– نص چهارم

در نصوص پیشین اشاره شد که وجود دارای هویت غیبیه ای است که فراتر از عوالم امکانی می باشد و کسی به آن دسترسی ندارد.در این نص عنوان می شود که علم یکی از لشگریان وجود است که همیشه و همه جا و در همه احوال همراه وجود است و اصلا مباینتی میان علم و وجود نیست و هر دو نامهایی هستند که هر چند از لحاظ معنا و مفهوم با هم فرق دارند ولی بر یک حقیقت استوارند.پس اگر ذات غیبیه وجود از دسترس مخلوقات فراتر است علم به آن هم از دسترس تمام عالمان و دانشمندان فراتر می باشد چون علم همیشه همراه وجود است و جدایی بین آن دو نیست.
همچنین اشاره می شود که وجود در ذات خود یک حقیقت بسیط و صرف است که ترکیب و مرتبه در آن راه ندارد چون یک حقیقت بحت و بسیط نسبتی با ترکیب ها ندارد.اما در مراتب بعدی که نوبت به مظاهر وجود می رسد وجود طبق صورت های علمی مخلوقات متجلی می شود و به واسطه تعلق به آنها متکثر می گردد وگرنه هنوز در ذات خود بسیط و صرف است و این تکثر فقط نسبت به ما مخلوقات پدیدار می شود.اما از آنجاییکه گفتیم علم هم یکی از شؤون وجود است که از آن جدایی ندارد پس همان علم هم یک حقیقت بسیط و صرف است ولی مثل وجود وقتی بخواهد به معلومات و مخلوقات تعلق بگیرد متکثر می شود هر چند در ذات خود هنوز یک حقیقت بسیط می ماند و این تکثری که گفتیم فقط نسبت به ما مخلوقات که معلومات آن علم هستیم پیش می آید.یعنی علم یک حقیقت بسیط است ولی وقتی به یک معلوم خاص تعلق بگیرد جزئی می شود منتها در مرتبه همان معلوم این اتفاق می افتد و او در ذات خود هنوز بسیط است و خواهد بود درست همانند وجود که وقتی بر آسمان تجلی می کند یک چیز مشخص و معلوم و جزئی می گردد هرچند در ذات خود هنوز بسیط است.
پس فی الجمله دانستیم که وجود و شؤون آن ذات مقدس با تجلی در جزئیات و تعلق گرفتن به آنها متکثر می شوند ولی در ذات خود بسیط می مانند و هیچ تغییری نمی کنند و این تغییرات اعتباراتی است که نسبت به مخلوقات جزئی پدیدار می شود و در مظاهر و تجلیات وجود رخ می دهد نه در ذات او.
روی همین حساب در سوره حدید می فرماید:((هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن))یعنی یک حقیقت بسیط که((هو))نام دارد به اول و آخر و ظاهر وباطن تعلق می گیرد و از آن جایی که وجود از علم جدا نمی باشد و همه جا با هم هستند و دو اسم برای یک حقیقت می باشند بلافاصله بعد از این جمله می فرماید:((و هو بکل شیء علیم))یعنی همانطور که وجود بسیط به تک تک اشیاء با تجلیات خودش در آنها متکثر می شود علم هم با اینکه مثل وجود بسیط است ولی با تعلق گرفتن به تک تک اشیاء و معلومات متکثر می گردد هر چند گفتیم این تکثر فقط در مرتبه تجلی رخ می دهد وگرنه علم و وجود یک حقیقت واحد هستند که در ذات خود همیشه بسیط و صرف بوده اند و خواهند بود و هیچ تکثری در آن مرتبه رخ نمی دهد:
هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شیء علیم
از شؤون دیگر وجود لایتناهی حق تعالی حکمت است که او تمام کارهایش را طبق برنامه و حکیمانه انجام می دهد.مثلا اگر وجود بخواهد به صورت مخلوقات جزئی که صورت های علمی در ذات خداوند هستند تجلی کند به خاطر حکیم بودن و حکمتی که آن هم از شؤون وجود است به ناچار اول در مخلوقی تجلی می کند که آن مخلوق از تمام مخلوقات جزئی دیگر قابلیت بیشتری دارد و ظرفیت بیشتری برای پذیرش تجلی وجود را در خود نشان می دهد.پس از آن نوبت به مخلوقی می رسد که در درجه دوم از قابلیت برای دریافت فیض قرار دارد و همینطور تا جزئی ترین مخلوقات و ماهیات تجلی وجود تنزل پیدا می کند و این بر اساس رحمت رحمانیه خداوند است که طبق نص سوره اعراف همه چیز را فراگرفته است:
و رحمتی وسعت کل شیء
تا نوبت به جزئی ترین مراتب هستی و پست ترین مخلوقات و همین نشئه ای می رسد که ما الان در آن می باشیم و روی همین حساب قرآن نام آن را ((اسفل سافلین)) نهاده است:
ثمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ
پس مراتب بالایی که تجلی را زودتر دریافت کرده اند برای مراتب پایین تر واسطه فیض می باشند و بر آنها اشراف کامل دارند ولی مراتب پایین تر فقط در حد خودشان و به نحو اجمالی و نه تفصیلی از مراتب بالاتر خبری اندک در حد خودشان دارند.
مجددا یاد آور می شویم که این مراتب نسبت به ملخوقات رخ می دهد وگرنه وجود لایتناهی یک حقیقت بسیط و صرف است و مرتبه بندی نشده است به عبارت بهتر تمام این مراتب فقط در ظهورات و تجلیات وجود پدیدار می شود و نه در خود آن.
علم هم مثل وجود اول بر مخلوقی که بزرگترین قابلیت در وجود علمی خداوند برای آن در نظر گرفته شده است تجلی می کند و سپس بر مخلوقات پایین تر نازل می گردد و مراتب بالاتر به تمام مراتب پایین تر اشراف دارند و مراتب پایین تر نسبت به ماورای خود فقط علم اجمالی در سطح خودشان دارند و بس.
تمام مراتب پایین تر وجود از شؤونات مراتب بالاتر هستند و مراتب بالاتر واسطه فیض می باشند برای مرتبه های پایین تر و جزئی تر که همگی طبق حکمت بالغه خداوند چیدمان یافته اند و سر سوزنی خطا در این چیدمان مراتب آفرینش یافت نمی شود و هیچ کس هم قادر به تغییر این چیدمان نمی باشد چون خداوند علاوه بر اینکه حکیم است حکمت او غیر قابل نفوذ است و عزیز یعنی نفوذ ناپذیر:((و هوالعزیز الحکیم)).
عرب به زمینی که اب درون آن فرو نمی رود می گوید "ارض عزاز"یعنی "زمین سخت و غیر قابل نفوذ".همینطور حکمت وجود لایتناهی در چیدمان عالم امکان و مظاهر وجود خویش خلل ناپذیر است و هیچ کس از مخلوقات توان تغییر آنها را ندارد چون خود آن مخلوق هم در همین زمینی که خداوند چیده است و با همین قاعده ها باید کار کند و چاره ای جز این ندارد.این چینش مظاهر وجود و یا به عبارتی دیگر نظم حکیمانه جهان آفرینش توسط هیچ کس قابل تغییر و زوال نمی باشد:((لا تبدیل لکلمات الله)).
پس وجود و علم یک حقیقتند که نظر به دو اعتبار مختلف دو نام برایشان در نظر گرفته شده است و هر دو در ذات خویش بسیط اند و با تعلق به صورت های علمی مخلوقات که در علم خداوندی مندک اند در عالم خارج به صورت آنها یعنی متکثر جلوه می کنند.
اگر مخلوق اول که همان نور و حقیقت محمدیه(ص)می باشد به دلیل قابلیت بیش از اندازه نسبت به سایر مخلوقات اولین تجلی را از وجود لایتناهی دریافت می کند واسطه فیض می شود برای سایر مخلوقاتی که در رده های بعدی قرار دارند و نیز مخلوق اول به تمام مظاهری که درون خودش و به طفیلی او صورت می پذیرد اشراف دارد و همانطور که گفتیم علم و وجود جدای از هم نیستند پس مخلوق اول به تمام مراتب بعدی آفرینش علم هم دارد و تمامی مراتب بعدی در درون همان مخلوق اول ظهور می کنند.
و از اینجا روشن می شود که چرا این آیه از سوره یس توسط پیامبر اکرم(ص)به امام علی(ع)تفسیر شده است:((ما هر چیزی در امامی مبین احصاء کردیم و تک تک به شماره در آوردیم)).در روایتی که از پیامبر به دست ما رسیده است((امام مبین))علی بن ابیطالب(ع) است.
و کل شیء احصیناه فی امام مبین
به نص قرآن کریم در سوره آل عمران درآیه مباهله امام علی(ع)جان پیغمبر است و از او جدایی ندارد.پس اگر پیغمبر طبق حدیثی که خودشان نقل فرمودند که :((اول ما خلق الله نوری:اولین مخلوق نور من بود))و سپس تمام آسمانها و زمین و هر چه میان آن دو است به طفیلی آن نور ظهور کرد پس علی(ع) هم که نفس پیغمبر است شامل این حکم می شود چرا که او هم مانند پیغمبر اکرم(ص)تمام مراتب پایین تر خلقت را در بر دارد و بلکه واسطه فیض رسانی به آنها برای ادامه حیاتشان می باشد و هیچ چیزی از دایره گسترده ذات علی بن ابی طالب(علیه السلام)بیرون نمی باشد چون او و پیامبر به دلیل گسترده بودن وجود علمی شان نزد خداوند نسبت به سایر مخلوقات واسطه فیض برای آنها می شوند که در واقع دیگر مخلوقات از شؤونات آن دو بزرگوارند.محیی الدین بن عربی(قدس سره)در کتاب کبیر فتوحات مکیه درباره مولا علی(ع) می فرمایند:((و هو سر الانبیاء و الاولیاء اجمعین:او سر تمام انبیاء و اولیاء است)).هر چیزی که بخواهد به دست انسان برسد به ناچار باید از بطن وجود و درون نظام خلقت در این عالم ظاهری ظهور کند و یکی از عمیق ترین بطون هر شخص در عرفان نظری سر آن شخص نامیده می شود که شخص تمام چیزهایی را که به دست می آورد و همه تجلیاتی که برای او رخ می دهد را از سر خود می گیرد و طبق کلام محیی الدین(رضوان الله علیه)مولای عارفان یعنی امام علی(ع)سر همه انبیاء و اولیاء است یعنی واسطه عطایا و تجلیات خداوند برای پیامبران و اولیاء الله است.چنین شخصی با همه مخلوقات هست و در همه جا حضور دارد.طبق نص کلام امام هادی(ع)در زیارت پرمغز جامعه کبیره :((ارواحکم فی الارواح و اجسادکم فی الاجساد و انفسکم فی النفوس ))که معنی اش روشن است یعنی آنها همه جا حضور دارند و بر همه چیز اشراف کامل دارند.
همچنین گفتیم که وجود و علم یک چیزند که اگر بنا به گفته حق امام هادی(ع)اهل بیت(ع)همه جا هستند و هیچ جا از حضور آنان خالی نیست پس به تمام ریز و درشت کارهای ما از نزدیک و حتی بهتر از خود ما علم دارند چون آنها هستند که واسطه فیض خداوند می شوند که چه فکری به ذهن ما خطور کند و چون همه جا با ما هستند می دانند چه چیزی به واسطه فیض رسانی آنان به ما مورد استفاده یا سوء استفاده می گیرد.آنها نه تنها واسطه فیض برای ما انسانها هستند بلکه طبق نص جامعه کبیره از زبان مطهر امام هادی(ع)آسمانها و زمین هم به واسطه فیض آنها سرپا ایستاده اند پس آنها در تمام مراتب وجود غرقند و همه جا حضوری تمام و کمال دارند و روی همین حساب هم هست که مولای عارفان علی(ع)می فرمایند:((سلونی قبل ان تفقدونی فانی بطرق السماء اعلم منی بطرق الارض:بپرسید از من قبل از آنکه مرا از دست دهید چرا که من به راههای آسمانی از راههای زمینی بهتر علم دارم)).
سلونی قبل ان تفقدونی فانی بطرق السماء اعلم منی بطرق الارض
کل جهان آفرینش در کف دست امام علی(ع)و سایر اهل بیت(ع)می باشد چون فیض خداوند از طریق آنان که ظرفیت علمی شان نزد خداوند بیشتر از بقیه مخلوقات است به جهان آفرینش می رسد و این حقیقتی است که برگرفته از نصوص دینی و قرآنی است و بر پایه برهان های فلسفی و مکاشفات عرفای بزرگ است هرچند ذهن توده مردم از پذیرش آن در ابتدای امر ابا کند.
پس هر کس به هر اندازه که در وجود لایتناهی فانی شود به همان اندازه هم به مراتبی که در آن فانی شده است علم دارد و این علم علمی حضوری است که منفک از ذات آن شخص نیست بلکه چون وی در بدن مادی اش خلاصه نمی گردد حقیقت نورانی روح و جان او آنقدر گسترده شده است که علاوه بر اندیشه و تخبل خود که سایر مردم هم به آن اشراف دارند این شخص به سایر مراتب خود از جمله درون بدن خویش و بلکه بیماری های بدنی دیگران و حتی اندیشه هایی که بقیه مخلوقات دارند اشراف پیدا می کند چون واسطه فیض است و خداوند وجود خود را از طریق و مجرای او به مخلوقات جزئی که در سیطره آن شخص هستند می رساند پس او به اندیشه و ذهن آنان قبل از اینکه فکری به ذهنشان راه یابد علم دارند چون آن اندیشه را وجود لایتناهی ابتدا از طریق آنان بر مخلوقات جزئی تر متجلی می کند.
و از همه بالاتر خود خداوندی که خودش خالق تمام عوالم امکانی است و ظهور دهنده تمام ماهیات از کتم عدم در عالم خارجی می باشد به همه کس و همه چیز علم دارد و هیچ چیز از گستره وجود او بیرون نیست و چون وجودش همه را دربر دارد پس علمش هم همه را در برمی گیرد زیرا گفتیم وجود و علم جدای از هم نیستند و علم نام دیگری است که بر حقیقت وجود اطلاق شده است پس اگر کسی بخواهد به چیزی علم داشته باشد باید مثل خداوند علم حضوری داشته باشد یعنی همان طور که گستره وجود خداوند تمام مخلوقات را فراگرفته است و هیچ چیز از وسعت ذات او بیرون نیست و همه در چنگ قدرت و وجود وی مندک هستند چنین شخصی هم مثل خداوند باید با ذات خویش چیزی که می خواهد به آن علم داشته باشد را در بر بگیرد و به آن اشراف داشته باشد و به بیان بهتر واسطه در فیض رسانی خداوند به آن مخلوقی شود که می خواهد به آن علم پیدا کند و این نوع علم اصلا خطابردار نیست چون در این علم چیز معلوم برای عالم و در ذات او حاضر است و از او بیرون نمی باشد اما چیزهایی که انسانهای عادی نامش را علم می گذارند در واقع تصوری است که توسط حواس پنج گانه خود از عالم خارج در ذهن آنان ظهور می کند و آنان فقط به همان تصور ذهنی خود علم دارند نه آن شیء خارجی که در بیرون از جانشان است.همچنین به دلیل اینکه آن صورت علمی از جان آنان بیرون نیست و در ذهن خودشان است وقتی که به زعم باطل خودشان درباره مخلوقات دیگر صحبت می کنند در واقع دارند درباره خودشان حرف می زنند نه آن مخلوق خارج از حیطه خودشان.
در سوره ملک به این مضمون می خوانیم:((آیا کسی که خلق می کند نمی داند در حالی که او با لطافت وسریان و تجردی که در تمام مخلوقات دارد و دم به دم آنها را ظهور می دهد به تمام احوالات آنها از خودشان آگاه تر است)).
الایعلم من خلق و هو الطیف الخبیر
پس فقط کسی به چیزی علم دارد که یا خالق آن باشد یا واسطه فیض رسانی به آن شیء باشد.البته خداوند قبل از خلق مخلوقات هم به آنها علم داشته است و اینطور نیست که این حرف که می گوییم فقط کسی می تواند عالم باشد که خالق باشد علم خداوند را در همین نوع خلاصه کنیم.بلکه گفتیم که علم همواره همراه وجود است و مخلوقات از وجود علمی به وجود خارجی آمده اند پس در همان عالم سابق و پیش از آفرینششان هم چون مندک در وجود علمی خداوند بوده اند مندک در علم خداوند هم بوده اند و خداوند پیوسته به آنها عالم بوده است.منتها وقتی که به عالم خارج آمدند خداوند علاوه بر علم ذاتی که از ازل به آنها داشت علمی فعلی هم مطابق وجود خارجی اش که با آن دم به دم و آن به آن بر مخلوقات تجلی می نماید پیدا می کند.
اما مباحث بالا درباره مخلوقات و تجلیاتی بود که کلی بودند و واسطه فیض برای مخلوقات جزئی زیرمجموعه خویش بودند.
در مورد مخلوقات جزئی هم باید گفت که هر چقدر که یک ماهیت و صورت علمی که نزد خداست ظرفیت اندکی داشته باشد و درنتیجه وجود کمتری در او متجلی شود احساس شعور و اگاهی و علم کمتری را هم خواهد داشت و هر چقدر تجلی وجود در او بیشتر باشد و به عبارتی دیگر آن مخلوق بیشتر به وجود منتسب شود علم او هم بیشتر خواهد بود.روی همین حساب هر که ظرفیت بیشتری داشته باشد بیشتر می تواند شبیه کردگار متعال کارهایی انجام دهد مثل پیامبران الهی و معجزات ایشان(ع)و هرچقدر بهره کمتری از تجلی وجود در او و فنای او در وجود داشته باشد ضعیف تر می شود و حتی نمی تواند در پیری دو خط از کتابی که چه بسا خودش در جوانی نوشته است را بخواند.چون نفسش را بر اساس حرکت جوهری اشتداد نداده و با متصف شدن به وجود خداوند بیگانه بوده است و تمام عمر مشغول کثرات و ماهیات اعتباری شده است و از حقیقتی که آنها را دم به دم ظهور می داد غافل بوده است.
پس اجمال مطالب این بخش این شد که وجود و علم دو نام برای یک حقیقتند که به دو اعتبار گرفته شده اند وگرنه همیشه با هم هستند طبیعتا هر چیزی را که ما در عالم می بینیم به علت اینکه به اندازه خودش سهمی از تجلی وجود لایتناهی دارد که هیچ جا و هیچ چیز از او خالی نیست پس لاجرم و به ناچار بایستی تمام مخلوقات دارای علم و شعور باشند چرا که علم از وجود جدا نیست.
قرآن در سوره اسراء بر این امر صحه می گذارد و آن را تایید می کنید:
یسبح له السماوات السبع و الارض و من فیهن و ان من شیء الا یسبح بحمد ربه و لکن لاتفقهون تسبیحهم انه کان حلیما غفورا
آیه فوق می فرماید که همه چیز حمد و تسبیح خداوند را می کنند و طبیعی است که این حرف ممکن نمی شود مگر با شعور و علمی که قبل از آن باید داشته باشند.
تمام مخلوقات هشیارند و وجود لایتناهی را که دم به دم آنان را از فیض خود سیراب می کنند به همان اندازه ای که او در آن ها تجلی می کند می شناسند و به حمد و تسبیح او مشغولند و این که انسان با اینکه بهره بیشتری از تجلی وجود را نسبت به مخلوقات دیگر در خودش طبق نصوص دینی دارد ولی با این حال باز هم تسبیح مخلوقات دیگر را نمی شوند به دلیل این است که این تجلی زیاد در انسان سبب این شده است که بر اساس سرگرمی به حدیث نفس و غفلت خودمان از حقیقتی که هر آن و دم به دم ما را ظهور می دهد غافل باشیم در حالی که در او غرقیم.پس انسان و تا حدی جنیان از این حیث از قاعده بالا استثناء می شوند زیرا با اینکه تجلی بیشتری از وجود را در خود دارند ولی جهلشان هم بیشتر از مخلوقات دیگر می باشد و این به دلیل مشغولیت بیش از اندازه به آن تجلی در نفس ناطقه خودشان است و در نتیجه موفق به استفاده از آن برای شناخت حقایق نمی گردند چون به جای بهره بردن از آن تجلی زیاد به درون نفس خود و خود آن تجلی و حدیث نفسی که در پی آن برایشان پیش می آید گرفتار می شوند و از حقیقت امر و هدفی که این تجلی در آنان برای رسیدن به آن مقصد عالی طراحی شده است باز می مانند و احکام شریعت مبنی بر ترک محرمات و انجام واجبات و سایر مستحبات و پرهیز از مکروهات برای ساماندهی این تجلی در مسیر صحیح خود است و برای این است که گرفتار دور زدن در صفحه نفسمان حول خیالات واهی نشویم بلکه آن را برای شکار علم به کار بگیریم و به این نکته پی ببریم که با این تجلی زیادتر وجود در خودمان می توانیم از تمام مخلوقات غیر از خودمان عالم تر شویم البته به علم حضوری و معرفت و نه صرفا علم حصولی که خود حجابی دیگر است که نگذارد تجلی وجود را برای شکار علوم حقیقی به کار گیریم و به همان اصطلاحات خودش ما را مشغول می کند و با حدیث نفس نمی گذارد ما از محدوده جان خویش به بیرون سفر کنیم و با بدست آوردن معرفت جان خود را گسترش بخشیم.روی همین حساب هم درباره علم حصولی گفته اند:((العلم حجاب الله الاکبر))این نوع از علم بزرگترین حجاب است چون انسان را به خود مشغول می کند و نمی گذارد از الفاظ ذهنی خود بیرون رود و به حقایق نائل شود.
پس هر جا تجلی وجود بیشتر بود ظهور علم هم بیشتر است البته علم حضوری و معرفت و نه علم حصولی و اصطلاحات که اگر انسان گرفتار این نوع از علم بشود حتی از مخلوقاتی که تجلی وجود در آنان به مراتب ضعیف تر است نادان تر خواهد بود با اینکه سهم بیشتری از تجلی وجود را داشته است.
ام تحسب ان اکثرهم یسمعون او یعقلون ان هم الا کاانعام بل هم اضل سبیلا
آیه ابتدا می گوید شبیه حیوانات شدند و سپس آنان را از حیوانات پست تر معرفی می کنددر آیه زیر دلیل آن را هم بیان می کند:
ان شرالدواب عندالله الصم البکم الذین لایعقلون
در آیه فوق علت پست تر بودن آنان را عدم تعقل معرفی می کند.آنها به جای تعقل در نظام آفرینش غرق در تخیلات واهی و خیالی خود می باشند و فکرشان در حد نیازهای جسمانی و نهایتا تا خیالبافی های ذهنشان بالاتر نمی رود و هیچ گاه به در جه تعقل نمی رسد و تمام اینها به خاطر مشغول شدن و فریفته شدن به نفس ناطقه خودشان می باشد که از دیگر مخلوقات در انسان بیشتر متجلی شده است و اگر جهت دهی داده نشود به موهومات روی می آورد.
در ایات بالا صحبت از حیوان و پست تر از آن بود اما در آیه دیگر اینبار از سوره بقره آنان را حتی از جمادات هم پست تر می داند:
ثم قست قلوبکم فهی کالحجاره او اشد قسوه
در آیه بالا اشاره می کند که قلب و نیروی ادراک برخی از انسانها در سرسختی شبیه سنگ است و بلکه قسی القلب تر است.دلیلش هم اینست که به جای اینکه با نیروی ادراکی که تجلی وجود حق تعالی در وی پدید آورده است حرف حق را قبول کند به خودش مشغول می شود و حول هواهای نفسانی خویش می گردد و از خود بیرون نمی رود.در حالی که سنگ چون همانند انسان دارای نفس ناطقه نیست به پروردگارش علم شهودی و معرفت دارد و طبق نص قرآن حتی جمادات هم خداوند را با همان علمی که دارند تسبیح می کنند.
هر چقدر تجلی وجود در یک مخلوق کمتر باشد و انتساب او به وجود ضعیف تر باشد و فنای او ناقص تر باشد علم او کمتر است و هر چقدر فنای مخلوقی در وجود بیشتر باشد و انتساب او به وجود زیادتر و همچنین تجلی وجود در او کمتر باشد علم او نیز کمتر است و علم و وجود از هم جدایی ندارند.البته در مورد انسان با اینکه تجلی بیشتری در ماهیت وی شده است ولی به دلیل همین تجلی زیاد دل مشغولی و حدیث نفس بیشتری برایش فراهم شده است که شیطان با القای خیالات باطل و تزیین سراب به عنوان آب سعی بر متضرر کردن و خسران او و تباه کردن فرصتی که تجلی خداوند در انسان برایش پدید آورده است می باشد و راه گریز از این مهلکه اول دانش صحیح و شناخت فلسفی قرآنی و روایی و پس از آن عمل طبق نصوص دینی و قرآنی می باشد.
خلاصه مطالب این نص از کتاب نصوص این است که علم همیشه و همه جا تابع وجود است وجودی که از ممکنات فراتر است و دست کسی به او نمی رسد علم هم به آن تعلق نمی گیرد هرچند خودش به خودش علم دارد و وجودی که در مرتبه خلق به کثرات تعلق می گیرد علم به آن هم به صورت کثرت وار در می آید.
((والله ولی التوفیق)).

بخوانید ::   - توحید مکر
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
Loading...

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *