– نص نهم

شیخ صدرالدین قونوی (قدس سره)در این نص از کتاب شریف نصوص خود به توضیح سه قاعده عرفانی می پردازد که به فهم دقیق تر آیات و روایات کمک شایانی می کند.
نخستین قاعده اینکه هر چیز واحدی که سبب ظهور کثرتی در عالم امکان باشد، هیچ گاه خودش را آنطور که در ذات خود هست فقط در یکی از ظهوراتش به ما نشان نمی دهد بلکه باید آن را در تمام کثرت ها و ظهوراتی که از خود بروز می دهد،مشاهده کرد.برای مثال وجود مطلق و قیومی که به همه ما احاطه دارد هیچ گاه تمام اسمای حسنای خود را در یک ماهیت محدود برای ما نشان نمی دهد چون هر ماهیت و مخلوقی فقط یک یا چند اسم وجود را بروز می دهد و نه همه آنها را.
اما توضیح این مطلب بدین صورت است که خداوند وجودی است که همه کمالاتی که ما در عالم امکان می بینیم را یکجا در خود دارد.بدیهی است که کسی به هویت غیبیه وجود راه ندارد بلکه به مرتبه ظهور وجود هم طوری که همه آن را با هم شهود کنیم راهی نداریم پس باید هر کدام از شؤونات وجود و کمالات او را فقط در یکی از مخلوقات مختلف و ماهیات پراکنده ببینیم.
پس راه ندارد که بتوانیم همه کمالات و اسمای حسنای وجود را با هم در یکجا ببینیم.بلکه طبق نص قرآن کریم در سوره حدید باید آن وجود لایتناهی را در مظاهر آن ببینیم و پیداست که هیچ کدام از مظاهر وجود هم توان این را ندارد که تمام آن حقیقت را برای ما به طور کامل نشان دهد.در سوره حدید آمده است:
هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن
یعنی خدایی که نامحدود است خودش را در اول و آخر و ظاهر و باطن به شما نشان می دهد و ما به هر اندازه که به مظاهر او شناخت پیدا کنیم،به اسمای حسنای وجود پی برده ایم و پیداست که هیچ کس نمی تواند تمام مخلوقات و مظاهر را به یکباره شهود کند چون برای مخلوقات نه از نظر مکانی و نه از لحاظ زمانی انتهایی فرض ندارد و انسان محدود هم خود یکی از آنهاست و یک چیز محدود نمی تواند به همه مظاهری که نامحدود است،احاطه پیدا کند.
پس دانستیم که اولا درباره هویت غیبیه وجود مطلقا کسی به آن راهی نداشته و ندارد و ثانیا درباره همین مرتبه ظهور وجود هم کسی توان احاطه و شهود همه کثرات و مخلوقات آن را ندارد.لذا امیرالمومنین علی(ع)در نهج البلاغه می فرمایند: ((تشهد له المرائی لا بمحاضره))یعنی هر ماهیتی مثل یک آینه برای او گواهی می دهد بدون اینکه هیچ کدام توان این را داشته باشند که همه آن حقیقت مقدس را در خود نمایان کنند.
البته طبق برهان فلسفی و قاعده قرآنی از مسلمات است که وجود یک حقیقت بسیط است و این طور نیست که بخش بخش و مرکب باشد و هر بخشی از آن بخش ها فقط دارای یکی از اسم های آن باشد و آن را به ما نشان دهد بلکه وجود یک حقیقت بسیط است و همه اسم ها و کمالات آن در تک تک ظهورات و مخلوقات آن می باشد ولی در هر کدام از آنها طبق حکمت خداوند فقط یک یا چند اسم آن ظهور می کند و همه هویت آن مخلوق هم همان ظهوری است که از طرف وجود در آن مشاهده می شود.
پس اینکه ما نمی توانیم تمامی کمالات و اسمای وجود را در یکی از مخلوقات آن ببینیم برای این است که در هر کدام از مخلوقات فقط یک یا چند اسم وجود ظهور می کند نه اینکه نعوذبالله وجود مرکب باشد و بخش بخش فرض شود چرا که وجود بسیط است و همه اسم های آن در همه جای آن می باشد ولی همانطور که گفتیم ممکن است ظهور نداشته باشد.
این قاعده اولی بود که شیخ کبیر(رضوان الله علیه)در این نص ذکر فرمودند و توضیحاتی اضافه تر هم پیرامون آن داده شد.اما قاعده دوم و سومی که شیخ کبیر(قدس سره)ذکر می فرماید را با هم بیان می کنیم و آن اینکه:
هر کدام از مخلوقات و ظهورات وجود که ما در عالم می بینیم یک مشابهت و سنخیتی با وجود دارند و یک مغایرت و دوگانگی هم با آن دارند و این قاعده درباره همه علت ها و معلولهایشان جریان دارد.یعنی هر معلولی از یک لحاظ شبیه علت خود است و از لحاظ دیگر با آن فرق دارد.
در ابتدای شرح این نکته متذکر می شویم که مخلوقات با هویت غیبیه وجود هیچ ربطی ندارند و به فرمایش محیی الدین بن عربی (قدس سره)در فتوحات مکیه بین مخلوقات با هویت غیبیه وجود، بینونت و جدایی تمام و کمال می باشد و هیچ سنخیتی نیست.اما در همین مرتبه ظهور وجود که در دنیا و آخرت با آن سر و کار داریم هم مخلوقات به طور کامل شبیه وجودی که آنان را ظهور می دهد نیستند و به طور کامل هم با آن مغایرت و دوگانگی ندارند.به تعبیر مولا علی(ع)خداوند و مخلوقات فقط در صفات با هم مغایرت دارند چرا که اگر به طور کامل جدای از هم باشند آنوقت دیگر دست تصرف خداوند در مخلوقاتش کوتاه شده است و خداوند را محدود فرض کرده ایم و به همان اندازه ای که خدا را محدود نموده ایم در همان حیطه، مخلوقات را هم دارای استقلال دانسته ایم.امام علی(ع)درباره بینونت در صفات می فرمایند:((و حکم التمییز بینونه صفه لا بینونه عزله))یعنی جدایی بین خالق و مخلوق فقط در صفات می باشد نه به گونه بینونت عزلی که دست تصرف او در آنها کوتاه شود.از بینونت عزلی در روایات دیگر اهل بیت(ع)به عنوان وحدت عددی یاد شده است که اهل بیت(ع)آن را مردود دانسته اند.
همانطور که در بخش بینونت و جدایی از زیرمجموعه اصطلاحات توضیح دادیم یکی بودن و وحدت خداوند از نوع عددی نیست که بقیه مخلوقات را هم در کنار او به شمارش در آوریم.بلکه او همه مخلوقاتش را در برگرفته است و مخلوقات وجود جدایی از او ندارند که ما بتوانیم او را هم در کنار آنها به شمارش در آوریم چرا که مخلوقات تجلیات او هستند.وحدت عددی یکی از تفکرات غلطی است که سرمنشأ تمام شرکهایی است که در زندگی انسان ها پیش می آید.امام علی(ع)در نهج البلاغه می فرمایند: ((واحد لابعدد))یعنی خداوند یکی است ولی نه از نوع یکی بودن عددی که بتوان در کنار او دومی و سومی و…را فرض کرد.بلکه او همه کثرت ها و چیزهایی که قابل شمارش می باشند را ظهور می دهد و خود در کنار آنها شمرده نمی شود و از متصف شدن به صفات آنها منزه است.
پس فرقی که میان خالق و مخلوق می باشد فقط در صفات است.یعنی او در همه صفات خود بی نیاز و غنی است و تمام کمالات را ذاتا داراست ولی مخلوقاتش هر چه نشان می دهند از اوست و سراپا نیاز به او هستند.آنها طبق توحید مالکیت حتی مالک ذات خودشان هم نمی باشند و سراسر هویتشان تجلی خداست.
پس دیدیم که از منظر اهل بیت(ع) مخلوقات از یک لحاظ با خالقشان سنخیت دارند و از لحاظ دیگر مغایرت دارند.یعنی از آن لحاظ که دارای وجود مستقلی برای خود نیستند و مندک در خالقشان می باشند و هر چه دارند از خداوند دارند با او سنخیت دارند و از آن لحاظ که خالقشان غنی و بی نیاز است و آنها سراپا نیاز به او می باشند با خالقشان فرق دارند.لذا در نصوص قرآنی و دینی ما چنانچه به مجموع آنها نظر شود،هر دو جهت در نظر گرفته شده است و این چیزی است که عرفای بزرگ اسلامی موفق به شهود آن شده اند.
اما قاعده فوق درباره همه علت های حقیقی با مخلوقاتشان جاری و ساری است و اختصاصی به خداوند و مخلوقات او ندارد.با همین دید به توضیحی پیرامون آیه زیر از قرآن کریم می پردازیم:
یخرج الحی من المیت و یخرج المیت من الحی
در آیه فوق اشاره می شود که خداوند زنده را از مرده خارج می کند و مرده را از زنده بیرون می آورد و در عالم امکان هر دوی اینها را نشان می دهد. پیداست که بین زنده و مرده ای که آیه ذکر می کند،مغایرت و دوگانگی می باشد اما حتما بایستی بین آنها یک مشایهتی هم باشد چرا که زنده و مرده ای که در آیه ذکر شده از هم خارج می شوند تا قبل از خروج از یکدیگر با هم یکی بوده اند و بین آنها از این دید دوگانگی نبوده است.
شیخ صدرالدین قونوی(قدس سره)به سر این نکته اشاره می فرمایند که چرا در عالم علت هایی را می بینیم که ظاهرا با معلولهایشان سنخیتی ندارند.یک دلیل آن این است که شرط یا شروطی از خارج در معلول اثر می گذارند و سبب نوعی مغایرت آن با علتش می شوند.مثلا فردی که کافر است ولی از یک پدر و مادر مومن متولد شده است ممکن است در اثر محیط و یا آشنایی با افراد فاسد تغییر عقیده به کفر داده باشد پس باید به تمام دلایل آن با هم و در مجموع نگاه کرد ضمن اینکه در خود آن فرد هم از طرف خداوند اراده ای جدای از اراده پدر و مادر ظهور پیدا کرده بود و او خود با سوء استفاده از آن خود را گمراه نموده است.
اما از طرف دیگر قضیه هم اگر به علت و معلول نگاه کنیم اصلا امکان ندارد که علتی با معلول خود صد در صد مشابهت داشته باشد و عین هم باشند.چرا که در این صورت دیگر دو چیز نبودند و صحیح نبود که بر یکی نام علت و بر دیگری اسم معلول را بگذاریم چون در فرض گفته شده آن دو را یک چیز دانسته ایم.
عرفای اسلامی از قانون فوق در عرفان با عبارت((لا تکرار فی التجلی))یاد می کنند.یعنی خداوند هیچ گاه یک حقیقت را دو بار عین هم ظهور نمی دهد و حتما از یک دید باید با هم فرق داشته باشند هرچند این مغایرت و دوگانگی بین آن دو بسیار اندک باشد.
نسبت دادن تکرار تجلیات به وجود حق تعالی به این نتیجه منجر می شود که ما نعوذبالله معتقد شویم که خداوند کاری عبث و بیهوده انجام داده است چون فرض کرده ایم که او یک حقیقت را دوبار تکرار نموده است.پس حتما هر دو چیزی که در سرای هستی می بینیم باید با هم فرق داشته باشند مثلا در همین دنیا که پایین ترین عوالم وجودی است هر دو چیزی را که مشاهده می کنیم حداقل در دو مکان مختلف می باشند هرچند ممکن است فرق های بسیار دیگری را هم برای آنها بتوان ذکر کرد مثل اینکه در دو زمان مختلف باشند و یا شکل و رنگ آنها با هم تفاوت داشته باشد.در مورد عوالم دیگر وجود هم طبق اقتضاهای همان مرتبه، قانون گفته شده جریان دارد.
اگر شخصی معتقد به تکرار در تجلی های وجود باشد لازمه این تفکر این است که او فیض خداوند را محدود کرده باشد چون به همان مقدار که آن شخص فرض کرده که چیزی دوبار تکرار شده است به همان اندازه فیض خداوند می توانست مخلوق دیگری را در عالم ظهور داده باشد ولی این کار را نکرده است.
شیخ قونوی(رضوان الله علیه)از این قاعده نتیجه می گیرد که خداوند یا وجود مطلق برای هیچ ماهیت و مخلوقی دوبار در یک صورت واحد متجلی نشده است.همچنین خداوند برای دو شخص مختلف هم به یک صورت واحد تجلی نمی کند بلکه هر کدام از آن دو شخص طبق تقاضای خود تجلی خداوند را مشاهده می کنند و امکان ندارد که درخواست دو مخلوق کاملا عین هم باشد چرا که در آن صورت دیگر هیچ دوگانگی بین آنها نبوده است بلکه آنان از ابتدا یکی بوده اند و بطلان این فرض هم مسلم و از بدیهیات است.
پس بین هر دو چیزی که در عالم هستی مشاهده می کنیم از یک دید سنخیت و مشابهت می باشد و از دید دیگر مغایرت و دوگانگی می باشد.حداقل شباهتی که بین دو تجلی از وجود حق تعالی می باشد این است که هر دو ظهور یک وجود می باشند و از فیض یک وجود سیراب می شوند ولی این هم مسلم است که وجود برای هر دوی آنها به یک نحوه تجلی نمی کند بلکه برای هر مخلوقی بر اساس تقاضای خود او متجلی می شود.
مثالی که می توان برای نزدیک شدن فهم قاعده فوق به ذهن بیان کرد بدین صورت است که وقتی ما دو کوزه را در آب دریا فرو می بریم هر دو از یک آب پر می شوند و از این دید مشابهت دارند ولی آب در هر کدام از آن دو کوزه به شکل و اندازه همان کوزه ظهور می کند پس از این لحاظ با هم فرق دارند.روی همین حساب هم جنید بغدادی(قدس سره)می فرماید: ((لون الماء لون انائه))یعنی رنگ آب به رنگ ظرفی که آن را در بر می گیرد،در می آید.
البته حقیقت مطلب از این گونه مثال ها بالاتر است و هر کسی می تواند فقط با شهود و آن هم فقط به اندازه ظرفیت جان خود از آن آگاه گردد.گفتیم که قاعده ذکر شده هم درباره خالق با مخلوق سریان دارد و هم درباره مخلوقات با یکدیگر مثل این شعر مولانا جلال الدین محمد بلخی(قدس سره)که می فرمایند:
هر کسی از ظن خود شد یار من وز درون من نجست اسرار من
یعنی هر کس فقط به همان اندازه که با من سنخیت داشت به ذات من آگاه شد و هیچ کس آنطور که من در ذات خودم می باشم من را نشناخت.
اما درباره مخلوقات با خالق یک حدیث قدسی ذکر می کنیم .در حدیث قدسی آمده است: ((انا عند ظن عبدی بی))یعنی من نزد گمان بنده ام می باشم.هر کسی از حقیقت نامحدود وجود برای خودش تصوری دارد که در واقع امر هیچ کدام از آن تصورها مطابق حق تعالی نیست.
امام باقر(ع)در اصول کافی می فرمایند:((کل ما میزتموه باوهامکم فی ادق‏ معانیه‏ فهو مخلوق مثلکم مردود علیکم‏)) یعنی هر چه که درباره خداوند در اندیشه خود تصور می کنید در نگاه دقیق مخلوقی شبیه خدا شماست که به خودتان بر می گردد.
در واقع ما خداوند را تصور نکرده ایم چون او به ذهن نمی آید بلکه خود را تصور کرده ایم.
در آخر بحث به دو حدیث از اهل بیت عصمت و طهارت(ع)اشاره می کنیم:
امام صادق(ع)در اصول کافی می فرمایند:((من‏ عبد الله‏ بالتوهم، فقد کفر))یعنی هر کس خداوند را با گمان و وهم و تصور ذهنی خود بپرستد در واقع او کافر است.ممکن است چنین شخصی از دین خارج نشده باشد ولی امام صادق(ع)با نظر به باطن او و حقیقت امر او را کافر می دانند هرچند ظاهرا مسلمان است.پس از دید اهل بیت(ع)خداوند و وجود لایتناهی را فقط باید با شهود پرستید نه با تصور و خیالی که از او در ذهن می آوریم.اما هرچند پرستش خداوند به وسیله شهود نسبت به پرستش او به وسیله تصور ذهنی برتری زیادی دارد ولی اگر به همین نکته هم با دقت نظر شود خواهیم دانست که شهودی که توسط ما مخلوقات صورت می گیردنیز فقط به اندازه ظرفیت جانمان می باشد و نه بیشتر چون ما محدودیم و خداوند نامحدود می باشد.اگر از این دید به مقوله پرستش و عبادت نگاه کنیم هیچ کس نیست که بتواند خداوند جل و علا را آنگونه که او هست،بپرستد.لذا پیامبر اکرم(ص) که خود بزرگترین قهرمان عرصه کشف و شهود بودند می فرمایند: ((ما عبدناک حق عبادتک:ترا آنگونه که هست نپرستیدیم)).
پس نتیجه این شد که بین مخلوقات با یکدیگر و نیز بین خالق با مخلوقات از یک دید سنخیت می باشد و از دید دیگر مغایرت و دوگانگی می باشد.ما با مخلوقات فقط به اندازه سنخیت و مشابهتمان می توانیم ارتباط برقرار کنیم و خداوند را هم به همان اندازه که با وجود لایتناهی ارتباط و سنخیت داریم،می توانیم بپرستیم.
مبحث را با این شعر از سعدی به پایان می بریم:
ای برتر از خیال و گمان و قیاس و وهم وز هر چه دیده ایم و هر آنچه شنیده ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم

نکاتی که در شرح این نص از کتاب نصوص صدرالدین قونوی(رضوان الله علیه)ذکر شد،در فهم دقیقتر آیات و روایات سهم بسزایی دارد.
((و لله الحمد رب العالمین)).

بخوانید ::   - توحید حمد
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
Loading...

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *