نور سیزدهم

انا الحق

انا الحق

در این بخش سعی می کنیم معنای دقیق سخن منصور حلاج(ره) که ” انا الحق ” میگفت را واکاوی کنیم و فرق آن را با ” انا ربکم الاعلی” که فرعون می گفت بیان کنیم.

اینکه در کلمات انبیاء و اولیاء(ع)بیشتر روی مسئله تنزیه تاکید شده است برای این است که خطر تنزیه کمتر از خطر تشبیه است ولی این تنزیه نباید به نفی خداوند از میان مخلوقات بیانجامد و در نتیجه او در جایی مثل بالای آسمان ها قرار دهیم.پس تنزیهی که درباره خداوند به کار می بریم در بحث بینونت در صفات است نه بینونت عزلی که او را هم در کنار مخلوقات ولی گسیخته و جدای از آنها به حساب بیاوریم چرا که در این صورت دیگر ربوبیت خداوند نسبت به مخلوقات امکان ندارد و حق تعالی را محدود کرده ایم.لذا مولا علی(ع)در توحید صدوق می فرمایند:

بائن لا بمسافه

خداوند از مخلوقاتش جداست ولی نه آنطور که فاصله گرفته باشد.

پس باید او را در همه جا اثبات کنیم البته بدون اینکه او را به هیچ ماهیتی تشبیه کنیم و یا در شیئی محدود کنیم.وجود در همه کثرات و اشیاء اسمای حسنای خودش را ظهور می دهد و طبق بیان امام صادق(ع)در تحف العقول ما ابتدا خود او را می شناسیم و در مرحله بعدی صفات او را خواهیم شناخت:

معرفه عین الشاهد قبل صفته

معرفت اصل وجود خدای حاضر قبل از شناخت صفت او رخ می دهد.

خب از آنجاییکه همین اشیاء هم به طفیلی تجلی اسماء و صفات خدا ظاهر می شوند و دانستیم که ابتدا خداوند را می شناسیم و بعد از آن صفات او را، پس این را نیز باید قبول کنیم که ابتدا خداوند را می شناسیم و پس از آن اشیاء را می شناسیم یعنی به طفیلی خداوند اشیاء را می شناسیم؛ همانطور که امام صادق(ع) در اصول کافی می فرمایند:

لایدرک مخلوق شیئا الا بالله

هیچ مخلوقی چیزی را درک نمی کند مگر به طفیلی خدا.

همچنین امام صادق(ع) در تحف العقول می فرمایند:

و تعرف نفسک به و لاتعرف نفسک بنفسک من نفسک

یعنی تو خودت را به طفیلی خدا می شناسی و به وسیله خودت و از طریق خودت نمی شناسی.

خب دلیل همه این احادیث این است که ما مخلوقات غرقه در وجود لایتناهی حق تعالی هستیم و هم اصل ذاتمان و صفاتمان را از تجلی پی در پی او داریم و هم کارهایمان را دائما به طفیلی او انجام می دهیم حتی همین شناختی را که نسبت به خودمان پیدا می کنیم طبق حدیث ذکر شده به طفیلی خداوند بدست می آوریم نه به وسیله خودمان چون همه ما مخلوقات فانی در وجود خداوند هستیم و او تمام اشیاء را پر کرده است و هیچ جای خالی در عالم خلقت باقی نگذاشته است پس همه تجلیاتش عین فقر و نیاز به او می باشند و از خودشان هیچ ندارند.

امام رضا(ع)در توحید صدوق می فرمایند:

إن للناس فی التوحید ثلاثه مذاهب مذهب إثبات بتشبیه و مذهب النفی و مذهب إثبات‏ بلا تشبیه‏ فمذهب الإثبات بتشبیه لا یجوز و مذهب النفی لا یجوز و الطریق فی المذهب الثالث إثبات‏ بلا تشبیه‏.

همانا برای مردم در توحید سه روش است:روش اثبات با تشبیه و روش نفی و روش اثبات بدون تشبیه.پس روش اثبات به تشبیه جایز نیست و روش نفی کردن هم جایز نیست و راه درست در روش سوم است یعنی اثبات بدون تشبیه.

با توجه به حدیث فوق خداوند در سرتاسر کالبد مخلوقات حضور دارد ولی نباید او را به مخلوقات تشبیه کنیم و یا یکی از ماهیات بدانیم همچنین نباید حضور او را از میان ماهیات و مخلوقات نفی کنیم بلکه در عین اینکه وجود یک دست و بسیط او را اثبات می کنیم باید بین او و مخلوقاتش تفاوت قائل باشیم و ماهیات و مخلوقات را فانی در او بدانیم.

پس او در همه مخلوقات حضور دارد ولی هیچ کدام از آنها نیست ضمن اینکه هر کمالی را که در مخلوقات مشاهده می کنیم برای خداوند است که در آنها متجلی شده است، به تعبیر مولا علی(ع) در نهج البلاغه :

الحمد لله المتجلی لخلقه بخلقه

سپاس خدایی را که برای مخلوقاتش در مخلوقاتش تجلی می کند.

تجلی کمالات وجود لایتناهی در مخلوقات بدین گونه نیست که یک بار انجام شده باشد و تمام شده باشد بلکه این تجلی و فیض رسانی پیوسته جریان دارد و مخلوقات حتی برای یک لحظه هم مستقل از او نیستند.پس اگر مخلوقی پرده های وهم و خیال را از پیش چشم قلب خودش کنار بزند و واقعیت تکوینی عالم را شهود کند هر چه در عالم هست را تجلی و ظهور خدا می بیند که البته با توجه به حدیثی که از امام صادق(ع) در همین نوشتار ذکر کردیم قبل از آن تجلیات ابتدا خداوند را شهود می کند و به وسیله خداوند تجلیات و صفات او را می بیند. این روش شهودی نه تنها درباره مخلوقات پیرامون بلکه درباره خود شخصِ شهود کننده نیز اتفاق می افتد یعنی همانطور که با ذکر روایتی بیان کردیم ابتدا خداوند را شهود می کند و سپس به طفیلی خداوند جان خودش را شهود می کند به عبارت دیگر خودش را فانی در وجود حق تعالی می بینید و وجود حق تعالی را هم در آینه جانش شهود می کند. این نکته که بر اساس روایت ” و تعرف نفسک به و لاتعرف نفسک بنفسک من نفسک” بدست می آید از دقایق و ظرائف عرفانی است که کمتر کسی به آن توجه دارد و منصور حلاج(ره) بر پایه همین نگرش ” انا الحق ” گفت چون با چشم قلبش شهود کرد که انقدر فانی در خداوند است که حتی جان خودش را هم به طفیلی خدا می شناسد نه به وسیله خودش، همچنین شهود کرد که هر چه در جان اوست در واقع تجلی خداست. امام صادق(ع) در ادامه همین روایت به این نکته نیز اشاره می فرمایند:

و تعلم ان ما فیه له و به  

یعنی پس از اینکه جانت را به طفیلی خداوند شناختی خواهی دانست که هر آنچه از توان و ادراک و کمالات هم که در جان توست در واقع برای خداوند است و به طفیلی او در جان تو ظهور کرده است یعنی هر چه در جان ماست ظهور حق تعالی می باشد. این نگرش عرفانی آنقدر از چشم توده مردم پنهان است که حافظ شیرازی جرم منصور حلاج(ره) را افشا کردن همین راز می داند: 

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

اکنون با توجه به نکات ذکر شده، سخن منصور حلاج(ره) که ” انا الحق ” می گفت را واکاوی می کنیم:

برخی از عرفا از حجاب کثراتی که پیرامون خودشان است گذشته اند ولی هنوز مقداری از حجاب نفسانی خودشان باقی مانده است و روی همین حساب هم شطحیات می گویند یعنی سخنانی می گویند که بقیه مردم درباره آنان به اشتباه می افتند مثل منصور حلاج(قدس سره)که می گفت:” انا الحق “.

طبیعیست که منصور حلاج(ره)هر چند خودش را تا اندازه زیادی در حق تعالی فانی کرده بود ولی هنوز خود را می دید که می گفت من حق شده ام به این معنی که من در حق تعالی فانی شده ام.اگر انانیت شخص سالک به کلی در خداوند جل و علا مندک شده باشد دیگر همین جمله را هم نمی گوید چون اصلا خودش را نمی بیند که از خودش خبر دهد بلکه هر چه که در جانش مشاهده می کند حتی اصل ذاتش را هم تجلی خدا می بیند. روی همین حساب امام خمینی(قدس سره)هم که در شعر زیر حرف حلاج را می زنند قطعا از آخرین درجات عرفانی خودشان خبر نمی دهند:

فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم                 

همچو منصور سزاوار سر دار شدم

اما یک عارف اگر در اوج نقطه انسانیت و قله عرفان خویش قرار بگیرد خواهد دید که آن واحد یگانه در همه کثرات متجلی شده و همه مخلوقات هم مندک و فانی در آن واحد یگانه هستند.پس نه کثرت او را از وحدت باز می دارد و نه وحدت او را از کثرت محجوب می کند.چنین کسی چون خودش را هم مثل مابقی کثرات فانی در خداوند می بیند و نیز چون خداوند را هم در بقیه و هم در خودش شهود می کند می گوید:”هو الحق”.این مرتبه بالاتر از مرتبه” انا الحق ” است.

البته منصور حلاج(ره)هم که ” انا الحق “می گفت هرگز خودش را خدا نمی دانست بلکه می خواست بگوید که من جنبه بشریت خودم را در همان وجودی که از رگ گردن به من نزدیک تر است فانی کرده ام و الان دیگر شما در کالبد من اثری از منصور نمی بینید بلکه همه من تجلی حق تعالی شده است.روی همین حساب هم” انا الحق ” می گفت و این به دلیل فنای ایشان در خداوند بود هر چند دانستیم که هنوز تا اندازه ای خودش را می دید که می گفت” انا الحق :من حق شده ام”.در نتیجه فنای ایشان در این حالت کامل نبوده است.

پس این جمله که از منصور(ره) نقل کردیم با جمله معروف فرعون فرق دارد که گفت:

انا ربکم الاعلی

من پروردگار بزرگ شما هستم.

چرا که فرعون برای خودش وجود علی حده و مستقلی قائل شده بود و ادعا می کرد که به نحوه واجب الوجود خداوند شده است یعنی فرعون به وحدت عددی معتقد بود و برای خودش وجودی مستقل از خداوند فرض کرده بود که بعدها بر اثر گمراهی بیشتر حتی خودش را واجب الوجود و خدا هم پنداشته بود و می گفت من پرودگار بزرگتر شما هستم ؛ این در حالی است که منصور حلاج(ره)این حرف را به نحوه فنای در خداوند می گفت و هرگز برای خودش وجود جدایی فرض نکرده بود بلکه منظورش این بود که من خودم را در پروردگارم فانی کرده ام و هر چه که در من می بینید ظهور اوست یعنی به بیان دیگر می شود اینطور گفت که در واقع خداوند از طریق زبان منصور(ره)، حق بودن خودش را اعلام می کرده است پس این حرف از زبان منصور حلاج(ره)با همین حرف از زبان فرعون زمین تا آسمان فرق دارد بلکه اصلا قابل قیاس نیست چرا که یکی از شهود توحید توسط منصور حلاج(ره) سرچشمه می گیرد اما دیگری شرک محض است چون از تصورات شیطانی فرعون سرچشمه می گیرد.

اما نکته آخر اینکه اگر کسی حقیقتا فانی در حق تعالی شد چنین کسی به طفیلی حق تعالی، امیر کائنات است و می تواند در ماده مخلوقات تصرف کند و هر صورتی را که خواست به آن بپوشاند.

طبق روایت پیامبر اکرم(ص)بهشتیان در عالم آخرت به چنین مقامی دست می یابند:

من الحیّ‌ القیّوم الّذی لا یموت إلى الحیّ‌ القیّوم الّذی لا یموت.أمّا بعد،فإنّی أقول للشّیء:کن،فیکون؛و قد جعلتک تقول للشّیء:کن،فیکون.فقال(ص):فلا یقول أحد من أهل الجنّه للشّیء کن،إلاّ و یکون.

فرشته ای نامه ای را نزد بهشتیان می آورد که در آن نوشته شده است:

از طرف حی قیومی که هرگز نمی میرد به حی قیومی که او هم هرگز نمی میرد.همانا من به چیزی که بخواهم فرمان شدن می دهم پس آن چیز می شود و تو را هم اینگونه قرار دادم که به هر چیز بگویی باش آن چیز می شود پس هیچ کدام از اهل بهشت به چیزی نمی گویند باش مگر آنکه آن چیز می شود.

بهشتیان این قدرت را به طفیلی حق تعالی بدست آورده اند همانطور که از متن حدیث هم پیداست.

البته عرفای الهی و مقربین حق تعالی در همین دنیا هم چنین قدرتی را به طفیلی حق تعالی دارا شده اند هر چند همانطور که در “فص لوطی”ذکر کردیم آن را جز در مواقع ضرورت به کار نمی گیرند.

بخوانید ::   نور پانزدهم
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 votes, average: 5٫00 out of 5)
Loading...

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *