرا که وجود بسیط است و همه اسم های آن در همه آن می باشد ولی همانطور که گفتیم ممکن است ظهور نداشته باشد چون بر اساس قاعده ” لا تکرار فی التجلی ” وجود لایتناهی هیچ گاه اسمای حسنای خودش را در دو مخلوق به نحو یکسان متجلی نمی کند.

پس طبق قاعده اولی که شیخ صدرالدین قونوی(قدس سره) بیان می کند هیچ گاه وجود لایتناهی آن طور که در ذات خودش می باشد در یک ماهیت و مخلوق نشان داده نمی شود، البته همین قاعده به طفیلی خداوند در مخلوقات او هم متجلی می شود و روی همین حساب هیچ گاه ذات یک مخلوق به طور کامل در مخلوقی دیگر نشان داده نمی شود پس همیشه تفاوتی میان مخلوقات خواهد بود.

قاعده ” لا تکرار فی التجلی ” به معنای مغایرت کامل دو چیز از هم نمی باشد:

مطالب گفته شده تا اینجا طبق قاعده اولی بود که شیخ کبیر(رضوان الله علیه)در این نص ذکر فرمودند و توضیحاتی اضافه تر هم پیرامون آن داده شد.اما قاعده دوم و سومی که شیخ کبیر(قدس سره)ذکر می فرمایند را با هم بیان می کنیم و آن اینکه:هر کدام از مخلوقات و ظهورات وجود لایتناهی را که ما در عالم می بینیم یک مشابهت و سنخیتی با وجود دارند و یک مغایرت و دوگانگی هم با آن دارند و این قاعده به طفیلی خداوند درباره همه علت ها و معلولهایشان نیز جریان می یابد، یعنی هر معلولی از یک لحاظ شبیه علت خود است و از لحاظ دیگر با آن فرق دارد.

در ابتدای شرح این نکته متذکر می شویم که مخلوقات با هویت غیبیه وجود هیچ سنخیتی ندارند و به فرمایش محیی الدین بن عربی (قدس سره)در فتوحات مکیه بین مخلوقات با هویت غیبیه وجود، بینونت و جدایی تمام و کمال می باشد و هیچ نسبتی نیست؛ اما در همین مرتبه ظهور وجود که در دنیا و آخرت با آن سر و کار داریم نیز مخلوقات به طور کامل شبیه وجودی که آنان را ظهور می دهد نیستند و البته به طور کامل هم با آن مغایرت و دوگانگی ندارند.به تعبیر مولا علی(ع)خداوند و مخلوقات فقط در صفات با هم مغایرت دارند چرا که اگر به طور کامل جدای از هم باشند آنوقت دیگر دست تصرف خداوند در مخلوقاتش کوتاه شده است و خداوند را محدود فرض کرده ایم و به همان اندازه ای که خدا را محدود نموده ایم در همان حیطه، مخلوقات را هم دارای استقلال دانسته ایم.امام علی(ع)در احتجاج طبرسی درباره بینونت در صفات می فرمایند:

و حکم التمییز بینونه صفه لا بینونه عزله

یعنی جدایی بین خالق و مخلوق فقط در صفات می باشد نه به گونه بینونت عزلی که دست تصرف او در آنها کوتاه شود.از بینونت عزلی در روایات دیگر اهل بیت(ع)به عنوان وحدت عددی یاد شده است که اهل بیت(ع)آن را مردود دانسته اند. همانطور که در بخش بینونت صفتی توضیح دادیم یکی بودن و وحدت خداوند از نوع عددی نیست که بقیه مخلوقات را هم در کنار او به شمارش در آوریم.بلکه او همه مخلوقاتش را در برگرفته است و مخلوقات او وجود جدایی از او ندارند که ما بتوانیم او را هم در کنار آنها به شمارش در آوریم چرا که مخلوقات همان تجلیات و ظهورات او هستند.

وحدت عددی یکی از تفکرات غلطی است که اعتقاد به آن سرمنشأ تمام شرکهایی می شود که در زندگی انسان ها پیش می آید.امام علی(ع)در نهج البلاغه این عقیده را به صراحت مردود می دانند:

واحد لا بعدد

یعنی خداوند یکی است ولی نه از نوع یکی بودنِ عددی که بتوان در کنار او دومی و سومی و…را فرض کرد بلکه او همه کثرت ها و چیزهایی که قابل شمارش می باشند را دد قلمرو لایتناهی خودش ظهور می دهد پس خودش در کنار آنها شمرده نمی شود و از متصف شدن به صفات آنها منزه است. در نتیجه فرقی که میان خالق و مخلوق می باشد فقط در صفات است یعنی او در همه صفات خود بی نیاز و غنی است و تمام کمالات را ذاتا داراست ولی مخلوقاتش هر کمالی را که نشان می دهند تجلی اوست پس سراپا نیاز به او هستند. مخلوقات طبق توحید مالکیت حتی مالک ذات خودشان هم نمی باشند و سراسر هویتشان نیز تجلی خداست.

پس دیدیم که از منظر اهل بیت(ع) مخلوقات از یک لحاظ با خالقشان سنخیت دارند و از لحاظ دیگر با خالقشان مغایرت دارند؛ یعنی از آن لحاظ که دارای وجود مستقلی برای خود نیستند و مندک در خالقشان می باشند و هر چه دارند از خداوند دارند با او سنخیت دارند و از آن لحاظ که خالقشان غنی و بی نیاز است و آنها سراپا نیاز به او می باشند با خالقشان فرق دارند.لذا در نصوص قرآنی و دینی ما چنانچه به مجموع آنها نظر شود،هر دو جهت در نظر گرفته شده است و این چیزی است که عرفای بزرگ اسلامی موفق به شهود آن شده اند.

اما قاعده فوق درباره همه علت های حقیقی با مخلوقاتشان جاری و ساری است و اختصاصی به بینونت خداوند با مخلوقات او ندارد.با همین دید به توضیحی پیرامون آیه زیر از قرآن کریم می پردازیم:

یخرج الحی من المیت و یخرج المیت من الحی و یحیی الارض بعد موتها و کذلک تخرجون

در آیه فوق اشاره می شود که خداوند زنده را از مرده خارج می کند و مرده را از زنده بیرون می آورد و در عالم امکان هر دوی اینها را نشان می دهد.پیداست که بین زنده و مرده ای که آیه ذکر می کند، مغایرت و دوگانگی می باشد که قاعده ” لا تکرار فی التجلی ” نیز همین نکته را بیان می کند اما حتما بایستی بین آنها یک مشابهتی هم باشد چرا که زنده و مرده ای که طبق آیه ذکر شده از هم خارج می شوند تا قبل از خروج از یکدیگر با هم یکی بوده اند و بین آنها از این دید دوگانگی نبوده است.

اما شیخ صدرالدین قونوی(قدس سره)به سرّ این نکته اشاره می فرمایند که چرا در عالم آفرینش بعضی از علت هایی را می بینیم که ظاهرا با معلولهایشان سنخیتی ندارند؟ یک دلیل آن این است که شرط یا شروطی از خارج، در معلول اثر می گذارند و سبب نوعی مغایرت آن با علتش می شوند مثلا فردی که کافر است ولی از یک پدر و مادر مومن متولد شده است ممکن است در اثر محیط و یا آشنایی با افراد فاسد تغییر عقیده به کفر داده باشد پس باید به تمام دلایل آن با هم و در مجموع نگاه کرد ضمن اینکه در خود آن فرد هم از طرف خداوند اراده ای جدای از اراده پدر و مادر ظهور پیدا کرده بود و او با سوء استفاده از آن اراده خودش را گمراه نموده است. پس در این موارد پای علت های دیگری هم در میان بوده است. اما از لحاظ دیگر اگر به علت و معلول نگاه کنیم اصلا امکان ندارد که علتی با معلول خود صد در صد مشابهت داشته باشد و کاملا عین هم باشند؛ چرا که در این صورت دیگر دو چیز نبودند و صحیح نبود که بر یکی نام علت و بر دیگری اسم معلول را بگذاریم چون در فرض گفته شده آن دو را یک چیز دانسته ایم. عرفای اسلامی از این قانون با این عبارت یاد می کنند:

لا تکرار فی التجلی

یعنی خداوند هیچ گاه یک حقیقت را دو بار عین هم ظهور نمی دهد و حتما از یک دید باید با هم فرق داشته باشند هرچند این مغایرت و دوگانگی بین آن دو از دید ما بسیار اندک باشد.

نسبت دادن تکرار تجلیات به وجود حق تعالی به این نتیجه منجر می شود که ما نعوذبالله معتقد شویم که خداوند کاری عبث و بیهوده انجام داده است چون فرض کرده ایم که او یک حقیقت را دوبار تکرار نموده است.پس بر اساس قاعده ” لا تکرار فی التجلی ” حتما هر دو چیزی که در سرای هستی می بینیم باید با هم فرق داشته باشند مثلا در همین دنیا که پایین ترین عوالم وجودی است هر دو چیزی را که مشاهده می کنیم حداقل در دو مکان مختلف می باشند هرچند ممکن است فرق های بسیار دیگری را هم برای آنها بتوان ذکر کرد مثل اینکه در دو زمان مختلف باشند و یا شکل و رنگ آنها با هم تفاوت داشته باشد.در مورد عوالم دیگر وجود هم طبق اقتضاهای همان مرتبه، قاعده ” لا تکرار فی التجلی “جریان دارد.

قاعده ” لا تکرار فی التجلی ” با لای نفس جنس تکرار تجلی را در تمام عوالم آفرینش غیرممکن می داند. اگر شخصی با انکار قاعده ” لا تکرار فی التجلی ” معتقد به تکرار در تجلی های وجود باشد لازمه این تفکر این است که او فیض خداوند را محدود کرده باشد چون به همان مقدار که آن شخص فرض کرده که چیزی دوبار تکرار شده است به همان اندازه فیض خداوند می توانست مخلوق دیگری را در عالم ظهور داده باشد ولی این کار را نکرده است پس محدود شده است.

روی همین حساب نتیجه می گیریم که نپذیرفتن قاعده ” لا تکرار فی التجلی ” منجر به محدود پنداشتن فیض خداوند می شود. شیخ قونوی(رضوان الله علیه)از قاعده ” لا تکرار فی التجلی ” نتیجه می گیرد که خداوند یا وجود مطلق برای هیچ ماهیت و مخلوقی دوبار در یک صورت واحد متجلی نشده است. همچنین بر اساس قاعده ” لا تکرار فی التجلی ” خداوند برای دو شخص مختلف هم به یک صورت واحد تجلی نمی کند بلکه هر کدام از آن دو شخص طبق تقاضای ذات خودشان تجلی خداوند را مشاهده می کنند و امکان ندارد که درخواست دو مخلوق کاملا عین هم باشد چرا که در آن صورت دیگر هیچ دوگانگی بین آنها نبوده است بلکه آنان از ابتدا یکی بوده اند و بطلان این فرض هم مسلم و از بدیهیات است.

برای مثال وقتی که دو نفر به یک شیء نگاه می کنند هر کدام از یک زاویه متفاوت آن شیء را می بینند پس تجلی برای هر کدام از آنها با دیگری تفاوت دارد‌.در واقع بر اساس قاعده تکوینی ” لا تکرار فی التجلی ” هیچ گاه دو مخلوق کاملا یکسان نمی باشند و ذات آنها همیشه با هم تفاوت دارد و چون تجلیات خداوند بر اساس درخواست ذات مخلوقات برایشان رخ می دهد پس هیچ گاه دو مخلوق یک تجلی یکسان را مشاهده نخواهند کرد.

البته بین هر دو چیزی که در عالم هستی مشاهده می کنیم از یک دید سنخیت و مشابهت می باشد و از دید دیگر که قاعده ” لا تکرار فی التجلی ” آن را بیان می کند، مغایرت و دوگانگی هم می باشد.حداقل شباهتی که بین دو مخلوق از مخلوقات خداوند می باشد این است که هر دو ظهور یک وجود می باشند و از فیض یک وجود سیراب می شوند ولی این هم مسلم است که طبق قاعده ” لا تکرار فی التجلی ” وجود در هر کدام از آنها به نحوه ای متفاوت با دیگری ظهور می کند چون وجود حق تعالی برای هر مخلوقی بر اساس تقاضای آن مخلوق منعکس می شود و تقاضای مخلوقات هم ریشه در ذات آنان دارد و ذات آنها هم با یکدیگر تفاوت دارد پس تجلی و فیضی که در هر کدام از آنها ساطع می شود نیز با دیگری متفاوت می باشد.

مثالی که می توان برای نزدیک تر شدن فهم قاعده ” لا تکرار فی التجلی ” به ذهن بیان کرد بدین صورت است که وقتی ما دو کوزه را در آب دریا فرو می بریم هر دو از یک آب پر می شوند و از این دید مشابهت دارند ولی آب در هر کدام از آن دو کوزه به شکل و اندازه همان کوزه ظهور می کند پس از این لحاظ با هم فرق دارند.روی همین حساب هم جنید بغدادی(قدس سره)می فرماید:

لون الماء لون انائه

یعنی رنگ آب به رنگ ظرفی می باشد که آن را در بر می گیرد. البته حقیقت مطلب از این گونه مثال ها بالاتر است و هر کسی می تواند فقط با شهود و آن هم فقط به اندازه ظرفیت جان خودش از آن آگاه گردد؛ گفتیم که قاعده ذکر شده هم درباره خالق با مخلوق جریان دارد و هم درباره مخلوقات با یکدیگر مثل این شعر مولانا جلال الدین محمد بلخی(قدس سره)که می فرمایند:

هر کسی از ظن خود شد یار من

وز درون من نجست اسرار من

یعنی هر کس فقط به همان اندازه که با من سنخیت داشت به ذات من آگاه شد و هیچ کس آنطور که من در ذات خودم می باشم من را نشناخت. پس هر کسی بنا به سنخیتی که با مولانا داشت تصوری از او در ذهنش ساخته بود چون بنا بر قاعده ” لا تکرار فی التجلی ” هیچ گاه دو نفر کاملا شبیه به یکدیگر نیستند تا بتوانند همدیگر را به طور کامل بشناسند. اما درباره تفاوت مخلوقات با خالق یک حدیث قدسی ذکر می کنیم. خداوند می فرماید:

انا عند ظن عبدی بی

یعنی من نزد گمان بنده ام می باشم؛ هر کسی از حقیقت نامحدود وجود برای خودش تصوری دارد که در واقع امر هیچ کدام از آن تصورها مطابق حقیقتِ حق تعالی نیست. امام باقر(ع)در اصول کافی می فرمایند:

کل ما میزتموه باوهامکم فی ادق‏ معانیه‏ فهو مخلوق مثلکم مردود علیکم

یعنی هر چه که درباره خداوند در اندیشه خود تصور می کنید در نگاه دقیق مخلوقی شبیه خودِ شماست که به خودتان بر می گردد. در واقع ما خداوند را تصور نکرده ایم چون او به ذهن نمی آید بلکه چیزی را در خیال خودمان نقش داده ایم و آن را خدا پنداشته ایم در حالی که آن تصویر خیالی در ما مندک و فانی است و اصلا از ما جدا نیست و یکی از شئونات ما می باشد پس ما در واقع خودمان را تصور کرده ایم، همانطور که اگر صدها کوزه را به درون آب دریا فرو ببریم هر کدام از آنها دریا را فقط به اندازه شکل و گنجایش خودشان درک می کنند. اما در آخر بحث به دو حدیث از اهل بیت عصمت و طهارت(ع)اشاره می کنیم.امام صادق(ع)در اصول کافی می فرمایند:

من‏ عبد الله‏ بالتوهم فقد کفر

یعنی هر کس خداوند را با گمان و وهم و تصور ذهنی خود بپرستد در واقع او کافر است. البته ممکن است چنین شخصی از دین خارج نشده باشد ولی امام صادق(ع)با نظر به باطن او و حقیقت امر او را کافر می دانند هرچند ظاهرا مسلمان باشد. در نتیجه از دید اهل بیت(ع)خداوند و وجود لایتناهی را فقط بایستی بر اساس شهود قلبی پرستید نه با تصور ذهنی و خیالی که از او در ذهن می آوریم.اما هرچند پرستش خداوند به وسیله شهود نسبت به پرستش او به وسیله تصور ذهنی برتری زیادی دارد ولی اگر به همین نکته هم با دقت نظر شود خواهیم دانست که همان شهودی که توسط ما مخلوقات صورت می گیرد نیز فقط به اندازه ظرفیت جانمان می باشد و نه بیشتر، چون ما محدودیم و خداوند نامحدود می باشد. اگر از این دید به مقوله پرستش و عبادت نگاه کنیم هیچ کس نیست که بتواند خداوند جل و علا را آنگونه که او شایسته آنست، بپرستد چون هیچ کس او را آنچنان که در ذات غیبیه اش هست نخواهد شناخت. لذا پیامبر اکرم(ص) که خود بزرگترین قهرمان عرصه کشف و شهود می باشند، می فرمایند:

ما عبدناک حق عبادتک

ترا آنگونه که حق عبادت تو هست نپرستیدیم.

پس نتیجه این شد که بین مخلوقات با یکدیگر و نیز بین خالق با مخلوقات از یک دید سنخیت می باشد و از دید دیگر مغایرت و دوگانگی می باشد. ما مخلوقات فقط به اندازه سنخیت و مشابهتمان می توانیم همدیگر را بشناسیم ولی چون طبق قاعده ” لا تکرار فی التجلی ” تفاوتهایی هم با یکدیگر داریم در حالت عادی هیچ گاه همدیگر را به طور کامل نمی شناسیم. همچنین ما مخلوقات محدود، خداوند را هم به همان اندازه که با وجود لایتناهی ارتباط و سنخیت داریم،می توانیم بشناسیم و بپرستیم چرا که خداوند فقط به همان اندازه در ماهیت ما تجلی می کند و در نتیجه ما هم فقط به همان اندازه او را می شناسیم. البته با ذات غیبیه وجود هیچ سنخیتی نداریم پس آن مرتبه غیبی اصلا قابل شناسایی و پرستش نیست و اصولا ما با همین مرتبه ظهور وجود در عالم خلقت سر و کار داریم و همین مرتبه را هم فقط به اندازه ظرفیت جان خودمان می شناسیم پس فقط در همان حد می توانیم خداوند را بپرستیم؛ در نتیجه حقیقت غیبیه خداوند را فقط خود او می شناسد و نه هیچ کس دیگر. مبحث را با این شعر از سعدی(علیه الرحمه) به پایان می بریم:

ای برتر از خیال و گمان و قیاس و وهم

وز هر چه دیده ایم و هر آنچه شنیده ایم

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر

ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم

نکاتی که مبنی بر قاعده ” لا تکرار فی التجلی ” در شرح این نص از کتاب نصوص صدرالدین قونوی(رضوان الله علیه)ذکر شد،در فهم دقیقتر آیات و روایات سهم بسزایی دارد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *