– نص اول

عنقای مغرب

عنقای مغرب

در نوشتار زیر به شرح نص اول این کتاب که درباره هویت غیبیه وجود می پردازیم که در اصطلاح عرفا ” عنقای مغرب ” است یا سیمرغی که دست کسی به آن نمی رسد.

صدرالدین قونوی(قدس سره)اشاره می فرماید: عنقای مغرب یا همان هویت غیببه وجود از حیث اطلاق ذاتی خود به هیچ حکمی و هیچ وصفی متصف نمی شود و نسبتی با مخلوقات مقید و محدود ندارد.در توضیح فرمایش شیخ کبیر باید گفت: هر وصفی که انسان از چیزی بکند آن وصف در ذهن او می باشد و چون خود او محدود است پس وصفی هم که می کند محدود می باشد.حتی اگر وجود مطلق و لایتناهی(=خداوند)را با عنوان((نامحدود))وصف کنیم باز هم آن وجود نامحدود را در ذهن خودمان به یک چیز محدود تشبیه کرده ایم چون نامحدود حقیقی به ذهن ما نمی آید و ما او را متصف به چیز محدودی نموده ایم که در ذهنمان بوده است.در واقع نام یک چیز محدود را که در ذهن خود آورده ایم نامحدود گذاشته ایم. پس اندیشه ما نسبتی با آن وجود نامحدود ندارد، ضمن اینکه تجلیاتی که پیش رویمان مشاهده می کنیم نیز همگی محدودند و نسبتی با وجود نامحدود ندارند.

امام باقر(ع)در این باره می فرمایند:

کُلَّمَا مَیَّزْتُمُوهُ بِأَوْهَامِکُمْ فِی أَدَقِّ الْمَعَانِی فَهُوَ مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مِثْلُکُمْ مَرْدُودٌ إِلَیْکُمْ:هر آنچه که در وهم خود ساخته اید در نظر دقیق مخلوقی مثل خود شماست که به خودتان باز می گردد.

پس حتی اگر وجود مطلق را به وصف( نامحدود ) هم متصف کنیم باز هم آن را محدود کرده ایم چون اولا ما توان ادراک نامحدود را نداریم و چیزی که در ذهنمان نامش را نامحدود گذاشته ایم در واقع یک تصور ذهنی محدود در اندیشه ماست و نه نامحدودی که در عالم خارج وجود دارد و ثانیا وجود مطلق خداوند را به همان صفت نامحدود بودن مقید و محدود نموده و در آن خلاصه کرده ایم چون با نگرش دقیق عرفانی حتی به کار بردن لفظ ” نامحدود ” هم یک نوع محدود کردن است.

مثال دیگر اینکه مثلا او را به صفت علیم و یا قدیر وصف کنیم.این بار هم او را در همان اوصاف خلاصه و محدود کرده ایم حال آنکه وجود لایتناهی او هر چند طبق آیه سوره طه تمام اسم ها و صفت ها را داراست:

الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنی
و هیچ چیز از گستره و عظمت وجودش خارج نمی باشد چون تمام قلمرو آفرینش مندک در آن وجود لایتناهی و برای اوست:

له ما فی السماوات و ما فی الارض و ان الله لهو الغنی الحمید

و به تعبیر مولا علی(ع) در دعای کمیل اصولا فرض ندارد که بتوان از گستره او خارج شد و از حکومت او گریخت چون هرجا برویم هم خودمان و هم جایی که هستیم ظهور و تجلی اوست:

و لایمکن الفرار من حکومتک

ولی خود او در هیچ کدام از اوصاف و تجلیاتش خلاصه نمی شود و از همه آنها فراتر است چون تمام اوصاف و تجلیات او محدودند ولی خود او نامحدود است پس غیر از آن ها می باشد. در نتیجه با شهود تعینات و تجیات وجودی کسی به هویت غیبیه و عنقای مغرب راه ندارد.

در نگاه دقیق تمام تعینات وجودی از اسمای حسنی گرفته تا مخلوقات عالم آفرینش همه در مراتب پس از هویت غیبیه(=عنقای مغرب) شکل می گیرند و هیچ تعینی نمی تواند مرتبه قبل از خودش را شهود کند پس هیچ کس به عنقای مغرب راه ندارد.

 
به کلامی گهربار از امام صادق(ع)توجه کنیم:

اسم الله غیر الله و کل شیء وقع علیه اسم شیء فهو مخلوق ما خلا الله فاما ما عبرته الالسن او عملت الایدی فهو مخلوق والله غایه من غایاته و المغیا غیر الغایه و الغایه موصوفه و کل موصوف مصنوع و صانع الاشیاء غیر موصوف بحد مسمی لم یتکون فیعرف کینونته بصنع غیره و لم یتناه الی غایه الا کانت غیره

در کتاب عیون اخبار الرضا، امام رضا(ع) ” اسم” را با عبارت ” صفه لموصوف” بیان میکنند یعنی وقتی که ذات در یکی از صفات خودش جلوه گر می شود یک ” اسم” را نتیجه می دهد؛ با توجه به این نکته سخن امام ششم(ع) ابتدا ترجمه و سپس شرح داده می شود:
اسم خدا غیر از (وجود نامحدود)خداست و هر چیزی که بر آن نام ((شیء))اطلاق شود مخلوق است غیر از خودِ خدا(که مخلوق نیست).پس آنچه زبان ها می گوید و یا عملی که انجام می شود مخلوق است و کلمه((الله))حد و اندازه و غایتی از غایت های خداست و خود صاحب آن حد و غایت باز هم غیر از آن است و غایت موصوف است و هر موصوفی مصنوع و مخلوق است و خالق اشیاء موصوف به وصفی نمی باشد.پدیدار نگشته است که چگونگی پدید آمدنش با صنع غیر او شناخته شود و او به هیچ غایتی ظهور نکند مگر اینکه حقیقتش غیر از آن و فراتر از آن باشد.

و اما در شرح سخن امام صادق(ع)باید گفت که وجود مطلق نامحدود است و اسم نیز همانطور که گفتیم صفتی است برای موصوف یعنی اسم را می توان اینطور فرض کرد که ذات خداوند را به یک وصفی متصف کرده ایم و نامش را اسم گذاشته ایم مثلا اگر ذات را با صفت قدرت فرض بگیریم نام قادر را برآن می نهیم و یا اگر با صفت علم فرض کنیم نام علیم را بر آن می گذاریم ولی تمام این ها غیر از حقیقت اصلی اوست چون او علاوه بر اینکه تمام این اسماء را داراست ولی باز فراتر از آن است.پس هر اسمی که بر او بگذاریم حقیقت او را بیان نمی کند حتی امام صادق(ع)می فرمایند اسم((الله))هم حقیقت او را بیان نمی کند با اینکه اسم ((الله))جامع تمامی اسمای حسنای خداست ولی طبق گفته امام صادق(ع)و برهان عقلی خداوند از همه اسمای حسنای خود هم فراتر است و اسم ((الله))هم هرچند جامع همه اسم های دیگر است ولی از این لحاظ با اسم های دیگر هیچ فرقی نمی کند چون آن هم نمی تواند خدا را آنطور که هست بیان کند و کسی که صاحب آن اسم است در ذات خود غیر از آن است چون با اسمی که برای آن گذاشتیم در واقع او را به صفتی وصف کرده ایم که این کارمان یک اسم را نتیجه داده است و پیداست که خود آن ذات از صفات خود والاتر و فراتر است و در آن ها محدود نمی گردد و آن صفت ها در واقع ظهورات او بوده اند نه حقیقت نامحدود او در واقع آن صفت ها را ما برای او ساخته ایم و او را با آن ها وصف می کنیم پس در واقع آن ها مخلوق ذهن ماست و خود حقیقت وجود از همه مخلوقات فراتر است.در پایان جملات ذکر شده از امام صادق(ع)ایشان نتیجه می گیرند که خداوند در هیچ تجلی و ظهور و اسم و صفتی نمایان نمی گردد مگر اینکه ذات و حقیقت او غیر از آنست و از آن صفت و غایتی که برایش پنداشته ایم فراتر می باشد.پس او در هیچ کدام از صفاتش محدود نمی شود و هر چه به ذهنمان بیاید و یا شهود شود ضمن اینکه از گستره وجود لایتناهی او بیرون نیست ولی خود او هم نیست چون ذات او آن طور که هست برای هیچ کس جز خودش شناخته شده نیست.پس تمام صفت ها و مخلوقات و تجلیاتش از این نظر غیر از او می باشند. در نتیجه هیچ کس هویت غیبیه خدا یا همان عنقای مغرب را نخواهد شناخت.

تمام چیزی که ما از وجود لایتناهی می دانیم یا مربوط به تصورات ذهنی ماست و یا مربوط به یک پرتو وجودی که آن را در عالم خارجی مشاهده می کنیم در حالی که خداوند ضمن اینکه ذهن ما و عالم خارجی را در برگرفته است ولی از تمام آنها نیز فراتر است.

در عیون اخبار الرضا عمران صابی از امام رضا(ع)پرسید:فای شیء غیره:غیر از او چیست؟امام(ع)فرمودند:

مشیته و صفته و اسمه و ما اشبه ذلک:غیر او مشیت و صفت و اسم او و آنچه شبیه به این است می باشد.

پیداست که اسم و صفت شخص جدای از خود او نیستند هر چند خود او هم نیستند چون خود شخص از صفات خود فراتر است.درباره خداوند و وجود لایتناهی او هم همینطور است.غیر او همان صفات و تجلیات و ظهورات او می باشند و وجودی جدای از او ندارند هرچند هویت غیبیه او را نشان نمی دهند.

صدرالدین قونوی(قدس سره)هم طبق همین منطقی که امام صادق(ع)در حدیث ذکر شده بیان کردند بر این عقیده هستند که وجود در ذات و حقیقت خود یعنی همان عنقای مغرب فراتر از آنست که به ماهیت و یا وصف و یا اسمی بتوان به آن پی برد بلکه آن مقام یک وجود صرف و بسیط و یک دست است که با عالم امکان هیچ نسبتی ندارد و اگر اطلاق و وجود صرف و بسیط آن را در نظر بگیریم حتی خالق جهان هم نیست چون اسم خالق یک تعین و وصف است که آن وجود نامحدود را به یک صفت از صفات او وصف می کند در حالی که گفتیم او از تمام صفات خود فراتر است و نام(خالق)فقط یک ظهور از ظهورات اوست و هرچند جدای از او نیست ولی خود او هم نیست.وجود صرف و بسیط و نامحدود او ابتدا در یک ظهور و اسمی به نام(خالق)تجلی می کند و سپس عالم را خلق می کند پس حقیقت ذاتش از آن اسم هم فراتر است.
تمام اوصافی که برای خدا به کار می بریم ساخته ذهن ماست و محدود است و هیچ کدام حقیقت عنقای مغرب و وجود لایتناهی خداوند را بیان نمی کند و واضح است که قبل از هر چیز مقید و محدودی یک چیز نامحدودی وجود دارد که آن نامحدود این محدود را ظهور داده است و به عبارتی خالق آن شده است پس هر شیء محدودی فقط به اندازه خود خالق نامحدود خود را نشان می دهد و هیچ وقت نمی توان با آن ها حقیقت وجود نامحدودی را که آن محدودها را ظاهر کرده است شناخت.
روی همین حساب حتی پیامبر اکرم(ص)هم به اعتراف خودشان مقام نامحدودِ عنقای مغرب را نشناختند:

ما عرفناک حق معرفتک
و وقتی هیچ شناختی به عنقای مغرب تعلق نگیرد آن مرتبه حتی توسط ایشان(ص)هم عبادت نمی شود:

ما عبدناک حق عبادتک

امام علی(ع)درباره آن مقام منیع در نهج البلاغه می فرمایند:

لایدرکه بعد الهمم و لایناله غوص الفطن

نه شهود عارفان به آنجا راهی دارد و نه اندیشه تیزهوشان.

دلیل فرمایش مولا(ع) اینست که هر چه در عالم خارجی شهود کنیم یا در اندیشه خود تصور کنیم فقط یک رشحه از وجود لایتناهی است که برای ما متجلی شده است و ما هرگز به خود وجود نامحدود آنگونه که در ذات خود هست راهی نداریم‌.

به قول حافظ شیرازی :

عنقا شکار کس نشود دام باز گیر  

کانجا همیشه باد بدست است دام را

ملاحظه می کنید که طبق منطق حافظ شیرازی عنقای مغرب در دسترس هیچ کس نیست.

پس طبق منطق اهل بیت(ع) و عرفا اصلا نمی توان درباره مقام لایتناهیِ عنقای مغرب صحبت کرد چون در فرض صحبت ابتدا آن را در ذهن خود محدود نموده ایم و بعد درباره آن مخلوق ذهنمان صحبت کرده ایم و نه درباره آن ذات نامحدود.

امام علی(ع) در نهج البلاغه می فرمایند:

و من اشار الیه فقد حده

یعنی هر کس به او اشاره کند در واقع او را محدود فرض کرده است.

به تعبیر شیخ اکبر محیی الدین بن عربی(قدس سره)در کتاب کبیر فتوحات مکیه:

اما الذات فلایصح الاشاره الیها

یعنی درباره ذات خدا حتی نمی توان به آن اشاره کرد چون انسان فقط به چیز محدود اشاره می کند و همین عبارت هم که می گوید((نمی توان به آن اشاره کرد))را نیز در حقیقت امر نباید برای آن مقام به کار برد چون با همین عبارت هم ابتدا آن مقام را در ذهن خود فرض کرده ایم و سپس اشاره کردن را نسبت به آن باطل دانسته ایم و همین که در ذهن خودمان آن را فرض کرده ایم یعنی باز هم آن را محدود کرده ایم. پس اگر بخواهیم در یک جمله مطلب را برسانیم باید بگوییم که اصلا مخلوق محدود را به آن مقام نامحدود راهی نیست. پس با نگاه دقیق ابن عربی(ره) هم این جمله را درباره تصور ذهنی خودش گفته است چون اصلا کسی به ذات وجود راه ندارد که درباره آن حرفی بزند.
بنابر مطالب گفته شده امام علی(ع)در نهج البلاغه می فرمایند:

کمال الاخلاص نفی الصفات عنه

یعنی آخرین درجه اخلاص در توحید اینست که تمام صفت ها را از آن مقام نفی کنیم چون صفت ها همگی محدودند و هیچ کدام نمی توانند آن ذات نامحدود را نشان دهند.این نکته را متذکر می شویم که نفی صفات از آن ذات لایتناهی در جمله مولا علی(ع)به معنی این نیست که آن صفت ها از ذات او بیرون هستند و او فاقد آن هاست بلکه به این معنی است که ضمن اینکه وجود لایتناهی همه صفات را در بردارد ولی هیچ کدام از آنها او را آنطور که هست نشان نمی دهند و تمام صفت ها وقتی در آن وجود صرف و بسیط و نامحدود فرض شوند مستهلک و مندک و فانی در آن می گردند و حتی ظهوری برای آنان نمی ماند چه برسد به اینکه بخواهند او را نشان هم بدهند.

پس او در ذات مقدس خویش هم از همه صفات خود فراتر است و حتی از همین جمله ای که برایش گفتیم فراتر است یعنی از تصور ما از کلمه ((فراتر))هم منزه است.

البته آن ذات مقدس با همه هست:

و هو معکم اینما کنتم                                                                          

ولی هیچ کس با او نیست چون همه اسم ها و صفت ها و مخلوقات محدود نسبت به آن مقام غیبی فانی و مستهلک می گردند و هیچ ظهوری ندارند که بخواهند با او باشند یا نباشند:

کل من علیها فان
پس از این دید معیت او یک طرفه است.البته از دید دیگر می توان گفت هر مخلوقی به هر اندازه که تجلی وجود را در جان خودش مشاهده می کند با او هست.

نسبت به آن مقام بسیط و لایتناهی تمام مخلوقات چه حیوانات و چه انسان ها و چه جمادات و… همه و همه نسبتی یکسان دارند و آن هم فنا و متلاشی شدن حقیقتشان در آن حقیقت مطلق است و نسبت به آن مقام هیچ کدام از مخلوقات بر دیگری برتری ندارند و همه به نحوی یکسان فانی در آن می باشند.امام خمینی(قدس سره)در کتاب شریف (مصباح الهدایه الی الخلافه و الولایه)می فرمایند که هیچ پیامبری آن مقام را نشناخته است و هیچ عارف و سالکی هم آن را عبادت نکرده است و دلیل آن هم واضح است چون آن مرتبه از وجود حق تعالی از اصل آفرینش ما بالاتر است و راهی برای ما مخلوقات جهت شناخت آن مرتبه نبوده و نیست و نخواهد بود.
همه اینها که گفته شد درباره ذات غیبیه وجود مطلق یا همان عنقای مغرب بود و در مراحل بعدی نوبت به ظهورات وجود لایتناهی می رسد که این ظهورات پس از احدیت ذاتی ابتدا در صورت اسمای حسنی و سپس در شکل و لباس مخلوقات جلوه می کند چون وجود بسیط و صرف نسبتی با محدود و مقید ندارد و اگر بخواهد یک کاری را که محدود است انجام دهد حتما باید در یک تجلی محدود ظهور کند که البته تجلیات او جدای از او نیستند.

مثلا اگر خدا بخواهد کافران یا مشرکان را عذاب کند باید در لباس یک مخلوق این کار را انجام دهد همانطور که در سوره توبه می فرماید:

قاتلوهم یعذبهم الله بایدیکم و یخزهم و ینصرکم و یشف صدور قوم مومنین
یعنی با آنان پیکار کنید تا خداوند آنان را به دست شما عذاب کند و برآنان پیروزتان کند و دلهای مومنان را شفا بخشد.

یعنی هر چند عنقای مغرب با مخلوقات محدود سنخیتی ندارد ولی وجود لایتناهی خداوند با تجلی در دستان محدود سربازان جبهه جنگ، دشمنان را عذاب می نماید و از این دست تعابیر در آیات و روایات به وفور یافت می شود که همگی اشاره به همین نکته ای دارد که ذکر شد.پس از طرف وجود مطلق اگر بخواهد کاری انجام شود حتما باید با ظهور در یک تجلی آن کار صورت گیرد و همین طور از طرف مخلوقات هم اگر کسی بخواهد با او ارتباط برقرار کند چون به ذات نامحدود او راه ندارد پس باید به اسم های او متوسل شود و با تعینات و تجلیات وی ارتباط گیرد:

و لله الاسماء الحسنی فادعوه بها
این آیه در سوره اعراف به ما می گوید که با اسم های خداوند او را بخوانید چون به ذات غیبیه وجود و عنقای مغرب کسی راه ندارد پس با تعینات و تجلیات و اسمای او باید با او ارتباط برقرار کرد.
از دید امام خمینی(ره)حتی اطلاق لفظ مقام هم بر آنچه که به آن مقام هویت غیبیه و عنقای مغرب می گوییم صحیح نیست ولی ما چون چاره ای نداریم جز اینکه با الفاظ باید با هم صحبت کنیم و منظورمان را با واژگان به همدیگر تفهیم کنیم به ناچار در این مورد هم لفظ مقام را به کار می بریم وگرنه همانطور که روشن شد هر لفظی معنای محدودی در ذهن ما دارد و آن مقام نامحدود نه اسمی دارد و نه وصفی و نه کسی را از آن خبری است فقط می دانیم که هست و بس.

به قول حافظ شیرازی(قدس سره):

           کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست                   اینقدر هست که بانگ جرسی می آید

اما در مراحل بعدی وقتی ذات لایتناهی و وجود مطلق خداوند خود را تعقل کند و به کمالات خود عشق بورزد نوبت به ظهور اسماء و صفات و سپس مخلوقاتِ خداوند می رسد که اولین مخلوق و تعین در عالم خارجی همان تعقل خداوند است که مابقی مخلوقات درون آن ظهور می کنند و او با احاطه ای که به اولین مخلوق دارد و با علمی که به تعقل خویش دارد نسبت به همه مخلوقاتی که در گستره مخلوق اول پدیدار می شود با علم حضوری و مستقیما آگاه است.از دید دقیق عرفانی مخلوقات همان تعینات و ظهورات علم او است که در عالم متجلی می شود و در واقع وقتی به عالم نگاه می کنیم به علم خدا نگاه می کنیم و تعقل او را نسبت به کمالاتش مشاهده می کنیم.(البته واژه<<تعقل>>را برای تقریب به ذهن و آسان شدن فهم مسئله استفاده  کردیم).
پس اولین مخلوق و تعین همان تعقل اولیه ای است که تمام مخلوقات بعدی درون آن و به واسطه آن رخ می دهد.لذا در حدیث داریم:اول ما خلق الله العقل=اولین چیزی که خداوند خلق کرد عقل است.
همینطور مخلوقات بعدی هم هر کدام نسبت به مخلوقات پس از خود اشراف کامل دارند و هر مخلوقی هم احاطه شده نسبت به مخلوقی است که پیش از او بوده است و همچنین اسم هایی که زودتر ظهور کرده اند به اسمایی که بعدا و در مرتبه پس از آنها درونشان ظهور نموده اند احاطه کامل دارند و خود خداوند متعال نسبت به کل مخلوقات و اسماء احاطه ای تمام و کمال دارد و به همه آنها محیط است:

و کان الله بکل شیء محیطا

در حدیث از اولین مخلوق هم با عنوان نور و هم عقل و هم قلم یاد شده است که هر سه اسم برای یک چیز می باشند که به اعتبارات مختلف برای آن یک چیز نام های متفاوت گذاشته شده است:

اول ما خلق الله العقل

به اعتبار اینکه مخلوقات بعد از او درون آن تعقل می شوند.

اول ما خلق الله نوری

به اعتبار اینکه نور پیامبر(ص)بر ماهیات آسمان ها و زمین تابیده است و آنها مجال ظهور یافته اند.

اول ما خلق الله القلم

به اعتبار اینکه اولین تعین مخلوقات بعد از خود را روی لوح عالم امکان و در درون خود به نگارش در می آورد.

انسان کامل هم چون طبق آیه((و علم آدم الاسماء کلها))به همه اسم ها احاطه کامل دارد نسبت به همه مخلوقات که مظاهر اسمای حسنای خداوند می باشند اشراف کامل دارد چون حقیقت ذات او همان اولین مخلوق و تعین است هر چند جسم عنصری وی در آخر کار ظهور کند.البته جسم عنصری خود او و تمام مخلوقات به طفیلی همان عقل اول که در حقیقت انسان کامل است در عالم ظهور می کند.

با توجه به این نکته معنای این آیه سوره احزاب از منظر عرفا روشن می شود که می فرماید:((النبی اولی بالمومنین من انفسهم))یعنی پیامبر از خود مومنین نسبت به آنها سزاوارتر است چون پیامبر محدود به بدن مادی  نیست بلکه حقیقتی دارد که بقیه انسان ها به طفیلی آن خلق شده اند پس او به تصرف در آنها از خودشان سزاوارتر است.روی همین حساب عرفای بزرگوار ما اولین مخلوق را حقیقت محمدیه(ص)نامیده اند.

ناگفته نماند که صفاتی که خداوند با علم خود که اولین مخلوق او است درک می کند پس از درک آن به وجود نیامده اند بلکه قبل از آن هم خداوند دارای همه آن اسمای حسنی و صفات بود لکن وقتی که آن ها به تعقل در آمدند در عالم ظهور کردند و ما آن موقع به آن ها پی بردیم و نه قبل از آن.مثلا شرط اینکه شخصی کمالات خویش را تعقل کند این است که قبل از تعقل از زندگانی بهره مند باشد و زنده(=حی) باشد ولی این زنده بودن خود را به وسیله علم خود است که می داند و پس از تعقل است که کمالات زندگانی برایش ظهور می نماید.کمااینکه تمام کمالاتی را که خداوند از ابتدا داشته است به وسیله اولین مخلوق یعنی همان تعقل و علم اوست که ظهور پیدا می کنند، هرچند خداوند از قبل دارای تمام آن کمالات بوده است.

سپس شیخ صدرالدین قونوی(قدس سره)اشاره می کنند که تعقل یاد شده از حق تعالی دو صورت دارد:
یکی اینکه تمام کثرات مضمحل و مستهلک و فانی در وحدت تعقل شود.(کثرت در وحدت)
و دیگر آنکه آن وجود واحد در تمام مخلوقات و کثرات خود تعقل شود.(وحدت در کثرت)
در اولین صورت تمام مخلوقات را مستهلک در آینه وجود دیده ایم که از خود هیچ ندارند و چون همه ساطع شده از آینه وجودند در آن فانی هستند.در این فرض وجود به عنوان آینه ای فرض شد که همه عکس ها مستهلک در آن آینه می باشند.
و در دومین صورت این بار مخلوقات را به عنوان آینه هایی فرض می کنیم که هر کدام به اندازه خودشان خداوند را به ما نشان می دهند و به تعبیر قرآن کریم آیات او هستند و آن وجود واحد را به اندازه ظرفیت خود برای ما منعکس می کنند.به تعبیر مولا علی(ع)در کتاب شریف نهج البلاغه:

تشهد له المرائی لا بمحاضره

یعنی آینه ها هرکدام به اندازه خودشان او را منعکس می کنند بدون اینکه او را کامل نشان دهند چون گفتیم که یک چیز محدود نمی تواند نشان دهنده یک چیز نامحدود باشد.

پس تمام مخلوقات و ماهیات که از دید قرآن نشانه و آیه برای وجود می باشند و هر کدام اسمی معین از اسمای حسنای وجود لایتناهی را نشان می دهند وگرنه فرض ندارد که خود وجود از حیث ذات مطلق خود آیه و نشانه ای داشته باشد بلکه هر کدام از آیات فقط به اندازه خودشان تعینات و تقیدها و تجلیات آن وجود نامحدود را نشان می دهند نه هویت مطلق آن را.

در نتیجه ما به عنقای مغرب راهی نداریم و همیشه چه در دنیا و چه در آخرت وجود حق تعالی را باید در تعینات و تجلیات وی مشاهده کنیم.پس عنقای مغرب فقط برای خودِ خداوند شناخته شده است.

بخوانید ::   - ذات احدیت
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 votes, average: 5٫00 out of 5)
Loading...

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *