– نور

محیی الدین بن عربی(قدس سره)در کتاب المعرفه می فرمایند:
((اعلم أن النور یدرک و یدرک به. و الظلمه تدرک و لا یدرک بها. و قد یعظم النور بحیث أن یدرک و لا یدرک به. و یقرب بحیث أن لا یدرک و یدرک به. و لا یکون إدراک النور إلا بنور فی المدرک و المدرک لا بد من ذلک عقلا و شرعا)).
((نور همان چیزی است که هم خودش درک می شود و هم به وسیله آن ادراک دیگر چیزها صورت می گیرد.اما گاهی می شود که نور آنقدر شدید می شود که دیگر چیزها را محو می کند و فقط خودش پیداست و چیزی را نمی توان با آن دید.از آن طرف گاهی آنقدر به شخص نزدیک می شود به طوری که خودش دیده نمی شود و فقط می توان با آن دیگر چیز ها را دید و ادراک خود نور فقط به وسیله خود آن انجام می شود چه در کسی که درک می کند و چه در چیزی که درک می شود و این مطلب هم عقلا ثابت است و هم شرعا تایید شده است)).
اما توضیح کلمات شیخ اکبر(رضی الله عنه)با استفاده از آیات و روایات بدین شرح است:
اول این نکته را متذکر بشویم که نوری که محیی الدین(رضوان الله علیه) در این جملات از آن یاد می کند منحصر در نور حسی و مادی نیست و منظور نور حقیقت و وجود و وسیله شناخت است بلکه نور مادی مثال و نمونه ای برای نور حقیقی یعنی وجود می باشد.
نور یعنی چیزی که به وسیله آن شناخت صورت می گیرد و برای همین هم حق تعالی در قرآن یکی از اسامی خود را نور گذاشته است:
الله نور السماوات و الارض
یعنی ماهیت آسمان ها و زمین را با نور خداوند می شناسیم.امام صادق(ع)در اصول کافی می فرمایند:((لا یدرک مخلوق شیئا الا بالله:هیچ مخلوقی چیزی را درک نمی کند مگر به وسیله خدا)).
اما خود نور مستقیما با خود آن شناخته می شود همانطور که باز هم امام صادق(ع)در اصول کافی می فرمایند:((و لا تدرک معرفه الله الا بالله:معرفت و شناخت خداوند فقط با خود او صورت می گیرد)).
گفتیم که نوری که ابن عربی بدان اشاره می کند و قرآن و روایات از آن نام می برند و یکی از اسمای حسنای خداوند متعال است از نور حسی فراتر است.بلکه این نور حسی که ما در عالم مادی مشاهده می کنیم نمونه و مثالی از آن می باشد طبق قاعده ای که میرفندرسکی اینطور بیان می کند:
"صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی"
از حضرت ثامن الحجج امام رضا(ع)هم روایتی داریم که:
((قد علم اولوالالباب ان ما هنالک لا یعلم الا بما هیهنا))
خردمندان و کسانی که به درون و لب اشیاء نفوذ می کنند می دانند که آنچه که در عوالم بالاتر است دانسته نمی شود مگر به وسیله آنچه که درهمین جا است.
پس نوری که اینجا در عالم مادی مشاهده می کنیم نمونه ای از نور حقیقت هستی و مثالی برای آن است.البته فرقی هم در میان است و آن اینکه ما با نور حسی فقط می بینیم و هیچ وقت با آن نمی شنویم و نمی بوییم ولی نور خداوند به معنای مطلق شناخت های ما به کار می رود که حواس ما به وسیله آن نور اشیاء پیرامون خود را هم می بیند و هم می بوید و هم می شنود و در یک کلمه هر شناختی که رخ می دهد به وسیله نور خداوند است و بس.کمااینکه حدیثش را هم از امام صادق(ع)نقل کردیم که ادراک های مخلوقات مطلقا با خداوند صورت می گیرد.پس یکی از فرق های میان نور حسی با نور خداوند بیان شد.
اما محیی الدین در ادامه می فرمایند:ظلمت درک می شود ولی چیزی به وسیله آن ادراک نمی گردد.منظور از ظلمتی که در اینجا مقابل نور ذکر شده است عدم می باشد البته نه عدم مطلق بلکه عدمی که از آن به وجود علمی مخلوقات نزد خداوند نام می بریم که پا به عرصه جهان خارج نگذاشته اند.وگرنه عدم محض اصلا یافت نمی شود و چیزی نیست که بخواهد درک بشود یا نشود.پس منظور شیخ از ظلمت همان مخلوقاتی است که در علم خداوند می باشند.
مخلوقاتی که در عالم می بینیم همه در علم خداوند بوده اند و ظلمت و عجز و نیاز به نور و فقر و نداری ذاتی آنان بوده است و با همین زبان استعدادشان از خداوند طلب وجود خارجی و ظهور نور او در کالبد خویش را می کردند و خداوند هم چون وجود فیاض و بخشنده است نور خویش را در آنها تابانده است و آنها را در عالم خارج ظهور داده است. پس نور همان وجود است ولی طبق روایات و آیات قرآن آن مخلوقات هنوز هم صاحب نور نشده اند و تفویض و واگذاری نور یا همان وجود از طرف خداوند به آنها یک توهم باطل است یلکه آنها فقط منتسب به نور شده اند و نور در آنان متجلی گشته است.نور و وجودی که ما در اشیاء می بینیم برای خودشان نیست و تمام وجودی را که برایشان می پنداریم سراسر متعلق به خداوند است و این مالکیت یک امر تکوینی است یعنی از خداوند جدایی ندارد و تجلی خود اوست منتها در شکل و صورت ماهیت هایی که در علم او می باشند.آیه زیر بیان می کند که اصل ذات مخلوقات و تمام هویتشان برای خداست:
له ما فی السماوات و ما فی الارض
و آیه زیر هم می گوید که مالکیت آنها مختص خداست:
و لله ملک السماوات و الارض
و این آیه از سوره نور اشاره می کند که نور خود خداست:
الله نور السماوت و الارض
البته منظور از این نور و وجودی که می گوییم خود خداوند است مرتبه فعل و ظهور او را می گوییم و نه ذات غیبیه او را که هیچ کسی به آن راه ندارد بلکه در همین مرتبه ای را که در صورت آسمان ها و زمین تجلی کرده است هیچ کس ذره ای در مالکیت آن و در وجود آن و در نور آن ذره ای با خداوند شراکت ندارد و مطلقا مختص خود خداوند است و همه تجلی اوست:
و لم یکن له شریک فی الملک
هنوز هم مثل قبل از آفرینش مخلوقات نور و وجود و همه مالکیت ها مطلقا برای خداست و سر سوزنی کسی در مالکیت مطلق حق تعالی شریک نیست و نخواهد بود.
آیه زیر می گوید که اگر شریکی برای خداوند می شناسید آنها را بخوانید تا ببینید که هم وزن ذره ای در آسمانها و زمین مالک چیزی نیستند و نیز در مالکیت وجود لایتناهی خداوند نسبت به آسمان ها و زمین شریک او هم نیستند و پشتیبان و کمک کار او هم نمی باشند:
لایملکون مثقال ذره فی السماوات و لا فی الارض
در نتیجه هیچ کس حتی مالک وجودی که برای خود می پندارد هم نیست چون آن هم تجلی خداست و این خداست که مالک همه تجلیات خود می باشد.پس نتیجه می گیریم که مخلوقاتی که در علم خداوند بوده اند دارا و مالک وجود نشده اند بلکه منتسب به وجود شده اند و نور خداوند در آنها تابیده است و طبق صورت علمی آنان تجلی کرده است.
در نتیجه مخلوقات هنوز هم در اصل خود یعنی همان عدمی که از آن به عنوان علم خداوند یاد می شود باقی مانده اند و وجود هم بخشی از نور خود را به کسی واگذار نکرده است بلکه مثل گذشته خودش مالک همه چیزها می باشد و هیچ کسی در ملک او شریک آن ذات مقدس نمی باشد.
اما این حرف هرگز به معنای نفی خلقت و آفرینش نمی باشد چون خود قرآن که مالکیت را از همه مخلوقات سلب می کند خلقت خداوند را هم ثابت می کند.
با دو مقدمه توضیح می دهیم:
اول اینکه وجود دارای اسمای حسنایی می باشد که تمام آنها را مخصوص خودش می داند:
الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنی
و دوم اینکه مخلوقاتی که در علم خداوند می باشند یک سری قابلیت ها و ظرفیت هایی دارند.
نتیجه اینکه خلقت یعنی ظهور اسمای وجود در ظرفیت های علمی آن مخلوقات که سبب می شود کمالات وجود یا همان اسمای حسنای خداوند در عالم خارج اشکار شود و ظهور کند و مخلوقاتی که در علم خداوند بودند و فقط او آنها را می شناخت اولا برای خودشان و ثانیا برای مخلوقات دیگری که با آنان رو در رو می شوند شناخته شوند و این ادراک هم همانطور که در حدیث از امام صادق(ع) نقل شد فقط به وسیله نور یعنی خداوند صورت می گیرد.
پس طبق ایات قرآن مخلوقات هنوز هم صاحب چیزی نشده اند و همه کمالاتی را که در خودشان می بینند و برای خود می پندارند در واقع امر برای خداوند است که با اسمای حسنای خویش در قابلیت ها و اسنعدادهای آن صورت های علمی به نمایش گذاشته است.دقت کنید که مخلوقات وجودی ندارند که آن وجود فقط در بقا و کمالات خود محتاج خداوند باشد بلکه در همان اصل ذات و وجودی که برایشان می پنداریم هم محتاج ظهور نور خداوند می باشند و حتی ذاتی که برایشان می پنداریم از خودشان نیست بلکه تجلی خداوند است و این یعنی همان چیزی که در سوره حدید امده است:
هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن
پس اصل مخلوقات هنوز ظلمت است و اصل خداوند هنوز نور و وجود است و این دو هیچ تغییری در ذاتشان ایجاد نشده است که اگرسر سوزنی اینطور بود در همان اندازه هر چند کوچک که برای مخلوقش وجودی اثبات کرده ایم نعوذ بالله خداوند را محدود کرده ایم و مخلوقاتش را هم در همان حیطه واجب الوجود و دارای استقلال وجودی کرده ایم چون چه بخواهیم و چه نخواهیم اگر قرار باشد چیزی وجود را دم به دم و آن به آن از خداوند نگیرد و تجلی او نباشد باید خودش استقلال وجودی داشته باشد.
پس خداوند هنوز هم نور است و سراسر وجود است و مخلوقات هم هنوز سراسر ظلمت می باشند و در علم خداوند هستند و از وجود خداوند خارج نگشته اند که بخواهند برای خودشان ولو در حد یک سر سوزن وجودی داشته باشند.امام باقرالعلوم(ع)در تفسیر((لم یلد))در سوره توحید می فرمایند:((لم یخرج منه شیء:چیزی از خداوند خارج نشده است)).یعنی خداوند چیزی را تولید نکرده است که برای خودش وجودی داشته باشد و در نتیجه از گستره وجود خداوند خارج شود بلکه عالم تجلی اوست و بس و ذره ای استقلال برای مخلوقات فرض ندارد.چون به همان اندازه که برای چیزی وجودی فرض کنیم او را به ناچار همانقدر هم از وجود خداوند خارج کرده ایم و وجود خداوند را هم در همان حیطه محدود کرده ایم.پس هم خداوند هنوز بر اصل خود یعنی نور و وجود است و هم مخلوقات هنوز بر اصل خود یعنی حضور در علم خداوند و ظلمت ذاتی شان هستند.
به تعبیر مولانا امام جعفر صادق(ع)در توحید صدوق:((لیس شیء غیره:چیزی غیر از خداوند وجود ندارد)).
وجود مطلق و نامحدود و نور صرف و بسیط خداوند هم ربطی به مخلوقات معدوم که فقط در علم خداوند می باشند ندارد و خلقت فقط به تجلی اسمای حسنای آن وجود مطلق صرف در قابلیت های آن مخلوقات عدمی بر می گردد و بس.وگرنه کسی به ذات مطلق خداوند راه ندارد و ما فقط تجلی اسمای او را در صورت علمی مخلوقات می بینیم و به عبارتی دیگر مرتبه آفرینش و تجلی او در صورت علمی مخلوقات را مشاهده می کنیم.
به تعبیر مولای عارفان امام علی (ع) در کتاب شریف نهج البلاغه :((الحمد لله المتجلی لخلقه بخلقه:سپاس مخصوص خدایی است که در خلقش برای خلقش تجلی کرده است)).
"ال"که بر سر حمد آمده است در ادبیات عرب به عنوان "ال"استغراق و یا جنس معروف است یعنی تمام حمدها و ستایش ها مخصوص خداست چون هر چه که از کمالات در دار وجود می بینیم تماما مربوط به اسمای حسنای اوست و این خود اوست که خودش را در یک مخلوقش برای مخلوقی دیگر به نمایش می گذارد و مخلوقات سهمی از وجود ندارند تا حمدی برایشان متصور شود.البته هر نقصی که در عالم مشاهده می کنیم مربوط به مخلوقات و ماهیت ها می باشد که قابلیت دریافت فیض و تجلی نور و وجود را نداشته اند و هیچ نقصی به خداوند مربوط نمی شود و همه بدی ها بالذات متوجه ماهیت ها می باشند و بالعرض به خداوند می رسند چون از ملک او خارج نیستند و در حیطه وجود او رخ می دهند.از وجود لایتناهی او فقط خیر صادر می شود کمااینکه در سوره آل عمران امده است:((بیدک الخیر:خیر و نیکی از طرف توست)) و پیامبر اکرم(ص)می فرمایند:((و الشر لیس الیک:بذی ها مستقیما به تو نمی رسد)).
پس روشن شد که اینکه محیی الدین فرمودند:ظلمت درک می شود ولی به وسیله آن چیزی درک نمی شود یعنی چه؟
و جوابش هم این شد که مخلوقاتی که در علم خداوند هستند به وسیله نور وجود درک می شوند و به وسیله خود آنان نمی توان چیزی را درک کرد چون تاریکی چیزی را نشان نمی دهد بلکه اگر همان تاریکی و ظلمت بخواهد ذات خود را هم ببیند باید با نور وجود این کار را انجام دهد که روایتی هم از اصول کافی از امام صادق(ع)در تایید حرف محیی الدین بن عربی(قدس سره)نقل کردیم (کسی که با عمق بینش و بصیرت خود اینگونه علوم آل محمد(ص)را از دل آیات و روایات بیرون می کشد و شخصی که امام خوبی ها روح الله خمینی(قدس سره) از او با عنوان بزرگمرد یاد می کرد).
اما ادامه کلام عرفانی شیخ را شرح می دهیم:
گاهی می شود که نور آنقدر شدید و عظیم می شود که فقط خودش درک می شود و چیزی با آن درک نمی شود.
این حرف هم از دید عمیق شیخ اکبر نسبت به قرآن وروایات نشئت می گیرد.گفتیم که نور نام دیگر خداوند است و به تعبیر امام خمینی (قدس سره)در حاشیه خود بر کتاب یگانه فصوص الحکم ابن عربی خداوند هم همان وجود است.
مخلوقات وجود هم همان ماهیات می شوند که سراپا فقر به او می باشند و نه در کمالاتشان و نه در اصل ذاتشان هیچ چیز از خود و برای خود ندارند.همچنین دانستیم که طبق حدیث حضرت امام جعفر صادق(ع)هر مخلوق و ماهیتی که بخواهد چیزی را درک کند به وسیله خداوند یا همان وجود است که موفق به انجام این کار می شود ولی خود وجود فقط به وسیله خودش شناخته می شود.
اکنون در شرح کلام محیی الدین به این نکته اشاره می کنیم که اگر ظهور وجود و نور حقیقی در عالم امکان از اندازه ای که اکنون است فراتر رود تمام ماهیت ها و مخلوقات به خفا می روند و پنهان می شوند و فقط وجود او ظهور می کند.البته این ظهور مربوط به مرتبه فعل اوست وگرنه ذات غیبیه خداوند نه در دنیا و نه در آخرت برای هیچ کس ظهور نخواهد کرد چوت اصلا چنین چیزی از منظر حکمت متعالیه فرض صحیحی هم ندارد چه برسد به اینکه برای آن نعوذبالله امکانی هم قائل شویم.
پس با ظهور وجه خداوند یا همان مرتبه فعل و تجلی او همه ماهیت ها پنهان می شوند و در آن فانی می گردند:
کل شیء هالک الا وجهه
و یکی از مصادیق بارز این حقیقت همان قیامت کبری است که آنطور که در قرآن اشاره شده است خورشید و زمین و آسمان و ستارگان همه به هم می ریزند و نه تنها زمین لرزه بلکه جهان لرزه ای عظیم رخ می دهد چون نور خداوند ظهور می کند:
و اشرقت الارض بنور ربها
و در آن موقع چون با ظهور نور خداوند همه مخلوقات به درک واقعی می رسند متوجه می شوند که جز نقص و نیاز هیچ نداشتند و تمام کمالاتی که برای خودشان و شریکانشان می پنداشتند باطل و پوچ بوده است و در واقع همه آن کمالات برای خداوند بوده است که در مخلوقات و ماهیات به نمایش گذاشته بود و متجلی کرده بود ولی آنها آن کمالات را برای خود ماهیات و مخلوقات می پنداشتند:
و ضل عنکم ما کنتم تزعمون
آیه فوق در سوره انعام بیان می کند که((و ضل عنکم ما کنتم تزعمون: تمام چیزهایی را که در ذهنتان ساخته بودید و تمام توان و نیرو و تأثیرگذاری و دریک کلام وجودی را که برای خودتان و برای شریکانتان می پنداشتید در قیامت گم و نابود می شود و متوجه می شوید که فقط خداوند حقیقت بوده است و ماسوای او آیات و تجلیات همان ذات مقدس بوده اند و به طفیلی وجود او کار می کرده اند و هیچ استقلالی نه در اصل ذاتشان و در کمالتی که برایشان قائل بودید نداشته اند)).
و آیه زیر از سوره قصص بیان می کند که استقلالی را که برای مخلوقات قائل بودید فانی می گردد و فقط نسبت آنها با خدا(=وجه الله) باقی می ماند(و روشن می شود که خداوند از طریق آنها و با تجلی در آنها کار می کرده است و آن ها از خود هیچ نداشته اند):
کل شیء هالک الا وجهه
و توحید حقیقی در آنجا برای همگان روشن خواهد شد.
پس منظور شیخ از این عبارت را هم متوجه شدیم که نور گاهی آنقدر شدید است که فقط خود او را می بینیم و چیزی جدای از او را با او نمی بینیم.البته اگر کسی الان به این درجه از شناخت برسد نمونه ای از قیام قیامت برای او در همین عالم آشکار می گردد و چنین شخصی همین الان هم با خدا و تجلیات او کسی دیگر را نمی بیند.
برویم سراغ ادامه کلام محیی الدین:
گاهی هم می شود که نور آنقدر نزدیک می شود که به وسیله آن چیزهای دیگر درک می شوند ولی خود آن درک نمی شود.
توضیح اینکه:
طبق نص قرآن نور همان خداست:
الله نور السماوات و الارض
که به همه ما از رگ گردنمان نزدیکتر است.ما همگی در او غرقیم و با این همه باز به دنبال او می گردیم.
مشکل ما اینست که می خواهیم خداوندی را که غایب فرض کرده ایم به وسیله اشیاء و مخلوقات او پیدا کنیم و به او پی ببریم.در حالی که اگر واقعا به دستورهای اهل بیت(ع)پای بند باشیم این شیوه کاملا مردود است.
بلکه برعکس ما باید اشیاء را با خداوند(=وجود) بشناسیم.
به حدیث زیر از امام صادق(ع)توجه کنید:
((من زعم أنه یعرف اللّه بحجاب أو بصوره أو بمثال فهو مشرک))
هرکس بپندارد که خداوند را به وسیله مخلوقاتی که حجاب اویند و یا به وسیله صورت و مثالی شناخته است او مشرک است.
((انما یعرف الله من عرفه بالله))
فقط کسی خداوند را می شناسد که او را مستقیما به خود او بشناسد.
((فمن لم یعرفه به فلیس یعرفه انما یعرف غیره))
پس کسی که او را به خود او نشناسد اصلا او را نشناخته است بلکه فقط غیر از او را شناخته است.
می بینید که منطق امام صادق(ع)این است که اگر کسی بپندارد که نور وجود را با ماهیت ها شناخته است اصلا شناختی برایش رخ نداده است و فقط به مخلوقات نگاه کرده است و غیر خدا را شناخته است.
آری وجود را فقط با خود وجود باید شناخت و نور را فقط با نور باید دید.منتها از آنجاییکه که ما مخلوقات راه به هویت غیبیه وجود نداریم چون آن مقام از اصل آفرینش ما فراتر است پس به ناچار باید او را در ظهورات و تجلیات و همین ماهیات و مخلوقات بشناسیم ولی نه به وسیله ماهیت ها و مخلوقات چون این فرض را امام صادق(ع)مردود دانستند بلکه به این نحوه که وجود را در تک تک ماهیت ها ببینیم و او را از مخلوقات و تجلیاتش جدا ندانیم که بر اساس یک پندار خیالی اینگونه بشود که فکر کنیم با تحلیل ماهیت ها به او رسیده ایم.این فرض غلط است.بلکه باید به ماهیت ها به منزله آینه ای نگاه کنیم که نور او را هر کدام به اندازه ظرفیت و استعداد خود برای ما می تابانند.مثل امام حسین(ع)که در دعای عرفه فرمودند:((فرایتک ظاهرا فی کل شیء:تو را در هر چیزی ظاهر دیدم)).یعنی ایشان(ع)وجود را در تمام ماهیت ها می دیدند.
اما گفتیم که به وسیله وجود است که ماهیت ها را می شناسیم پس خود وجود باید از تمام آنها ظاهرتر باشد.باز هم فرازی از عشق نامه عرفه امام حسین(ع)را در تایید حرفمان نقل می کنیم:
((ایکون لغیرک من الظهور ما لیس لک حتی یکون هو المظهر لک متی غبت حتی تحتاج الی دلیل یدل علیک و متی بعدت حتی تکون الآثار هی التی توصل الیک عمیت عین لا تراک علیها رقیبا)).
امام حسین(ع)در این فراز از دعا می فرمایند:((آیا غیر از تو ظهوری دارد که تو آن را نداری و اوست که باید تو را نشان دهد؟تو اصلا کی غایب بوده ای که به راهنمایی برای رسیدن به تو نیاز باشد و کی دور بوده ای که مخلوقات و آثار تو بخواهند مرا به تو برسانند.کور است چشمی که تو را حاضر و ناظر بر خویش نمی بیند)).
شیخ محمود شبستری(رضوان الله علیه)که امام خمینی(قدس سره)در کتاب"مصباح الهدایه الی الخلافه و الولایه"از ایشان به عنوان<<عارف محقق و سلطان سلاطین مملکت ذوق و شهود>>یاد می کنند در کتاب سرشار از معرفت خود یعنی گلشن راز جملاتی که امام حسین(ع)در دعای عرفه فرمودند را بدین صورت به نظم در آورده است:
همه عالم به نور اوست پیدا کجا او گردد از عالم هویدا
پس نتیجه این شد که وجود را باید مستقیما با خود آن شناخت نه مخلوقاتش اما از آنجاییکه ما به ذات غیبیه او راه نداریم باید او را در مخلوقاتش ببینیم البته به نحو مستقیم و بدون واسطه نه اینکه بپنداریم که با مخلوقات می توانیم به شناخت او نائل شویم و در این میان فرقی باریکتر از مو هست که در یکی شخص می خواهد با شناسایی ماهیت ها و مخلوقات به وجود خدایی که غایب پنداشته است پی ببرد و دردیگری شخص وجود او را که حاضر است در خود مخلوقاتش مشاهده می کند چون گفتیم که کسی به ذات او راه ندارد.روی همین حساب هم امام حسین(ع)در دعای عرفه می فرمایند:((تعرفت الی فی کل شیء:خودت را در هر چیزی به من شناساندی)).یعنی امام(ع)وجود را مستقیما شناخته اند ولی در ماهیت هایش و نه ذات غیبیه او.در واقع ماهیت ها و مخلوقات مثل آینه ای عمل می کنند که خداوند و وجود نورانی او را هر کدام به اندازه استعدادشان برای ما معرفی می کنند یا از دیدی دیگر خداوند خود را در آنها به ما معرفی می کند.(برای توضیح بیشتر درباره مثال اینه و صورت های منعکس شده در آن می توانید به پست وحدت وجود از زبان امام رضا(ع)رجوع بفرمایید).
اما در عرفان نظری قاعده ای است که بیان می کند:((الشیء اذا تجاوز عن حده انعکس علی ضده=اگر چیزی از حد خویش بگذرد به ضد خود روی می آورد)).
مثلا وجود خداوند آنقدر به ما نزدیک است که ما همه کارهایمان را با توان و نیروی او انجام می دهیم:((بحول الله و قوته اقوم و اقعد)).
حتی طبق حدیثی که از امام صادق(ع)نقل شد همه چیز را به وسیله آن وجود می شناسیم و نه تنها کارهایمان بلکه شناختمان هم با او و به طفیلی او صورت می گیرد.
و طبق نص قرآن در سوره انفال او بین ما و نیروی ادراک ما آمد وشد می کند:((خداوند بین انسان و نیروی ادراک او حیلوله می کند)):
و اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه
و در یک کلام آنچنان به ما احاطه دارد که همگی در آن غرقیم ولی او را یک ماهیت محدود حساب می کنیم و می خواهیم او را در گوشه ای از عالم امکان بیابیم.
در حالی که به تعبیر امام صادق(ع)در توحید صدوق:((لیس شیء غیره:اصلا چیزی غیر از او نیست)).
و به تعبیر امام رضا(ع)در عیون اخبارالرضا:((غیر از او همان مشیت و اسم و صفت او و از این دست چیزهایی است که منتسب به خود اوست)).
و به تعبیر امام باقر(ع)در توحید صدوق:((موصوف بالآیات:مخلوقات که آیه ها و نشانه های او می باشند او را وصف می کنند و صفت های او هستند)).
ولی ما بر اساس افکار غلط خودمان برای صفت های او وجودی جدای از او و در کنار او فرض می کنیم و فکر می کنیم که او هم یک وجودی مثل همین ها باید باشد و به ناچار ظاهر ترین چیزی که همه جا با ما می باشد را بر اساس یک فکر غلط به دنبالش می گردیم و جستجو می کنیم و بیراه نگفته ایم اگر ادعا کنیم تمام مشکلات زندگی ما انسان ها و افسردگی ها و….از همینجا شروع می شود.
وسر این هم همان قاعده ای است که از عرفان نظری بیان کردیم که چیزی که از حد خود بگذرد به ضد خودش میل می کند.برای مثال خداوند آنقدر به ما نزدیک است که ما در او غرقیم و عین فقر و نیاز به او هستیم ولی با این حال در عمق ذهن خودمان او را یک ماهیت محدود مثلا در بالای آسمانها و دور از دسترس می پنداریم.در واقع او از شدت ظهورش پنهان شده است.
پس این کلام شیخ هم معنی اش روشن شد که گاهی نور آنقدر نزدیک است که در عین اینکه به وسیله او دیگر چیزها را درک می کنیم ولی خود او را نمی بینیم.درست مثل نور مادی که با آن همه اشیاء را می بینیم ولی به خود آن که قبل از هر چیزی آن را می بینیم توجهی نداریم.
سپس محیی الدین بن عربی(قدس سره)می فرمایند:ادراک نور واقع نمی شود مگر به وسیله نوری که هم در درک کننده و کسی که ادراک می کند باشد و هم در چیزی که درک می شود وجود داشته باشد و تاکید می کنند که این از لحاظ عقلی و شرعی اثبات شده است.
اما از لحاظ عقلی ثابت شده است چون اولا باید نور خداوند بر صورت علمی و ماهیت ما بتابد تا بتوانیم به وسیله آن نور عمل ادراک را انجام دهیم و ثانیا نور او باید بر چیزی که می خواهیم آن را درک کنیم بتابد تا آن ماهیت برای ما قابل ادراک بشود.
و اما از لحاظ شرعی به این آیه از بزرگترین و غنی ترین کتاب شریعت یعنی کلام خداوند قرآن کریم اشاره می کنیم که در سوره نور می فرماید:
و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور
برای آیه فوق دو معنی می کنیم.
اول اینکه:کسی را که خداوند در نهاد او برایش نور و نیروی ادراکی قرار ندهد هیچ نیرویی برای ادراک چیزی ندارد.
و دوم اینکه:کسی را که خداوند برایش در آن چیزی که آن شخص می خواهد آن را درک بکند نوری قرار نداده باشد موفق به ادراک آن شیء ظلمانی نمی شود.
درباره برداشت اول از آیه می توان به آیاتی از قرآن مثل آیات زیر اشاره کرد:
کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون
((آنچه که انجام می دهند زنگاری شده است بر روی نیروی ادراک و قلبشان)).
ختم الله علی قلوبهم
((خداوند بر دلها و گوششان مهر زده است و بر چشمانشان پرده ای است(که نور وجود را نمی بینند)و برایشان عذابی بزرگ است)).
بل قلوبهم فی غمره من هذا و لهم اعمال من دون ذلک هم لها عاملون
((بلکه دلهای آنان در اموری غیر از نور حقیقت غرق شده است و به کارهایی غیر از شناخت حق مشغولند)).
طبع الله علی قلوبهم
((آنان کسانی اند که خداوند بر دلهایشان و گوششان و چشمهایشان مهر زده است و(در نتیجه)آنان همان غافلان می باشند)).
خداوند برای چنین اشخاصی نسبت به شناخت حقایق عالم در نهاد جانشان نور و قوه ادراکی قرار نداده است و یا به عبارت بهتر نوری که در جانشان بود را خودشان با اعمال بدشان خاموش کردند.
و آیات از این دست در قرآن بسیارند.
و درباره ترجمه و برداشت دوم از آیه میتوانیم به آیات زیر اشاره کنیم:
و من یدع مع الله الها آخر لابرهان له به فانما حسابه عند ربه
در آیه فوق اشاره می شود که غیر از خداوند خدایی دیگر نیست که بخواهد به درگاه او راز و نیازی صورت گیرد.یعنی نور خداوند اینچنین چیزی را در عالم خارج ظهور نداده است و وقتی که نوری ندارد وجودی هم ندارد پس برهانی هم برای آن نیست و فقط در ذهن آن شخص حکم خدا را دارد.اما در عالم واقع چون نوری ندارد وجودی هم ندارد.
ان هی الا اسماء سمیتموها انتم و اباؤکم ماانزل الله بها من سلطان
آیه فوق که در سوره نجم آمده است و مشابه آن در سوره یوسف نیز می باشد بیان می کند که خدایان دیگری را که در عالم خارج می پندارید فقط اسم هایی است که در ذهن شماست و در عالم خارج خداوند اصلا وجودی برایش قرار نداده است و فقط توهم شما می باشد.
گفتیم که نور یعنی وجود و وجود یعنی خداوند.پس اگر نور خداوند بر چیزی که در ذهن ماست نتابیده باشد اصلا در عالم خارج ظاهر نمی شود که بخواهد به وسیله ما شناخته شود و طبق آیه ای که ذکر شد فقط در ذهن ماست و در عالم خارج نور وجود او را به عنوان یک تجلی برای خداوند ظاهر کرده است و به عنوان یک واجب الوجود هرگز بر آن نتابیده است و نمی تابد.پس شخص کافر و مشرکی که بت ها را خداوند می پندارد آنها را به درستی نشناخته است چون اگر می شناخت باید به صورت همان نوری می شناخت که آنها را ظهور داده است نه به صورت خداوند.پس خداوند به عنوان نور خود را بر آن بت به عنوان اینکه او در عالم خارج به صورت یک واجب الوجود ظهور کند نتابانده است.بر همین اساس شخص کافر هیچ گاه میل درونی اش ارضا نمی شود و هرچه می رود به مقصد نمی رسد چون خداوند که نور است مقصد را جای دیگری تعریف کرده است و نور مقصد را در بت قرار نداده است.پس رفتن به سوی آن به عنوان مقصد و پروردگار هیچ فایده ای ندارد.
آیه زیر به سراب بودن و دروغ بودن اهداف کافران اشاره می کند که در ذهن آلوده آنان به صورت حق جلوه گر شده است:
اعمالهم کسراب بقیعه یحسبه الظمئان ماء
اعمال و کارهای کافران مثل سرابی است که به جای آب اشتباه گرفته اند و هر چه می روند و میدوند به کام دلشان نمی رسند چون خداوند اصلا آن را به عنوان اب قرار نداده است بلکه شبیه آب آفریده است و اینها اشتباها آن را آب پنداشته اند.
پس این هم معنای دومی است برای آیه((و من لم یجعل الله له نورا فماله من نور:کسی که خداوند برایش نوری قرار نداده است نوری ندارد)).
یعنی انسان کافر در چیزی که به دنبال آنست نور خدایی از طرف وجود مطلق قرار داده نشده است پس او هیچ گاه به نور دسترسی پیدا نمی کند چون به سمت ظلمت می رود.
در معنای اول که برای آیه کردیم گفتیم که در شخص درک کننده نوری از طرف خداوند قرار داده نشده است و در معنای دومی که برای آیه بیان شد گفتیم که در چیزی که به دنبال آنست نوری به عنوان مثلا خداوند قرار داده نشده است و در هر دو صورت فرد به مقصد نمی رسد.
جان کلام در تمام حرفهای بالا این می شود که نام نور که بر خداوند اطلاق می شود برای این است که تمام شناخت ها باید با نور او صورت گیرد و نه مستقل از او و نور او باید هم در کسی که درک می کند باشد و هم در چیزی که درک میشود و اگر یکی از این دو نباشد هیچ ادراکی در عالم امکان رخ نمی دهد.

بخوانید ::   - رمزی نازک
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
Loading...

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *