– نص دهم

بساطت وجود

بساطت وجود

در این بخش از کتاب نصوص مطالبی ذکر شده است که ما ضمن شرح آنها به توضیح بساطت وجود می پردازیم.بسیط بودن وجود یعنی هیچ ترکیب و تجزیه ای در آن راه ندارد.

شیخ کبیر صدرالدین قونوی(قدس سره الشریف) در ابتدای این نص برای اشاره به بساطت وجود می فرمایند که حق تعالی از آن حیث که یک وجود صرف و بسیط و یک دست و بی نهایت است، هیچ اسم و صفتی را قبول نمی کند؛چرا که هر اسم و صفتی معنی محدودی دارد و آن ذات نامحدود از آن فراتر است.پس ذات غیبیه خداوند ضمن اینکه از تمام عوالم خلقت و مراتب آفرینش فراتر و والاتر است،حتی از اسم هایی که ما باید او را در آینه آن اسم ها بشناسیم ،نیز منزه است.پس “هویت غیبیه” خداوند هیچ اسم و صفتی ندارد و هر لفظی را که برای اشاره به آن مرتبه به کار گیریم از سر ناچاری است و با آن مرتبه هیچ سنخیتی ندارد؛حتی همین واژگان”مرتبه”و “هویت غیبیه”هم به ناچار برای آن استفاده می شود.

اما درباره مرتبه بعد از هویت غیبیه یعنی احدیت ذاتی هم باید گفت که باز هم قابل توصیف نیست و هر چند یک تعین نامحدود در وجود لایتناهی فرض کرده ایم ولی هنوز هیچ اسم و صفتی در آن تعین ظهور نکرده است که درباره اش سخنی بگوییم. درباره آن مرتبه والا و مقام منیع از وجود،مولا علی(ع) در تحف العقول می فرمایند:

نظام توحیده نفی‏ الصفات‏ عنه

یعنی شکل گیری و اساس توحید خداوند،نفی تمام صفات و ویژگی ها از او می باشد.

این فرمایش مولا علی(ع) اشاره به بساطت وجود در مرتبه احدیت ذاتی دارد.

پس در هویت غیبیه وجود نه تنها هیچ اسم و صفتی نبود بلکه حتی تعینی را هم در نظر نمی گرفتیم پس اصلا درباره اش نمی توان حرفی زد اما حتی در مرتبه بعدی یعنی احدیت ذاتی هم که یک تعین نامحدود فرض کردیم هنوز هیچ اسم و صفتی ظهور نکرده است پس باز هم نمی توانیم درباره اش صحبت کنیم. در نتیجه چون در هویت غیبیه و احدیت ذاتی هیچ شکنی ظهور نکرده است پس بساطت وجود بدون هیچ تردیدی اثبات می شود.

اما پس از بساطت وجود نوبت به ظهور تجلیات و شکن های وجودی می رسد که البته به بساطت وجود خدشه ای وارد نمی کند.خداوند در سوره حدید می فرماید:

هو الذی خلق السماوات و الارض فی سته ایام ثم استوی علی العرش یعلم ما یلج فی الارض و ما یخرج منها و ما ینزل من السماء و ما یعرج فیها و هو معکم اینما کنتم والله بما تعملون بصیر

خب سؤالی که مطرح می شود این است که این همه کثراتی را که ما در عالم امکان می بینیم مثل زمین و آسمان و…چه طور و چگونه به هویت غیبیه ربط پیدا می کند چون در ابتدای آیه عامل این کثرات “هو” معرفی شده است که اشاره به هویت غیبیه وجود دارد. به بیان دیگر چطور مخلوقات کثیر به وجود واحد ربط پیدا می کنند یا می توان اینطور پرسید که چطور شکن ها و تعینات فراوان به بساطت وجود ربط پیدا می کنند.

شیخ کبیر صدرالدین قونوی(قدس سره الشریف)در ادامه به این پرسش پاسخ می دهند:
تمام کثراتی را که ما در عالم پیش رویمان مشاهده می کنیم و در دنیا و آخرت با آن تجلیات کثیر سر و کار داریم،به واسطه یک تعین به هویت غیبیه ربط پیدا می کنند.اما آن تعین چیست؟
در شرح کتاب متقن و عرشی مصباح الهدایه از حضرت امام خمینی(قدس سره الشریف)دیدیم که ایشان از “مصباح هفتم” به بعد به این مطلب پرداختند و فرمودند که بین هویت غیبیه و اولین اسمی که در وجود لایتناهی ظهور می کند واسطه و حجابی از نور می باشد که خلیفه هویت غیبیه می باشد.
این حجاب نوری که اولین تعین و تقید در گستره وجود بسیط خداوند می باشد، ضمن اینکه خلیفه ای برای هویت غیبیه است ولی مثل یک حجاب و پوشش، آن مرتبه را از دسترس اسمای حسنی پنهان می کند؛چرا که اسم ها و تعینات دیگر وجود پس از آن حجاب نوری و تحت اشراف کامل آن پدیدار می شوند و به بالاتر از آن حجاب نوری یعنی هویت غیبیه راهی ندارند.پیامبر اکرم(ص)ضمن حدیثی که در توحید صدوق آمده است،می فرمایند:

احتجب بنوره

یعنی خداوند با نور خود پوشیده شده است.

این حجاب نوری اولین تعین وجودی است که حد و اندازه تمام تعینات پس از خود را تعیین می کند؛ به این معنی که تمام حدود اسم ها و صفات وجود تحت اشراف آن رخ می دهد و از فروعات آن است و آنگاه اسم ها و صفات وجود هم در مرتبه بعد از خودشان، مخلوقات عالم آفرینش را پیش چشم ما ظهور می دهند. نام این حجاب نورانی ، احدیت ذاتی است.

اما وحدتی که این تعین دارد از نوع عددی نیست که بتوان در کنار او دومی و سومی و… را هم فرض کرد، بلکه از نوع احدی است که بی نهایت و تک و تنهاست و همه مراتب بعدی را در بر دارد.به تعبیر مولا علی(ع)در کتاب شریف نهج البلاغه:

واحد لا بعدد

هویت غیبیه و احدیت ذاتی هر دو مصداق بساطت وجود هستند.البته تفاوت احدیت ذاتی با هویت غیبیه به این بر می گردد که در برابر هویت غیبیه اصلا چیزی به حساب نمی آید که بخواهیم هویت غیبیه را از آن تنزیه کنیم بلکه همه چیز در برابر هویت غیبیه معدوم می شود ولی در مقابل احدیت ذاتی کثرت هایی را فرض می کنیم و سپس چون می دانیم همه آن کثرت ها تحت اشراف آن شکل می گیرد و در کنار آن نیستند او را از آنها تنزیه می کنیم و مثلا می گوییم که وحدت او منزه از این است که کنارش دومی و سومی باشد.

علاوه بر “احدیت ذاتی”به حجاب نورانی مذکور “احدیت عین” هم گفته می شود.ما پیرامون این اصطلاح در بخش “احدیت و واحدیت” صحبت کردیم که خواننده محترم می تواند به آنجا رجوع بفرماید.

خب تا اینجای بحث بساطت وجود را درباره هویت غیبیه و احدیت ذاتی دانستیم.اما پس از احدیت ذاتی نوبت به ظهور اسمای حسنای وجود می رسد. پس احدیت ذاتی واسطه ای بین هویت غیبیه و اسمای حسنی بود.

بساطت وجود یک اصل تکوینی ثابت و لایتغیر است و با ظهور شکن ها و تجلیات و تعینات در مراتب بعدی ، ذات حق تعالی هیچ تغییری نمی کند و بساطت وجود خداوند همچنان بدون ترکیب شدن یا تجزیه گشتن به صورت یک وجود صرف و یک دست باقی می ماند.

اما توضیح مختصری راجع به انواع اسم ها داده می شود.قبل از هر چیز این را می گوییم که اسم هایی که قصد توضیح آن را داریم،تعیناتی است که در مرتبه پس از هویت غیبیه و خلیفه آن یعنی حجاب نورانیِ احدیت ذاتی ظهور می کند.اگر قبل از آن مرتبه هم برای وجود لایتناهی اسمی را فرض کنیم،جزء اسمای مستؤثره(=برگزیده شده) می باشد که خداوند حقیقت آن را مختص خود کرده است و کسی از مخلوقات نسبت به چند و چون آن آگاهی ندارد،هرچند که پیامبر اکرم(ص)از اصلِ بودن آن در حدیثی پرده برداشته اند ولی علم به حقیقت آن ویژه خداوند متعال می باشد.

اما پس از هویت غیبیه و اسمای مستؤثره آن و نیز حجاب نورانیِ احدیت ذاتی، در وجود لایتناهی سه گونه اسم ظاهر می گردد:

اول. اسم ذات :

هر اسمی که حکمش عام باشد و تمام صفات مقابل هم و همه تجلیات متضاد را در بر بگیرد و در عین حال به هیچ یک محدود نشود،آن اسم ،اسم ذاتی است.چرا که مثل خودِ خداوند اول و آخر و ظاهر و باطن را در برمی گیرد ولی در هیچ کدام از آنها خلاصه نمی شود:

هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شیء علیم
همانگونه که “هو”اول و آخر و ظاهر و باطن و تمام حالات و اسماء و مخلوقات متضاد را بدون آنکه به صفاتشان متصف شود در بر می گیرد،اسم های ذاتی نیز همین گونه اند.مثلا علم و حیات و قدرت و نورانیت و … همه چیزهای متضاد را با هم در بردارد.

 

دوم. اسم صفت :

ویژگی ای که برای اسم ذاتی ذکر شد را اسم صفاتی ندارد؛ یعنی دارای جامعیت اسم ذاتی نیست.بلکه یک نوع تعلق به کثرات پیدا می کند و در نتیجه فقط یکی از صفات خداوند را بیان می کند و بر خلاف اسم ذاتی، شرایط متضاد و مقابل آن صفت را در بر نمی گیرد؛مثل رحمت که به نعمت ها تعلق دارد و یا غضب او که به عذاب ها تعلق دارد و هیچ یک وارد حیطه اسم دیگر نمی شود.

 

سوم. اسم فعل :

اسم فعلی که از اسم صفاتی نشئت می گیرد،یکی از کارهای خداوند در عالم را بیان می کند و به تأثیرات وجود لایتناهی در مظاهر و تجلیات اشاره دارد.مثل رازق و شافی و… .حضرت ابراهیم(ع) خطاب به قوم خودش می فرماید:

والذی هو یطعمنی و یسقین و اذا مرضت فهو یشفین والذی یمیتنی ثم یحیین

در آیه فوق که در سوره شعراء آمده است حضرت ابراهیم(ع) بر اساس اسم های “مطعم”و “ساقی” و” شافی” و ” ممیت” و” محیی” در مقابل قوم خودش بر کارهای پروردگارش استدلال می کند و همه اینها جزء اسم فعلِ وجود لایتناهی هستند.

همانطور که بساطت وجود در هویت غیبیه و احدیت ذاتی ثابت شد باید بگوییم که در مرتبه اسماء و صفات هم بساطت وجود ثابت و پابرجا می باشد و اسمای حسنی صرفا رشحات و ظهوراتی از آن حقیقت مقدس می باشند که بساطت وجود را نفی نمی کنند. حتی در مراتب بعدی که ماهیات و مخلوقات ابتدا در علم خداوند و سپس در عالم خارجی ظهور می کنند باز هم بساطت وجود دستخوش هیچ تغییری نمی گردد چون مخلوقات سایه همان اسمای حسنی هستند و به هیچ وجه وجودی جدای از خداوند ندارند تا بحث ترکیب و تجزیه پیش آید. پس بساطت وجود همیشه ثابت و پابرجا و تغییر ناپذیر است منتها ما در تحلیل خودمان وجود بسیط را به مراتب گوناگونی تفسیر می کنیم تا راز و رمزهای آن را بهتر بشناسیم.

اما غرض از ذکر انواع سه گانه اسم،مطلبی بود که هم اکنون به آن اشاره می شود:

عطایا و مواهب و بخشش هایی هم که از وجود لایتناهی حق تعالی به انسان می رسد،یا از اسماء ذاتی است و یا اسماء صفاتی و یا اسماء فعلی.

این را هم متذکر می شویم که هیچ وقت،هیچ کسی نمی تواند از ذات غیبیه خداوند چیزی را دریافت کند و اگر بنا باشد که چیزی را از آن مرتبه بگیرد،حتما ذات لایتناهی به صورت یک اسم برای او جلوه گر می شود وگرنه ذات حق تعالی آنگونه که در حقیقت خویش می باشد برای احدی تجلی نمی کند چون بساطت وجود حق تعالی به مخلوقات محدود و مقید اجازه دسترسی مستقیم به ذات احدیت را نمی دهد.

پس اگر در عبارات اهل معرفت چیزی را مربوط به مشاهده ذات مقدس پروردگار یا دریافت چیزی از آن مقام والا توسط آن عارف دیدیم،منظور وی از این عبارت این است که ابتدا ذات نامحدود در یک اسم ذاتی تجلی کرده است و سپس به او بخشش نموده است. مولا علی(ع)در دعای صباح خطاب به حق تعالی می فرمایند:

یا من دل علی ذاته بذاته

یعنی ای کسی با ذات خودش، به ذات خودش راهنمایی می کند.

منظور مولا(ع) از کلمه ” ذات” به هیچ وجه ذات غیبیه وجود نیست که هیچ کس به آن راه ندارد بلکه منظور اسمای ذاتی خداوند است که همگی پس از هویت غیبیه و نیز بعد از احدیت ذاتی ظهور می کنند. در واقع ما ابتدا اسمای ذاتی را می شناسیم و سپس به طفیلی اسمای ذاتی می توانیم اسمای صفاتی را هم بشناسیم.مولانا امام جعفر صادق(ع) در تحف العقول می فرمایند:

معرفه عین الشاهد قبل صفته

یعنی معرفت خودِ خداوند قبل از معرفت صفات او رخ می دهد.

منظور از شناختِ خودِ خداوند هم به هیچ وجه شناخت ذات غیبیه او نیست بلکه یعنی ابتدا اسم های ذاتی و اصل وجود را می شناسیم و اسم های صفاتی و فعلی را در مرتبه بعدی به طفیلی اسم های ذاتی می شناسیم. به تعبیر دیگر ابتدا بساطت وجود را(به اندازه ظرفیت ادراکی خودمان) می شناسیم و سپس شکن ها و صفات آن را می شناسیم.

حافظ شیرین سخن(رضوان الله علیه)در بیت زیر از غزل معروف و زیبای خود به عطایای ذاتی و صفاتی اشاره می فرمایند:

بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفات دادند

پرتو ذات در این عبارت به یک رشحه و تعین از آن مرتبه وجودی(=ذات) اشاره می کند که به صورت یک اسم ذاتی برای حافظ متجلی شده است چون گفتیم که به دلیل بساطت وجود مخلوقات محدود به خود ذات آنطور که در حقیقت خویش می باشد راهی ندارند بلکه اسماء و یا ظهورات آن را مشاهده می کنند.

البته این درباره ذات وجود بود که همیشه آن را در قالب یک اسم و تجلی شهود می کنیم؛ ولی درباره هویت غیبیه حق تعالی هیچ نوع شهودی نمی توان داشت چون آن مرتبه از وجود نه اسمی دارد و نه برای کسی تجلی و ظهوری می کند و ما فقط می دانیم که چیزی هست ولی درباره چند و چون آن هیچ نمی دانیم،چون هر چه که می دانیم از همین مرتبه از وجود یاد گرفته ایم که در دنیا و آخرت در حیطه قلمرو آن به سر می بریم و حق نداریم که احکام این مرتبه را بر هویت غیبیه که بالاترین و والاترین مرتبه از وجود است،به کار ببریم. البته از آنجاییکه تمام مراتب وجودی تحت اشراف هویت غیبیه شکل می گیرد یا به بیان دیگر تمام شکن های وجودی و تعینات نامحدود تحت سلطه بساطت وجود رخ می دهد قرآن کریم در بسیاری از آیات هویت غیبیه(=هو) و بساطت وجود را در ابتدای عبارات ذکر می کند:

مثلا درباره اسمای ذاتی می فرماید:

هو الله الذی لا اله الا هو

“الله” اسم ذات است و یک شکن در وجود لایتناهی است و تحت اشراف هویت غیبیه شکل می گیرد چون تمام شکن ها تحت سلطه بساطت وجود ظهور می کند و مندک در بساطت وجود است که صد البته حجاب نوری احدیت ذاتی میان اسم ” الله ” و ” هویت غیبیه” واسطه می باشد.

درباره اسمای صفاتی می فرماید:

و هو الغفور الرحیم

غفور و رحیم دو اسم صفت یا دو شکن هستند که ابتدا تحت اشراف اسم ذاتی” الله” قرار می گیرند و سپس با واسطه احدیت ذاتی تحت سلطه هویت غیبیه در می آیند و مندک و فانی در بساطت وجود می شوند.

درباره اسمای فعلی هم می خوانیم:

هو الله الخالق البارئ المصور له الاسماء الحسنی یسبح له ما فی السماوات و الارض و هو العزیز الحکیم

در آیه بالا اسم ” خالق” که اسم فعلِ وجود لایتناهی است پس از آنکه تحت اشراف اسم ذاتی”الله” قرار گرفت با واسطه احدیت ذاتی تحت اشراف هویت غیبیه وجود در می آید و مثل سایر شکن ها و تعینات، مندک در بساطت وجود می شود.

اما عطایای ذاتی از یکی از اسم های ذاتی گرفته می شوند و عطایای صفاتی از اسم های صفات متجلی می شوند و عطایای فعلی هم از اسمای فعل خداوند ظهور می نمایند.

البته از آنجایی که اسمای ذاتی اسم های صفات را نتیجه می دهند و اسم های صفاتی نیز اسم های فعل را ظاهر می کنند و اسم های فعل نیز مخلوقات که همان مظاهر اسماء هستند را در عالم امکان متجلی می نمایند،پس هرکدام از این سلسله مراتب که ذکر شد در مرتبه قبلی حضور داشته است،هرچند هنوز ظهوری پیدا نکرده بود.

نتیجه این می شود که اگر کسی از اسم ذاتی حق تعالی بخشش و موهبتی را دریافت کند،با هیچ حد و مقداری که در اسم های صفاتی و فعلی و نیز مخلوقات مشاهده می کنیم،قابل قیاس و اندازه گیری نمی باشد و این سر این آیه از قرآن کریم در سوره آل عمران است که در آن حق تعالی می فرماید:

و ترزق من تشاء بغیر حساب

کارهایی که در آیه بیان می شود مثل فرو بردن شب و روز در یکدیگر و یا خارج کردن مردگان و زندگان از همدیگر ، همگی با اسمای فعلی وجود لایتناهی انجام می شود اما در انتهای آیه که روزی بی حساب ذکر می شود این کار با اسم ذاتی” الله” انجام می شود فلذا با عطایایی که از طریق اسم های صفاتی و اسم های فعلی بدست می آید قابل قیاس نیست، روی همین حساب هم با واژه”بغیر حساب” معرفی می شود. عطایای ذاتی که با هیچ چیز قابل قیاس نیست حتما از یک اسم ذاتی نشئت می گیرد کمااینکه در آیه ای دیگر ” رزق بغیر حساب” را به اسم ذاتی” الله” نسبت داده است:

والله یرزق من یشاء بغیر حساب

معنی آیه ذکر شده هرگز این نیست که آن بخشش نزد خداوند متعال حساب و کتابی ندارد و نعوذبالله دارای اندازه ای نیست و خداوند نسبت به آن جاهل است؛چرا که در سوره قمر تمام چیزهایی که در عالم می باشد را دارای اندازه ای مشخص نزد ذات پروردگار متعال ذکر می کند:

إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ
پس معنی((بغیر حساب))این است که از آنجایی که این بخشش و روزی خداوند نسبت به بنده اش از اسم ذاتی ظهور کرده است،با ملاک ها و اندازه هایی که در مراتب بعدی یعنی اسم صفاتی و اسم فعلی و نیز حد و حدودی که در مخلوقات مشاهده می کنیم،قابل سنجش نمی باشد چون از مرتبه ای بالاتر از وجود ظهور کرده است.

اما از آنجایی که بالاتر از ذات لایتناهی خداوند متعال هیچ مرتبه ای نیست بلکه تمام مراتب ظهورات خود او می باشند،پس نزد او همه چیز به حد و اندازه معلومی مشخص و معین است.پس عطایای ذاتی هم نزد او اندازه ای مشخص دارند.آیه زیر از سوره رعد به این حقیقت اشاره می کند:((و کل شیء عنده بمقدار:و هر چیزی نزد او اندازه ای مشخص دارد)).

و کل شیء عنده بمقدار
البته معنی فوق فقط یک از معانی عبارت((بغیر حساب))بود و در آن بیان می شد که عطایای ذاتی قابل حساب و اندازه گیری به وسیله صفات و افعال که در مراتب بعدی می آیند،نمی باشد.

معنی دومی که برای آن ذکر می شود،این است که خداوند در قبال عطایایی که از اسم ذاتی به بندگانش می دهد،از بنده هایش عملی را نمی خواهد و آنگونه که برای عطایای دیگر شرایطی را بیان می کند برای این دسته از عطایا یعنی عطایای ذاتی آن شرایط را نمی گذارد.همانگونه که به در سوره ص خطاب به حضرت حضرت سلیمان نبی(ع) فرمود:

هذا عطاؤنا فامنن او امسک بغیر حساب

یعنی این عطای ماست،پس آن را نگه دار و یا به دیگران ببخش که حسابی بر تو نیست.

و معنی سومی هم که برای((بغیر حساب))بیان می شود این است که این بخشش ها و موهبت ها در ازای هیچ کار نیکو و عمل صالحی از بندگان نمی باشد چون خداوند فقط در عطایای صفاتی و فعلی به خلق و خو و اعمال بندگانش می نگرد و بر اساس آن به آنها عطا می کند اما در مورد عطایای ذاتی حق تعالی فقط به ذات بنده و ماهیتی که او در علم خداوندی دارد،توجه می کند و بر همین اساس به او می بخشد،پس این بخشش در ازای عمل صالح و کار نیکی از بندگان نمی باشد.

خداوند در قرآن کریم عده ای را معرفی می کند که در ازل جزء سابقینی بوده اند که در علم حق تعالی برای آنان عاقبت بخیری رقم خورده است،این عده هرگز به آتش دوزخ گرفتار نمی شوند.آیه زیر از سوره انبیاء بیان می کند که آن دسته از انسان هایی که در علم خداوندی نسبت به ذات آنان نیکی نوشته شده است،از آتش و گرفتاری دوزخ دور می باشند:

ان الذین سبقت لهم منا الحسنی اولئک عنها مبعدون
این برداشت از آیه هم هرگز به این معنی نیست که خداوند بدون حکمت برای کسی سرنوشت خوب یا بد رقم زده است.بلکه به این معناست که وقتی اراده خداوند به این تعلق گرفته است که سرنوشت شخصی نیک رقم بخورد و ختم به خیر بشود،به صورت علمی و ماهیت او در علم خودش نگاه کرده است نه به صفات و اعمال آن شخص. البته ناگفته پیداست کسی که چنین ذات پاک و مطهری دارد،هیچ گاه به سراغ اعمال خلاف خواست خداوند هم نمی رود چرا که از کوزه همان برون تراود که در اوست.

معانی سه گانه ای که در نکات فوق گفته شد، درباره عطایای ذاتی بود که از یکی از اسم های ذاتی برای بندگان متجلی می شود.

اما عطایای اسمایی که یا از اسمای صفات و یا از اسمای فعل خداوند متجلی می شوند، در یک نگاه کلی به دو نوع تقسیم می گردند:

دسته اول به آن نوع از عطایای اسمایی اطلاق می شود که در آنها ظهور اسماء و کثرات قوی تر است و دسته دوم نیز به آن نوع از عطایای اسمایی اطلاق می گردد که در آن عطایا ظهور ذات و وحدت قوی تر می باشد که به هر اندازه که ظهور ذات قوی تر باشد معانی سه گانه ای که برای عطایای ذاتی کردیم، در این دسته از عطایا نیز جلوه گر می شود و به هر اندازه ظهور اسماء و کثرات قوی تر باشد آن معانی کم رنگ تر متجلی می گردد.

مثلا یکی از معانی سه گانه که در مورد عطایای ذاتی در توضیح عبارت((بغیر حساب))بیان کردیم،عدم شرط چگونگی استفاده از آن بود مثل آیه ای که برای سلیمان نبی(علیه السلام)ذکر شد.بر همین اساس هر قدر که اسماء ذاتی در عطایای اسمائی ظهور بیشتری داشته باشد،حسابی که فرد بایستی در مقابل پروردگار متعال برای آن بخشش و موهبت پس بدهد،آسان تر خواهد بود و هر قدر هم که ظهور اسماء فعل و صفات بیشتر باشد و اسم های ذاتی کم رنگ تر شود و به خفا برود،تکلیف فرد درباره آن موهبت اسمائی دشوارتر می گردد و حساب او نزد خداوند سخت تر است چرا که موهبت ها و عطایای اسمائی چون مربوط به صفات و افعال می باشد،انسان باید صفات و افعالش را طبق آنها تنظیم کند ولی موهبت و عطای ذاتی چون برای ذات است،کاری را از بنده طلب نمی کند.چرا که کارها و افعال انسان ها در مرتبه پس از ذاتشان ظهور می کند.

لذا همانطور که در قرآن کریم واژه” بغیر حساب” داریم واژه ” سوء الحساب” هم داریم که مربوط به سزای کارها و افعال بد است. در سوره رعد می خوانیم:

للذین استجابوا لربهم الحسنی والذین لم یستحیبوا له لو ان لهم ما فی الارض جمیعا و مثله معه لافتدوا به اولئک لهم سوء الحساب و ماویهم جهنم و بئس المهاد

 

بخوانید ::   - حقیقت یازدهم

این دسته از انسان ها چون عطایای اسمائی داشته اند و از آنها استفاده نادرست کرده اند حساب سختی در پیش رو دارند چرا که عطایای اسمائی بر خلاف عطایای ذاتی عمل مناسب خودش را می طلبد.

البته بخشش عطایا توسط خداوند و دریافت آنها توسط بندگان هیچ تجزیه و ترکیبی در گستره وجود لایتناهی ایجاد نمی کند بلکه بساطت وجود همچنان برقرار است منتها وقتی ما ظهورات وجود را تحلیل می کنیم و تاثیرگذاری اسماء بر مخلوقات را واکاوی می کنیم درباره نسبت ها و شکن هایی که بروز و ظهور داده می شود بحث می کنیم وگرنه بساطت وجود همچنان در ذات حق تعالی بر قرار است.

نکته بعد اینکه از آنجاییکه صفات و افعال وجود به دنبال ذات وجود می آیند و بر همین اساس عطایای اسمائی نیز تحت اشراف عطایای ذاتی ظهور می کنند، پس به کسانی هم که این عطایا را دریافت می کنند نیز بر اساس همین قاعده باید نگاه کرد.یعنی اهل بیت عصمت و طهارت(ع)چون در سرسلسله دریافت کنندگان عطایای ذاتی از حق تعالی می باشند بقیه عالم به طفیلی آنان و تحت اشراف حقیقت نورانی آنها(و نه بدن جسمانی شان)خلق شده است و به واسطه آنها عطایای خداوند را دریافت می کنند و همچنین هنگام ورود به بهشت هم بقیه افراد به طفیلی ولایت تکوینی آن ذوات نورانی وارد بهشت می شوند.به حدیثی از پیامبر اکرم(ص)در این رابطه توجه بفرمایید که در ارشاد القلوب دیلمی و جوامع روایی دیگر آورده شده است:

عن رسول الله ص قال‏((یدخل الجنه من أمتی سبعون‏ ألفا بغیر حساب‏ ثم التفت إلى علی(ع) و قال هم شیعتک یا علی و أنت إمامهم‏)).

پیامبر(ص)می فرمایند:((از امت من هفتاد هزار نفر بدون سؤال و جواب(=بغیر حساب) وارد بهشت می شوند.سپس رو به سوی مولا علی(ع)می کنند و می فرمایند:ای علی(ع)آنان شیعیان تو هستند و تو امام و پیشوای آنانی)).

از آنجاییکه طبق فرمایش امام رضا(ع)در کتب شریف عیون اخبار الرضا و اصول کافی و توحید صدوق، “اسم” همان ذات (=بساطت وجود) است که با یکی از صفات خود ظهور کرده است،پس در واقع اسم های صفاتی و فعلی غیر از تجلی ذات چیزی ندارند و به طفیلی ذات ظهور می کنند. به بیان دیگر بساطت وجود اگر در یک صفت متجلی شود یک اسم را نتیجه می دهد.

هر کس به بساطت وجود نزدیکتر باشد یعنی عطایای ذاتی را قبل از همه دریافت کند واسطه فیض برای بقیه مخلوقات است.

بر اساس همین نکته، کسانی که عطایای اسمائی را دریافت می کنند هم در دنیا و آخرت به طفیلی کسانی که عطایای ذاتی را دریافت می کنند در عوالم امکانی یکی پس از دیگری وارد می شوند و از خود هیچ ندارند.آنها در واقع از ظهورات و حسنات کسانی اند که عطایای ذاتی را دریافت می کنند.

روی همین حساب هم در حدیث ذکر شده درباره شیعیان علی(ع) که وارد بهشت می شوند هم از عبارت((بغیر حساب))استفاده کرده است.

شیعیان حقیقی مولا علی(ع)از ایشان جدا نیستند و از حسنات خود ایشان می باشند و در روایات ما آمده است که از اضافه گل اهل بیت(ع)خلق شده اند.

محیی الدین بن عربی(قدس سره)هم در کتاب “المیم و الواو و النون”خودش را با عبارت”کنت من بعض حسناته“از حسنات امام جعفر صادق(ع) معرفی می نمایند و تمام اینها برای این است که شیعیان اهل بیت(ع)از آن ذوات نورانی جدا نیستند و دائما حضور همه جایی آنان را شهود می کنند و در دنیا و آخرت به طفیلی آنان و در حضور آنها می باشند.

اما از آنجایی که گفتیم کسانی که اهل دریافت عطایای اسمائی هستند هم به دو گروه تقسیم می شوند که در یکی از آن دو گروه وحدت و فیض ذاتی حضور بیشتری از گروه دیگر دارد،در شیعیان حقیقی اهل بیت(ع)هم بر خلاف بقیه انسان ها، عطایای ذاتی ظهور بیشتری در عطایای اسمائی آنان دارد و این به دلیل فنای آنان در اهل بیت(ع)که دریافت کننده عطایای ذاتی اند،می باشد.

لذا در حدیث ذکر شده دیدیم که به طفیلی مولا علی(ع)وارد بهشت می شوند و همچنین منظور احادیث دیگری که مبنی بر نجات شیعیان از عذاب الهی وارد شده است،هم تا حدی روشن شد چرا که درباره کسانی که عطایای ذاتی(=بغیر حساب) داشتند یعنی اهل بیت(ع) از سوره انبیاء آیه ای آوردیم که اشاره داشت به این که در علم خداوندی اینگونه گذشته است که آنان از عذاب و رنج جهنم دور می باشند و شیعیان حقیقی مولا علی(ع)هم همان دریافت کنندگان عطایای اسمائی هستند که ظهور فیض و عطای ذاتی در آنان رنگ بیشتری دارد و این به دلیل فنای در اهل بیت(ع)که دریافت کنندگان عطایای ذاتی اند،می باشد. پس در نهایت هم به طفیلی اهل بیت(ع)از عذاب الهی خارج می شوند.

شیخ صدرالدین قونوی پس از ذکر انواع عطایا(=ذاتی و اسمائی) که توضیح داده شد به سراغ انواع کسانی که عطایا را دریافت می کنند می رود:

دریافت کنندگان عطایا و مواهب الهی بر اساس درخواستشان با هم تفاوت می کنند؛چرا که هر عطای الهی که به کسی می رسد به خاطر درخواست و تقاضایی بوده است که آن را طلب کرده است و به همان میزان و تناسبی که درخواست می شود در فرد طلب کننده ظهور می کند.

در فص شیثی توضیح داده شد که برخی از طلب ها به زبان استعداد است که این نوع از طلب ها هیچ گاه بی جواب نمی ماند و حتما مستجاب است.در سوره ابراهیم می فرماید: ((و از هر چه که از او درخواست کردید به شما داد)).

وَآتَاکُم مِّن کُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ وَإِن تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا إِنَّ الْإِنسَانَ لَظَلُومٌ کَفَّارٌ
اما برخی دیگر از آنها به زبان حال است.حال همان چیزی است که برای عارف پیش می آید ولی دوام ندارد و به مرتبه مقام که دارای ثبات است،نمی رسد.البته از آنجایی که زبان حال تراوشی از زبان استعداد انسان است، به همان میزان هم که با زبان استعداد یا نهانخانه آدمی مطابق باشد،مستجاب خواهد شد.

اما برخی دیگر از درخواست ها مربوط به مرتبه ای مشخص از مراتب خلقت می باشد که فیضی که در جواب آن درخواست فرستاده می شود شامل همه مخلوقاتی که در آن مرتبه می باشند،می شوند.

همانگونه که در بخش “کتاب” از اصطلاحات توضیح دادیم،کلمات آفرینش در هر کتاب تکوینی عین همان کتاب می باشند و کتاب هم بر مجموع همان کلمات اطلاق می شود و ذاتی جدای از آنها ندارد،درباره مرتبه هم که تعبیری دیگر از کتاب تکوینی می باشد،باید بگوییم که هر مرتبه از آفرینش عین مخلوقات قلمرو خود است و ذاتی جدا و فراتر از آنها ندارد.پس مراتب آفرینش مانند ظرفهایی نیستند که مخلوقات را در آن ریخته باشند بلکه مجموع همان مخلوقات می باشند.

نکته دقیق عرفانی که به آن اشاره می شود این است که حتی تمام مخلوقاتی که از نگاه ظاهری ما دارای حیات نمی باشند هم با زبان خاص خودشان از وجود لایتناهی تقاضای فیض و تجلی متناسب با خودشان را می نمایند.

دراین میان بر اساس نوع درخواست های مخلوقات و میزان طلب کردن آنها از وجود لایتناهی،درجات آنها هم متفاوت می شود.همچنین بر اساس بینشی که هر کدام نسبت به خالق خودشان دارند و شهودی که نسبت به خداوندی که معطی فیض به ماهیت آنان است، پیدا می کنند؛رتبه آنان با همدیگر فرق می کند.هر کس بینش دقیق تری داشته باشد، رتبه برتری خواهد داشت.

اما توضیحی درباره شخصی که در دریافت تجلیات از خداوند متعال،برترین بینش را دارد:

چنین شخصی هر چند فیض متجلی شده از جانب وجود مطلق را به صورت ماهیات و مخلوقات محدود و از دریچه اسباب و علل دریافت می کند،ولی این اسباب و علل و صورتهای ظاهری برای او حجاب نمی شود و وجود حق تعالی را در هر کدام از آن صورتها شهود می کند ولی ذات حق تعالی را به دلیل بساطت وجود از تمام کثرات منزه می داند.

اگر کسی به این درجه از بینش عرفانی برسد،خواهد دید که تمام مخلوقات و ماهیاتی که دیگران آنها را دخیل در سعادت مخلوقات دیگر عالم می داند،در واقع تعینات و تجلیات وجود لایتناهی حق تعالی هستند که برای کسانی که در پرده افکار آلوده و کارهای ناشایست خویش اند، به منزله حجابی درآمده اند.اما برای یک عارف واصل تمام آنها به صورت تجلیاتی ظهور می کنند که هیچ وجود جدا و مستقلی از حق تعالی ندارند چون مندک در بساطت وجود می باشند.

پس بین حق تعالی که فیض می بخشد و بین مخلوقات و ماهیاتی که فیض را از او دریافت می کنند،هیچ دوگانگی نمی باشد مگر در همین فقر ماهیات نسبت به حق تعالی که ذاتی آنها می باشد.مخلوقات هم در اصل ذاتشان نیازمند تجلی وجود حق تعالی می باشند و هم در صفات و کمالاتی که در ذاتشان می بینیم محتاج فیض خداوند هستند و این نیاز چون ذاتی آنهاست برای لحظه ای از آنان جدا نیست و پیوسته با آنهاست.به بیان دیگر سراپای آنها عین فقر و نیاز به خالقشان است و در واقع جز تجلی و فیض حق تعالی چیزی نیستند.

از نگاه دقیق عرفانی و قرآنی می توان نکته اشاره شده در بالا را به این صورت بیان کرد که وقتی ما به مخلوقات و ماهیات نگاه می کنیم در واقع به فیض و تجلی وجود لایتناهی حق تعالی می نگریم که به شکل صورت علمی مخلوقاتی که مندک در علم او می باشند،پیش چشمان ما ظهور کرده است.

به بیان واضح تر ما فقط وجود خداوند را (در مرتبه ظهور او در مخلوقاتش و نه ذات غیبیه اش) شهود می کنیم؛منتها این شهود ما نسبت به حق تعالی در صورت و شکل مخلوقات رخ می دهد و ذات او چون هیچ شکل و صورتی ندارد و به دلیل بساطت وجود برای هیچ کس قابل شهود نیست و حتی انبیاء(ع)و اهل بیت(ع)هم به آن مرتبه از هستی یعنی ذات احدیت وجود حق تعالی راهی ندارند چون اصلا امکان چنین چیزی برای هیچ مخلوقی حتی فرض صحیحی هم ندارد.پس ما در دنیا و آخرت خداوند را فقط در مظاهر و مخلوقات و تجلیات و آیات او می بینیم و بس.(البته این درباره ذات خداوند بود که آن را در آیاتش مشاهده می کنیم ولی درباره هویت غیبیه او مطلقا هیچ شناختی نداریم چون آن مرتبه از وجود اصلا هیچ آیه ای ندارد).

پس ما جز وجود هیچ چیزی را شهود نمی کنیم و خودمان و تمام چیزهایی که در عالم خلقت می بینیم، همگی مندک و غرق در آن حقیقت مقدس می باشیم.او خود را در صورت مخلوقاتش و به شکل ماهیات آنها که در علم او می باشند، برای ما ظهور می دهد تا جایی که ضعیف ترین ادراکات هم نسبت به او معرفت پیدا می کنند و هیچ کسی نسبت به ان حقیقت مقدس جاهل نمی ماند.

برای روشن تر شدن این مطلب به توضیحی پیرامون یگانگی خداوند و بساطت وجود و توحید آن ذات مقدس از بیان زیبا وشیوای مولانا امام جعفر صادق(ع)در توحید صدوق توجه بفرمایید.اما ابتدا اصل حدیث و ترجمه آن را ذکر می کنیم:

عن أبی عبد الله ع قال: سألت أبا عبد الله عن‏ قل هو الله أحد فقال نسبه الله إلى خلقه أحدا صمدا أزلیا صمدیا لا ظل له یمسکه و هو یمسک الأشیاء بأظلتها عارف بالمجهول معروف‏عندکل‏جاهل‏ فردانیا لا خلقه فیه و لا هو فی خلقه غیر محسوس و لا مجسوس‏ لا تدرکه الأبصار علا فقرب و دنا فبعد و عصی فغفر و أطیع فشکر لا تحویه أرضه و لا تقله سماواته حامل الأشیاء بقدرته دیمومی أزلی لا ینسى و لا یلهو و لا یغلط و لا یلعب و لا لإرادته فصل و فصله جزاء و أمره واقع‏ لم یلد فیورث‏ و لم یولد فیشارک‏ و لم یکن له کفوا أحد

با این توضیح که سوره توحید یک سوره ویژه و خاص در قرآن است که تمام آن اشاره به بساطت وجود دارد به سراغ ترجمه حدیث می رویم:

راوی می گوید که من از امام صادق(ع)درباره آیه ((قل هو الله احد)) پرسیدم.امام صادق(ع)فرمودند:نسبت خداوند به خلقش بدین گونه است که او احد و صمد و ازلی و صمدی است.سایه ای ندارد که او را حفظ کند بلکه او اشیاء را به سایه هایشان نگاه می دارد.عارف و آگاه به هر مجهولی است و معروف و شناخته شده نزد هر جاهلی می باشد.فرد و تک است.نه خلق او در اویند و نه او در خلقش می باشد.نه با حواس پنج گانه درک می شود و نه مورد جستجو و تجسس واقع می شود.چشم ها او را نمی بیند.بالاست پس پایین است و نزدیک است پس دور است.نافرمانی می شود پس می بخشد و اطاعت می شود پس شکر می کند.زمینش او را در برنمی گیرد و آسمان هایش بر او سنگینی نمی کند.اشیاء را به قدرت خود حمل می کند(و نگاه می دارد).همیشگی است و ازلی می باشد.فراموش نمی کند و بیهودگی در او راه ندارد و نادرست انجام نمی دهد و بازی و کار بیهوده نمی کند و برای اراده او حد فاصلی نیست(اراده اش بلافاصله انجام می شود و مانعی در پیش رو ندارد) جدا کردن و فیصله دادن او همان جزای اوست و امر او حتمی و واقع شده می باشد.او چیزی را تولید نکرده است تا بدین سبب از او ارث برده شود و همچنین از چیزی هم تولید نشده است تا با چیز دیگری شریک باشد و هیچ همتایی ندارد.

اما توضیحی پیرامون این حدیث نورانی بیان می شود:

امام صادق(ع)می فرمایند نسبت خداوند با خلقش این است که او احد است و صمد می باشد.احد در زبان عربی به آن یکی اطلاق می شود که دومی در کنارش نباشد و صمد هم بر اساس حدیثی که در پست وحدت وجود از زبان امام باقر(ع)ذکر کردیم به چیزی اطلاق می شود که درونش تهی نباشد و خودش درون خودش را پر کرده باشد.

پس وجود لایتناهی حق تعالی به دلیل احدیت خود، در کنار خود و از بیرون جا برای غیر گذاشته است و به دلیل صمدیت خود در درون خویش هم جا برای وجود دیگری گذاشته است؛او بی نهایتِ مطلق است و دومی برای او فرض ندارد.به تعبیر مولا علی(ع)در نهج البلاغه:”واحد لا بعدد” و به تعبیر امام صادق(ع)در توحید صدوق:”لیس شیء غیره”.

وقتی در کنار او و بیرون از او چیزی نبود و نیز در درون او هم چیز دیگری نبود نتیجه می گیریم که خداوند یک وجود فرد و یگانه بیشتر نیست و این یعنی همان بساطت وجود.

زمانها و مکانها از ظهورات خود او می باشند و او همه زمانها و مکانها را پر کرده است و بر همه آنها هیمنه و برتری دارد و در هیچ مکان و زمانی محدود نمی شود و از آنجاییکه قبل از همه زمانها بوده است ازلی است و از آنجایی هم که همه چیز و همه مکانها و تمام زمانها را پر کرده است صمدی است.فرق صمد با صمدی در حدیث ذکر شده به این باز می گردد که صمدی تاکید بیشتری بر صمد بودن حق تعالی دارد.

خداوند اشیاء را با سایه هایشان نگاه می دارد.در پست وحدت وجود از زبان امام صادق(ع)دانستیم که اعیان ثابته یا همان ماهیات و مخلوقاتی که در علم خداوندی می باشند،به منزله سایه ای از آن ذات مقدس در نظر گرفته می شوند و هنگامی که از علم خداوند در عالم خارجی هم متجلی می شوند،باز هم به منزله سایه هایی می باشند که از خود هیچ ندارند.خداوند با علم خود به حد و حدود ماهیات و مخلوقات که مثل سایه ای در علم او می باشند،آنها را در عالم خارجی هم طبق همان حدودی که در علمش دارند، حفظ می کند ولی وجود و حقیقتی بالاتر از ذات مقدس حق تعالی نیست که بخواهد نعوذبالله،خداوند را حفظ کند.معنی فوق درباره این فراز از روایت ذکر شده بود که می فرماید:

لا ظل له یمسکه و هو یمسک الأشیاء بأظلتها

وجود او در همه مخلوقات سریان دارد.به عبارت دقیق تر مخلوقات در قلمرو وجود او ظهور کرده اند و در حیطه و گستره خود او می باشند،پس او به همه آنها علم حضوری دارد و چون در سراسر همه مخلوقات سریان و جریان دارد،هر مخلوقی هم به او علم حضوری دارد،چرا که او را در ماهیت جان خویشتن شهود می کند:

عارف بالمجهول معروف عند کل جاهل

اما اگر ماهیات دارای وجودی جدای از حق تعالی بودند، بایستی احاطه خداوند نسبت به آنها را این طور فرض می کردیم که آنها درون آن ذات مقدس می باشند و در این صورت صمدیت و تهی نبودن حق تعالی را انکار کرده بودیم،چرا که به همان مقدار که برای ماهیتی وجودی فرض کنیم،به همان اندازه آن را از وجود خداوند تهی دانسته ایم.

پس نتیجه می گیریم که او به دلیل بساطت وجود ، تک و فرد و بینهایت است و غیری در کنار او نیست و همانگونه که در پست وحدت وجود از زبان امام رضا(ع)با ذکر حدیثی از ایشان بیان شد،نسبت مخلوقات با خداوند مثل نسبت تصاویری می ماند که از آینه ای منعکس شده اند.پس آنها به وجود و اصالت جدایی از خالقشان دست نیافته اند.در حدیثی که در بالا ذکر شد،در رابطه با وحدت وجود و بساطت وجود و منحصر بودن اصالت وجود برای خداوند، آمده است:

فردانیا لا خلقه فیه و لا هو فی خلقه

در ادامه حدیث اشاره می شود که او با حواس پنج گانه ما درک نمی شود و مورد جستجو هم واقع نمی شود:

غیر محسوس و لا مجسوس

در اینکه وجود که یک حقیقت مجرد است با حواس مادی ما قابل ادراک نیست و فقط باید او را با قلب خود شهود کرد، شکی نیست و قضیه از روز هم روشن تر است.اما درباره اینکه مورد جستجو و تجسس واقع نمی شود باید دو نکته را اشاره کرد:
اولا به تعبیر امام صادق(ع)در تحف العقول خداوند قبل از هر چیزی شناخته می شود و حتی با شناخت نسبت به اوست که موفق به شناخت نفس خودمان می شویم.پس اگر ما خداوند را مستقیما به خود او می شناسیم،نیازی به تجسس و جستجو نسبت به او نداریم،چرا که همانطوری که در این حدیث اشاره شد او نزد هر جاهلی هم شناخته شده است و هر کسی به او معرفت یا همان علم حضوری دارد:

معروف عند کل جاهل

پس برای رسیدن به او نیازی به جستجو و واکاوی نیست بلکه باید او را در آینه جان خود شهود کرد.این برداشت از عبارت امام صادق(ع)مربوط به اصل وجود خداوند(البته در مرتبه خلق آن ذات مقدس و نه هویت غیبیه اش)بود.

و دوما چون حق تعالی به دلیل بساطت وجود یک حقیقت صرف و بحت است که هیچ گونه ترکیب و کیفیتی در او راه ندارد،مورد واکاوی قرار نمی گیرد زیرا از صفات مخلوقاتش منزه است و اصلا چگونگی و کیفیتی ندارد که بخواهیم آن را تجسس بکنیم.بلکه او یک حقیقت بسیط است که هر مخلوقی به اندازه خودش او را در جان خویش شهود می کند.

پس یک معنا که در ابتدا بیان شد به این اشاره داشت که اصل ذاتش مورد جستجو واقع نمی شود چون برای هر کسی معلوم است(البته در مرتبه مخلوقاتش و نه هویت غیبیه) و معنای دیگر که در ادامه بیان شد این بود که ویژگی و چند و چون و کیفیت ماهیات در ذات او راه ندارد که بخواهیم آن را تجسس کنیم و از چند و چون آن سر در بیاوریم.

از نگاه دقیق عرفانی ما مخلوقات چون خودمان شکن هایی در گستره وجود لایتناهی می باشیم فقط قادریم چیزهایی مثل خودمان یعنی شکن های دیگر را بشناسیم و ذات حق تعالی آنگونه که واقعا هست همیشه برای ما نامعلوم خواهد بود چون ما به بساطت وجود او راهی نداریم بلکه فقط در حد و اندازه خودمان بساطت وجود را ادراک می کنیم.

او به دلیل بساطت وجود یک ذات صرف و نامحدود است که با همه اشیاء می باشد و در عین اینکه دور است نزدیک است و در عین نزدیک بودن هم دور است که در حدیث ذکر شده به این ها اشاره شده است:

علا فقرب و دنا فبعد

مکانها و زمانها و همه مخلوقاتی که در آنها می بینیم، از ظهورات و تجلیات خود او هستند و از خود هیچ ندارند و سراپا فقر به او می باشند.پس معنی ندارد که بتوانند او را در بر بگیرند بلکه خود او نسبت به همه آنها احاطه دارد و در عین این احاطه و فراتر بودن از آنها در درون همه آنها هم حضور دارد.او در همه زمانها و مکانها هست:

هو معکم اینما کنتم

ولی به هیچ یک از آنها محدود نمی شود.در این باره در حدیث ذکر شده آمده بود:

لا تحویه ارضه

سختی و آسانی که از صفات ماهیات است برای او فرض ندارد،پس نگه داری آسمانها او را خسته نمی کند چون خستگی از صفات جسمانی بودن یک چیز است اما او مجرد و بلکه فوق تجرد است.ما مخلوقات هم اگر از حیث تجرد خودمان دست به خلقتی بزنیم یعنی در ذهن خودمان مثلا یک تصویر ذهنی بسازیم،نگه داری آن تصویر برای ما خستگی آور نیست و رنج جسمانی ندارد چون با تجرد ما سر و کار دارد و خستگی و رنج و درد و…از صفات جسمانی بودن است.پس معنای این جمله از حدیث هم روشن گشت که می فرماید نگاه داری آسمانها او را به ستوه نمی آورد و خسته نمی کند:

لا تقله سماواته

هیچ ماهیتی را فراموش نمی کند چون همگی در قلمرو وجودی آن ذات مقدس مندک می باشند پس از علم او بیرون نمی روند:

لاینسی

در ادامه حدیث به این جمله اشاره می کنیم که:

و لا لارادته فصل

عبارت فوق می گوید که بین اراده او و تحقق آن در عالم خارجی هیچ فاصله ای نیست بلکه نفس اراده او همان تحقق آن در عالم خارج است.اراده در ما انسان ها ابتدا تصور در ذهنمان است پس آنگاه اندیشه ذهنی ما سبب انگیزه عملی ما می گردد و سپس با بدن خود و با کمک گرفتن از اسباب و آلات دیگر نیت خود را که در ذهن داشته ایم البته اگر موفق شویم به عالم خارجی می آوریم، ملاحظه می کنید که روند تبدیل شدن اراده ما به یک فعل در عالم خارجی مرکب از چند مرحله است.اما این روند درباره خداوند به دلیل بساطت وجود حق تعالی اصلا فرض صحیحی ندارد.چرا که اراده او همان انجام کار در عالم خلقت است و بین این دو هیچ فاصله ای نیست.البته اگر در این عالم دنیا که به تعبیر قرآن کریم در سوره تین “اسفل سافلین” و پایین ترین مرتبه از مراتب وجود است، چیزهایی را که خداوند وعده داده و اراده کرده است،تدریجا و زمانمند به وقوع می پیوندد ولی برای این نیست که بین او و اراده او چیزی حد فاصل و مانع شده است بلکه همین تدریجی بودن و زمان دار بودن کارها در این دنیا هم از ویژگی هایی است که خود او برای این نشئه از وجود اراده کرده است.پس در نگاه کلی بین اراده او و تحقق آن در عالم خارجی هیچ نوع دوگانگی و جدایی نمی باشد.

البته وقتی ما بساطت وجود حق تعالی را تحلیل می کنیم بر اساس تبیین حوادث پیش رویمان روند تبدیل شدن اراده خداوند به رخدادهای جهان خلقت را در چند مرحله دسته بندی می کنیم ولی بساطت وجود او همچنان پابرجاست و این ترکیب بندی ها فقط مربوط به ظهورات او و تحلیل ذهن ما می باشد.

در آخر حدیث به دو آیه انتهایی سوره توحید پرداخته شده است که صراحتا درباره بساطت وجود حق تعالی می باشد:

لم یلد” یعنی او چیزی را تولید نکرده است و به تعبیر امام باقر(ع)در توضیح عبارت “لم یلد“چیزی از او خارج نشده و بیرون نرفته است.کسانی که درباره خلقت حق تعالی به تولید مخلوقات توسط او معتقدند در واقع این طور می پندارند که مخلوقات پس از تولید شدن و بیرون آمدن از خداوند وجودی را از او به ارث برده اند ولی بر مبنای صحیح قرآنی و روایی وحدت وجود، هنوز هم وجود و همه کمالات آن مختص و ویژه حق تعالی است و فقط آن را در ماهیاتی که در علم او می باشند،به نمایش می گذارد و متجلی می کند.در این زمینه به “توحید مالکیت” از زیرمجموعه انواع توحید در قرآن رجوع بفرمایید.

پس طبق عبارت “لم یلد” هیچ مخلوقی از خداوند متولد نگشته و تولید نشده است و چون از وجود لایتناهی او بیرون نرفته و خارج نشده است پس هیچ وجود و یا کمالی را هم از او به ارث نبرده است.پس معنای این عبارت از حدیث هم روشن گشت که:

لم یلد فیورث

اما خود خداوند یا همان وجود لایتناهی هم از چیزی تولید نشده است و وجود را از کسی به ارث نبرده است بلکه وجود به ذات خودش تحقق دارد و معنا ندارد که بگوییم وجود از کسی وجود دریافت کرده است.او اصل وجود است بلکه خودِ وجود است پس همه کمالات وجودی را داراست ولی آن کمالات را در مراتب پس از ذات خودش ظهور می دهد چون ذات او دارای بساطت وجود است.

اگر فرض را بر این بگیریم که نعوذبالله در کنار او کسی دیگر را هم دارای وجود بدانیم،هم خداوند و هم آن شخص دیگر را ناخواسته به عنوان یک موجود محدود،درون یک وجود بزرگتری فرض کرده ایم که هر دوی آنها را در برگرفته است.این فرض که شرک در اعتقادات است منجر می شود به شرک در تمام توحیدهایی که قرآن کریم بیان می کند و ما تعدادی از آنها را در انواع توحید در قرآن شرح دادیم.

پس او همراه با وجودی دیگر از کسی دیگر تولید نشده است تا در وجود و صفات تولید کننده اش و نیز کسی که همراه او تولید شده است،با آن ها شریک باشد و این هم معنای این عبارت از حدیث ذکر شده است که می گوید:

لم یولد فیشارک

در آخر حدیث هم به آیه انتهایی سوره توحید اشاره می فرماید:

و لم یکن له کفوا أحد

این آیه از نگاه دقیق بیان می کند که او نه در ذات و اصل وجود و نه در صفات و کمالات وجود و نه در افعال و کارهایی که در عالم انجام می دهد،هیچ شریکی ندارد و هر چیز وجودی و یا صفت کمالی و کاری را که در عالم امکان مشاهده می کنیم،تجلی خود اوست که در شکل و صورت یک مخلوق برایمان جلوه گر شده است. بنابراین همان بساطت وجود اوست که در مراتب بعدی ظهورات خودش را به صورت صفات و افعال خداوند نشان می دهد پس خداوند هیچ شریکی نه در ذات و نه در صفات و نه در افعال ندارد و تمام شکن های عالم آفرینش در بساطت وجود او مندک و فانی می باشد و به طفیلی او ظهور کرده است پس شریک خودِ او نمی باشد.

پس هر وجودی را که در عالم دیدیم،تجلی و رشحه ای از بساطت وجود حقیقی و یگانه اوست:

هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شیء علیم
همچنین هر صفت کمالی را هم که در عالم دیدیم، در واقع امر متعلق به آن ذات مقدس است که در مخلوقات به نمایش در آمده است.((ان العزه لله جمیعا))و((ان القوه لله جمیعا))و((له ما فی السماوات و ما فی الارض))و((له الاسماء الحسنی))و… .

همچنین فاعل هر کاری را هم که در عالم می بینیم و نیز خالق هر اتفاقی که در پیش رویمان رخ می دهد، از حیث اعطای وجود به آن کار،خود او می باشد،هرچند این کار از طریق مخلوقات و در صورت آنها انجام می گیرد.در سوره زمر می فرماید:

الله خالق کل شیء و هو علی کل شیء وکیل
اما این حرف هرگز به معنای انکار اختیاری که در ما می باشد،نیست چون هیچ عاقلی نمی تواند آن را انکار کند.در واقع اختیار ما هم مثل اصل ذات ما، رشحه ای از تجلیات خود او می باشد که در ما جلوه گر شده است و ما مثل اصل ذات خودمان که در این عالم به طفیلی وجود لایتناهی ظهور دارد،اختیارمان را هم به طفیلی وجود لایتناهی حق تعالی داریم و آن را به طفیلی همان وجود و با حول و قوه و توان اوست که می توانیم به کار گیریم.همان گونه که در نصوص دینی ما این طور وارد شده است:

بحول الله و قوته اقوم و اقعد

جمله معروفی که آن را در اذکار نماز هم می خوانیم به ما می گوید که هر چند خودمان برمی خیزیم و می نشینیم ولی این کار را به طفیلی حول و قوه و توان و نیروی خداوند است که می توانیم انجام دهیم.

پس او از حیث اعطای وجود به ما و کارهایمان فاعل و خالق کارهای ماست و ما هم از حیث استفاده از آن وجود و انجام کارهایمان به طفیلی وجودی که در آن غرق و مندک می باشیم،فاعل و خالق کارهای خودمان هستیم.در سوره صافات به این حقیقت اشاره شده است:

​ والله خلقکم و ما تعملون
آیه فوق ضمن اینکه با عبارت “تعملون”انجام کارهایمان را به خودمان نسبت می دهد ولی خداوند را هم خالق آنها می داند چرا که اعطای وجود به کارهایمان از طرف او بوده است.

به بیان فلسفی همه ماهیات همانگونه که خودشان به طفیلی وجود در عالم امکان ظهور دارند،کارهایشان را هم در لباسی از وجود انجام می دهند.

اختیار انسان به قاعده دقیقی به نام”امر بین الامرین”باز می گردد که ما آن را در بخش اصطلاحات با استفاده از احادیث اهل بیت(ع)توضیح دادیم.در این زمینه خواننده محترم علاوه بر”امر بین الامرین “از بخش اصطلاحات می تواند به”توحید اختیار”و “توحید افعالی”از بخش انواع توحید در قرآن هم رجوع بفرماید.

پس اجمال مطالبی که درباره سوره توحید گفته شد به این باز می گردد که حق تعالی نه در اصل ذات و وجود خود و نه در صفات و کمالات و نه در افعال و کارهایش مطلقا هیچ شریکی ندارد و تجلیات و ظهورات او به بساطت وجود او لطمه ای وارد نمی کند.

صدر الدین قونوی(قدس سره) در انتهای این نص از کتاب شریف نصوص بر اساس همین بساطت وجود و شریک نداشتن خداوند به این حقیقت مسلم عرفانی اشاره می فرمایند که چیزهایی را که ما سبب و مؤثر در چیزهای دیگر می دانیم،همگی تعینات وجود نامحدود خودِ خداوند می باشند و بیرون از گستره قلمرو آن ذات لایتناهی نیستند و وجود جدایی برای خودشان ندارند چون فرض یک وجود جدا در کنار خداوند، بساطت وجود حق تعالی را زیر سوال می برد.

هرچه ما به باطن امور و اسبابی که پیش روی خود می بینیم،بیشتر پی ببریم؛به شناخت وحدتی که آنها را ظهور می دهد نزدیکتر شده ایم و هرچه به کثرات و اسبابی که در عالم جلوه گری می کند توجه کنیم از شناخت خالق آنها دورتر می شویم.

پس آن ذات یگانه و وحدت وجودی که در باطن عالم و کائنات هست خودش را برای ما در کثراتی که در مرتبه صفات و افعال و مخلوقات خود ظهور می دهد،به نمایش می گذارد.به تعبیر مولا(ع)در نهج البلاغه:

الحمد لله المتجلی لخلقه بخلقه

اما باطن بودن خداوند هم به این معنا نیست که او در پشت کثرات پنهان شده است.امام رضا(ع)در عیون اخبار الرضا این معنی غلط را به صراحت رد می فرمایند:

و أما الباطن فلیس على معنى الاستبطان‏ للأشیاء بأن یغور فیه

امام رضا(ع)با این جمله اشاره می فرمایند که خداوند درون کثرات فرونرفته است و پشت آنها پنهان نگشته است.امام علی(ع)هم در نهج البلاغه می فرمایند:

و الباطن لا یقال فیم

امام علی(ع)اشاره می فرمایند که او باطن است ولی نباید به این قائل شد که درون چیزی پنهان شده است.بلکه او باطنی است که در عین باطن بودن ظاهر است و در عین ظاهر بودن باطن است و همه اینها مربوط به نگرش ما می شود و نسبت هایی است که برای ما مخلوقات محدود درون تجلیات آن ذات مقدس جلوه می کند و او در ذات خود هیچ صفتی ندارد و از تمام این نسبت ها فراتر است.

پس بر اساس بساطت وجود حق تعالی ما حق نداریم آن حقیقت مقدس را بخش بخش فرض کنیم طوری که بخشی از آن را درون چیزی فرض کنیم و بخش دیگری را بیرون از آن چیز بپنداریم.

اصولا ذات خداوند به دلیل بساطت وجود هیچ صفت و شکن و ترکیبی ندارد، همانگونه که در ابتدای بحث از امام علی(ع)ذکر شد که:

نظام توحیده نفی الصفات عنه

یعنی اساس و پایه شکل گیری توحید اینست که هیچ کدام از صفات او را در نظر نگیریم بلکه بر اساس بساطت وجود یک حقیقت صرف و بسیط و احدی مشاهده کنیم.

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 votes, average: 5٫00 out of 5)
Loading...

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *