– نص پنجم

در این نص شیخ کبیر صدرالدین قونوی(قدس سره)ابتدا به مرتبه حقیقی علم به یک شیء اشاره می کند.
با ذکر مقدمه ای سراغ شرح مطلب می رویم و آن اینکه:
هر کدام از اشیاء را که ما در جهان آفرینش پیش روی خودمان می بینیم حتی خودمان در عوالم بالاتر هم دارای صورتی مخصوص همان عالم می باشند. عوالم آفرینش از دید دقیق عرفانی مانند آینه هایی می مانند که هر کدام از آنها صورت مخلوقی را که در علم خداوندی می باشند،به صورتی که مخصوص همان آینه و همان عالم است برای ما متجلی می کنند و نشان می دهند.در واقع ما وقتی به عالم دنیا می نگریم مشغول دیدن علم خداوند می باشیم منتها در همان صورتی که این آینه یعنی دنیا برای ما منعکس می کند و اگر چشم برزخی شخصی باز شود، علاوه بر صورتی که ما از فلان شیء در آینه ای به اسم دنیا می بینیم،او می تواند آن را در آینه ای دیگر به اسم برزخ هم شهود کند.
هر چیزی که در این دنیا می بینیم ابتدا از تجلی اسمای حسنای خداوند در علم او ظهور کرده است و سپس از عالم عقل و جبروت گذشته و به عالم ملکوت آمده است و از آنجا به عالم ناسوت که همین دنیا باشد پا گذاشته است.پس هر چه که در اینجاست در عوالم بالاتر هم هست ولی اینطور نیست که هر چه در عوالم بالاتر از اینجا می باشد در اینجا هم الزاما ظهور داشته باشد.
در سوره حجر این حقیقت بیان شده است که اشیاء عوالم گوناگون را پایین می آیند تا در این دنیا ظاهر شوند:((هیچ چیزی نیست مگر اینکه نزد ما خزائن آن می باشد و ما آن را به اندازه ای معلوم نازل می کنیم)).
وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ
اندازه معلوم برای هر عالم طبق همان آینه ای که برای آن در نظر گرفته شده است می باشد و از آیه اینگونه برداشت می شود که هر کدام از اشیاء به تنهایی دارای خزینه هایی می باشند و منابع متعددی دارند و توضیح آن بدین صورت است که وقتی از عالم بالاتر به یک مرتبه پایین تر از وجود تنزل می یابند عالم قبل برای این عالم حکم یک خزینه و منبع را دارد،سپس همین عالم که از عالم بالاتر تجلی دریافت کرده است،برای عالم پایین تر از خود حکم یک خزینه و منبع را دارد و این قاعده کلی در تک تک اشیاء عالم ساری و جاری است.
در نص چهارم گفتیم که علم همه جا با وجود است و هیچ گاه از هم جدایی ندارند و دو اسم می باشند که بر یک حقیقت منتها از دو نظر دلالت می کنند.پس اگر بخواهیم چیزی را به حقیقت آن درک کنیم و واقعا به آن علم داشته باشیم،بایستی تمام مراتبی که آن شیء از علم خداوندی طی کرده است تا در پیش چشمان ما ظاهر شده است را مشاهده کنیم و چون علم همان وجود است باید به تمام مراتب وجودی آن شیء احاطه پیدا کرد و هیچ کدام از آن مراتب نباید از گستره ذات ما و وجودی که در خود می بینیم،بیرون بماند.
نتیجه اینکه اگر یک عارف می گوید که من به این شیء علم دارم حتما باید تمام مراتب آن شیء را از همین عالم دنیا تا علم خداوند شهود کند و گستره ذات وی باید آن مراتب را در برداشته باشد و گرنه علم او علمی ناقص است.
همچنین چون علم با احاطه شخص به یک چیز به وقوع می پیوندد پس حتما شخص عارف باید از مرتبه ای بالاتر به آن شیء احاطه داشته باشد.بالاترین مرتبه هم همان صورت علمی مخلوق نزد خداست و شخص عارف باید با فنای در ذات یگانه وجود و مندک کردن خویش در اسمای حسنای خداوند از دید خدا به آن مخلوق در علم خداوند نگاه کند.اگر شخصی به این مقام برسد او حقیقتا به شیئی که ادعا می کند علم دارد چون از دید خداوند که وجود محیط به همه اشیاء و تجلیات می باشد به آن شیء نگریسته است و در نتیجه تمام مراتب آن را با گسترش ذات خود در برگرفته است.چنین شخصی از منبع و مخزنی که آن شیء از آنجا به مراتب پایین تر متجلی می گردد،به آن چیز علم پیدا کرده است و منبع و مخزن اشیاء هم همان اسمای حسنای خداوند می باشند که ابتدا شیء را در علم او ظهور می دهند و سپش آن شیء به مراتب پایین تر تنزل می کند.پس یک عارف که ادعا می کند من به حقیقت فلان شیء علم پیدا کرده ام در اسمی از اسمای حسنای وجود لایتناهی که آن شیء مورد ادعا را ظهور داده است فانی شده است و از آنجا به آن شیء می نگرد.با این حال در این مرتبه هم علم او با علم خداوند فرقی دقیق دارد و آن هم این است که علم خداوند بالذات است ولی علم آن شخص عارف تجلی علم خداوند در کالبد و ماهیت وی می باشد که با فنای در وجود لایتناهی البته به مقدار فنایی که داشته است و متناسب با گستره ذاتی خود که پیدا کرده است،به همین اندازه به اشیاء علم حقیقی پیدا کرده است.
ما بقی انسانهایی که به این مرتبه والا نرسند صورت های متجلی شده یک مخلوق را در مراتب پایین تر وجود و آینه های محدودتر آفرینش می بینند و به مراتب بالاتر همان قدر علم دارند که مرتبه بالایی در آینه پایین تر از خود برایشان متجلی می کند هرچند به مرتبه پایین تر از شهود خود کاملا علم و تسلط دارند و این برای آنست که مراتب بالاتر سعه وجودی بیشتری نسبت به مراتب پایینی خود دارند و آنها را درون حیطه خود ظهور می دهند پس هر کس که در مرتبه ای بالاتر و آینه ای گسترده تر از هستی لایتناهی فانی گردد آینه های کوچکتر و صورت های متجلی شده از آنها را تحت اشراف خود دارد.
یکی از دلایلی که خداوند در قرآن امر به اندوختن علم می کند همین واقعیت است که یک مسلمان مدام باید خویش را در آینه های وسیعتری از عالم امکان فانی کند و بدین وسیله جان خویش را گسترش دهد و روی همین حساب هم خداوند در سوره طه می فرماید:((و قل رب زدنی علما))یعنی پروردگارا خود من را و جان مرا از لحاظ علم زیاد کن و گسترش ده:
و قل رب زدنی علما
البته علمی که ما انسان های عادی به اشیاء پیرامون خود داریم از نگاه عرفان اسلامی علم محسوب نمی گردد چون ما فقط صورتی از آن شیء را به وسیله حواس پنج گانه خود درون ذات خودمان تصور می نماییم و فقط به همین صورت ذهنی علم داریم نه به شیئی که در عالم خارج است.فقط وقتی به چیزی که در عالم بیرون از خود می بینیم علم و ادراک حقیقی پیدا می کنیم که ذاتمان آن شیء را در بربگیرد و بتوانیم همانند بدن خویش در آن تصرف کنیم.فقط در چنین حالتی علم درستی نسبت به شیء بیرون از خودمان داریم که آن علم هم دارای مراتب است و همانگونه که بالاتر توضیح داده شد آینه های گوناگونی در عوالم متعدد یک شیء را برای ما متجلی می کنند.
مطلب بعد اینکه با توجه به اینکه اهل بیت(ع)چون در حکم بالاترین مخلوق یعنی عقل اول می باشند بلکه فانی در اسمای حسنای خداوند هستند و تمام مراتب پایین تر را در برمی گیرند و به آنها احاطه دارند،پس شهود تمام مخلوقات و علم حقیقی به آنها پیش همان ذوات نورانی(ع)و در احاطه آنها می باشد.همچنین هیچ کس به حقیقت اشیاء عالم آنطور که خداوند در ذات غیبیه خودش به آنها علم دارد، پی ببرد چرا که هرگز نمی تواند به هویت غیبیه وجود راه پیدا کند تا همچون او در همان مرتبه به عالم امکان علم داشته باشد.پس نتیجه ای که می گیریم این است که علمی که مخلوقات جزئی جهان آفرینش مثل ما انسان های معمولی می توانیم به اشیاء عالم امکان پیدا کنیم،نهایتا تا عقل اول یا اسمای حسنای وجود(=اهل بیت) است و امکان ندارد کسی از آن مرتبه فراتر رود و به هویت غیبیه وجود داخل شود چرا که آن مرتبه از اصل آفرینش ما فراتر است.حتی خود اهل بیت(ع)هم که فانی در اسمای حسنای وجود می باشند،خداوند را در آیینه جان خودشان مشاهده می کنند نه ذات غیبیه وجود.دیگر مخلوقات هم اگر در کشف و شهود خویش سنگ تمام بگذارند نهایتا می توانند خداوند را در همان اسمای حسنای وجود یا به عبارتی اهل بیت(ع)شهود کنند و از این حیطه وجودی نمی توانند بیرون روند.روی همین حساب هم خداوند در سوره نجم به پیامبر(ص)می فرماید:((و أن إلی ربک المنتهی:نهایتی که مخلوقات به آن می رسند رب توست))یعنی اسم جامعی که پیامبر(ص)را ظهور داده است و رب و پروردگار آن ذات نورانی(ص)است،همان اسم غایت شهود مخلوقات است و کسی فراتر از آن شهودی را تجربه نمی کند چون اصلا امکان آن نیست.
و ان الی ربک المنتهی
شهود حقیقی و علم واقعی نسبت به اشیاء عالم را پیامبر اکرم(ص)و اهل بیت(ع)دارند چون در بالاترین مرتبه و گسترده ترین آینه از هستی واقع شده اند بلکه واسطه فیض برای مراتب پایین تر از خود می باشند و تمام تجلی ها و کسب دانش ها درون حقیقت آنان رخ می دهد و بالاتر از آنان نه آینه ای است و نه تجلی و ظهوری رخ می دهد.
با توجه به اینکه گفتیم اهل بیت(ع)واسطه فیض برای مخلوقاتی هستند که به آنها احاطه دارند هیچ مخلوقی نمی تواند شهودی به شفافیت و زلالی اهل بیت(ع)داشته باشد چون باید تحت فیض آنها شهود کند بنابراین شهود بقیه همیشه در رتبه ای پایین تر از اهل بیت(ع)قرار دارد و شهود اهل بیت(ع)جامع ترین و کامل ترین و دقیق ترین شهود در میان مخلوقات است.
به حدیث زیر از پیغمبر اکرم(ص)توجه بفرمایید:
انت کما اثنیت علی نفسک
در جمله اول:((أعوذ برضاک من سخطک:از خشم تو به خشنودی تو پناه می برم))صفات حق تعالی مد نظر است.(تجلی صفاتی)
در جمله:((و بمعافاتک من عقوبتک:از عقاب تو به عفو تو پناه می برم)) افعال خداوند مد نظر است.(تجلی اسمائی)
و در سومین جمله:((أعوذ بک منک:از تو به تو پناه می برم))خود خداوند مورد نظر است.(تجلی ذاتی)
سپس چون علم به او آنطور که او در هویت غیبیه خود هست محقق نمی شود.می فرماید:((لاأحصی ثناء علیک أنت کما أثنیت علی نفسک:من از عهده ثناگویی تو بر نمی آیم.تو همانطوری که خودت خود را ثناء می گویی)).
از جمله بالا نتیجه می گیریم که پیامبر(ص)هم به هویت غیبیه خداوند راه ندارد.
البته انسان کاملی چون پیامبر(ص)می تواند از اسم های غیبیه و باطنی ای که وجود لایتناهی دارد در اندازه سعه و ظرفیت خودشان(ص) آگاه شوند ولی آنطور که خداوند ((أسمای غیبیه)) یا ((أسماء مستؤثره)) خویش را می شناسد،پیامبر هیچ گاه آنها را مثل خود خداوند نمی شناسد چون هیچ کس به هویت غیبیه راه ندارد و این دسته از اسم ها در هویت غیبیه نزد خود خداوند می باشد و در عالم هستی ظهوری ندارند و فردی مثل ایشان فقط آگاهی اندکی نسبت به آنها پیدا می کند و رشحه ای از آنها را در می یابد ولی حقیقت آن اسم ها راهی ندارد.
سپس در ادامه اشاره می شود که((اعراف))چه کسانی هستند.واژه"اعراف"از ریشه"عرف"به معنای شناختن است.پس اهل "اعراف" کسانی اند که به حقیقت اشیاء و مخلوقات و همچنین اهل بهشت و اهل جهنم شناخت کامل دارند و بالاترین مصداق آنان همان اهل بیت(ع)است که گفتیم جامع ترین شهود در بین مخلوقات مختص آنهاست.آنان در قیامت بر اساس همین شهود کاملی که نسبت به مخلوقات دارند داوری می کنند.لذا در روایات مثلا به مولا علی(ع)صفت((قسیم الجنه و النار:تقسیم کننده بهشت و جهنم))نسبت داده شده است چون او بر اساس شناختی که نسبت به مخلوقات دارد،بین آنها داوری می کند.در ذیل این آیه از سوره مبارکه "اعراف"،اهل بیت(ع)در روایات شیعه مصداق "اعراف"معرفی شده اند:
وبینهما حجاب وعلى الأعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم ونادوا أصحاب الجنه أن سلام علیکم لم یدخلوها وهم یطمعون
آیه فوق بیان می کند که اهل "اعراف"کسانی اند که همه را به وسیله شهود چهره هایشان می شناسند:((یعرفون کلا بسیماهم)).در ذیل این آیه روایتی در کتاب بصائر الدرجات از امام باقر(ع)نقل شده است:

بخوانید ::   - نص هفتم

عن أبی جعفر (ع) قال:سألته عن هذه الآیه و على الأعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم‏ قال:((یا سعد آل محمد لا یدخل الجنه إلا من عرفهم و عرفوه و لا یدخل النار إلا من أنکرهم و أنکروه و أعراف‏ لا یعرف الله إلا بسبیل معرفتهم:آل محمد(ص)کسانی اند که در بهشت وارد نمی شود مگر کسی که آنان را بشناسد و آنان هم او را بشناسند و در آتش داخل نمی شود مگر کسی که آنان(ع) را انکار کنند و آنان(ع) هم(صلاحیت بهشت رفتن)را برای آنها انکار کنند و "اعراف"کسانی اند که خداوند شناخته نمی شود مگر از راه شناخت آنها)).
اینکه داخل شدن در بهشت و جهنم را مشروط به صلاحیتی دانست که اهل"اعراف"برای مخلوقات تشخیص می دهند،اشاره به این نکته دارد که آنان شناخت حقیقی به مخلوقات و جایگاهی که لایق هر کدام از آنهاست،دارند.
واینکه فرمود خداوند شناخته نمی شوند مگر از طریق شناخت و معرفت آنها،به این نکته اشاره دارد که شناخت خداوند در حیطه و گستره وجودی اهل بیت(ع)اتفاق می افتد و ما وجود او را در آینه اهل بیت(ع)مشاهده می کنیم،چرا که آنان جامع ترین آینه و تجلی خداوند می باشند که به تمام مراتب پایین تر وجود که در حیطه و گستره ذات آنان می باشد،احاطه دارند که تمام اینها در بالا توضیح داده شد.
همچنین در تفسیر"وافی"ذیل همین آیه از امام صادق(ع)از قول امام علی(ع)آمده است:
سمعت أبا عبد الله (ع) یقول:‏((جاء ابن الکواء إلى أمیر المؤمنین (ع) فقال یا أمیر المؤمنین‏ و على الأعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم‏ فقال:((نحن على الأعراف نعرف أنصارنا بسیماهم و نحن الأعراف الذین‏ لا یعرف الله تعالى إلا بسبیل معرفتنا و نحن الأعراف یعرفنا الله تعالى یوم القیامه على الصراط- فلا یدخل الجنه إلا من عرفنا و عرفناه و لا یدخل النار إلا من أنکرنا و أنکرناه إن الله تعالى لو شاء لعرف العباد نفسه و لکن جعلنا أبوابه‏:ما بر مقام اعراف قرار داریم که یاوران خود را به چهره هایشان می شناسیم و ما همان اعرافی هستیم که خداوند جز از طریق شناخت ما،شناخته نمی گردد و ما همان اعرافی می باشیم که بر (پل)صراط قرار داریم.پس کسی وارد بهشت نمی گردد مگر اینکه ما را بشناسد و ما نیز او را(از اهل بهست)بشناسیم و کسی در آتش در نمی آید مگر اینکه ما را انکار کند و ما هم او را(از اهل بهشت)نشناسیم.اگر خداوند می خواست خودش را(بدون ما) به بندگانش معرفی می کرد اما او ما را درهای ورود به خود قرار داد)).
معنی جمله آخر این حدیث این نیست که وقتی از در اهل بیت(ع)به مقامی که خداوند دارد، وارد شدیم بعد از آن می توانیم جدای از اهل بیت(ع)این راه را ادامه دهیم،بلکه منظور این است که هر کس که موفق به شناخت و شهود حق تعالی می گردد،همیشه خداوند را در آینه ما می بیند و نه بالاتر.
در تفسیر نورالثقلین هم امام صادق(ع)می فرمایند:
قال الصادق علیه السلام:((کل امه یحاسبها امام زمانها و یعرف الائمه أولیائهم و أعداءهم بسیماهم و هو قوله: و على الأعراف‏ رجال یعرفون کلا بسیماهم‏ فیعطوا أولیائهم کتابهم بیمینهم فیمروا الى الجنه بلا حساب، و یعطوا أعدائهم کتابهم بشمالهم فیمروا الى النار بلا حساب:هر امتی توسط امام زمان خود محاسبه می شود و آن امام ها دوستان و دشمنان خود را با چهره هایشان می شناسند و این معنی گفتار خداوند است که بر اعراف مردانی اند که همه را به نشانه هایشان می شناسند.پس ائمه(ع)کتاب اعمال دوستان خود را به دست راستشان می دهند و آنان بدون حساب به بهشت می روند و نامه اعمال دشمنانشان را به دست چپشان می دهند پس بدون حساب به جهنم می روند)).
تمام قضاوت هایی که در روز جزاء به اهل بیت(ع)نسبت داده می شود به خاطر همین مقام"اعراف"است که آنان در آنجا قرار دارند و شاهد رفتار مخلوقات هستند.
در حدیثی دیگر امام صادق(ع)می فرمایند: ((الأعراف کثبان بین الجنه و النار:اعراف تپه ای است میان بهشت و جهنم)).
اینکه اعراف به تپه تشبیه شده است برای این است که اهل اعراف بلندی و رفعتی دارند که از آنجا به همه حوادث اشراف دارند و دانا هستند.به عبارت دیگر حوادث در گستره ذات آنان رخ می دهد و آنان شاهد رخدادها می باشند و برای همین بین مخلوقات برای ورود به بهشت یا جهنم داوری می کنند و گواهی می دهند.

بخوانید ::   - نص هفدهم

در تفسیر فرات کوفی از امام علی(ع)آمده است:((نحن الأعراف نعرف أنصارنا بأسمائهم‏:ما همان اعراف هستیم که یاوران خودمان را به وسیله اسم هایشان می شناسیم)).
جمله بالا از مولا علی(ع)بیان می کند که اهل بیت(ع)چون فانی در اسم جامع وجود می باشند به همه اسمای حسنای دیگر اشراف دارند و بر اساس همین اشراف به مظاهر آن اسماء که مخلوقات هستند، علم و احاطه کامل دارند.
همچنین در"کفایه الاثر"حدیثی از ابوذر(قدس سره)که از حضرت فاطمه(س)نقل می کند و ایشان هم از گفتار پیامبر(ص)نقل می کنند،ذکر شده است:
عن أبی ذر (رضی الله عنه) قال سمعت فاطمه (ع)تقول‏ سألت أبی (ع) عن قول الله تبارک و تعالى‏ و على‏ الأعراف‏ رجال‏ یعرفون‏ کلا بسیماهم‏ قال((هم الأئمه بعدی علی و سبطای و تسعه من‏ صلب الحسین هم رجال الأعراف:اعراف همان ائمه بعد از من می باشند یعنی علی(ع)و دو فرزندش و نه تن دیگر از نسل حسین(ع)که آنان رجال اعراف می باشند)).
پس اجمال مطلب این شد که مردانی که بر تپه های اعراف قرار دارند بر تمام عوالم پایین تر از خود اشراف دارند و به مخلوقات درجات نازل تر از خود احاطه کامل دارند که در قرآن از این حقیقت با نام"اعراف"یاد شده است و صدرالدین قونوی(رضوان الله علیه)در این نص اشاره می کند که پیامبر(ص)در حدیثی از آن با نام((مطلع))یاد می کنند:
((إن للقرآن ظهرا و بطنا و حدا و مطلعا:همانا برای قرآن ظاهری و حدی و باطنی و مطلعی می باشد)).
شیخ کبیر(قدس سره)اشاره می فرمایند:((مطلع))همان اعراف است که به حقیقت قرآن و عمق آن اشاره دارد و کسی که در این رتبه باشد به تمام حقایق هستی آگاه می گردد چون همه را در برمی گیرد.
و پیداست که "اعراف" فقط مخصوص بالاترین مرتبه آفرینش نیست بلکه هر مرتبه ای نسبت به مادون خود حکم "اعراف" را دارد.در واقع "اعراف" آینه ایست که برای اهل خود پایین تر از خود را کامل نشان می دهد و بالاتر از خود را در حد اجمال منعکس می کند.روی همین حساب هم در اصطلاح عرفا از آن با عنوان"برزخ"که بین دو مقام و رتبه برای سالکان است،یاد می شود.بالاترین مرتبه"اعراف"و بلند مرتبه ترین"برزخ"همان مرتبه ای است که اهل بیت(ع)در آن می باشند و پس از آن هویت غیبیه وجود شروع می شود که کسی به آن راهی ندارد ولی از آنجا که گفتیم هر برزخی ضمن اینکه مراتب پایین تر از خود را کامل نشان می دهد، اجمالی از مرتبه بالاتر وجود را هم برای ساکنین خود نشان می دهد و این یعنی پیامبر(ص)رشحه ای از اسمای مستؤثره و غیبیه وجود حق تعالی را که در عالم ظهوری ندارد دریافت می کردند نه به طور کامل ولی کسی به ذات غیبیه وجود ابدا راهی ندارد.پیامبر(ص)در حدیث زیر به وجود این اسم ها اشاره می فرمایند:
((أو استأثرت به فی علم غیبک:اسم هایی که برای خودت در علم غیبی خود برگزیدی)).
پس خلاصه مطلب این شد که مابین دو مرتبه از وجود را "برزخ" می گویند که همچون آینه ای مراتب پایین تر را به طور کامل و مرتبه بالایی خود را در حد اجمال منعکس می کند.البته بالاترین برزخی که در عالم امکان وجود دارد و اهل بیت(ع)ساکن آن مرتبه از هستی می باشند،در اصطلاح اولیاءالله و عرفا به((برزخ البرازخ))شناخته می شود.
پس"برزخ البرازخ"همان واسطه فیض بین هویت غیبیه خداوند و عالم آفرینش است که حقیقت ائمه اطهار(ع)در آنجا سکونت دارد.هرچند جسم مادی آنان کنار ما است.

بخوانید ::   - نص هجدهم
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
Loading...

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *